فلسفه مجازات در اسلام (1):
فلسفه مجازات
ناصر قرباننيا
مقدمه
يكى از مهمترين نهادهاى حقوقى هر جامعه، نظام جزايى آن است كه قوانين و مقررات كيفرى را در خود دارد. هر جامعهاى از بدو پيدايش، براى افراد خود حقوق و امتيازاتى پيشبينى نموده، همگان را ملزم به رعايت آنها مىداند. حق حيات، حق آزادى، حق برخوردارى از آسايش و امنيت، حق مالكيت و... از جمله اين حقوق و امتيازات است كه هيچكس حق ندارد به آنها آسيبى وارد كند. ولى چنين نيست كه همگان همواره حقوق ديگران را محترم شمارند و متعرض حقوق و امتيازات ديگران نشوند. حال اگر كسانى به حقوق خويش قناعت نكنند و با تجاوز به حقوق ديگران نظم و تعادل برقرار شده را مختل سازند، ناگزير جامعه بايد از خود عكسالعمل نشان داده، چنين متجاوزانى را كيفر دهد. بنابراين مجازات يكى از عوامل حفظ نظم و حقوق افراد است. از اين روست كه از بدو پيدايش جوامع، نظام كيفرى يكى از پايههاى اساسى هر جامعهاى بوده است. شايد بتوان گفت قوانين جزايى از قديمىترين مقرراتى است كه در جوامع بشرى به وجود آمده و در حقيقت، خود مجازات نيز يكى از قديمىترين نهادهاى بشرى است; چه آن كه در جامعه متشكل از انسانها، به علت تعارض منافع، وقوع جرم امر مسلمى بوده است و چون وقوع جرم وجدان آدميان را جريحهدار مىكند، جامعه در برابر جرم واكنش نشان داده، مجرمان را مجازات مىنمايد. در اديان الهى نيز مجازات مجرمان و متخلفان از مقررات الزامى دينى، مورد توجه قرار گرفته است. همچنان كه مىتوان گفت مجازات در جوامع استبدادى با ظلم و ستم همراه است، مجازات را در يك جامعه آزاد و متمدن مىتوان نشان حاكميت قانون دانست; اما با وجود اين، فلسفه مجازات و عوامل توجيهگر آن همواره مركز گفتگوها بين حقوقدانان، فيلسوفان، جرمشناسان و جامعهشناسان بوده است.
مراد از «فلسفه مجازات»
پيش از پرداختن به هر بحثى، شايسته است نخست، مقصود از فلسفه مجازات را روشن سازيم. مراد از واژه «فلسفه» كه در اينجا به «مجازات» اضافه شده است چيست؟ امروزه فلسفه مضاف تعبير رايجى است. آيا فلسفه را مىتوان به هر پديدهاى اضافه نمود، يا لزوما بايد مضافاليه اين فلسفه «مضاف»، علم باشد; مانند فلسفه علم، فلسفه فيزيك، فلسفه حقوق، فلسفه اخلاق، فلسفه سياست، فلسفه رياضى و...؟
ممكن است در نگاه نخست چنين تصور شود كه موضوع فلسفه مضاف، همواره يك علم است; مانند فلسفه رياضى، فلسفه منطق، فلسفه اقتصاد، فلسفه حقوق و...، كه مضافاليه آنها علمى است درجه اول كه موضوع علمى درجه دوم قرار مىگيرد. ولى اين تصور صحيح نيست; چون «فلسفه مضاف هميشه فلسفه يك علم نيست، يعنى اصلا متعلق آن علم نيست، مثل فلسفه هنر و فلسفه زبان. فلسفه زبان، (language of Philosophy) بخش بسيار معتنابهى از فلسفه تحليلى غرب است كه مضافاليه آن علم نيست، بلكه نگاهى تحليلى و نظرى به پديده زبان است.» (1)
با اين ديدگاه مىتوان «فلسفه مجازات» را تعبيرى صحيح دانست; چه آن كه مجازات تنها يك نهاد و پديده است و نه يك علم مستقل درجه اول كه موضوع علم ديگرى قرار گيرد. هرچند حقوق كيفرى و نيز جرمشناسى دو علم مستقل هستند و در آنها از فلسفه حقوق كيفرى، (Law Criminal of Philosophy) هم گفتگو مىشود، ولى مجازات و كيفر تنها يكى از نهادهاى هر جامعه است كه در اين دو علم بررسى مىشود و از كيفيات و قواعد مربوط به آن سخن به ميان مىآيد. بنابراين اگر فلسفه مضاف را لزوما فلسفه يك علم ندانيم، بلكه صحيح باشد كه پديده و نهاد نيز متعلق آن قرار گيرد، همچون زبان و هنر، مىتوانيم تعبير فلسفه مجازات را صحيح دانسته از آن سخن بگوييم; چنانكه از فلسفه انقلابها، بويژه در مورد نهضت امام حسين(ع) نيز چنين تعبير مىكنيم. نكته ديگرى كه بايد افزود آن است كه آيا مراد از فلسفه كه در اينجا به مجازات اضافه شده است، چيست؟ آيا مقصود فلسفه به معناى عام است كه در آن از هستى و تقسيمات اولى آن بحث مىشود؟ آيا مثلا در فلسفه علم مىخواهيم به اين سؤال پاسخ دهيم كه علم چيست، و در فلسفه حقوق از چيستى حقوق سخن گفته مىشود، و در فلسفه مجازات از چيستى مجازات؟ ممكن است پارهاى بر اين باور باشند كه مراد از فلسفه در فلسفه مضاف همان معناى عام آن است. (2) ولى اين انديشه صحيح نمىنمايد. «فلسفه مضاف آن طور كه از كل اين مباحث كه امروزه در غرب مطرح است، به دست مىآيد عبارت است از: «كل تاملات نظرى و تحليلى و عقلانى راجع به يك پديده و آن پديده گاهى علم است و گاهى غير علم، مثل خود زبان.» (3)
در مجموع مىتوان گفت كه مراد از فلسفه مضاف در موارد بسيارى، مبانى، ( Foundations) است; و در اين نوشتار، ما به هيچ روى، معناى عام فلسفه را اراده نكردهايم; چه آن كه از هستى و چيستى مجازات سخن نمىگوييم، بلكه در حقيقت از چرايى آن بحث مىكنيم و مىخواهيم مبنا، علت و هدف مجازات را روشن سازيم. بنابراين مقصود از فلسفه مجازات، مبانى و هدف مجازات است و بديهى است كه علل وجود يك پديده غير از علل قوام آن است. سؤال از علت مجازات، غير از سؤال از چيستى آن است و نويسندگانى كه به فلسفه مجازات پرداختهاند، در حقيقتبه همين جهات توجه نمودهاند. (4)
پس از روشن شدن موضوع بحث، اينك نخستبه طور اختصار آنچه را فيلسوفان، حقوقدانان و جرمشناسان در مورد فلسفه مجازات گفتهاند بيان مىكنيم و آنگاه به بررسى فلسفه مجازات در اسلام مىپردازيم و چون از مجازات در فقه اسلامى بحث و گفتگو مىشود، سخن از فلسفه آن، بحثى برون فقهى خواهد بود; چون فلسفه مجازات را به مجموع تاملات نظرى، تحليلى و عقلانى راجع به پديده مجازات تعريف مىكنيم.
افزون بر نظريه ارضا، (Theory Satisfaction) ،يعنى توجيه مجازات به سبب آن كه موجب رضايتخاطر و تسلى مجنىعليه مىشود، و نظريه جبران خسارت، (Theory Restitution) ،كه هر دو به نوعى با روح انتقامجويى گره خوردهاند، و برخى ديگر از انديشهها در توجيه مجازات و بيان علت آن، ديدگاههاى عمده زير بيشتر مورد توجه قرار داشته و دارند:
1. نظريه فايده اجتماعى (دفاع اجتماعى): ژان ژاك روسو در كتاب «قرارداد اجتماعى» خود مجازات را با در نظر گرفتن فايده اجتماعى آن توجيه مىكند. او در مورد اصل و منبع حق جامعه در مورد مجازات و تنبيه افراد، معتقد است كه افراد بشر كه آزاد به دنيا آمدهاند و به طور آزاد هم در طبيعت زندگى مىكنند، به تنهايى قادر به حفظ خود و دفاع در مقابل عوامل طبيعى نيستند. بنابراين براى محافظتخود و دفع مخاطرات به دور يكديگر گرد آمده و با هم «قرارداد اجتماعى» منعقد مىكنند. در چنين جامعهاى هرگاه كسى مرتكب جرم شود، با ميل و اراده، قراردادى را كه با جامعه بسته بود نقض كرده است. متصديان امر، با محاكمه مقصر و اعلام حكم مجازات، در واقع ثابت مىكنند و به عموم اعلام مىكنند كه اين شخص قرارداد اجتماعى را نقض كرده است و بنابراين عضو جامعه نيست و چون تعهد خود را لغو نموده بايد به عنوان پيمانشكن، تبعيد و يا به اسم دشمن جامعه، نابود گردد. چنين فردى ديگر استحقاق محافظتشدن از ناحيه آن جامعه را نداشته و جامعه حق دارد كه چنين فردى را به مجازات برساند. (5)
بكاريا نيز هدف از مجازات را فايده اجتماعى آن مىدانست و معتقد بود كه غرض از مجازات آن است كه متهم و ديگران در آينده مرتكب چنين جرمى نشوند. (6) وى معتقد بود كه ترس از مجازاتهاى مقرر در قانون باعث مىشود كه مجرمين احتمالى از ترس مجازات، از ارتكاب جرم خوددارى نمايند. بعلاوه، خود مجرم نيز با تحمل مجازات متوجه خواهد شد كه هرگاه در آينده باز هم مرتكب جرم ديگرى شود، همين سرنوشتشوم وحشتناك و حتى شديدتر از آن در انتظار اوست و بدين ترتيب امكان نخواهد داشت كه در آينده مرتكب جرم ديگرى شود; و از اين مسير سودى نصيب جامعه مىگردد. (7)
بنتام حقوقدان انگليسى نيز در رساله «مجازاتها و پاداشها» اين هدف را مطمح نظر قرار داده است. او در نوشتههاى خود نظريه فايده اجتماعى را كه قبلا عنوان شده بود تحت نظم درآورد. وى معتقد بود كه انسان فردى استخودخواه كه هميشه در صدد جلب منفعت است. كسى كه مرتكب جرم مىشود نيز هدفش جلب منفعت است، اما در ارتكاب جرم براى وى خطر دستگيرى و تحمل مجازات هم وجود دارد. و بدين ترتيب مجرم به هنگام ارتكاب جرم، در مقابل دو امر متضاد قرار دارد: يا به خاطر جلب منفعت جرم را مرتكب شده، مجازات را نيز تحمل نمايد و يا اين كه از ارتكاب جرم صرفنظر نموده، خود را در معرض تحمل مجازات قرار ندهد. اگر كيفر، متناسب با سعتخسارتى باشد كه بر جامعه وارد شده موجب هراس افراد مىگردد و آنان را از انجام جرم و يا تكرار آن باز مىدارد. (8)
2. مكتب عدالت مطلق: پارهاى از فيلسوفان و نويسندگان اخلاقى و مذهبى، هدف مجازات را صرفنظر از نفع اجتماعى آن، اجراى «عدالت مطلق» مىدانستند. از جمله اين دانشمندان مىتوان امانوئل كانت، (Kant) فيلسوف مشهور آلمانى و ژوزف دومستر، (demaistre .J) را نام برد. كانت كه با كتابهاى نقد عقل مجرد، (pure و نقد عقل عملى، (pratique raison le de Critique) شهرت يافته، نفع و يا دفاع اجتماعى را كه بنتام آن را ستوده بود بىمعنا مىداند و در اجراى مجازات از مفاهيم كلىتر و گستردهترى استفاده مىكند و بر اين باور است كه «عدالت» و «اخلاق» ايجاب مىكند كه بزهكار كيفر ببيند; وحتى اگر فايدهاى نيز براى جامعه از نظر مجازات متصور نباشد، اجراى آن به لحاظ تجاوز به حريم اخلاق و عدالت ضرورى است. به نظر وى هدف مجازات، صرفنظر از سودجويى و رفع ضرر همان كيفر و سزاى عمل خلاف اخلاقى است كه اتفاق افتاده است، نه نفع اجتماعى. كانتبراى توضيح عقايد خود و اين كه هدف مجازات بايد اجراى عدالتباشد، مثالى آورده كه به «مثال جزيره متروك» مشهور است. وى مىگويد: فرض كنيم عدهاى در جزيرهاى دور افتاده تشكيل جامعه داده و با هم زندگى مىكنند. اينك به عللى افراد جزيره تصميم به ترك جزيره و انحلال جامعه خود گرفتهاند. باز هم فرض كنيم كه مجرمى قبل از اين مرتكب قتل شده باشد. در اينجا نيز آخرين وظيفه اين جامعه قبل از ترك جزيره اعدام قاتل است. زيرا گرچه در چنين موقعيتى چون جامعه منحل مىگردد و ديگر در آن جزيره، جامعهاى باقى نخواهد ماند و در نتيجه اجراى مجازات از نظر نفع اجتماعى امر كاملا بىفايدهاى است، با وجود اين، «عدالت مطلق» و «نظم اخلاقى» كه بالاتر و والاتر از نفع اجتماعى است، وجوب چنين مجازاتى را مسلم و ضرورى مىنمايد. (9)
3. نظريه پيشگيرى و ارعاب: اعتقاد صاحبان اين نظريه آن است كه مجازات با دو شيوه مهم پيشگيرى، (Prevention) و ارعاب، (Deterrence) ميزان جرم را كاهش مىدهد. به عقيده آنان، اگر براى مجرم طى مدت خاصى موانعى وجود داشته باشد، كمترين آن اين است كه طى اين مدت مرتكب سرقت، تجاوز به عنف يا هر جرم ديگرى نخواهد شد. در باب مجازات با توجيه كاهش جرم، نظريه ارعاب نيز مورد پذيرش و تاييد پارهاى از انديشمندان است. مراد آن است كه مجرم به خاطر ترس از كيفر، از ارتكاب جرم منصرف گردد. طرفداران اين انديشه بر اين باورند كه كيفر و مجازات مجرمان، اصولا باعث كاهش وقوع جرم خواهد شد و اگر كيفر ارعابى صورت نگيرد، ديگر افراد جامعه نيز ممكن است مرتكب جرم شوند. در اين توجيه، تنها به فرد بزهكار كه قبلا به قوانين تجاوز كرده است توجه نمىشود، بلكه كل افراد جامعه مورد توجه قرار دارند. (10)
4. نظريه اصلاح و تربيت مجرمان: والاترين هدفى كه دانشمندان حقوق جزا، بويژه طرفداران مكتب دفاع اجتماعى، براى مجازات قائلند، اصلاح مجرمان است. چه هدفى عالىتر از آن كه بتوان هنگام اجراى مجازات، مجرم را اصلاح نموده، وى را چون فردى سالم و شرافتمند تحويل جامعه داد. مكتب دفاع اجتماعى معتقد است كه يكى از وظايف اوليه دولت در اجراى مجازاتهاى سلبكننده آزادى، اصلاح و تربيت مجرمان است. طرفداران اين نظريه معتقدند كه كيفر ديدن مجرم ضربه روحى دردناكى بر وى وارد مىآورد و بدين ترتيب او خواهد فهميد كه راهش خطا بوده است و ممكن است تصميم بگيرد كه زندگى خود را در آينده اصلاح كند. (11)
بعد از بيان فشرده پارهاى از ديدگاهها در باب فلسفه مجازات كه صاحبنظران در توجيه مجازات ارائه نمودهاند، ذكر اين نكته ضرورى است كه توجيه مجازات مسالهاى نيست كه بتوان آن را در قالب يك نظريه بيان كرد، و در واقع يك نظريه به تنهايى نتوانسته است مجازات را از تمامى جهات توجيه كند، بلكه هر كدام از انديشههاى طرح شده، تنها جزئى از حقيقت را به همراه دارد و طبعا انتقادهايى را نيز برانگيخته است. برخى از ديدگاهها مورد انتقادهاى بيشترى قرار گرفتهاند. مثلا در انتقاد از نظريه پيشگيرى از طريق ارعاب، گفته شده است كه تجربه غير از اين را نشان مىدهد. تبهكاران محكوم شده و مجازات ديده، اغلب مجددا مرتكب جرم مىشوند كه اين امر نشانگر آن است كه هرگز رعبى از مجازات در دل ندارند. (12)
افزون بر اين، با چه توجيهى مىتوان گفت كه شخصى مجازات شود تا ديگران از ارتكاب جنايتبازداشته شوند؟ (13)
به رويكرد اصلاحى مجازات، اشكالات بنيادىترى وارد ساختهاند; اگرچه ممكن است مجرم در اثر ترس مرتكب جرم نشود، اما اين با اصلاح كه عبارت است از تغيير و تحول اساسى درونى، كاملا متفاوت است. حتى در مجازات زندان كه گاه مجرم براى مدتى طولانى در حبس مىماند و فرصت كافى براى تامل در افعال ناپسند و مجرمانه خويش دارد، به هيچ روى مسلم نيست كه وى از نظر اخلاقى تغيير روش دهد، بلكه ممكن است آزموده گردد كه چگونه مرتكب جرم شود تا دستگير نشود. بنابراين اگر قصد آن داريم كه با مجازات، بينش اخلاقى مجرم را تغيير دهيم و او را واقعا اصلاح كنيم، شايسته و معقول آن است كه به شيوههاى آموزنده روى آوريم و اگر عواملى موجب ارتكاب جرم مىشود، لازم است آنها را از ميان برداريم و اگر مجرم دچار اختلال شخصيتى استبه درمان وى بپردازيم; كه صرف تحميل مجازات، هدف اصلاحى را تامين نمىكند. (14)
ناصر قرباننيا
*+* آشنایی مختصربا دکترحمیدفرجی *+*