مشروب الکلی،بازیگرثابت برخی سریال‌های خانگی ؟!! مجازات کارگردان اعدام یا حبس

مشروب الکلی ، بازیگر ثابت برخی سریال‌ های خانگی ؟!!

مجازات کارگردان فیلم اعدام یا حبس است

امـروزه، انسـان‌هـا در معرض نهادهای رسانه‌ای متولد می‌شوند، مـی‌انديشـند، دنيـا را از ايـن منظـر مـی‌بيننـد و رفتارهای خود را بر اساس الگوهای برگرفتـه از كتـاب، مجلـه، روزنامـه، فـيلم، مـاهواره، تلويزيون، راديو و اينترنت سامان می‌دهند».

1- اخیرا درفیلم و سریالهای جدید نمایش خانگی استفاده از مشروبات الکلی به امری ثابت تبدیل گشته و تمام شخصیت‌های یک اثر در تمام قسمت‌های سریال در حال نوشیدن مشروبات الکلی هستندو کمتر سریالی را می‌توان یافت که در آن استفاده از مشروبات یافت نشود
الف) این خوردن شراب قظعا مردم را ترغیب به شراب خوردن می کند

ب ) ادامه این روندبه عادی سازی مصرف شراب خلاف فرهنگ ایرانی اسلامی میشود

2- کارگردان با نشان دادن مشروبات سبب افزایش مصرف الکل در جامعه خواهد بود.

الف) جرم این کارگردان افساد فی الارض است که مجازاتش اعدام است

ب )درمواردی جرم کارگردان اشاعه فسادوفحشااستکه از 3 تا 8 سال زندان دارد

کد خبر: https://www.jahannews.com/news/93472

ادامه نوشته

نقد سهل انگاری و ندیدن اشکالات مهم وارده به لایحه عفاف و حجاب

نقدسهل انگاری و ندیدن اشکالات مهم وارده به لایحه عفاف و حجاب

اخیراکیهان دریادداشت«‌لایحه عفاف یاگسترش بی‌حجابی‌»نوشت: مفاداین لایحه حفظ عفاف نیست و سبب گسترش

بی‌حجابی شده و سبب تشویق افراد به کشف حجاب میشود

سخن حجه الاسلام والمسلمین خسرو‌پناه در رد این مطلب و پاسخ کیهان را بخوانیم:

1-«‌عده‌ای که ایراد می‌گیرند آنرا بطور کامل نخوانده و ندیده‌اند‌»! ((اماکیهان در جای جای نقدش به لایحه استناد کرده))

2-فرمودیدبرخی حزب‌اللهی هاباموضع خوددرزمین دشمن بازی میکنند‌((برادرتاکیدبرحفظ عفاف«‌بازی درزمین دشمن‌»‌است یاسهل‌انگاری نسبت به آن))

3-فرمودید«گفتمان‌‌سازی مقدم براجراست((بله روشنگری لازمه انجام شودامانمی‌تواند مانع برخورد مناسب‌ با کشف‌حجاب باشد))

4-لایحه عفاف را«‌لایحه‌ کاربردی و موفق‌»دانسته‌اید((وقتی لایحه میگه درکشف حجاب تاسه نوبت فقط ارسال پیامک بدهیدآیا این رها کردن پدیده خانمان‌ براندازکشف حجاب نیست؟)) حسین شریعتمداری

ادامه نوشته

نظر مراجع عظام تقلید درباره تغییر جنسیت

نظر مراجع عظام تقلید درباره تغییر جنسیت

آیت الله العظمی خامنه ای:

پرسش: آیا تغییر جنسیت اشکال دارد ؟

جواب: تغییر جنسیت جایز نیست؛ مگر در دو مورد که ثابت شود

1- اندام ظاهری، خلاف جنسیت واقعی است جایز است

2-اگرجنسیت واقعی باآزمایش ثابت نشودامامتقاضی در اضطرار شدید روحی باشدجوازبعید نیست.
-------------------------------------------

آیت الله العظمی سیستانی:

پرسش: آیا تغییر جنسیت اشکال دارد ؟

پاسخ: 1-اگر آلت واقعی مردیا زن را قطع و برایش آلت مصنوعی جنس مخالف بسازند و با تزریق هورمون علامات زنانگی یامردانگی درجنس مخالف ایجادکنند مثل سینه سازی یاسینه زدایی ( شرع اجازه نمیدهد و او تغییر نمی کند) .
           2-اما کسیکه ظاهرزنانه دارد اما آلت مردانه مخفی شده واقعی او را نمایان سازند یاکسیکه ظاهری مردانه دارد آلت تناسلی واقعی زنانه اورا آشکار وآلت ظاهری را قطع کنند (اشکالی ندارد اما درصورتی جایز استکه ضرورت داشته یا ترک آن مستلزم حرج ومشقت شدید باشد) .
-------------------------------------------

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی:


پرسش: آیا تغییر جنسیت شرعاً ایراد دارد؟ ازدواج با کسی که تغییر جنسیت داده چه حکمی دارد؟

پاسخ: 1-کسیکه جنسیّتش محرز است، تغییر جنسیت برای او جایز نیست

          2- اگرکسی این کار را انجام و حقیقتاً جنسیّت او؛ چه در اعضای ظاهری بدن و چه اعضای باطنی تغییر کند به طوری که واقعاً مرد، زن شود یا واقعا زن مرد شود حکم بر اساس جنسیّت جدید است.

-------------------------------------------

آیت الله العظمی مکارم شیرازی:

پرسش: مردی در اثر عدم تربیت صحیح خانوادگی درکودکی لباس زنانه پوشیده، و اکنون خود را زن میداند، و باداروهای شیمیایی حالات زنانه را در خود تقویت کرده، درخواست تغییر جنسیّت داردآیا میتواندتغییرجنسیّت بدهد؟

پاسخ: 1-تغییر جنسیّت صوری و کاذب جایز نیست

         2-ظاهر ساختن جنسیّت واقعی (در افراد دو جنسی که یک جنس آنها غلبه دارد) خلاف شرع نیست؛ بلکه واجب است.

ادامه نوشته

ممنوعیت فعالیتهای مغایرشرع ، توهین به  مذاهب و اقوام  و هرگونه بهره کشی جنسی و عقلی

عکس و تصویر طلب دعا رهبر از امام زمان(عج)

ممنوعیت فعالیتهای مغایرشرع

، توهین به  مذاهب و اقوام

و ممنوعیت هرگونه بهره کشی جنسی و عقلی

الحاق دو ماده به قانون تعزیرات

«ماده ۴۹۹ مکرر ـ هر کس با قصد ایجاد خشونت یا تنش در جامعه و یا با علم به وقوع آن به قومیت‌های ایرانی یا ادیان الهی یا مذاهب اسلامی مصرح در قانون اساسی توهین نماید، چنانچه مشمول حد نباشد و منجر به خشونت یا تنش شده باشد به حبس و جزای نقدی درجه پنج یا یکی از آن دو محکوم و در غیر این صورت به حبس و جزای نقدی درجه شش یا یکی از آن دو محکوم می‌شود.»

ماده ۵۰۰ مکرر ـ هر کس در قالب فرقه، گروه، جمعیت یا مانند آن و استفاده از شیوه‌های کنترل ذهن و القائات روانی در فضای واقعی یا مجازی مرتکب اقدامات زیر گردد،‌ چنانچه رفتار وی مشمول حد نباشد، به حبس و جزای نقدی درجه پنج یا یکی از این دو مجازات و محرومیت از حقوق اجتماعی درجه پنج محکوم می‌گردد. مجازات سردستگی فرقه یا گروه مزبور مطابق ماده (۱۳۰) قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲/۲/۱ تعیین می‌شود:

۱ـ هر اقدامی که موجب تسلط روانی یا جسمی بر دیگری شود به نحوی که فرد مورد بهره‌کشی و سوءاستفاده جنسی، جسمی یا مالی واقع شود و یا در اثر آسیب‌رسانی به قدرت تصمیم‌گیری فرد و تشویق وی به ارتکاب جرائمی از قبیل اعمال منافی عفت،‌ مصرف مشروبات الکلی، مواد مخدر و یا مواد روان‌گردان، خودآزاری یا دیگرزنی، فرد مرتکب این اقدامات گردد.

۲ـ هرگونه فعالیت آموزشی و یا تبلیغی انحرافی مغایر و یا مخل به شرع مقدس اسلام از طرقی مانند طرح ادعاهای واهی و کذب در حوزه‌های دینی و مذهبی از قبیل ادعای الوهیت، نبوت یا امامت و یا ارتباط با پیامبران یا ائمه‌اطهار (علیهم‌السلام)

ادامه نوشته

ادله اثبات جرم درفعل شنیع تجاوز به عنف

 ادله اثبات دعوی درجرم شنیع تجاوز به عنف 

کلیک کن پرونده هاي تجاوز به عنف شاکی نمیخواد(درحق الله دستگاه قضا بمکلفه سريع به پرونده برسد)

ادله اثبات زنای به عنف :شهادت واقرار اصولا ارتکاب زنای بارضایتست(شارع در اين جرائم تمايل به پرده پوشي و جلوگيري ازاشاعه فحشا دارد)معمولا هنگام زنای به عنف كسي حضورندارددراين مواردبايداثبات جرم با علم قاضي باشد.مستندعلم دراینجاچه بايدباشد؟

1) انجام آزمايشات DNA (آثار اسپرم وخون،قطعات بسيارريز پوست ياتارمو وامثال اينهارا احرازكند)

2) نظريات پزشكان قانوني در مورد ضايعات وارده   

ج) اطلاعات قرباني ازويژگيهاي جاني

د)کلیک کن>هشت راه دیگربرای اثبات تجاوز به عنف  یکیش اینه تصویر، صوت و تمامی مدارک الکترونیک از جمله لاگ تماس، پیامک، ایمیل،اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیس‌بوک و...، از جمله دلایل اثبات ادعای شما محسوب می‌شوند.....

 

پاسخ دکترحمیدفرجی به یک سوال آیا حجاب اجباری است یا اختیاری؟

عکس و تصویر کپشن خوانده شود لطفا تا آخر 🌹 یـک زن بـا حجـاب.. 💎 برای پدرش افتخار💎 ...

پاسخ دکترحمیدفرجی به یک سوال

آیاحجاب اجباری است یا اختیاری؟

1-سوال ویکی‌پدیا دانشنامهٔ آزاد؟:چرادرایران واسلام حجاب اجباری است؟ 

   پاسخ استاد دکترفرجی: دراسلام حجاب اختیاری است اجباری نیست و رعایت حجاب برهرمسلمانی واجبست تا دیگران تحریک جنسی نشوند

 الف)اسلام یعنی توحیدونبوت ونماز،حجاب و روزه و...وقتی شما اسلام رابا اختیارپذیرفتی حجاب اسلامی راهم بااختیار پذیرفته ای پس حجاب اختیاری است نه اجباری .

  ب)دربعداجتماعی وقتی میخواهی واردجمع یاواردجامعه شوی برای اینکه عزت زن بودن حفظ شود و مردهارا هم تحریک جنسی نکنی رعایت حجاب واجب شرعی است 

2-سوال: چرا کشف حجاب تعرض به حقوق مردان است؟ خب مردها تحریک نشوند.

پاسخ:اولا غریزه دستوری نیست شما نبایدبا بدحجابی مردهارا آتش بزنی بعدبگی نسوز (تحریک کنی بعدبگویی تحریک نشو)

         ثانیافلسفه حجاب اینستکه زنهاحق ندارنددرمحیط جامعه دیگران راتحریک جنسی کنند (پس حجاب واجب شرعی است تازن کالای جنسی شهوت مردان نشود و عظمتش حفظ شود)

         ثالثابدحجابی توهین صددرصد به مردان و تجاوز به حقوق مردان است چرا بایدمردها بخاطراینکه بعضی رنها می خواهند شهوت چرانی کنند به مشقت بیفتند؟

بدحجابی سبب میشود زنها فقط کالای جنسی مردهاباشندنه انسان باکرامت

حجاب ؛ اجباری یا اختیاری، فردی یا اجتماعی؟!

ادامه نوشته

سبک زندگی ایرانی-اسلامی راه مقابله با نفوذ فرهنگی

آیا صبح نزدیک نیست؟

سبک زندگی ایرانی-اسلامی راه مقابله بانفوذ فرهنگی

 آیت‌الله خامنه‌ای:دشمنان نظام صراحتاً می‌گویندغلبه برجمهوری اسلامی با جنگ نظامی و تحریم اقتصادی امکان‌پذیر نیست بایدبا نفوذفرهنگی بر مغزها وتحریک هوس‌ها به این هدف رسید. 
    1-دکترکوشکی: ازمصادیق فرمایش آقا،

  الف)نفوذازطریق متون درسی(بعضی اساتیدباخوراک غربی دانشجورا تغذیه میکنندهمان حرفی را می‌زنندکه دشمن می‌زندوهمان سبک زندگی را ترویج می‌دهندکه خواست دشمن است)

 ب)نفوذدرسینما،فضای مجازی،مطبوعات،تئاتروکنسرتها روزبروز ارزش‌های اسلامی ایرانی کمتری دیده می‌شود و نفوذیهای دشمن سبک زندگی غیردینی غرب را رواج می‌دهد.

  ج)نفوذدرکالاهای اقتصادی- فرهنگی لباس‌های بدن‌نما بابرهنگی زن بنیادخانواده را نابودمیکند.

2-حجت‌الاسلام سالک فرهنگی مجلس: دشمن ازراه فضای مجازی باهدف دین زدایی القا میکند همگان درانتخاب سبک زندگی آزادند تا با این کلک جوانان را بی‌بندوبار و ولنگارکند.
3-دکترخرمشاد:همکاری ‎‏مذهبیها(مساجد،روحانیت،مبلغان،دانشگاه‌و...)راه مقابله بانفوذ فرهنگی است

ادامه نوشته

اگر جلوی بدحجابی گرفته نشود به بی‌حجابی کشیده می‌شود

اگر جلوی بدحجابی گرفته نشود به بی‌حجابی کشیده می‌شود

آیت‌الله نعیم‌آبادی امام جمعه بندرعباس در دیدار با فرمانده نیروی انتظامی گفت: ما ناجا را دلسوز نظام می‌دانیم:

    1-اگر جلوی بدحجابی  گرفته نشود به بی‌حجابی کشیده می‌شود و این شایسته نظامی که بر پایه قرآن و ارزشها پایه‌گذاری شده نیست

   2-باید مجلس و دستگاه‌های متولی جهت مبارزه با بدحجابی باهمکاری هم وارد عمل شوند تنها با یک ارگان نمی‌توان جلوی چنین مشکلاتی را گرفت.

ادامه نوشته

دادستان کل کشور:هرجوردلم می‌خواهدمی‌پوشم،نداریم

آیا صبح نزدیک نیست؟

 دادستان کل کشور:هرجوردلم می‌خواهدمی‌پوشم،نداریم

همه باید بدانندامروزبی‌حجابی وکشف حجاب که رخ می‌دهدمسأله عادی نیست

    1-هرانسانی دونوع زندگی دارد،یکی زندگی شخصی ودیگری زندگی اجتماعی درزندگی شخصی افراد، هیچکس حق ورودندارداما زندگی اجتماعی فرق داردافرادنمی‌تواننددرزندگی اجتماعی بگویندهرچه دلم بخواهد می‌پوشم

    2-اینجا یک جامعه اسلامی است وهزاران شهید داده شده هرکسیدر زندگی اجتماعی باید به قوانین پایبندبماند.

قوه قضائیه و نیروی انتظامی در برخورد با بی‌حجابی و کشف حجاب کوتاه نخواهد آمد.

ادامه نوشته

ضرورت واکنش بازدارنده درمقابل حمله شهوت پرستان کشف حجاب کامل به قهرمانان حجاب

عکس پروفایل تلگرام نیمه شعبان/عکس نوشته تبریک ولادت امام زمان/ عکس پروفایل اینستاگرام  تبریک ولادت امام عصر ،حضرت قائم     جان و جانان: امام زمان(عج) از نگاه مقام معظم رهبری

ماجرای حمله هنجارشکنان پر رو به بانوی آمر به معروف

ضرورت اقدام بازدارنده مقابل حمله شهوت پرستان کشف حجاب کامل

به قهرمانان حجاب

ولنگاری فرهنگی به وحشی گری رسید بسیجیان گیلان کجایند؟!

مسئولان در خوابند مردم و بسیجیان وارد میدان شوند

یک بانوی گیلانی افرادی را با کشف حجاب کامل در حال رقصیدن می بیند و به آن‌ها تذکر می‌دهداماسه نفرازافراددچارآتش شهوت جنسی به وی حمله واو را زمین می زنندو موبایلش رامی شکنند وحمله می کنندتا چادر را از سراو پایین بکشند

مرد شیطانی درحمایت از زن شهوت پرست قصدحمله به بانو را داشت که فرزند۱۱ساله‌اش مانع شداماشهوت پرستان جنسی بچه آین مادر را هم با لگد مورد ضرب و شتم قرارمیدهند.

امام کاظم (ع):لَتَأمُرونَ بِالمَعروفِ ولَتَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ بايد امربه معروف ونهى از منكركنيد

فرمانده ناجا: کشف حجاب جرم است

ادامه نوشته

موجبات طلاق××× مصادیق نشوز مرد (5):

 

                          

د- حق وکالت زوجه در طلاق

تا اینجا به بررسی موجبات خاص طلاق به درخواست زوجه پرداختیم و گفتیم که مواردی در فقه و قانون مدنی پیش بینی شده و به زنان این امکان را می دهد که با استناد به آنها و مراجعه به حاکم شرع بتوانند طلاق بگیرند و خود را از زندگی سراسر رنج و زحمت نجات دهند. و این موارد شامل نشوز شوهر، غیبت بی خبر و طولانی و ابتلا به امراض مسری صعب العلاج بود.

موارد دیگری نیز در قانون مدنی و فقه وجود دارد از جمله حق وکالت زوجه در طلاق که این هم راهی است برای نجات زن . ولی این راه ، از موجبات طلاق به درخواست زوجه نیست بلکه در آن رضایت شوهر شرط است و از طرق طلاق به توافق زوجین می باشد. یعنی اگرچه بعد از اعطای وکالت ، زن با رضایت خود طلاق می گیرد ولی در ابتدا، اعطای وکالت به او با خواست و رضایت شوهر بوده است .

حال به بررسی مواردی می پردازیم که زیر مجموعه عسر و حرج بوده و از موجبات عام طلاق به خواست زوجه محسوب می شوند به عبارتی، ملاک و مجوز این طلاق ، عسر و حرج زوجه در زندگی می باشد که خود دارای مصادیق زیادی است که با تشخیص و تأیید قاضی ، اقدامات بعدی برای طلاق زوجه انجام می شود.

گفتار دوم - موجبات عام

الف - عسر و حرج

مسئله عسر و حرج که به عنوان یکی از موجبات طلاق به درخواست زوجه قرار گرفته است مفهومی عام است که مصادیق زیادی دارد و تشخیص آنها به عهده قاضی است . این مسئله ، هم پیشینه فقهی دارد و هم در قالب ماده 1130 قانون مدنی بعد از اصلاحیه سال 61 و نهایتاً در سال 70 تبلور یافته است. و اما پیشینه فقهی آن در قالب نظرات شیخ انصاری و سید محمد کاظم طباطبایی یزدی نمود چشمگیری دارد.

شیخ انصاری در پاسخ به نظر شهید ثانی در مورد زنی که شوهرش مبتلا به برص یا جذام شده و راه نجات او را فسخ نکاح می دانست ، می فرماید: «راه چاره در طلاق به حکم حاکم است چرا که زندگی زوجه توأم با ضرر و حرج شده است ».[69] و سید محمد کاظم طباطبایی یزدی نیز در مورد زوجه غائب مفقودالاثر که از همسرش هیچ خبری ندارد از طرفی در تنگنا بوده و کسی را ندارد که نفقه او را بپردازد معتقد است: «اگر زن صبر نکند و از حاکم درخواست طلاق نماید جواز طلاق او بعید به نظر نمی رسد. حتی اگر حیات مفقودالاثری معلوم باشد ولی از محل او اطلاعی در دست نباشد و زن نتواند صبر کند نیز همین طور است ».[70] ایشان حتی طلاق زنی که شوهرش مفقودالاثر نیست ولی زن می داند که شوهرش درحبس دائم به سر می برد را بر اساس قاعده لاضرر و لاحرج توسط حاکم شرع جایز می داند. مخصوصاً اگر زن جوان باشد و انتظار او موجب گردد که دچار ناراحتی و سختی شدید شود. و معتقد است که اگر انجام مقدمات طلاق زنی که شوهرش مفقودالاثر است از قبیل فحص و ضرب اجل و ... نیز موجب می گردد که زن دچار معصیت شود نائب او می تواند بدون اقدام به آن مقدمات ، زن را طلاق دهد.

«ایشان از اولین فقهایی بودند که مستقلا قاعده نفی عسر و حرج را از موجبات طلاق به درخواست زوجه دانسته اند. اگر چه بعد از ایشان خیلی مورد توجه قرار نگرفت و عده ای از علما از جمله مرحوم خویی نظر ایشان را در مورد غائب مفقودالاثر ضعیف دانستند و لازمه کلام او را جواز مبادرت به طلاق زوجه بدون اذن زوج دانستند».[71]

«اما فقیهانی چون امام راحل (علیه الرحمه ) نظر سید محمد کاظم طباطبایی یزدی را می پذیرد و معتقد است که اگر زوجه به واسطه نداشتن شوهر در حرج قرار گیرد به طوری که صبر کردن او منجر به فساد شود حاکم حتی قبل از گذشت چهارسال می تواند او را طلاق دهد».[72]

سرانجام مقتضیات زمان ، ارزش فتوای این سید را نمایان ساخت و در نهایت در ماده 1130 قانون مدنی تجلی یافت. متن اصلاح شده این ماده به صورت زیر می باشد:

«در صورتی که دوام زوجیت موجب عسر و حرج زوجه باشد، وی می تواند به حاکم شرع مراجعه و تقاضای طلاق کند چنانچه عسر و حرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه می تواند زوج را اجبار به طلاق نماید و در صورتی که اجبار میسر نباشد، زوجه به اذن حاکم شرع طلاق داده می شود».[73]

امام راحل در پاسخ پرسشی که از سوی فقهای شورای نگهبان به هنگام اصلاح این ماده قانونی ازایشان به عمل آمد فرمودند: «طریق احتیاط آن است که زوج را با نصیحت و الا با الزام وادار به طلاق نمایند و در صورت میسر نشدن ، به اذن حاکم شرع طلاق داده شود و اگر جرأت بود مطلبی دیگر بود که آسانتر است ».[74]

از متن ماده 1130 قانون مدنی این طور برمی آید که مستند فقهی این ماده قاعده لاضرر و لاحرج می باشد که بر اساس جاری شدن این دو قاعده ، حاکم شرع می تواند زوجه را بدون رضایت زوج طلاق دهد.

در ادامة بحث به طور اجمال نگاهی به این دو قاعده فقهی و کاربرد آن در احکام شریعت خواهیم داشت و سپس به بررسی برخی از مصادیق عسر و حرج و بیان برخی از مشکلات موجود در این زمینه می پردازیم .

 

ادامه نوشته

موجبات طلاق××× مصادیق نشوز مرد (3):

                          

نشوز مرد مصادیق مختلفی دارد از جمله :

1- عدم پرداخت نفقه :

«اگر زنی در قبال شوهرش به وظایف خود که تمکین کامل می باشد عمل کند، پرداخت نفقه بر مردواجب می شود البته در صورتی که عقد نکاح دائم باشد نه موقت» .[32]

ماده 1106 قانون مدنی می گوید: «در عقد دائم ، نفقه زن به عهده شوهر است ».[33]

«البته برای نفقه حدود و مقدار مشخصی وجود ندارد بلکه ضابطه و ملاک، نیاز زن می باشد. به این معنی که مرد موظف است آنچه را که زن برای ادامه زندگی به آن احتیاج دارد فراهم نماید از قبیل خوراک ، پوشاک ، مسکن ، خدمتکار، وسایل نظافت و ... البته نه بیشتر از حد متعارف ».[34]

حال اگر مردی با وجودی که ادای نفقه بر او واجب شده از پرداخت آن سرپیچی نماید و نصیحت زن هم اثری نبخشد زن می تواند طبق ماده 1129 قانون مدنی تقاضای طلاق نماید.

این ماده قانونی می گوید: « در صورت استنکاف شوهر از دادن نفقه و عدم امکان اجرای حکم محکمه و الزام او به دادن نفقه ، زن می تواند برای طلاق به حاکم رجوع کند و حاکم ، شوهر او را اجبار به طلاق می نماید همچنین است در صورت عجز شوهر از دادن نفقه »[35]

در ماده اخیر حکم دو مسئله بیان شده است. استنکاف و عجز مرد از پرداخت نفقه .

اما در مورد مسئله اول ، به محض اینکه شوهر از پرداخت نفقه خودداری کرد، زن نمی تواند به طورمستقیم از دادگاه درخواست طلاق نماید و استنکاف شوهر را مقدمه و جهت خواسته خود سازد. بلکه ابتدا باید برای مطالبه نفقه ، دادخواست دهد که در این صورت ، محکمه میزان نفقه را معین کرده و شوهر را به دادن آن محکوم خواهد کرد و اگر اجراء حکم مذکور ممکن نباشد مطابق ماده 1129 ق .م رفتار خواهد شد. لذا این ماده تنها پس از صدور حکم به انفاق و عدم امکان اجرای حکم محکمه اجرا می شود..

«البته حکم به انفاق هم در صورتی صادر می شود که برای دادگاه محرز شود که از جانب زن تمکین کامل صورت گرفته است و کوتاهی از جانب مرد بوده است».[36] چرا که یکی از شرایط وجوب نفقه ،تمکین کامل زن می باشد. و «اگر زن در یک مکان و زمانی تمکین نماید و در مکان و زمان دیگر سرپیچی ،در این صورت نشوز محقق شده و نفقه ساقط می شود».[37]

عدم پرداخت نفقه از جانب شوهر، علاوه بر ضمانت اجرای مدنی دارای ضمانت اجرای کیفری نیزمی باشد. ضمانت اجرای مدنی، در عدم پرداخت نفقه به زوجه این است که زن می تواند از دادگاه تقاضای طلاق نماید و این مطلب درماده 1129 قانون مدنی مورد توجه قرار گرفته و دادگاه حکم طلاق زن راصادر خواهد نمود. و «ضمانت اجرای کیفری این است که مردی که با داشتن امکانات مالی از دادن نفقه خودداری می کند به حکم دادگاه و به موجب ماده 105 قانون مجازات اسلامی (تعزیرات ) تا 74 ضربه شلاق محکوم می شود».[38] به موجب ماده 105 قانون تعزیرات اسلامی ، ترک انفاق زوجه جرم است و طبق این ماده هرکس با داشتن استطاعت مالی ، نفقه همسر را در صورت تمکین ندهد و یا از تأدیه نفقه سایر اشخاص واجب النفقه امتناع نماید، دادگاه می تواند او را به شلاق تا 74 ضربه محکوم نماید.

اما مسئله دوم که در ماده 1129 قانون مدنی مطرح شده است عجز زوج از پرداخت نفقه می باشد. «البته عجز شوهر از پرداخت نفقه حالات مختلفی دارد و در صورتی می تواند جزو موجبات طلاق قرار گیرد که زن از ابتدا به فقر مرد آگاه نباشد و همچنین مرد زن را فریب نداده باشد. چرا که اگر زن از ابتدا به فقر مرد آگاه بوده باشد حق مراجعه به حاکم شرع و درخواست طلاق را ندارد، چون خودش با علم و آگاهی به آن اقدام کرده است و اگر مرد، زن را فریب داده باشد نیازی به درخواست طلاق ازجانب زن نمی باشد چرا که از مصادیق تدلیس (فریب) بوده و زن حق فسخ نکاح را خواهد داشت و می تواند بامراجعه به دادگاه ، نکاح خود را فسخ نماید». [39]اما اگر مرد در هنگام ازدواج قادر بر پرداخت نفقه بوده ولی بعداً ناتوان شده در این صورت بر اساس ماده 1129 ق .م ، زوجه می تواند درخواست طلاق کند وحاکم ، زوج را مجبور به طلاق می کند.

البته در صورت عجز از پرداخت نفقه نیز ابتدا دادگاه مرد را ملزم به پرداخت نفقه می کند و الزام او به انفاق و عدم اجرای حکم نفقه ، طریقه احراز عجز می باشد. و این طریقه ای اطمینان بخش و تنها طریقه ای است که ظاهراً قانون مدنی (ماده 1129) پیش بینی کرده است و بکار بردن طریقه دیگر مجوز قانونی ندارد.[40] فرقی که در مسئله استنکاف و عجز مشاهده می شود این است که «در صورت عجز شوهر از پرداخت نفقه ، تنگدستی او عذر مشروعی است که مانع از تحقق عنصر معنوی جرم می شود.» [41] و شوهر عاجز، مجازات و کیفر نخواهد شد.

2- خودداری شوهر از ایفای وظایف زناشویی

یکی دیگر از تکالیف واجبی که بر عهده شوهر می باشد و تکلیف مختص او به شمار می آید، توجه به حداقل مواقعه یعنی هر چهار ماه یکبار می باشد. اگر چه در روایات است که مرد شایسته است نسبت به نیاز جنسی همسر دریغ نورزد و برای حفظ عفاف در زن، به پاکیزگی و زیبایی ظاهرخود بپردازد. این تکلیف مرد از جمله حقوق زن شمرده می شود و اگر زن بخواهد می تواند از این حق خود صرف نظر کند.

امام راحل (علیه الرحمه) می فرماید: «شوهر نمی تواند بیش از چهارماه ، نزدیکی با عیال دائمی خود راترک کند»[42]

در این زمینه روایتی نیز از معصوم (علیه السلام) وارد شده است:

«عن ابی الحسن الرضا (علیه السلام) انه سئلَ عن الرَّجُلِ تکون عندَهُ المرأةُ الشابَّةُ فیمسکُ عنها الاشهر و السنه لایقربها، لیس یرید الاضرار بها یکون له مصیبه؛ یکون فی لک اثماً؟ قال اذا ترکها اربعه اشهر کان اثماً بعد ذلک»[43]

از امام رضا (علیه السلام) درباره مردی سؤال شد که دارای همسر جوانی بود و برای چندین ماه وبلکه یکسال البته بدون قصد اذیت و آزار، روابط جنسی خود را با او ترک کرده بود حضرت فرمودند: هرگاه مردی بیش از چهار ماه روابط جنسی خود را با همسرش ترک کند گناه کار می باشد.

و مسلماً مردی که از انجام این دستور سرباز زند مرتکب نشوز شده است. و «در صورتی که به حکم الزام دادگاه مبنی بر انجام وظایف زوجیت ، اعتنا نکند و به نشوز خویش ادامه دهد حاکم شرع و دادگاه او را به طلاق الزام می نماید و در صورت استنکاف از طلاق ، رأساً طلاق می دهد».[44]

مسئله امتناع شوهر از ایفای وظایف زناشویی تا قبل از سال 61 در ماده 1130 قانون مدنی مطرح شده بود.

ماده 1130 قانون مدنی قبل از اصلاح در سه صورت به زن این اجازه را می داد که از دادگاه درخواست طلاق نماید. یکی از این موارد که بند اول این ماده را هم تشکیل می داد به صورت زیر بود:

«در مواردی که شوهر، سایر حقوق واجبه زن را وفا نکند و اجبار او هم بر ایفاء ممکن نباشد.» [45] وحقوقدانان معتقد بودند که عبارت «سایر حقوق واجبه زن » کنایه از نزدیکی جنسی و زناشویی بوده که شوهر می بایستی آن گونه که طبیعت و وضعیت مزاجی او و زن اقتضا می نمود وظایفش را انجام می داد. که طی اصلاحی که در این ماده صورت گرفت این بند حذف شد.

3- سوء معاشرت شوهر و بدرفتاری او با زن

حسن معاشرت زوجین نسبت به یکدیگر یکی از تکالیف مشترک آنها می باشد. و ماده 1103 قانون مدنی در این رابطه می گوید «که زن و شوهر مکلف به حسن معاشرت با یکدیگر هستند».[46]

حسن معاشرت مصادیق زیادی دارد از جمله خوش رفتاری ، احترام گذاشتن به همسر، گلایه وشکایت نکردن ، توهین نکردن ، کتک نزدن ، و ... در مورد هر احادیث و روایات زیادی در کتب فقهی و حدیثی وجود دارد.[47] سوء معاشرت از مصادیق نشوز شمرده خواهد شد.

حال اگر این سوء معاشرت به حدی برسد که زندگی را تحمل ناپذیر سازد و آنقدر ادامه یابد که نتوان آن را اتفاقی و زودگذر دانست ، زن می تواند از دادگاه درخواست طلاق نماید.

و چون در آیات قرآن مردان به حسن معاشرت با زنان مأمور شده اند «وَ عاشِرُوهُن َّ بالمعرُوف»[48] واز طرف دیگر گفته شده که «اَلطَّلاقُ مرَّتان فامساکٌ بِمَعْروف ٍ اَوْ تسریحٌ باحسان»[49] که یا باید با زنان با رفتار نیکو زندگی کرد ، یا به نیکی از آنان جدا شد. لذا اگر مردی نمی تواند با همسر خود به حسن معاشرت رفتار نماید وظیفه دیگر او، رها ساختن زوجه و طلاق دادن او می باشد.

آیت الله اراکی (علیه الرحمه) در توضیح و تبیین این آیه شریفه می فرماید که «امساک به معروف و تسریح به احسان هر کدام واجب تخییری هستند. و اگر یک طرف واجب تخییری که امساک به معروف است بر زوج غیر مقدور باشد و زوجه به حاکم رجوع کند حاکم ، مرد را اجبار به طرف دیگر که تسریح به احسان است می کند، و در صورت عدم امکان اجبار، حاکم مباشرت به طلاق می کند از باب اینکه «الحاکم ولی الممتنع » البته ایشان ابتدا نظر کلی شان را می دهند و بعد به عمل نکردن اصحاب بدین حکم اشاره کرده و می گویند «من جرأت بر مخالفت آنها را ندارم و زوجه به مقتضای آیه «انَّ مع العسر یسرا»، [50] رفتار کرده و صبر نماید».[51]

مورد دوم از مصادیق ماده 1130 قانون مدنی (قبل از اصلاح) که به این مسئله اشاره می کرد و آن رایکی از موجبات طلاق به درخواست زوجه می دانست مورد زیر بود:

«سوء معاشرت شوهر به حدی که ادامه زندگی زن با او غیر ممکن باشد».[52]

موجبات طلاق××× مصادیق نشوز مرد (4):

 

                     

ب - وجود امراض مسری صعب العلاج

در فقه اسلام وجود یکسری بیماریها و عیوب جسمی و روحی می تواند موجبات فسخ نکاح را فراهم آورد. برخی از این عیوب بین زن و مرد مشترک می باشد و در صورت وجود آنها در هر کدام از زوجین ، به طرف مقابل حق فسخ نکاح را می دهد، جنون و برخی دیگر از عیوب به طور اختصاصی موجب فسخ نکاح در زن یا مرد می شوند.

از جمله بیماریهایی که مختص زن شمرده شده و برای مرد حق فسخ نکاح را ایجاد می کند بیماری جذام و برص [53] می باشد. امام راحل (علیه الرحمه) در این رابطه می فرمایند که : «بنابر اقوی جذام و برص از عیوبی محسوب نمی شود که برای زن حق خیار فسخ بوجود آورد.»[54]

اما برخی از علما از جمله شهید ثانی قائل شده اند که این دو عیب مختص به زنان نمی باشد بلکه اگر مردان نیز به آن دچار گردند، همسران آنها حق فسخ نکاح را خواهند داشت .

ایشان به عموم روایات و نصوص اشاره می کنند که شمول آن هم زن و هم مرد را در بر می گیرد.

از جمله صحیحه حلبی از قول امام صادق (علیه السلام ) که می فرماید: «اِنَما یُرَدُّ النِکاح منَ البرَص وَالْجذامِ وَ الجنون وَ العفل »

نکاح به واسطه بیماریهای برص ، جذام ، جنون و عفل [55] فسخ می شود. عموم روایت مرد و زن را در بر می گیرد مگر آنکه دلیل خاصی وارد شود و موردی را از شمول عام خارج نماید.

از طرفی شهید ثانی می فرمایند: «وقتی مردان، که حق طلاق به دست آنهاست و به راحتی می توانند زن بیمارخود را طلاق دهند در صورت وجود این بیماری ها حق فسخ دارند؛ پس به طریق اولی زنان که هیچ راهی برای نجات خود ندارند باید حق فسخ را داشته باشند.

مضافاً اینکه این امراض مخصوصاً جذام از نظر پزشکان مسری است و موجب ضرر برای زن می شود در حالیکه در اسلام حکم ضرری نداریم» .[56]

اما شیخ انصاری (علیه الرحمه ) در پاسخ به ایشان می فرماید: «در چنین مواقعی زن حق فسخ نکاح را ندارد ولی برای جلوگیری از ضرر می تواند به حاکم رجوع کند و حاکم در صورت تشخیص ضرر و حرج ، شوهر را مجبور به طلاق دادن می کند».[57]

بند سوم از ماده 1130 قانون مدنی (قبل از اصلاح سال 1361) به زن اجازه می داد که در صورت وجود بیماریهای مسری صعب العلاج که دوام زندگی را برای زن به خطر می انداخت از دادگاه تقاضای طلاق نماید و دادگاه نیز شوهر را الزام بر طلاق دادن زن می نمود.

البته تشخیص اینکه شوهر به یک چنین بیماری مبتلا شده قبلاً با دادگاه بود که با نظر کارشناسی پزشک صورت می گرفت . اگر پزشک تشخیص می داد که شوهر به یک بیماری صعب العلاج مبتلا شده ولی با توجه به قراین و اوضاع و احوال قطعیه دوام زندگی زناشویی همسر دچار مخاطره نمی شود مثل آنکه شخص به یک بیماری غیر مسری مبتلا گردیده و یا در صورت ابتلا به بیماری واگیر در بیمارستان بستری می گشت و راهی برای انتقال و سرایت بیماری به زوجه نمی بود در این صورت دادگاه با تقاضای طلاق زوجه موافقت نمی کرد.[58]

که در سال 61 ماده 1130 قانون مدنی اصلاح گردید و سه بند آن حذف شد البته ماهیت این ماده تغییر نکرد و محتوای کلی آن مبنی بر اختیار طلاق به درخواست زن همچنان به قوت خود باقی ماند؛ منتهی دامنه آن گسترده تر گردید.[59] و لذا زنان می توانند با استناد به ماده 1130 قانون مدنی اصلاح شده از دادگاه درخواست طلاق نمایند. ماده اصلاحی جدید به زنان این حق را می دهد که در صورت بروز و ادامه عسر و حرج در زندگی تقاضای طلاق نمایند. بنابراین مزیتی که ماده اصلاحی نسبت به بند3 ماده سابق دارد آن است که به موجب ماده قبلی بیماریهای مسری صعب العلاج که زندگی زوجه را به خطر می انداخت مجوز طلاق می شد ولی طبق ماده اصلاحی که مصادیق آن را هم قاضی تعیین می کند هرگونه بیماری که زن را دچار عسر و حرج نماید می تواند مستند درخواست طلاق قرار گیرد.

ج - غیبت طولانی و بی خبر شوهر

این مورد نیز یکی از مواردی است که هم در متون فقهی به آن اشاره شده است و طبق آن فقها طلاق زوجه توسط حاکم شرع را جایز می دانند و هم یکی از ماده های قانون مدنی به طور خاص به آن اختصاص یافته است .

در اصطلاح حقوقی چنانکه ماده 1011 قانون مدنی می گوید: «غائب مفقودالاثر کسی است که ازغیبت او مدت بالنسبه مدیدی گذشته باشد و از او به هیچ وجه خبری نباشد. کسی که مدت کوتاهی غائب بوده و یا اینکه اطرافیان او می دانند که او زنده است ولیکن محل او مشخص نیست غایب مفقودالاثر شناخته نمی شود اگرچه غیبت او مدت مدیدی به طول انجامد و یا هیچ زمان برنگردد. و تشخیص طولانی بودن مدت غیبت هم بر عهده عرف می باشد».[60]

که مسلماً در این مدت زوجه در مضیقه قرار خواهد گرفت مخصوصاً آنکه کسی نباشد که نفقه او رابپردازد.

زنی که شوهرش غائب مفقودالاثر شده چندین حالت برای او قابل فرض است :

1- «گاه برای او ثابت می شود که همسرش فوت کرده است در این صورت زوجه می تواند از تاریخ وصول خبر فوت ، عده وفات نگه دارد هر چند که چندین سال از فوت همسرش گذشته باشد و پس ازپایان عده می تواند مجدداً با شخص دیگری ازدواج نماید». [61]

2- «گاه خبر حیات شوهر، واصل می شود ولی معلوم نمی شود که در کجاست . در این صورت زوجه باید صبر کند تا شوهر طلاقش دهد یا آنکه بمیرد. هرچند مدت غیبت او به طول انجامد در این صورت هرگاه شوهر دارایی از خود باقی گذاشته باشد نفقه زن از آن تأدیه می شود والا از بیت المال ، نفقه او داده خواهد شد».[62]

3- « و گاه به هیچ وجه خبری از مرگ یا حیات او در دست نیست . در چنین حالتی اگر زوج غائب ، اموال و دارایی داشته باشد که زوجه بتواند از آن ارتزاق کند یا کسی از ناحیه زوج موجود باشد که مخارج او را تأمین کند زوجه باید صبر کند تا وضعیت غائب ، معلوم گردد زیرا حیات سابق ، استصحاب می گرددتا فوت او مسلم شود».[63]

ولی اگر زوج دارایی و ثروت نداشته باشد تا نفقه زن از آن داده شود و کسی هم نفقه او را نپذیرد، اگرچه مقتضای استصحاب حیات غائب ، ایجاب می کند که زن صبر کند تا وضعیت غائب معلوم گردد ولی نظر به روایاتی ، چنانچه زن نخواهد صبر کند و اراده نماید که شوهر کند می تواند امر خودش را به نزد حاکم شرع ببرد و حاکم شرع از تاریخ مراجعه به زن چهارسال مهلت می دهد که تفحص لازم صورت گیرد و وضعیت شوهر معلوم گردد که زنده است یا مرده. اگر خبری به دست آورد که مجدداً باید صبر کند والا اگر فوت یا حیات او معلوم نگردد حاکم ، ولیّ مفقودالاثر را مجبور می کند که زن را طلاق دهد و در صورت خودداری او، خودش زن را مطلقه می سازد.[64]

امام راحل (رضوان الله تعالی علیه ) در مورد حکم حاکم می فرماید: « اگر غائب مفقودالاثر، ولی داشته باشد حاکم به او امر می کند که زن را طلاق دهد. و اگر که او اقدام نکرد او را مجبور به این کارمی نماید و در صورتی که ولیّ نداشته باشد یا داشته باشد اما اقدام نکرده و اجبار او هم ممکن نبوده ، دراین صورت حاکم زن را طلاق می دهد و سپس زن به مدت 4 ماه و ده روز عده وفات نگه می دارد».[65]

سپس ایشان در مورد عده زن مطلقه می فرمایند: «ظاهر آن است که عده ای که بعد از طلاق واقع می شود عده طلاق است اگرچه به اندازه عده وفات می باشد. و طلاق رجعی است. پس نفقه در ایام عده مستحق می باشد و اگر زن در این عده بمیرد مرد از او ارث می برد اگر در واقع زنده باشد....»[66]

در مقابل قول مشهور، بعضی از فقها به استناد برخی از روایات قائل شدند به اینکه لازم نیست که حاکم از تاریخ مراجعه زن ، ضرب اجل نماید و بعد از گذشت چهار سال زن را طلاق دهد بلکه چنانچه ازتاریخ مفقود شدن زوج ، چهارسال گذشته باشد با رجوع زوجه به حاکم ، حاکم می تواند او را طلاق بدهد.[67]

نویسندگان قانون مدنی در این زمینه از نظر مشهور پیروی نکردند و قول دوم را پذیرفتند.

ماده 1029 قانون مدنی در این رابطه می گوید: «هرگاه شخصی چهارسال تمام غائب مفقودالاثر باشد، زن او می تواند تقاضای طلاق کند. در این صورت با رعایت ماده 1023 حاکم او را طلاق می دهد».[68]

ماده 1023 ق .م. نیز اشاره به انجام یک سری تشریفاتی دارد از جمله اعلان در روزنامه ها، دعوت ازاشخاصی که ممکن است از غائب خبری داشته باشند و ... به مدت یکسال .

موجبات طلاق××× طلاق به درخواست زوجه(2):

                  

موجبات طلاق به درخواست زوجه

گفتار اول - موجبات خاص

همان طور که گفته شد این موارد به طور مشخص و تحت عنوان مواد خاصی از قانون مدنی مطرح شده است و برای هر کدام نیز سابقه فقهی وجود دارد و فقهاء با ذکر این موارد، به حاکم شرع اجازه داده اند که در صورت عدم اطاعت شوهر در مورد طلاق دادن و رها ساختن زوجه ، خود آنها زوجه رامطلقه نمایند. این موارد به شرح زیر می باشد.

الف - نشوز شوهر

در اثر برقراری رابطه زوجیت در نکاح دائم ، زوجین یکسری حقوق و تکالیفی نسبت به هم پیدامی کنند.

ماده 1102 قانون مدنی نیز می گوید: «همین که نکاح به طور صحت واقع شد، روابط زوجیت بین طرفین موجود و حقوق و تکالیف زوجین در مقابل یکدیگر برقرار می شود».[26]

فقهای عظام در مورد نشوز مرد معتقدند که : «اگر مرد دچار نشوز[27] شود، زن می تواند او را نصیحت کند و حق خود را از او مطالبه نماید. اگر اثری نبخشید امر خود را به حاکم بسپارد و زن حق ندارد که متقابلا از انجام تکالیفی که نسبت به شوهر بر عهده دارد سرباز زند و همین طور حق ندارد که شوهرش را کتک بزند. بلکه حاکم ، مرد را ملزم به ایفای حقوق زن می نماید. اگر باز هم ابا کرد حاکم می تواند او را تعزیر نماید و از مال او گرفته و حق زن را بپردازد».[28]

شیخ حسین حلی از علمای معاصر نیز در این رابطه می فرماید: «در صورت تخلف زوج از انجام حقوق زوجه ، حاکم شرع می تواند مرد را الزام بر طلاق نماید و در صورت تخلف او، خودش زوجه رامطلقه سازد. البته در صورتی که زوجه خواهان طلاق باشد».[29]

آیات قرآن نیز به این مسئله تصریح دارد که مردان موظفند که با همسران خود به نیکی رفتار نمایندو حقوق آنها را بپردازند و گرنه راه دوم طلاق و جدایی است و راه دیگری وجود ندارد.

آیه 19 سوره نساء به مردان امر می کند که با همسران خود به نیکی و معروف رفتار نمائید. «وَعاشِرُوهُنَّ بالمعرُوف» و در آیه دیگر مثل آیه 229 سوره بقره تکلیف مردان را در قبال همسرانشان روشن می کند. این آیه شریفه می فرماید: «اَلطلاقُ مرَّتانِ فاِمْساکٌ بِمَعْروف ٍ او تَسْرِیحٌ باحسان ....»

طلاق (طلاقی که رجوع و بازگشت دارد) حداکثر دوبار است پس آنگاه که طلاق داد یا باید به طورشایسته همسر خود را نگهداری کند و آشتی نماید (اشاره به رجوع دوم در زمان عده ) و یا با نیکی او را رها سازد و از او جدا شود....

مردی که در پرداخت نفقه به همسر خود اهمال می ورزد و او را در سختی قرار می دهد یا مردی که با همسرش سوء معاشرت دارد یا به سایر وظایف خود در قبال او عمل نمی کند در واقع باهمسرش به معروف رفتار نمی نماید طبق این آیه شریفه باید همسر خود را رها سازد. اگر با نصیحت زن و یا با الزام حاکم هم مطابق آیه شریفه عمل نکرد، حاکم می تواند زوجه را طلاق دهد چرا که «الحاکم ولی الممتنع »[30]

این احکام نشان می دهد که شارع مقدس به همه جوانب امور توجه داشته است . اگر امر طلاق را بنابه مصالحی به دست مردان سپرده هیچ گاه حق تعدّی یا زیاده روی به آنان نداده است و اگر به وظایف خودعمل نکنند و موجبات سختی و ناراحتی را برای همسرانشان فراهم کنند شارع مقدس ، انحصار طلاق دردست مردان را مشروع نمی داند و به زن نیز اجازه می دهد که به نزد حاکم شرع رفته و خود را از چنگال مردظالم نجات دهد. در این نوع طلاق با اینکه زن ، خواهان جدایی می باشد ولی مانند طلاق خلع که با کراهت زوجه از زوج و پرداخت مال و فدیه از جانب زن به مرد طلاق و جدایی حاصل می شود،این طلاق نیازی به پرداخت مال ندارد و بدون پرداخت وجهی و حتی بدون رضایت شوهر می تواند از او جدا شود.

حال اگر مردی با وجود اینکه خودش مقصر بوده و در انجام وظایفش کوتاهی کرده زن را مجبور به پرداخت مال کند تا طلاق بگیرد تصرف در این مال برای او جایز نخواهد بود.

برخی از فقها از جمله صاحب جواهر در این رابطه چنین می فرمایند که: « اگر مرد بعضی از حقوق واجب زن را ترک کند و زن را اذیت نماید و زن هم مالی را بذل نماید تا خلاص شود؛ حال یا دست از اذیت بردارد یا او را طلاق دهد، در چنین صورتی آنچه را که بر مرد بذل می کند، بر او حرام است ».[31]

تهران، ص 244

مو جبات طلاق××× طلاق به اراده مرد و طلاق به توافق زوجین (1):

            20000  تومان

 

موجبات طلاق

مقصود از موجبات یا اسباب طلاق ، چیزهایی است که مجوز طلاق به شمار آمده و به استناد آنهامی توان اقدام به طلاق کرد.[4] که به طور کلی می توان آنها را به سه دسته تقسیم بندی نمود:

الف - اراده مرد

ب - توافق زوجین

ج - درخواست زن

الف - طلاق به اراده مرد

در اسلام حق اولیه طلاق برای مردان در نظر گرفته شده است . البته این بدان معنا نیست که اراده مرد مستقل از حکم خداست بلکه قوانین عادلانه موضوعه در خانواده نسبت به این حکم نافذ می باشد و شرایط و ضوابطی دارد که در جای خود بدان می پردازیم، در این مقاله و در این زمینه آیات و روایات زیادی هم وارد شده، از جمله روایت نبوی که می فرماید: «اَلطَّلاقُ بیدِمنْ اَخَذَ بِالسَّاق »[5] که طلاق به دست مرد است .

و در روایت دیگری، امام جعفر صادق (علیه السلام ) می فرمایند:

« ... وَ قضی اَنَّ علی الرَّجُل ِ الطلاق وَ اَن بیدهِ اِلْجِماع وَ الطلاق و تلکَ السُّنه »[6]

یعنی سنت آن است که مهریه و اختیار آمیزش و طلاق با مرد باشد.

در قرآن کریم نیز آیات مربوط به طلاق عموماً خطاب به مردان می باشد. از جمله :

آیه 231 سوره بقره : «وَ اِذا طلقتمُ النسآءَ فَبَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَاَمْسِکُوُهنَّ بِمَعْروفٍ اَوْ سَرِّحُوهُنَّ بمعروفٍ ...»

هنگامی که زنان را طلاق دادید و به آخرین روزهای عده رسیدند، یا به طرز صحیحی آنها را نگه دارید (و آشتی کنید) و یا به طرز پسندیده ای رها سازید....

یا آیه 237 سوره بقره : «وَ اِنْ طلقتموهنَّ من قبل اَنْ تمسوهنَّ وَ قدْ فرضتمْ لَهُنَّ فریضةً فنصفُ ما فرضتم ...»

اگر زنان را پیش از آنکه با آنها تماس بگیرید طلاق دهید در حالیکه مهری برای آنها تعیین کرده اید لازم است که نصف آنچه را که تعیین کرده اید به آنها بدهید.

چرا طلاق به اراده مرد است؟

برخی معتقدند که زن به عنوان یکی از جلوه های آفرینش نظام احسن خلقت، دارای ویژگی ها وخصوصیاتی است که لازمه خلقت او بوده و در جای خود بسیار نیکو و پسندیده است، از جمله آن که زن سریع تر از مرد تحت تأثیر احساسات و عواطف خود قرار می گیرد و این امرسبب می شود که او بتواند همچون چشمه ساری پرآب به سیراب کردن گلها و ریاحین باغ زندگی خود بپردازد. حال اگر امر طلاق به دست زن سپرده می شد چه بسا که با هر مشاجره و درگیری سختی ارکان خانواده سست می شد.

علت دیگر آن که «مسئولیت اداره خانواده و تأمین هزینه زندگی بر عهده مردان می باشد، لذا این مرداست که باید بیندیشد که بعد از جدایی و طلاق آیا از عهده پرداخت مهریه و نفقه و بزرگ کردن فرزندان و تأمین سلامت روحی و روانی و جسمی آنها برمی آید یا نه ».[7]

شهید مطهری در توجیه واگذاری امر طلاق به دست مرد این چنین می گوید: «حق طلاق ناشی از نقش خاص مرد در مسئله عشق است نه مالکیت او، از نظر اسلام منتهای اهانت وتحقیر برای یک زن این است که مرد نسبت به او منزجر و بی علاقه شود و آنگاه قانون بخواهد به زور و اجبار آن زن را در خانة مرد نگه دارد. قانون شاید بتواند چنین کاری را انجام دهد و مرد را مجبور به نگهداری از او و پرداخت نفقه و غیره بکند اما قادر نیست که زن را در مقام طبیعی خود در محیط زناشویی یعنی مقام محبوبیت و مرکزیت، و مرد را در مقام و مرتبه یک فداکار نگاه دارد».[8]

بر این اساس اگرچه گفته می شود مردان می توانند همسران خود را حتی بدون موافقت آنها طلاق دهند و ماده 1133 قانون مدنی نیز تصریح داردکه: « مرد می تواند هر وقت بخواهد زن خود را طلاق دهد».[9]لیکن این گونه قوانین دلیل بر آزادی بی چون و چرای مردان در این خصوص نمی باشد چرا که اسلام مرد را در طلاق عملاً با موانع مختلفی روبرو می سازد، از جمله این که شرایط خاصی برای مطلِّق و مطلَّقه در نظر می گیرد اینکه « زن باید مثلا در طهر غیرمواقعه [10] باشد».[11] یا «در حال حیض و نفاس نباشد»[12] و ... همچنین «شرط حضور دو شاهد عادل» [13]، همه و همه برای آن است که فرصتی ایجاد شود تا اگر خانواده به واسطه تصمیم عجولانه و یا عصبانیت به مرز فروپاشی رسیده ، از خطر انحلال نجات یابد. لذا این گونه نیست که بادرخواست مرد، بلا فاصله طلاق صورت گیرد؛ مقرراتی نیز در دادگاه ها به همین منظور وجود دارد، از جمله ارجاع به حکمین برای اصلاح و در نهایت کسب اجازه دادگاه برای طلاق که همه اینها موانعی هستند که جلوی سوء استفاده و هوسرانی بسیاری از مردان را تا حدودی می گیرد. پرداخت مهریه ، نحله ، اجرت المثل برای کارهای منزل ، تقسیم نصف اموال ، همه و همه از جمله اقداماتی است که سدی را دربرابر مردانی قرار می دهد که بدون دلیل می خواهند همسران خود را طلاق دهند.[14] ولی اگر در نهایت چاره ای جز طلاق نبود این طلاق به اراده و میل مردصورت می گیرد.

ب - طلاق به توافق زوجین

در فقه امامیه در دو صورت طلاق به توافق و رضایت طرفین صورت می گیرد.

1 – از طریق طلاق خلع و مبارات 2 – از طریق وکالت.

1- طلاق خلع و مبارات

«در اصطلاح شرعی و فقهی طلاق خلع ، از بین بردن قید زوجیت است با دادن فدیه و مالی از طرف زوجه به زوج در صورت وجود کراهت زوجه از زوج ».[15]

و «اگر این کراهت دوجانبه باشد یعنی زن و شوهر هر دو از هم نفرت داشته باشند طلاق ، مبارات نامیده می شود».[16]

«در این نوع طلاق ، علاوه بر شرایط عمومی که برای صحت طلاق مطرح می شود وجود دو عنصرکراهت و بذل فدیه ضروری می باشد. و فدیه نیز همانند مهر باید مالیت داشته باشد و چیزی می تواند به عنوان فدیه داده شود که بتوان آن را مهر قرار داد».[17] این دو طلاق با وجود شباهت های عمده ای که دارند در برخی موارد جزئی نیز با هم اختلاف دارند:

اول آنکه در طلاق مبارات کراهت طرفینی است در حالیکه در طلاق خلع تنها از جانب زوجه است .

دوم آنکه «در طلاق مبارات ، فدیه نباید بیشتر از مهر باشد درحالیکه در خلع چنین شرطی وجودندارد و اندازه و مقدار مشخص برای آن ذکر نشده ولی باید آنقدر باشد که مرد به طلاق دادن زن رضایت دهد».[18]

سوم آنکه «اجرای صیغه طلاق مبارات لزوماً باید منتهی به صیغه طلاق گردد در حالیکه در خلع ،اختلاف نظر هست ».[19]

2- طلاق از طریق وکالت

در این طریق زوجین با هم توافق می کنند که زوجه وکیل در طلاق دادن خود باشد و مرد این وکالت را به او می دهد. به عنوان نمونه در عقدنامه های ازدواج یکسری شروطی مطرح شده است که زوج با وکالت دادن به زوجه به او این اختیار را می دهد که در صورت عمل نکردن به تعهدات خود، زن حق طلاق داشته باشد.

در مورد این که آیا زوجه می تواند وکیل در طلاق شود بین فقها اختلاف نظر است برخی قائل به جوازشده اند که این قول مشهور امامیه است و در اثبات حرف خود دلایلی را هم ذکر کرده اند، از جمله آنکه : «ادله ای که بر جواز وکالت در طلاق به طور اطلاق دلالت دارند شامل زوجه هم می شود».[20]

«عده ای دیگر قائل به عدم جواز شده اند که این قول به شیخ طوسی منسوب شده است ».[21]

اما قانون مدنی به تبعیت از قول مشهور، جواز وکالت را پذیرفته است .

ماده 1119 قانون مدنی در این باره چنین می گوید: «طرفین عقد ازدواج می توانند هر شرطی که مخالف مقتضای عقد مزبور نباشد در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنمایند. مثل اینکه شرط شود هرگاه شوهر، زن دیگری بگیرد یا در مدت معینی غائب شود یا ترک انفاق نماید یا بر علیه حیات زن سوء قصد کند یا سوء رفتاری نماید که زندگانی آنها بایکدیگر غیر قابل تحمل شود، زن اگر وکیل و وکیل در توکیل باشد پس از اثبات تحقق شرط درمحکمه و صدور حکم نهایی ، می تواند خود را مطلقه سازد».[22]

بنابراین زن حق دارد که وکیل در توکیل باشد یعنی می تواند برای طلاق گرفتن خود، به دیگری وکالت دهد که او را مطلقه سازد. البته مواردی که در ماده 1119 قانون مدنی برشمرده شده از باب نمونه می باشد و جنبه انحصاری ندارد و زوجین می توانند شروط دیگری را در ضمن عقد مطرح نمایند.

و علت اینکه وکالت در ضمن عقد نکاح مطرح می شود این است که وکالت ، عقدی است جایز، پس شوهر می تواند هرگاه بخواهد زن را از وکالت خود در طلاق عزل نماید. اما اگر وکالت به صورت شرط ضمن عقد نکاح دربیاید، لزوم عقد مانع از آن می شود که مرد بتواند وکالت زن را ساقط نماید و به عبارتی شرط مزبور به تبع عقد، لازم الاتباع می شود و موکل نمی تواند وکیل را عزل نماید.

ماده 679 قانون مدنی می گوید «موکل می تواند هر وقت بخواهد وکیل را عزل کند مگر اینکه وکالت وکیل یا عدم عزل در ضمن عقد لازمی شرط شده باشد...»[23]

و «شرط وکالت منحصر به عقد نکاح نیست و حتی پس از ازدواج ، در ضمن انجام یک عقد لازم دیگرمثل بیع می توان وکالت در طلاق را هم شرط نمود».[24] گرچه در شرع مقدس و قوانین، حق طلاق به دست مرد سپرده شده است.

ج - طلاق به درخواست زوجه

و اما سومین سبب، طلاق به درخواست زوجه می باشد. ولی این گونه نیست که زنان مجبور باشند تا آخر عمر بسوزند و بسازند بلکه طرقی در فقه وقانون مدنی پیش بینی شده است که به موجب آن زنان می توانند به حاکم شرع مراجعه کرده و از همسرشان طلاق بگیرند.

برخی از این مواد به طور مشخص در قانون مدنی ذکر شده و همگی نیز از پشتوانه فقهی برخوردار می باشند. و برخی دیگر به طور عام مد نظر حاکم شرع قرارمی گیرد و مصادیق زیادی دارد که تشخیص آن با محکمه است و در صورت محرز شدن آن ، حاکم می تواند زوجه را طلاق دهد. پس «در طلاق به درخواست زوجه ، می توان موجبات طلاق را به دو قسم خاص و عام تقسیم کرد»:[25]

1- موجبات خاص :

مواردی است که در قانون مدنی صراحتاً به آن اشاره شده است از جمله خودداری و ناتوانی شوهر از دادن نفقه ، غیبت بی خبر او و ....

و در واقع فرض این است که ماهیت این موارد چنان ناگوار و مشقت بار است که به داوری قاضی نیازی ندارد و زندگی زناشویی را تحمل ناپذیر می کند.

2- موجبات عام :

مواردی که زیر عنوان «عسر و حرج» از موجبات طلاق قرار می گیرد و در رویه قضایی دادرس در تعیین آن نقش اساسی دارد.

گرچه ممکن است بعضی از مصادیق عسر و حرج شامل موجبات خاص هم باشند مثل نشوز که به طورخاص یکی از ماده های قانون مدنی به آن اختصاص یافته و در صورت عدم پرداخت نفقه ، زن می تواند تحت عنوان عسر و حرج نه نشوز درخواست طلاق کند .

زیرا چه بسیار مواردی که شوهر نفقه پرداخت نمی کند و زن به دلیل استقلال مالی تحت «عسر و حرج » قرار نمی گیرد لذا در این موارد زن بر طبق «موجبات خاص» می تواند طلاق بگیرد.

http://hawzah.net/Hawzah/Search.aspx?LanguageID=1&SearchText=%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82%20%d8%a8%d9%87%20%d8%af%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%20%d8%b2%d9%88%d8%ac%d9%87&AssetID=0     افضلی قادری، فرحناز

طلاق به درخواست زوجه براساس عسروحرج (5):

        

9-2 - رها نکردن پیشه ای که منافات با مصالح خانواده یا حیثیت زن را داشته باشد

ماده 1117 قانون مدنی می گوید که: «شوهر می تواند زن خود را از حرفه یا صنعتی که منافی مصالح خانوادگی یا حیثیات خود یا زن باشد، منع کند».[45]

اما از طرف مقابل زن نیز، به عنوان شریک در زندگی خانوادگی در مورد بی آبرویی خود و فرزندانش صاحب حقی است که نمی توان آن را نادیده گرفت. شوهر نیز به دلیل تکلیفی که در حسن معاشرت با زن دارد، نباید کاری را پیشة خود سازد که موجب سرافکندگی و عذاب روحی زن شود خواه آن کار در قوانین، جرم شناخته شود یا در پیشگاه اخلاق مذموم.

پس «هرگاه کار ناشایست و مستمر شوهر زندگی زناشویی را برای زن تحمل ناپذیر سازد، به گونه ای که از طاقت زن متعارفی در آن شرایط، بیرون باشد، دادگاه می تواند به استناد آن، حکم به طلاق دهد مشروط به اینکه اجبار او به ترک آن شغل، ممکن نشود. و در این مورد نیز باید برای دادگاه احراز شود که زوج هنوز هم به کار یا حرفة ممنوع اشتغال دارد تا به موجب دوام عسر و حرج بتواند حکم نماید».[46]

«تشخیص امری که منافی مصالح خانوادگی می باشد و یا به حیثیت زن و شوهر لطمه می زند با عرف است. زیرا حیثیات افراد به اعتبار موقعیّت اجتماعی و خانوادگی که دارند، متفاوت است و به اعتبار زمان و مکان فرق می کند».[47] و در نهایت قاضی با در نظر گرفتن عرف و همة جوانب نظر می دهد که آیا این شغل، منافی مصالح یا حیثیت خانواده هست یا نه.

10-2 - محکومیت قطعی به حبس طولانی

حبس های طولانی باعث در هم ریختن اساس خانواده می شود. همسر و فرزندان، زندانی بی سرپرست و بی یاور می مانند و گاه نیز در تامین معیشت خود به تنگدستی می افتند. و «حتی بعضی از فقها از جمله سید محمد کاظم طباطبائی درمورد زنی که شوهرش به حبس دائم محکوم شده است حق داده اند که از حاکم درخواست طلاق کند».[48]

اما آنچه از مادة 1130 قانون مدنی برداشت می شود آن است «که هیچ ضرورتی ندارد که حبس شوهر دائمی باشد، بلکه چنانچه زندانی شدن او آنچنان به درازا بکشد که ادامة زندگی برای زن تحمل ناپذیر شود و به ویژه در جایی که بیم انحراف و گناه می رود دادگاه می تواند شوهر را اجبار به طلاق کند».[49]

11-2 - ارتکاب جرمی مغایر با حیثیت خانوادگی و شئون همسر

در صورتی که جرم مرد، سبب سرشکستگی زن در جامعه شود و در نظر عرف تحمل چنین وضعی برای او دشوار باشد، می تواند از دادگاه درخواست طلاق کند.

«اگر شوهری به عمد یا از روی خطا به راهی برود که ناسازگار با شان زن و خانواده او باشد، زن می تواند آن شرایط را بردبارانه بپذیرد و یا به زندگی مشترک خود پایان داده و جداگانه و مستقل زندگی نماید. در این فرض موجب طلاق، آثار واقعه ای است که در گذشته رخ داده و اکنون نیز ادامه دارد و آن شرمساری ناشی از ارتکاب جرم مرد است».[50]

12-2 - اعتیاد مضرّی که ادامة زندگی زناشویی را تحمل ناپذیر سازد

«از نظر شورای عالی قضائی اعتیاد شوهر به تنهایی نمی تواند مجوز طلاق زن بدون رضایت زوج باشد».[51] ولی در صورت بروز عسر و حرج می تواند مجوزی برای طلاق به شمار آید. «اعتیادی که مستند درخواست طلاق قرار گیرد بنابر نظر بعضی از حقوقدانان باید واجد 3 شرط باشد»:[52]

شرط اول – مضر باشد

منظور از اعتیاد مضرّ، اعتیادی است که زیانهای فاحشی به دنبال داشته باشد که در نتیجه، انسان به تباهی کشیده شود. مثل اعتیاد به مواد مخدر یا نوشابه های الکلی و قمار و …. و تمییز این گونه اعتیادها با عرف است. چنانچه هیچ کس عادت به رانندگی با سرعت، یا کشیدن سیگار را با اینکه خطرات زیادی را هم ایجاد می نماید در زمرة اعتیاد به مواد مخدر و الکل، نمی آورد.

شرط دوم – به اساس زندگی خانوادگی خلل آورد

یعنی همبستگی خانواده را از بین ببرد و زن یا شوهر را از انجام تکالیف خود باز دارد. پس اگر اعتیاد مضرّی (مانند تریاک کشیدن یا قمار و شرط بندی) همسر معتاد را چنان آلوده نکرده باشد که بتوان گفت به روابط او با سایر اعضای خانواده صدمه رسانده است بر مبنای چنین اعتیادی نمی توان حکم به اجبار شوهر به طلاق، صادر کرد.

شرط سوم – ادامه زندگی زناشوئی را غیرممکن سازد

مقصود از غیر ممکن ساختن ادامة زندگی این است که رفتار معتاد برای همسر او تحمل ناپذیر شود. این شرط باعث می شود که زیانبار بودن و صدمه بر اساس زندگی خانوادگی به تنهایی برای درخواست طلاق کافی نباشد. به بیان دیگر، درجة تاثیر اعتیاد مضر، بر اساس زندگی خانوادگی باید به اندازه ای باشد که در نظر عرف و توجه به موقعیت طرفین، ادامة این زندگی برای درخواست کنندة طلاق تحمل ناپذیر شود. به همین جهت باید گفت آنچه در واقع موجب طلاق قرار می گیرد تحمل ناپذیری ادامة زندگی زناشویی است که در نتیجة مضر بودن اعتیاد، صدمه به اساس خانواده ایجاد شده است.

در ضمن، شرایط یادشده باید هنگام تصمیم دادگاه جمع باشد و به استناد اعتیاد گذشتة شوهر نمی توان حکم به طلاق داد.

به امید آنکه قوانین مکتوبی که در حمایت از حقوق زنان نوشته شده است، از حد نوشته فراتر رفته و به مرحلة عمل درآید و مشکلات و موانع عدیده ای که زنان در راه رسیدن به حقوق خود دارند برطرف شود. و بدیهی است که قدم اول در این راه باید توسط خود بانوان برداشته شود که آگاهی هرچه بیشتر آنان نسبت به حقوق خود می باشد.

ادامه نوشته

طلاق به درخواست زوجه براساس عسروحرج (4):

  

6-2 - ترک زندگی خانوادگی توسط مرد

اگر شوهر غائب مفقودالاثر باشد تابع احکام خاص خود می باشد که در ماده 1029 قانون مدنی ذکر شد اما ترک زندگی خانوادگی ناظر به موردی است که همسری به عمد، زندگی مشترک با همسر و فرزندان را رها سازد . خواه از او خبری در دست نباشد یا چنان بسر ببرد که هر روز نیز اعضای خانواده او را ببینند.

بنابراین اگر کسی در اثر حوادث قهری، مانند جنگ و هواپیماربایی و تبعید از خانواده اش دور بماند نمی توان گفت خانواده را ترک کرده است. همچنین هرگاه همسری برای تجارت یا درمان مدّتی به مسافرت برود و غیبت او چندان به درازا نکشد که بتوان گفت زندگی خانوادگی را فدای اغراض دیگر کرده است موجبی برای طلاق به وجود نمی آید.

در هر «حال ترک زندگی خانوادگی به تنهایی نمی تواند موجبی برای طلاق به شمار آید. و معمولاً اگر با آثاری دیگر مانند عدم پرداخت نفقه و عدم ایفاء وظایف خاص زناشویی همراه گردد و موجب عسر و حرج برای زن شود، می تواند از موجبات درخواست طلاق به حساب آید. در واقع نتیجة ترک زندگی خانوادگی یعنی عسر و حرج زن، موجب طلاق است و یکی از مصداقهای اجرای قاعدة نفی عسر و حرج می باشد».[39] چرا که «ممکن است شخصی به واسطة ماموریتهای مختلف زندگی خانوادگی را ترک کرده و به کشورهای دیگر سفر کند و در این مدت با پرداخت تمام هزینه های زندگی خانواده اش، آنها را در رفاه و آسایش نگه دارد تا دچار حرجی نگردند. بدیهی است که چنین ترکی را نمی توان موجب درخواست طلاق به حساب آورد».[40]

البته در مورد غائب مفقودالاثر علاوه بر آنکه زن طبق مادة 1029 قانون مدنی می تواند درخواست طلاق کند ولی طبق مادة 1130 قانون مدنی نیز اگر دچار عسر و حرج گردد می تواند طلاق بگیرد، منتهی فرقی که وجود دارد آن است که غیبت بی خبر شوهر پیش از گذشتن چهار سال و انجام تشریفات آگهی و جستجوی یک ساله نمی تواند جزو موجبات طلاق به درخواست زن قرار گیرد ولی با تمسک به عنوان عام عسر و حرج می توان زن را طلاق داد.

کما اینکه در فتاوای بزرگانی چون سید محمد کاظم طباطبائی یزدی[41] دیده شد که ایشان فرمودند که «زوجه مفقودالاثر اگر دچار عسر و حرج گردد می تواند درخواست طلاق بدهد و در نهایت کار، حاکم او را مطلقه سازد» و حتی معتقد بودند که «اگر انجام مقدمات طلاق زنی که شوهرش مفقودالاثر است از قبیل فحص و ضرب اجل و … موجب گردد که زن دچار معصیت شود امام یا نائب او می توانند بدون انجام آن مقدمات زن را طلاق دهند».

7-2 - اختیار همسر دیگر از طرف شوهر

در ازدواج مجدّد ، شوهر به دو طریق ممکن است اقدام نماید:

الف – با اذن دادگاه، ازدواج مجدّد نماید.

ب – خودسرانه ازدواج مجدّد کند.

که در حالت اول، «فرض بر این است که زیان ناشی از جلوگیری نکاح، به شوهر و استواری خانواده گرانتر از لطمه ای است که به همسر نخست می خورد. دادگاه نیز توانائی مالی مرد و امکان اجرای عدالت از طرف او را احراز می کند تا به زن سختی نرسد. ولی در حالت دوّم، امکان دارد که تنها مجوّز کار او هوسرانی باشد.

بنابراین طبیعی است که گفته شود در این گونه موارد، زن می تواند در مواردی که قادر نیست زندگی زناشویی را تحمل کند، از دادگاه درخواست طلاق نماید و خود را از دامی که شوهر خودسر راه او گسترده است برهاند. منتهی در چنین مواردی خواه از دادگاه اذن گرفته شود و یا شوهر بدون اذن، زن بگیرد، نکاح مجدّد او از موجبات طلاق نیست بلکه عسر و حرج احتمالی که از این اقدام برای زن ایجاد می شود می تواند مستند طلاق قرار گیرد. البته هر تعدّد ازدواجی، زندگی را مشقت بار و تحمل ناپذیر نمی کند. پاره ای از زنان به ویژه در روستاها آن را امر طبیعی و از حقوق مرد می دانند و با رضا یا اکراه با آن کنار می آیند».[42] بنابراین برای تمسک به ماده 1130 قانون مدنی دادگاه باید عسر و حرج را احراز کند.

8-2 - بی عدالتی در سلوک با همسران

«عدالت، به معنای برابر داشتن است. فضیلتی است که به موجب آن باید به هر کس آنچه را که حق اوست، داده شود و در رابطة شوهر با زنان خویش نیز عدالت به همین مفهوم به کار رفته است. شوهر بایستی در دادن نفقه و چگونگی معاشرت با آنان چنان رفتار کند که هر کدام خود را برابر با دیگری بیابد. بی عدالتی شوهر در معاشرت با زنان خود، چهرة خاصی از سوء رفتار است که در این فرض بروز می کند. زیرا لازمة حسن معاشرت با هر یک از زنان، این است که در برابر دیگران تحقیر نشوند.

از طرفی، بی عدالتی همچون سوء معاشرت باید استمرار داشته باشد و در نظر عرف تحمل ناپذیر باشد تا زن بتواند درخواست طلاق نماید. به بیان دیگر زنی که یک بار بر او ستم شده است و اکنون ادامه ندارد دچار عسر و حرج نشده است.

و نکته دیگر آنکه صرف تبعیض بین زنان، از موجبات طلاق نخواهد بود بلکه عسر و حرج احتمالی ناشی از آن به زن حق می دهد که به زندگی مشقّت بار خود پایان بخشد و درخواست رهایی نماید. و در صورت ادامة بی عدالتی، دادگاه ابتدا شوهر را به اجرای عدالت مجبور می کند و در صورت عدم امکان اجرای عدالت، حکم طلاق را به عنوان آخرین دارو به کار می برد».[43]

البته رویه موجود در محاکم هم اکنون این گونه است که رعایت اصل مساوات در دادگاه ها صرفاً بر اساس موارد مادی، مانند یکسان بودن هزینه هایی که مرد برای همسران خود، خرج می کند، ملاحظه می شود و عدالت در موارد غیر مادی مانند توجه یکسان به همسران، در مسائل روحی و عاطفی، معمولاً لحاظ نمی شود.[44]

طلاق به درخواست زوجه براساس عسروحرج (3):

بررسی قاعده لاضررولاحرج در

طلاق به درخواست زوجه : 

 

ب-۲در باب نکاح، مسئله ای به نام مرض ساری و صعب العلاجام عیوب موجب فسخ نکاح وجود دارد که به واسطة بعضی از عیوبی که در زن یا شوهر پدیدار می شود طرفین، حق فسخ نکاح را خواهند داشت و نیازی به انجام مراسم و تشریفات طلاق نیست. از جمله نابینایی از دو چشم، زمین گیری، بیماری جذام یا برص[33] که امراضی مسری هم می باشند، و بسیاری از علما معتقدند که در صورت وجود این امراض در زن، شوهر حق فسخ نکاح را خواهد داشت. و مادة 1123 قانون مدنی نیز به این مسئله اشاره دارد.

این دو بیماری اختصاصی به زنان ندارد و مردان نیز ممکن است به آن دچار گردند. مضافاً این که اگر زن به این مرض ها مبتلا شود شوهر به راحتی می تواند او را طلاق دهد، ولی در صورتی که مرد دچار جذام یا برص شود زن چاره ای ندارد، در حالی که به طریق اولی باید حق فسخ نکاح را داشته باشد. کما اینکه برخی از فقها از جمله شهید ثانی[34] (قدس سرّه الشریف) همین نظر را پذیرفته اند.

حال که این مسئله اختلافی است و عده ای قائل به حق فسخ نکاح برای زن شده اند و عده ای آن را نفی کرده اند می توان در مواردی خاص به تشخیص دادگاه از باب وجود عسر و حرج در زندگی و با استناد به ماده 1130 قانون مدنی زن را مطلقه ساخت.

در مورد یکسری از بیماری ها، شارع مقدس حق بیشتری برای زن ها قائل شده است وآن بیماری جنون و عَنَن در مرد می باشد که اگر بعد از عقد نکاح هم حادث شود برای زن حق فسخ نکاح را ایجاد می کند.

ماده 1125 قانون مدنی در این باره می گوید: «بیماری جنون و عَنَن در مرد هرگاه بعد از عقد هم حادث شود، موجب حق فسخ برای زن خواهد بود.» البته به هر بیماری جنون گفته نمی شود. صاحب جواهر (علیه الرحمه) در تعریف جنون می فرماید:

«جنون یعنی اختلال عقل، بنابراین فراموشی های سریع الزوال، بیهوشی های ناشی از هیجانات ناگهانی و نیز بیماریهای صرع، جنون محسوب نمی شود. و منظور از اختلال عقل آن است که شخص در انجام وظایف عادی ومعمول روزانة خویش نامتعادل شده و رفتار بدون هدف از او سر بزند».[35]

عَنَن نیز یک نوع بیماری در مرد است که به موجب آن رابطة زناشویی دچار اختلال می شود و مرد از انجام آن ناتوان می گردد.

درست است که این دو بیماری موجب ایجاد حق فسخ نکاح برای زن می شوند ولی اینطور نیست که همیشه زن حق فسخ نکاح را داشته باشد. چون یکی از مسقطات خیار فسخ نکاح، علم زوجین قبل از عقد نسبت به مرض مذکور می باشد.[36] یا مورد دیگر تاخیر در اعمال خیار فسخ می باشد.

چون طبق ماده 1131 قانون مدنی: «خیار فسخ فوری است، و اگر طرفی که حق فسخ دارد با اطلاع از علت فسخ، نکاح را فسخ نکند خیار او ساقط می شود به شرط اینکه علم به حق فسخ و فوریت آن را داشته باشد. تشخیص مدتی که برای استفاده از خیار لازم بوده به نظر عرف و عادت است».

حال چنانچه به هر دلیلی حقّ خیار فسخ زوجه ساقط شود ، زن در عقد نکاح مرد مجنون باقی خواهد ماند. در این صورت نباید زن را مجبور کرد که تا آخر عمرش با مرد دیوانه بسر ببرد. بلکه اگر زن در عسر و حرج قرار گرفت، می تواند درخواست طلاق نماید و به موجب ماده 1130 قانون مدنی مطلقه شود. البته در صورتی که ادعای او مطابق با واقع باشد.

و شاید بتوان بیماریهای صعب العلاج یا لاعلاج دیگر را نیز تحت همین عنوان قرار داد. از جمله ایدز و سرطان، البته اینکه بیماری صعب العلاج مسری بتواند از موجبات طلاق به درخواست زن باشد در بند سوم از ماده 1130 قانون مدنی قبل از اصلاح مطرح شده بود ولی بعد از اصلاح تحت مصادیق عسر و حرج قرار گرفت و دامنه آن وسیع تر شد.

از طرف دیگر، عده ای از حقوقدانان به مادة 1130 قانون مدنی در این رابطه اشکال وارد می کنند که این ماده با همه مزایایی که دارد ولی وضع بیمار را به حساب نیاورده است. لذا اظهار می دارند: «در پاره ای از بیماریها به ویژه آنها که ریشه روانی دارد ممکن است صدور حکم به طلاق، وضع بیمار را وخیم تر سازد و گاه موجب مرگ او شود. در چنین مواردی انصاف حکم می کند که خطر ناشی از زندگی مشترک برای همسر بیمار و خطر طلاق برای خود او مقایسه شود و در صورتی دادگاه با طلاق موافقت کند، که برای حفظ سلامت و حیات مدعی چاره دیگری نباشد».[37]

5-2 - عقیم بودن مرد و سایر عوارضی که مانع از توالد و تناسل شود

یکی از مهمترین اهداف تشکیل خانواده، توالد و تناسل می باشد. و پس از گذشت ماههای اول ازدواج و سپری شدن شور ونشاط ناشی از آن معمولاً مردم، جاودانگی نام و یاد خود را در فرزندان خویش جستجو می کنند. و به همین جهت خیلی کم اتفاق می افتد که مردی به خواستگاری زن عقیمی برود و یا خیلی به ندرت پیش می آید که زنی با وجودی که علم به عقیم بودن خواستگارش دارد به او پاسخ مثبت دهد. لذا اگر عقیم بودن مرد، زندگی را توام با عسر و حرج نماید زن می تواند درخواست طلاق دهد. البته عقیم بودن به خودی خود نمی تواند بهانة جدا شدن از همسر باشد. چه بسا زنانی که شوهرانشان عقیم هستند ولی خود آنها نیز دارای کهولت سن و یا بیماری هستند و نمی توانند صاحب فرزند شوند. در چنین مواقعی عقیم بودن نمی تواند موجبی برای طلاق به شمار آید. گاهی اوقات نیز زن و شوهر هر دو سالم هستند و توانایی بچه دار شدن را هم دارند ولی به دلایل مختلف از همدیگر بچه دار نمی شوند یا اینکه با هم به توافق نمی رسند یا یکی از آنها مانع از توالد می شود در چنین مواردی در صورت ایجاد عسر و حرج، زن این حق را دارد که از دادگاه درخواست طلاق را نماید.

حال اگر شوهر دارای عیب جسمانی باشد که برای زن حق فسخ نکاح ایجاد کند زن زیان دیده، می تواند هم از راه فسخ نکاح، و هم از راه طلاق استفاده کند. و بین این دو تعارضی وجود ندارد.

به این معنی که اگر زنی نتوانسته از حق فسخ نکاح خود استفاده کند و اکنون از عقیم بودن شوهر رنج می برد می تواند از حق درخواست طلاق استفاده کند.

عده ای خودداری مرد از بچه دار شدن و بی اعتنایی به شوق مادری زن را نوعی سوء رفتار قلمداد می کنند که با حسن معاشرت مرد منافات دارد: «شوهری که به بهانه های نامشروع و یا به قصد آزار همسر خود از بچه دار شدن امتناع می ورزد، مرتکب سوء معاشرت شده است. و اگر الزام شوهر به باردار کردن زن مؤثر نیفتد و ادامة زندگی با مشقّتی تحمل ناپذیر همراه شود در این صورت باید گفت حال که امساک به معروف امکان ندارد، چاره ای جز آزاد کردن زن به احسان باقی نمی ماند». [38]

6-2 - ترک زندگی خانوادگی توسط مرد

اگر شوهر غائب مفقودالاثر باشد تابع احکام خاص خود می باشد که در ماده 1029 قانون مدنی ذکر شد اما ترک زندگی خانوادگی ناظر به موردی است که همسری به عمد، زندگی مشترک با همسر و فرزندان را رها سازد . خواه از او خبری در دست نباشد یا چنان بسر ببرد که هر روز نیز اعضای خانواده او را ببینند.

بنابراین اگر کسی در اثر حوادث قهری، مانند جنگ و هواپیماربایی و تبعید از خانواده اش دور بماند نمی توان گفت خانواده را ترک کرده است. همچنین هرگاه همسری برای تجارت یا درمان مدّتی به مسافرت برود و غیبت او چندان به درازا نکشد که بتوان گفت زندگی خانوادگی را فدای اغراض دیگر کرده است موجبی برای طلاق به وجود نمی آید.

در هر «حال ترک زندگی خانوادگی به تنهایی نمی تواند موجبی برای طلاق به شمار آید. و معمولاً اگر با آثاری دیگر مانند عدم پرداخت نفقه و عدم ایفاء وظایف خاص زناشویی همراه گردد و موجب عسر و حرج برای زن شود، می تواند از موجبات درخواست طلاق به حساب آید. در واقع نتیجة ترک زندگی خانوادگی یعنی عسر و حرج زن، موجب طلاق است و یکی از مصداقهای اجرای قاعدة نفی عسر و حرج می باشد».[39] چرا که «ممکن است شخصی به واسطة ماموریتهای مختلف زندگی خانوادگی را ترک کرده و به کشورهای دیگر سفر کند و در این مدت با پرداخت تمام هزینه های زندگی خانواده اش، آنها را در رفاه و آسایش نگه دارد تا دچار حرجی نگردند. بدیهی است که چنین ترکی را نمی توان موجب درخواست طلاق به حساب آورد».[40]

البته در مورد غائب مفقودالاثر علاوه بر آنکه زن طبق مادة 1029 قانون مدنی می تواند درخواست طلاق کند ولی طبق مادة 1130 قانون مدنی نیز اگر دچار عسر و حرج گردد می تواند طلاق بگیرد، منتهی فرقی که وجود دارد آن است که غیبت بی خبر شوهر پیش از گذشتن چهار سال و انجام تشریفات آگهی و جستجوی یک ساله نمی تواند جزو موجبات طلاق به درخواست زن قرار گیرد ولی با تمسک به عنوان عام عسر و حرج می توان زن را طلاق داد.

کما اینکه در فتاوای بزرگانی چون سید محمد کاظم طباطبائی یزدی[41] دیده شد که ایشان فرمودند که «زوجه مفقودالاثر اگر دچار عسر و حرج گردد می تواند درخواست طلاق بدهد و در نهایت کار، حاکم او را مطلقه سازد» و حتی معتقد بودند که «اگر انجام مقدمات طلاق زنی که شوهرش مفقودالاثر است از قبیل فحص و ضرب اجل و … موجب گردد که زن دچار معصیت شود امام یا نائب او می توانند بدون انجام آن مقدمات زن را طلاق دهند».

7-2 - اختیار همسر دیگر از طرف شوهر

در ازدواج مجدّد ، شوهر به دو طریق ممکن است اقدام نماید:

الف – با اذن دادگاه، ازدواج مجدّد نماید.

ب – خودسرانه ازدواج مجدّد کند.

که در حالت اول، «فرض بر این است که زیان ناشی از جلوگیری نکاح، به شوهر و استواری خانواده گرانتر از لطمه ای است که به همسر نخست می خورد. دادگاه نیز توانائی مالی مرد و امکان اجرای عدالت از طرف او را احراز می کند تا به زن سختی نرسد. ولی در حالت دوّم، امکان دارد که تنها مجوّز کار او هوسرانی باشد.

بنابراین طبیعی است که گفته شود در این گونه موارد، زن می تواند در مواردی که قادر نیست زندگی زناشویی را تحمل کند، از دادگاه درخواست طلاق نماید و خود را از دامی که شوهر خودسر راه او گسترده است برهاند. منتهی در چنین مواردی خواه از دادگاه اذن گرفته شود و یا شوهر بدون اذن، زن بگیرد، نکاح مجدّد او از موجبات طلاق نیست بلکه عسر و حرج احتمالی که از این اقدام برای زن ایجاد می شود می تواند مستند طلاق قرار گیرد. البته هر تعدّد ازدواجی، زندگی را مشقت بار و تحمل ناپذیر نمی کند. پاره ای از زنان به ویژه در روستاها آن را امر طبیعی و از حقوق مرد می دانند و با رضا یا اکراه با آن کنار می آیند».[42] بنابراین برای تمسک به ماده 1130 قانون مدنی دادگاه باید عسر و حرج را احراز کند.

8-2 - بی عدالتی در سلوک با همسران

«عدالت، به معنای برابر داشتن است. فضیلتی است که به موجب آن باید به هر کس آنچه را که حق اوست، داده شود و در رابطة شوهر با زنان خویش نیز عدالت به همین مفهوم به کار رفته است. شوهر بایستی در دادن نفقه و چگونگی معاشرت با آنان چنان رفتار کند که هر کدام خود را برابر با دیگری بیابد. بی عدالتی شوهر در معاشرت با زنان خود، چهرة خاصی از سوء رفتار است که در این فرض بروز می کند. زیرا لازمة حسن معاشرت با هر یک از زنان، این است که در برابر دیگران تحقیر نشوند.

از طرفی، بی عدالتی همچون سوء معاشرت باید استمرار داشته باشد و در نظر عرف تحمل ناپذیر باشد تا زن بتواند درخواست طلاق نماید. به بیان دیگر زنی که یک بار بر او ستم شده است و اکنون ادامه ندارد دچار عسر و حرج نشده است.

و نکته دیگر آنکه صرف تبعیض بین زنان، از موجبات طلاق نخواهد بود بلکه عسر و حرج احتمالی ناشی از آن به زن حق می دهد که به زندگی مشقّت بار خود پایان بخشد و درخواست رهایی نماید. و در صورت ادامة بی عدالتی، دادگاه ابتدا شوهر را به اجرای عدالت مجبور می کند و در صورت عدم امکان اجرای عدالت، حکم طلاق را به عنوان آخرین دارو به کار می برد».[43]

البته رویه موجود در محاکم هم اکنون این گونه است که رعایت اصل مساوات در دادگاه ها صرفاً بر اساس موارد مادی، مانند یکسان بودن هزینه هایی که مرد برای همسران خود، خرج می کند، ملاحظه می شود و عدالت در موارد غیر مادی مانند توجه یکسان به همسران، در مسائل روحی و عاطفی، معمولاً لحاظ نمی شود.[44]

ادامه نوشته

طلاق به درخواست زوجه براساس عسروحرج (2):

                              

بررسی قاعده لاضرر و لاحرج  

در طلاق به درخواست زوجه

مفاد قاعده لاحرج :

در این قاعده و همچنین قاعده لاضرر مبانی مختلفی از سوی علماء اتخاذ شده است .

از جمله شیخ انصاری که معتقدند «لسان این قاعده نفی هرگونه حکم حرجی می باشد».[18]

و بعضی از علمای معاصر[19] قائل به تخصیص ادله اولیه توسط قاعده لاحرج هستند که قاعده لاحرج از همان ابتدا احکام حرجی را از دایره شمول ادله اولیه خارج می کند و این ادله را منوط می کند به اینکه حرجی نباشند. لذا اگر حکمی قابلیت آن را داشته باشد که هم حرجی شود و هم غیر حرجی شود؛ سپس حالت حرجی آن را مشاهده کنیم باید قائل شویم که این حکم تخصصاً از دایره احکام شرع خارج شده است و شارع مقدس آن را مشروع نمی داند. کاربرد این قبیل نظرات را در باب طلاق به درخواست زوجه به وضوح مشاهده می کنیم، که در قاعده لاضرر توضیح داده شد.

3-2-1 ملاک تشخیص عسر و حرج

«در تعیین و تشخیص عسر و حرج ملاک نوعی بودن و یا شخصی بودن تنهایی کافی نمی باشد بلکه در این گونه موارد علاوه بر در نظر گرفتن حالات روحی و جسمی شخص در تشخیص عسر و حرج باید داوری عرف معقول را نیز در نظر گرفت. به عبارتی دیگر، فعلی حرجی و طاقت فرساست که علاوه بر دشواری انجام آن برای فاعل ، داوری عرف نیز بر آن صحه بگذارد و درآن مورد خاص انجام عمل را برای مکلف با صفات و حالات خاص مشکل بداند، هر چند که درشناسایی عسر و حرج معیار شخصی ، ملاک اصلی است ».[20]

در طلاق به موجب عسر و حرج نیز این چنین می باشد و در تشخیص عسر و حرج هر دو جنبه شخصی و نوعی باید مد نظر قرار گیرد. شخصی ، از این نظر که در هر دعوی ، وضع خاص زن و شوهر و شرایط زندگی زناشویی آنان مطرح می شود. و نوعی ، از این جهت که انسانی متعارف است و طاقت او مورد نظر قرار می گیرد و لذا زندگی در صورتی حرجی محسوب می شود که در نظر عرف هم ادامه زندگی طاقت فرسا و مشقت بار باشد، والا نازک دلی که به اندک ناملایمتی کاسه صبرش لبریز می شود، نمی تواند به بهانه های نامتعارف از شوهر درخواست طلاق کند. پس کلا «باید عسر و حرج انسانی متعارف در آن شرایط خاص مد نظر قرار گیرد».[21]

به عبارتی زوجه برای طرح ادعای عسر و حرج خود، نه تنها وضعیت خاص خود را در معرض قضاوت قرار می دهد بلکه به نحوی، باید ثابت کند که هر زن دیگری در وضعیت او قادر به تحمل و دوام زندگی مشترک نخواهد بود.[22]

2- مصادیق عسر و حرج

اگر زنان بخواهند به سبب وجود عسر و حرج موجود در زندگی شان از همسرانشان جدا شوند باید به طریقی وجود عسر و حرج و دوام آن را در دادگاه ثابت نمایند. به عبارتی آن سببی که زندگی زناشویی را تلخ و دشوار ساخته و برای زن مشقت و ناگواری ایجاد کرده است باید در هنگام طرح دعوی طلاق و صدور حکم، موجود باشد تا آنکه بتوان گفت که دوام زوجیت موجب عسر و حرج شده است .

قانون گذار گرچه مایل است که زن را از قید حرج و ضرر رها سازد ولی به خاطر اهمیت خانواده و دوام و بقای آن، اولاً تأکید بر انقیاد و سازش دارد نه طلاق و ثانیاً هدف او کیفر دادن شوهر به دلیل رفتار گذشته اش نمی باشد. به عبارتی می توان گفت که طلاق، برای رهایی و نجات زن است نه وسیله مجازات مرد، پس اگر رفتار ناهنجار شوهر پایان یافته باشد دادگاه حق ندارد که شوهر را مجبور به طلاق دادن بنماید.

البته مسئله اثبات عسر و حرج، امروزه جزو یکی از معضلات و مشکلات زنان برای جدا شدن از همسران ناصالح خود می باشد که تا مدتهای مدیدی آنها را بلاتکلیف نگاه می دارد.

چرا که بسیاری از مصادیق عسر و حرج مربوط به روابط پنهان زن و شوهر و یا در حریم خانه می باشد و کسی از آن اطلاع ندارد. بسیاری از زنان با اینکه به کرّات از همسرانشان کتک می خورند نه تنها به دادگاه مراجعه نمی کنند بلکه حتی از ترس آبرو این مسئله را با اقوام و خویشان خود نیز در میان نمی گذارند. لذا هنگامی که از دست همسر خود به ستوه می آیند و طرح شکایت می کنند برای اثبات ادعای خود، دلیلی ندارند. و از سویی به خاطر اینکه کانون خانواده از هم گسسته نشود تا حد امکان از دادن چنین طلاق هایی دادگاهها عموماً خودداری می کنند و معمولاً به شوهر فرصتی دوباره می دهند تا به وظایفش عمل کند بخصوص اگر درخواست طلاق به جهت عدم پرداخت نفقه باشد دادگاه با اخذ تعهد از مرد موضوع را مختومه اعلام می کند و در بسیاری از موارد مردها، به تعهد خود عمل نکرده و زنان بدون پشتوانه مالی برای گذراندن زندگی در معرض آسیبهای جدی اخلاقی و اجتماعی قرار می گیرند.

بعضی قائلند: «تشخیص مصادیق عسر و حرج یک بحث دقیق کارشناسانه است.. . . با توجه به پیچیدگی های اجتماعی و مناسبات متنوعی که بر جامعه حاکم شده است وجود یک تیم کارشناسی متشکل از روان پزشک، روان شناس و مددکار اجتماعی برای ارائه نظر در مورد تحقق و یا عدم تحقق حرج بر زن الزامی است»[23].

یک کارشناس قضائی در امور زنان می گوید: «مؤثرترین شیوه برای حل این مشکل، برگزاری کارگاههای آموزشی و توجیهی برای قضات است»[24].

از طرفی همه اذیت و آزارها در محدودة جسم خلاصه نمی شود که بتوان برای آن گواهی پزشک قانونی ارائه داد. بلکه بسیاری از مشکلات و آزار و اذیتها مربوط به روح و روان می باشد. لذا زنان به راحتی نمی توانند وجود و دوام عسر و حرج را برای دادگاه اثبات نمایند.

گرچه مجلس شورای اسلامی در دورة پنجم، تبصره ای را به مادة 1130 ق.م. الحاق نمود و در آن مصادیق عسر و حرج را مشخص کرد، با این حال مشکل اثبات وجود و دوام عسر و حرج کماکان برای زوجه وجود دارد و غالباً زن به خاطر حفظ آبرو و حیایی که دارد، از مراجعه به دادگاه خودداری می کند. لازم به ذکر است که طرح مذکور یک بار در اواخر دوره پنجم به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید که در شورای نگهبان رد شد و مجدداً در مجلس ششم به تصویب رسید.

علت الحاق این تبصره به ماده 1130 ق.م. جلوگیری از برخوردهای سلیقه ای و ناهماهنگ قضات در مورد تشخیص مصادیق عسر و حرج بوده است و این که همة قضات از یک وحدت رویه تبعیت کنند و این طور نباشد که یک مشکل برای یک زن، حرجی تشخیص داده شود و برای زن دیگر غیرحرجی.

به موجب این تبصره: ترک عمدی همسر توسط زوج حداقل به مدت 6 ماه بدون عذر موجه، اعتیاد مضر به یکی از انواع مواد مخدر، استنکاف از پرداخت نفقه، عدم امکان بر الزام او بر تادیه، ابتلاء به امراض مسری صعب العلاج یا هر عارضه دیگری که دوام زناشویی و سلامت زوجه را به خطر بیندازد و عقیم بودن زوج، به نحوی که مانع اولاد دار شدن زوجه شود از جمله مواردی است که در صورت احراز توسط دادگاه صالح، از مصادیق عسر و حرج محسوب می شود . سوء رفتار و معاشرت زوج در حدی که عرفاً با توجه به اوضاع و احوال اجتماعی، اخلاقی، روحی و از نظر مکانی و زمانی برای زوجه قابل تحمل نباشد، اختیار همسر دیگر در صورت عدم استطاعت بر اجرای عدالت، عدم رعایت دستور دادگاه در مورد منع (زوج) به کار یا حرفه ای که منافی با مصالح خانوادگی یا حیثیت زوجه باشد و همچنین محکومیت قطعی زوج به حبس در اثر ارتکاب جرایمی که مغایر با حیثیت خانوادگی و شئون زوجه باشد از دیگر موارد این قانون است.[25]

اما برخی به الحاق این تبصره ایراداتی وارد نمودند از جمله اینکه: عسر و حرج مفهومی عام با دامنة گسترده و مصادیق زیادی است و احصاء و برشمردن آن در قانون سبب می شود که دست قاضی بسته شود و در موارد دیگری که برای زن عسر و حرج بوجود می آید، نتواند برای رهایی زن چاره ای بیندیشید.

از طرفی، بروز عسر و حرج به عوامل مختلفی از جمله: موقعیتهای زمانی و مکانی، وضعیت فرد در خانواده ، تحصیلات، روحیه و شخصیت فرد بستگی دارد. چه بسا که یک عاملی در مورد فردی اصلاً عسر و حرج ایجاد نکند ولی همین عامل در فرد دیگر منجر به بروز عسر و حرج شدیدی شود.

مثلاً یک زن به واسطة بی اعتنایی همسرش دچار بیماری روحی شود ولی زن دیگر حتی بر اثر ضرب و شتم هم در شرایط مشقت بار قرار نگیرد.

یا عدم پرداخت نفقه از سوی شوهر برای زنی که هیچ پشتوانه مالی ندارد موجب عسر و حرج می شود. اما در مورد خانم دیگری که نیاز مالی ندارد، از مصادیق عسر و حرج به شمار نمی آید. بلکه اگر زن بخواهد طلاق بگیرد با استناد به ماده 1129 ق.م. می تواند در خواست طلاق نماید.

اما برخی از صاحبنظران در مسائل حقوقی در پاسخ به اشکال اول، پیشنهاد الصاق کلمه «وغیره» را در انتهای بندها می دهند، تا هم این موارد به طور مشخص در قانون ذکر شود و جلوی اعمال سلیقه برخی قضات گرفته شود و هم برای قاضی محدودیت بوجود نیاید که مصادیق عسر و حرج را بخواهد فقط در محدوده موارد ذکر شده تعیین نماید. و با تمسک به کلمه «وغیره» قضات دادگاهها بتواند مصادیق دیگری از عسر و حرج را تعیین نماید.

امروزه برخی از این مصادیق که غالباً با عسر و حرج، به صورت شروط ضمن عقد نکاح در قباله های ازدواج نیز مطرح می شود که به امضای زوجین می رسد و به صورت شرط وکالت در ضمن عقد نکاح، به نحو شرط نتیجه می باشد و به عبارتی زوج به زوجه وکالت در طلاق می دهد که اگر در شروط مذکور خدشه و خللی وارد آمد زوجه حق مطلقه ساختن خویش را داشته باشد. و با نبود این نوع از وکالت و به واسطه وجود و استمرار عسر و حرج، زوجه می تواند به حاکم شرع مراجعه و درخواست طلاق کند.

نمونه هایی از مصادیق عسر و حرج

1-2 - صور استنکاف شوهر از دادن نفقه و تعیین مصداق عسر و حرج

قبلاً در بحث موجبات خاص طلاق به درخواست زوجه، به این مسئله پرداخته شد که این مورد یکی از موارد نشوز زوج می باشد و ماده خاصی در قانون مدنی به آن اختصاص دارد. (ماده 1129 ق.م) و زن می تواند با رجوع به دادگاه حق خود را مطالبه نماید. اما از طرفی می توان این مورد را یکی از مصادیق بارز عسر و حرج دانست . البته به استثنای موارد خاصی که زن می تواند مستقلاً زندگی خود را تامین کند و چه بسا که زندگی او با عدم پرداخت نفقه شوهر با عسر و حرج همراه نشود. و فرقی که وجود دارد آن است که اگر زوجه بخواهد با استناد به مادة 1129 ق.م خود را مطلقه سازد صرف «نشوز شوهر» کفایت می کند، حال چه زوجه از خود مالی داشته باشد و چه نداشته باشد و در عسر و حرج و سختی باشد. اما اگر بر اساس ماده 1130 ق.م بخواهد اقدام کند در صورتی که زوجه با وجود عدم انفاق زوج، از محل درآمد خویش و یا نزدیکان او تأمین می گردد نمی تواند درخواست طلاق نماید. چرا که ملاک طلاق بر اساس ماده 1130 قانون مدنی وجود و دوام عسر و حرج می باشد، که در مورد اخیر منتفی است.

2-2 - خودداری شوهر از ایفای حقوق واجبه زن

اشاره شد که حقوق واجبة زن، کنایه از ایفای وظایف خاص زناشویی می باشد. و دراین مورد نیز گرچه زن به واسطة نشوز شوهر می تواند درخواست طلاق کند ولی «خودداری شوهر از برقراری روابط جنسی با زن را می توان از مواردی دانست که در شرایط خاص ایجاد عسر و حرج می نماید. چرا که صرف نظر از نیازهای جسمی و عاطفی زن، بی مهری و بی اعتنایی شوهر به او در این زمینه، نوعی اهانت به زن قلمداد می شود و ادامة زندگی زناشویی را تحمل ناپذیر می سازد و به زن حق می دهد که از دادگاه درخواست طلاق نماید».[26]

البته انجام ندادن وظیفه زناشویی از طرف شوهر نسبت به زمان گذشته برای الزام شوهر به طلاق، کافی نمی باشد. بلکه باید در دادگاه ثابت شود که شوهر برای ایفاء آن بعداً نیز حاضر نیست و نمی توان او را وادار بر آن امر نمود. زیرا ادامة وضعیت مزبور است که بقاء زناشویی را دچار اختلال می نماید. والا هرگاه شوهر مدتی حقوق واجبة زن را ایفاء ننموده باشد ولی فعلاً انجام دهد و یا حاضر باشد که بعداً انجام دهد نمی توان او را اجبار بر طلاق دادن زن خود نمود.

نکتة دیگر آنکه بعضی مواقع عدم ایفای وظایف زناشویی از جانب مرد، از روی عمد و به دلیل بی مهری و نفرت، یا به قصد آزار و توهین به همسر نمی باشد؛ بلکه عوامل و موانع خارجی مثل بیماری یا حبس یا. . . منجر به این شده است که مرد از انجام وظایف خود ناتوان گردد. در چنین مواردی اگر مسئله آن قدر به طول بینجامد که زن را دچار عسر و حرج کند، دادگاه بر مبنای ماده 1130 قانون مدنی اصلاح شده می تواند حکم به طلاق زوجه دهد.[27]

بعضی از حقوقدانان معتقدند که «این نظر از لحاظ رعایت حال زن عادلانه است ولی پذیرفتن آن از جهت حقوقی دشوار به نظر می رسد. زیرا مطابق اصول عمومی تعهّدات، در هر جا که حادثة خارجی مانعی از انجام تعهد گردد و دفع آن نیز از توانایی مدیون بیرون باشد، نمی توان انجام ندادن تعهد را به او منسوب کرد. و به همین دلیل هم، چنین متعهدی از جبران خسارت ناشی از عدم انجام تعهد معاف است. لذا نباید ادعا کرد که اگر مردی به دلیل آسیب دیدن در جنگ یا اسارت در اردوی دشمن تا مدتها نتوانسته با زن خود همبستر شود به وظایف خود عمل نکرده است.

لذا اگر مردی به واسطة موانع خارجی از انجام اعمال زناشویی ناتوان باشد و این مسئله آنقدر به طول انجامد که زن را دچار عسر و حرج نماید؛ دادگاه بر مبنای مادة 1130 ق.م اصلاح شده می تواند حکم به طلاق دهد منتهی سبب چنین حکمی خودداری شوهر از انجام تکالیف زناشویی نیست. بلکه عسر و حرجی است که در نتیجه حوادث خارجی برای زن ایجاد شده است در نتیجه احکام مربوط به خودداری شوهر در این فرض رعایت نمی شود».[28] در اینگونه موارد است که عمدتاً راهکار اخلاق، زن را از درخواست طلاق منع می کند لذا در بسیاری از موارد می بینیم زن برای دوام زندگی خانواده و رعایت مصلحت آن و سامان پذیری فرزندان مشکلات را تحمل می کند و از انحلال پیشگیری می نماید که علت دوام و پویایی در خانواده های اصیل ایرانی بواسطه همین توجه و ایثار خاص زنان است.[29]

گفته شد که یکی از عوامل خارجی که می تواند مانع از ایفاء وظایف زناشوئی گردد، بیماری مرد می باشد. که زن به واسطه قرار گرفتن در عسر و حرج می تواند درخواست طلاق دهد.

اما اگر ناتوانی جسمی شوهر بر اثر بیماری عَنَن باشد زن می تواند عقد نکاح را فسخ نماید و نیازی به درخواست طلاق با استناد به ماده 1130 ق.م نمی باشد.

فسخ نکاح در همه شرایط امکان پذیر نیست و در صورت وجود بیماری های خاصی در هر یک از زوجین، حقّ فسخ نکاح برای هر یک از زوجین به وجود می آید. اما بیماری عَنَن از جمله بیماریهایی است که حتی اگر بعد از عقد هم حادث شود حق فسخ نکاح برای زن لحاظ خواهد شد.

و زن می تواند با استناد به ماده 1125 قانون مدنی[30] عقد نکاح خود را فسخ کند. البته در صورتی که قوانین مربوط به حق فسخ را رعایت نماید. مثلاً در انجام فسخ تاخیر نکند چرا که خیار فسخ فوری است و . . . .

3-2 - سوء معاشرت و بدرفتاری شوهر با زن

این مورد با توجه به مسئله نشوز مرد، می تواند یکی از موجبات طلاق به درخواست زن باشد که در بند 2 ماده 1130 قانون مدنی پیش از اصلاح هم گنجانده شد. ولی بعد از اصلاحی که در این ماده صورت گرفت، سوء معاشرت شوهر به عنوان یکی از مصادیق عسر و حرج در زندگی زوجه مطرح شد.

شوهری که در زندگی نسبت به همسر خود سوء معاشرت دارد، اگر بدرفتاری او اتفاقی و زودگذر نباشد، زن می تواند به علت وجود عسر و حرج و سختی در زندگی به حاکم شرع مراجعه کرده و درخواست طلاق نماید. و حاکم شرع زوج را مجبور به طلاق کرده و اگر سرپیچی نمود، خود او زوجه را مطلّقه می سازد.

باید توجه داشت که زن و مردی که در دو خانوادة مختلف پرورش یافته اند خواه و ناخواه در پاره ای از امور با یکدیگر اختلاف سلیقه دارند، به ویژه در سالهای اولیه زندگی و چه بسا که درگیری هایی هم با یکدیگر پیدا کنند، ولی حاکم شرع در صورتی می تواند پیوند زناشویی را پاره کند که سوء رفتار شوهر به اندازه ای باشد که ادامة زندگی را برای زوجه تحمّل ناپذیر نماید.

مردی که همسر خود را کتک می زند، فحاشی می کند، و اختلالات رفتاری دارد و از طرف دیگر همسر خود را هم طلاق نمی دهد باید از طریق قانون در مورد او اقدام کرد.

البته حاکم شرع در صورتی طلاق می دهد که نتواند زوج را وادار به حسن معاشرت نماید. لذا اگر شوهر تعهّد نماید که از این پس رفتار خود را تغییر می دهد و سوء معاشرت را کنار می گذارد و به تعهّد خود وفا می کند دادگاه نمی تواند به سبب سوء معاشرت زمان گذشته، شوهر را مجبور به طلاق دادن زن خود نماید.

از طرفی برخی از حقوقدانان معتقدند: «اگر سوء معاشرت منحصراً از طرف زن باشد، نمی توان از تفسیر مادة مزبور برای طلاق استفاده نمود»[31] و «اگر دادگاه احراز کند که سبب اصلی اختلاف بین زن و شوهر، بدسلوکی زن بوده است و رفتار ناشایست او موجب تندخویی شوهر می شده، می تواند این واقعیت را در ارزیابی موجّه بودن دعوا مؤثر بداند و زن را محکوم سازد. به ویژه هرگاه تشخیص دهد که اقدام زن عمدی و برای فراهم کردن موجبات طلاق صورت گرفته است».[32]

                  مجله شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 10 ، افضلی قادری، فرحناز؛

طلاق به درخواست زوجه براساس عسروحرج (1):

بررسی قاعده لاضرر و لاحرج 

در طلاق به درخواست زوجه


در شماره پیشین به موجبات طلاق که شامل: «طلاق به ارادة مرد، توافق زوجین و درخواست زوجه» می باشد، پرداختیم.

در مبحث طلاق به درخواست زوجه موضوعات «نشوز شوهر، وجود امراض مسری صعب العلاج، بی خبری از شوهر و حق وکالت زن در طلاق» که از موجبات خاص می باشند و موردی از عسر و حرج که از موجبات عام می باشد مورد بررسی قرار گرفت.

در این قسمت نگاهی به دو قاعدة «لاضرر و لاحرج» و کاربرد آن در احکام شریعت خواهیم داشت و سپس به بیان برخی از مصادیق عسرو حرج و مشکلات موجود در این زمینه خواهیم پرداخت.

1- مستند فقهی ماده 1130 قانون مدنی

-1 قاعده لاضرر

1-1-1 مدارک قاعده

قاعده لاضرر، مستند فقهی و دلیل مشروع بودن ماده 1130 قانون مدنی می باشد. که خود نیز توسط آیاتی از قرآن کریم و روایات و ادله عقلی مورد تأیید قرار می گیرد که به طور اجمال به برخی از آنها اشاره می شود:

دلیل اول - قرآن کریم

در مورد نفی ضرر و ضرار در اسلام آیات متعددی در قرآن کریم وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می شود. از جمله قسمتی از این آیه که می فرماید: «… ولا تمسکوهن ضراراً لتعتدوا…»[1] این آیه شریفه ، اشاره به زنان مطلقه می کند و به مردان سفارش می کند که اگر زنانتان را طلاق دادید تا پایان عده، یا آنها را به خوشی و سازگاری در خانه نگه دارید و یا به نیکی رها کنید. سپس می فرماید: «روا نیست که آنان را به آزار نگه داشته و بر آنها ستم کنید». و مشخص است که اسلام ضرر زدن به دیگری را جایز نمی داند.

یا آیه دیگری که مربوط به تعیین سهم الارث و ورثه میت می باشد و لازم است بعد از ادای دین وانجام وصیت صورت گیرد.

این آیه شریفه می فرماید: «… من بعد وصیة یوصی بها او دین غیر مضار…»[2]

و تأکید دارد که انسان حق ندارد از طریق وصیت یا اعتراف به بدهی ، برضد وارثان صحنه سازی کند و حقوق آنها را ضایع کرده و به آنها ضرر وارد کند.

دلیل دوم - سنت

با بررسی کتب شیعه و سنی در می یابیم که روایت «لاضرر» در کتب فریقین به طور متواتر موجوداست . از جمله فخرالمحققین در کتاب ایضاح [3] به این حدیث در باب رهن استناد کرده و ادعای تواترنموده است .

در مجموع می توان گفت که عمده ترین مدرک و سند قاعده لاضرر، روایات و احادیثی است که دراین باب وارد شده اند و هر چند که همه روایات وارده به یک لفظ نباشند ولی دارای مضمون واحدی هستند، که به یک نمونه از آنها اشاره می شود.

معروفترین حدیث در مورد قاعده لاضرر، داستان سمرة بن جندب است . که زراره آن را از امام باقر (علیه السلام ) نقل می کند که ایشان فرمود: سمرة بن جندب در باغی درخت خرمائی داشت که بر آستانه آن باغ منزل یکی از انصار قرار داشت و سمرة بدون کسب اجازه از صاحب خانه به سمت نخل خود رفت وآمد می کرد و هرچه صاحبخانه به او تذکر می داد که قبل از ورود اجازه بگیرد اثری نمی بخشید تا اینکه انصاری از او نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شکایت کرد. حضرت او را احضار کرد و به او دستورداد که از این به بعد هر وقت خواستی وارد باغ شوی باید اجازه بگیری، ولی او سرپیچی نمود. حضرت به او پیشنهاد فروش درختش را داد، باز هم قبول نکرد. سپس فرمودند: این درخت را با درختی در بهشت مبادله کن، ولی او باز هم ابا کرد. دراینجا بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مرد انصاری فرمودند: برو آن درخت را از ریشه درآورده و جلوی او بینداز چرا که در اسلام ضرر دیدن و ضرر رساندن وجودندارد.[4]

نکته قابل ذکر آن است که ، اجماعی که در فقه امامیه و بلکه فقهای اسلام بر حجیت قاعده لاضرر اقامه شده بر اساس روایات مذکور می باشد و لذا چون بازگشت این قبیل اجماع به روایات و سنت است و اجماع به عنوان دلیل مستقلی در نظر گرفته نمی شود.[5]

دلیل سوم - عقل

از نظر عقلی نیز این قاعده مشروعیت دارد چرا که بدون اجرای این قاعده ، شیرازه نظام یک جامعه ازهم پاشیده می شود. و هر انسانی برای رسیدن به خواسته ها و مطامع خود دست به هر کاری می زند ولو آن که به ضرر دیگری تمام شود. به علاوه عرف عقلاء نیز بر این است که ، معاملات اقتصادی و مراودات و مناسبات اجتماعی ، باید مبتنی بر اصل عدم ضرار به یکدیگر باشد والا ارزش و اعتباری نخواهد داشت .

2-1-1 مفاد قاعده لاضرر

اما اجزاء قاعده لاضرر که می گوید: «لاضرر و لا ضرار فی الاسلام » به چه معنی است ؟

مسلماً از اینکه گفته می شود «لاضرر و لاضرار فی الاسلام» این مفهوم برداشت نمی شود که ضرر وضرار در عالم خارج وجود ندارد. چرا که به رأی العین می بینیم که درعالم خارج ضرر وجود دارد. لذا فقهای عظام تلاش کرده اند که برای این مسئله دلیل منطقی پیدا کنند و جمله را تفسیر نمایند. در این رابطه مبناهای مختلفی بیان شده است که به چند نمونه به طور مختصر اشاره می کنیم .

مبنای شیخ انصاری (علیه الرحمه) در زمینه است که «مفاد لاضرر، نفی حکم ضرری است بدین معنی که هر حکمی که از طرف شارع مقدس تشریع می شود، اگر مستلزم ضرر باشد اعم از ضرر برنفس مکلَّف یا غیر او و یا ضرر مالی، این حکم به موجب قاعده لاضرر، از صفحه تشریع برداشته می شود».[6]

بعضی معتقدند که: «در قاعده لاضرر «لا» برای نفی کردن آمده است . و این قاعده ، ادله اولیه را تخصیص می زند و آن را مُعَنْوَن می کند به نقیض خاص»[7] یعنی ادله عام تخصیص می خورند و مقید می شوند به نبود ضرر و تمام احکام اسلام هم منوط است به اینکه ضرری نباشد و هیچ حکم ضرری تشریع نشده است .

و ثمره این نظر در باب طلاق به خوبی نمود پیدا می کند. چرا که طبق ادله اولیه ، طلاق منحصراً به دست مرد است. طبق قاعده لاضرر این حکم اولیه از ابتدا تخصیص می خورد و نتیجه اش این می شود که انحصار طلاق در دست مرد در صورتی مشروع است که ضرری نباشد و ایجاد ضرر ننماید.

به عبارتی قاعده لاضرر یک حکم اولیه است که حکم اولیه دیگر را که عام است تخصیص می زند.

حال اگر زوجه در زندگی دچار ضرر شود و شوهر هم طلاقش ندهد، طبق این قاعده ، انحصار طلاق دردست مرد مشروع نخواهد بود و این انحصار برداشته می شود. و فرد دیگری بجز زوج هم می تواند زوجه را طلاق دهد. البته قاعده لاضرر در اینجا تشریع کننده حق طلاق برای فردی غیر از زوج نمی باشد. چرا که لسان این قاعده رفع حکم ضرری است نه وضع حکم. اما اینکه فرد دیگری بجز زوج هم می تواند زوجه را طلاق دهد از این باب است، و لازمه برداشته شدن انحصار طلاق به دست مرد، آن است که حاکم هم بتواند مطلِّق باشد.

و از آنجایی که «الحاکم ولی الممتنع» است لذا حاکم شرع می تواند زوجه را ولو شوهرش هم راضی نباشد مطلقه سازد.

2-1 قاعده لاحرج

این قاعده که به قاعده «نفی عسر و حرج» معروف است یکی دیگر از ادله مشروعیت ماده 1130قانون مدنی می باشد.

کلمه حرج در لغت به معانی گوناگونی بکار رفته است ، از جمله : ضیق ، تنگی ، تنگنا...

راغب در مفردات خود می گوید :«حرج در اصل به معنای اجتماع و انبوهی شی ء است به گونه ای که موجب حصول تصور ضیق و تنگی میان آن اشیاء شود».[8]

«اما عسر در لغت به معنای سختی و دشواری و در برابر یسر به معنای آسانی و راحتی است ».[9] و خداوند متعال نیز در قرآن کریم می فرماید: «ان مع العسر یسراً»[10] یعنی با هر سختی البته آسانی است . برخی از علما گفته اند: «به طور کلی عسر و حرج آن است که مستلزم مشقت شدیدی باشد که مردم عادتاً آن را تحمل نمی کنند».[11]

اما در مورد این قاعده فقهی نیز همچون قاعده لاضرر باید به دنبال مدارک و ادله معتبر فقهی گشت که دال بر مشروع بودن خود قاعده باشد.

1-2-1 مدارک قاعده

دلیل اول - قرآن کریم

از جمله آیاتی که در این باب وارد شده است آیة «و جاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتباکم و ما جعل علیکم فی الدین من حرج »[12]می باشد.

و برای خدا حق جهاد در راه او را به جای آورید. او شما را به دین خود سرافراز کرده و در مقام تکلیف بر شما مشقت و رنج ننهاده است .

«… من کان مریضاً او علی سفر فعده من ایام اخر یریدالله بکم الیسرو لایرید بکم العسر…»[13]

هر کس که مریض یا مسافر باشد پس در تعدادی از ایام دیگر (روزه بگیرد) خداوند برای شما آسانی می خواهد و مشقت و عسر را برای شما نمی خواهد....

دلیل دوم - سنت (روایت )

روایتی از شخصی به نام عبدالاعلی وارد شده است که روزی به امام صادق(ع) می گوید: «به زمین افتادم و ناخنم جدا شد. انگشت خود را با پارچه ای بستم حال چگونه وضو بگیرم ؟ حضرت (علیه السلام) فرمودند: حکم این قضیه و نظایر آن از کتاب خدا روشن می شود. زیرا خداوند متعال فرموده است که «ما جعل علیکم فی الدین من حرج » یعنی در دین بر شما حرجی قرار داده نشده است ،پس بر آن مسح کن ».[14]

روایتی دیگر از امام باقر (علیه السلام) وارد شده که حضرت فرمودند: «به راستی خوارج به واسطه جهل شان خیلی بر خود سخت می گرفتند در حالی که دین اسلام آسانتر از آن است که آنان عمل می کردند».[15]

«در مورد این قاعده اگر اجماعی هم صورت گرفته باشد چون بازگشتن به همین احادیث است و فقها به واسطه همین روایات اجماع بر حجییت این قاعده نموده اند لذا اجماع به عنوان یک دلیل مستقل درنظر گرفته نمی شود و منبع آن همین سنت خواهد بود».[16]

دلیل سوم - عقل

«عقل انسان نیز حکم می کند که در اسلام عسر و حرجی تشریع نشده است و تکلیف به هر آنچه که موجب مشقت تحمل ناپذیر است عقلا محال است، چرا که انگیزه تکلیف ، اطاعت و انقیاد است و این هدف با تکلیف به عسر و حرج نقض می شود. و از طرفی بیشتر مردم از ترس عقاب و عذاب خداوند، تکالیف را انجام می دهند و اگر به انجام دادن امور سختی مکلَّف شوند، از آن امتناع می کنند و به این سبب در معصیت افتاده و مورد غضب و عذاب خداوند قرار می گیرند و این خلاف لطف می باشد».[17}

             http://hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?LanguageID=1&id=86689         

مطالعه تطبيقي جرايم عليه عفت(جنسی) در حقوق ايران و انگلستان:

           

                  

       يكي از مباحثي كه در قانون جزا بدان اشاره شده ليكن در حقوق جزاي اختصاصي مغفول مانده است و اساتيد اين رشته كمتر به نگارش مطالبي جامع و مانع در باب آن دست زده اند جرايم جنسي (sexual offences) يا همان جرايم عليه عفت  ميباشد.

لذا در اين نوشتار سعي كرديم به طور موجز و خلاصه به بيان نكات عمده و كليدي مربوط به اين جرايم در حقوق ايران و انگلستان  بپردازيم تا خواننده آشنايي كلي و دقيق با اين نوع از جرايم و ارتكاب آن بدست آورد.

جرايم جنسي از جمله جرايمي است كه عليه اشخاص(offences against the person) صورت ميگيرد ليكن به علت اهميت فوق العاده اي كه در نظام هاي تقنيني براي اين نوع از جرايم قانونگذار قائل شده است  اين دسته از جرايم تحت عنوان و فصل جداگانه اي مطرح ميشوند. در جرايم جنسي تمركز بر رفتار غير مقبول متهم است  و نه بر صدمه جسماني كه ممكن است ايجاد شده باشد فلذا به اين علت است كه در جرايم عليه اشخاص از اين دسته جرايم نامي برده نميشود.

جرايم جنسي در حقوق جزاي ايران كه الهام گرفته از فقه اماميه ميباشد در دو بخش حدود و تعزيرات قابل بررسي است . در بخش جرايم منافي عفت موجب حد،قانونگذار تحت عناوين؛حد زنا (Intercourse) در ماده 63 قانون مجازات اسلامي ،حد لواط (Buggery) در ماده  108 قانون مجازات اسلامي،حد مساحقه (Lesbian) در ماده127 قانون مجازات اسلامي،حد قوادي در ماده 135 قانون مجازات اسلامي و حد قذف در ماده 139 قانون مجازات اسلامي به اين دسته از جرايم پرداخته است و براي هر كدام مجازاتي را كه نوع، ميزان و كيفيت آن در شرع تعيين گرديده در نظر گرفته است.

1)زنا عبارتست از جماع مرد با زني كه ذاتاً بر او حرام است گر چه در دُبُر باشد،در غير موارد وطي به شبهه.

2)لواط، وطي انسان مذكر است چه به صورت دخول باشد يا تفخيذ.

3)مساحقه همجنس بازي زنان است با اندام تناسلي .

4)قوادي عبارتست از جمع و مرتبط كردن دو نفر يا بيشتر براي زنا يا لواط.

5)قذف نسبت دادن زنا يا لواط است به شخص ديگري.

علاوه بر حدود قانونگذار در برخي مواد مربوط به كتاب پنجم قانون مجازات اسلامي مصوب سال 1375 به جرم انگاري در باب جرايم منافي عفت قابل تعزير پرداخته است. اين دسته از جرايم تحت عناوين؛ رابطه نامشروع در ماده 637 قانون مجازات اسلامي، بدحجابي در معابر و اماكن عمومي در ماده 638 قانون مجازات اسلامي،دايركردن مركز فساد و فحشاء يا اداره آن در ماده 639 قانون مجازات اسلامي و جرم مداخله ناروا در برخي از اشياء مضر به اخلاق و عفت عمومي در ماده 640 قانون مجازات اسلامي ميباشد.

در نظام كيفري انگلستان جرايم جنسي عمدتاً به سه دسته تقسيم ميشود:

1)تجاوزات جنسي بدون رضايت ؛مثل زناي بعنف Rape

2)جرايمي كه هدف از وضع آنها حمايت از اطفال آسيب پذير و عقب افتادگان فكري است براي مثال دختران كمتر از 16 سال نمي توانند بدخول جنسي رضايت دهند.

3)جرايمي كه هدف از وضع آنها عمدتاًحفظ معيارهاي مقبول اخلاقي است مانند زناي با محارمIncest  و لواط.

با اين حال جرايم اصلي جنسي  در نظام حقوقي انگليس به 4 دسته ؛ افشاء وقيحانه Indecent Exposure ، يورش وقيحانه Indecent Assault ، لواط Buggery و زناي بعنف Rape، تقسيم ميشود.

1)جرم افشاء وقيحانه زماني ارتكاب مي يابد كه مردي عمداً و از روي بي عفتي آلت خود را به قصد توهين به زني نشان دهد.

2)جرم يورش وقيحانه عبارت از تعرض يا ضرب و جرحي است كه منافي عفت باشد.

3)جرم لواط زماني ارتكاب مي يابد كه  مردي از دُبُر با زني نزديكي كند (اعم از اينكه زن راضي باشد يا خير) و يا اين عمل را يا مرد ديگري انجام دهد.

4)جرم جنسي كه از ساير جرايم جنسي توجه عمومي را به خود جلب كرده است ،زناي بعنف ميباشد ،اين جرم كه مجازاتش حداكثر حبس دائم است زماني ارتكاب مي يابد كه مردي به برقراري نزديكي جنسي نامشروع با زني كه به اين عمل ناراضي است اقدام كند. متهم بايد نسبت به عدم رضايت زن به نزديكي آگاه بوده يا لااقل  نسبت به اين امر بي تفاوت باشد.

با اين وجود به نظر مي رسد عيب بزرگي كه تقسيمبندي جرايم جنسي در نظام كيفري انگلستان دارد اين است كه اين تقسيمبندي داراي انسجام نمي باشد و مخرج مشترك اين جرايم جنسي عمدتاً اين نيست كه همه آنها از روي ميل به ارضاء جنسي ارتكاب مي يابند بلكه آنست كه همه آنها نمايانگر نوعي اظهار قدرت توسط مردي كه تفوق خود بر قرباني و تحقير وي را مي طلبد  مي باشد.

در مجموع با توجه به اينكه اين دسته از جرايم از اهميت ويژهاي برخوردار هستند و در قانون مجازات نيز 5 باب از كتاب حدود مصوب سال 1370 به اين جرايم اختصاص يافته و در ضمن آمار ارتكاب اين دسته از جرايم در كشور بالا مي باشد (پس از قتل و ايراد ضرب و جرح جرايم جنسي از بالاترين نرخ ارتكاب برخوردار هستند) بنظر ميرسد جامعه آكادميك و دانشگاهي بايد مطالعات بيشتري را در اين حوزه انجام دهد و با ارائه راهكارهاي نوين و مطابق با فرهنگ و شرع در راستاي كاهش نرخ ارتكاب جرايم جنسي گام بردارند. 

                                       محمدمهدي رحيمي  دانشجوي  ارشد جزا

                            http://www.hoghough85.blogfa.com/post-1575.aspx  

ادامه نوشته

حقو ق جز ا ی اختصا صی(4):جرا یم ضد عفت و اخلا ق عمو می"قسمت د و م"

       

                  جرایم ضد عفت و اخلاق عمومی

                                   

           ۴- موضوع جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی : موضوع جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی عبارت است از حیثیت و آبروو عفت فردی و خانوادگی اشخاص که از نظراسلام ومسلمانان رعایت آنها الزامی است و عرف وشرع وبه تبع آن قانون از این ارزش ها با واژه های عصمت، عفت و اخلاق جنسی یاد می کند. رعایت و حرمت حیثیت و  عفت افراد که با شعور اجتماعی انسان ها منطبق است، الزامی بوده و هر رفتارمغایر با این ارزش های دینی مستحق تعقیب و مجازات خواهد بود.
          ۵ - مصادیق جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی :برخی از مصادیق جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی در قوانین جزایی ایران، در زمره حدود و بعضی در زمره تعزیرات هستند.

              الف)جرایم علیه عفت در زمره حدود : آن دسته از جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی که در زمره حدود قرار دارند عبارتند از زنای مرد مجرد یا زن مجرد، زنای مرد متاهل یا زن متاهل، زنای به عنف و اکراه، زنا با محارم نسبی، زنا با زن پدر، لواط، تفخیذ، مساحقه، قذف و قوادی.

               ب ) جرایم علیه عفت در زمره تعزیرات: رابطه نامشروع جسمی، لفظی تظاهر به عمل حرام در مع ابر و اما کن عمو می بد حجابی دایر کردن مرکز فساد و فحشا ء و ا یجا د مزاحمت   مد اخله ناروا در اشیای مضر به اخلاق و عفت عمومی....
         ۶-  مجازات جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی هر یک از مواردفوق دارای مجازات های خاصی هستند،

              ۱- مجازات زنای به عنف و اکراه برای زانی اکراه کننده  اعدام است . زنا با محارم نسبی یا زنا با زن پدراعدام است. مجازات زنای مردیا زن مجرد صد ضربه تازیانه است.
             ۲- آن دسته از جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی که در زمره تعزیرات قرار دارند عبارتند از

             ۳- رابطه نامشروع جسمی، روابط نامشروع لفظی ( بگو و بخند کردن که از دیدگاه فقهی مفاکهه نامیده می شود)،

             ۴-تظاهر به عمل حرام در معابر و اماکن عمومی

             ۵- بد حجابی

            ۶- دایر کردن مرکز فساد و فحشاء یا اداره کردن آنها، تشویق مردم به فساد و فحشاء،

            ۷- مداخله ناروا در برخی از اشیای مضر به اخلاق و عفت عمومی

            ۸- ایجاد مزاحمت برای اشخاصی با استفاده از تلفن یا سایر دستگاه های مخابراتی. 

    مجازات این دسته از جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی، از مجازات های حدی خفیف و سبک تر

است، مثلا مجازات روابط نامشروع  غیرزنا تا نود و نه ضربه تازیانه است.

حقو ق جز ا ی اختصا صی(4):جرایم ضدعفت واخلاق عمو می"قسمت اول"

                  جرایم ضد عفت و اخلاق عمومی

                                   
           در حقوق جزای اختصاصی، برای سهولت بررسی، جرایم را به حوزه های مختلفی تقسیم کرده اند که عبارتند از جرایم علیه اشخاص ( شامل جرایم علیه تمامیت جسمانی و جرایم علیه شخصیت معنوی)، جرایم علیه اموال و مالکیت، جرایم علیه امنیت و آسایش عمومی، جرایم علیه عدالت قضایی، جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی و ...
         ۱- تعریف جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی: قانونگذار ایران در گذشته و حال، جرم علیه عفت و اخلاق عمومی را تعریف نکرده و فقط به ذکر مصادیق آن اکتفا کرده است. به علاوه در متون جزایی ناظر به این جرایم، اشاره ای به تعریف عملیات مجرمانه بر ضد عصمت اشخاص به عمل نیامده است. بنابراین برای ارائه تعریفی جامع و مانع از این جرایم، لزوما باید اعمال و رفتار جنسی ناشی از تمایل دو جنس مخالف به یکدیگر را در گستره موازین اخلاقی جامعه اسلامی مورد ارزیابی قرار داد.

         بر این اساس، هر گاه روابط بین زن و مردی در خارج از حد و مرز متعارف ارزش های پذیرفته شده دراندیشه اسلامی برای ارضای تمایلات جنسی انجام گیرد، قانونا جرم علیه عفت و اخلاق عمومی تلقی خواهد شد. به این ترتیب، جرم علیه عفت و اخلاق عمومی عبارت است از هر گونه رابطه ناشی از تمایل زن و مرد به یکدیگر که از حد و مرز احکام دینی فراتر باشدو جامعه اسلامی نتواند آن را غمض عین کند. بلکه آن را به عنوان یک عمل ضد عفت و اخلاق عمومی مردود شمرده و مستحق مجازات و کیفر بداند.
         ۲- ضابطه تشخیص اعمال ضد عفت و اخلاق عمومی:زمانی که مسائل و امور جنسی ناشی از غریزه افراد را مورد مطالعه قرار می دهیم، مهمترین پرسشی که ذهن ما را به خود معطوف می کند این است که تحت چه شرایطی و بر پایه چه معیاری می توان اعمال و رفتار جنسی مجاز را از رفتار جنسی منافی عفت و اخلاق عمومی تشخیص داد؟
           صرف نظر از دیدگاه برخی روان شناسان در مورد تاثیر انحرافات جنسی بر روی اعمال جنسی انسان، آنچه در پاسخ به این پرسش می توان بیان داشت این است که اصولا در کلیه اجتماعات بشری اعم از ابتدایی، در حال رشد و پیشرفته، ارضای تمایلات جنسی بین دو جنس مخالف، فقط در محدوده شرایط مورد پذیرش جامعه و دین مردم  و رعایت آداب و رسوم ناشی از طرز تلقی اکثریت افراد هر جامعه دینی و...، مجاز و قابل قبول است. به عبارت دیگر، در هیچ اجتماعی ایجاد روابط بین یک زن و مرد، بدون رعایت موازین اخلاقی، عرف و عادات رایج، مجاز و قابل قبول نیست.
           به این ترتیب، ملاک و ضابطه تشخیص اعمال ضد عفت و اخلاق عمومی، امری نسبی بوده و تابع اخلاقیات، اعتقادات، آداب و رسوم متعارف اکثریت افراد هر جامعه است. پس ملاک جواز روابط بین دو جنس مخالف در هر جامعه ای بر اساس موازین شرعی، زاییده فکر، بینش، آداب و رسوم اخلاقی و اجتماعی است که جامعه اسلامی، حفظ و رعایت آن را برای سلامت و صیانت کانون خانواده لازم می داند.
          ۳- جرائم ضد عفت و اخلاق عمومی در سایر جوامع: چه بسا، قلمرو روابط غیر مجاز، بر حسب زمان و مکان و در اجتماعات مختلف، متفاوت باشد به طوری که در آن واحد، عملی که در یک کشور بر اساس طرز تلقی مردم غیر مجاز، نامشروع و مشمول عنوان منافی عفت و اخلاق عمومی است، ممکن است در کشور دیگری مجاز و مشروع شناخته شود؛ مثلا امروزه در برخی از جوامع غربی همچون فرانسه، انگلستان و آمریکا، رابطه بین زن و مرد اجنبی عمل منافی عفت تلقی نمی شود، در صورتی که ارتکاب چنین رفتاری بین زن و مردی که علقه زوجیت بین آنها نباشد در کشورهای اسلامی و از جمله جمهوری اسلامی ایران ، از مصادیق جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی بوده و مستحق مجازات است.
           رعایت عفت و پاکدامنی در روابط زن و مرد در جامعه،از پایه های اصلی نظام اجتماعی بوده و تامین کننده آسایش فردی است.اما بعضی افراد ممکن است برای ارضای غرایز جنسی درزاثراسارت درشهوت خود متمایل به نادیده گرفتن اصول اخلاقی در نظم اجتماعی شوند، بنابراین ارتکاب اعمال نامشروع از نظر حقوق جزای اسلامی قابل تعقیب و مجازات است. 
          
                                     با همکاری معاونت آموزش قوه قضاییه

           منبع:http://www.iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx?NewsItemID=352561

حقوق زنان در قانون اساسی :


                modele2009.mihanblog.com،مدل سفره هفت سین،مدل  لباس زنانه ، عکس هفت سین ایرانی عکس لباس زنانه

        قانون اساسی نشان دهنده اصول و ارزشهای هر کشوری است و به عنوان یک سند سیاسی و میثاق اجتماعی از جایگاه شامخی برخوردار است. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران  جایگاه و حقوق زنان را براساس معیار های دینی و اصولی در نظر گرفته است. در اسلام، زنان‌ چون‌ مردان‌ ‌ طبق‌ تعالیم‌ مسلم‌ قرآنی‌ و حدیثی، مسئولیتهای‌ اجتماعی‌ بسیاری‌ بطور یکسان‌ متوجه‌ مرد و زن‌ است.

      ۱-  قرآن‌ می‌فرماید: «والمؤ‌منون‌ و المؤ‌منات‌ بعضهم‌ اولیآء بعض‌ یأمرون‌ بالمعروف‌ و ینهون‌ عن‌المنکر و یقیمون‌الصَّلوة‌ و یؤ‌تون‌الزَّکاة‌ و یطیعون‌الله‌ و رسوله‌ اولئک‌ سیرحمهم‌الله‌ ان‌الله‌ عزیزٌحکیمٌ(سورة‌ توبه‌ 9/71) ‌‌ مردان‌ مؤ‌من‌ و زنان‌ مؤ‌من‌ برخی‌ بر برخی‌ ولایت‌ (سرپرستی) دارند به‌ معروف‌ یکدیگر را امر می‌کنند و از منکر باز می‌دارند و نماز می‌گذارند و زکات‌ می‌دهند و از خدا و پیامبرش‌ فرمان‌ می‌برند، خدا اینان‌ را رحمت‌ خواهد کرد. خدا پیروزمند و حکیم‌ است».
      در این‌ فرمودة‌ خداوند، زنان‌ چون‌ مردان‌ دارای‌ مسئولیت‌ بزرگ‌ ولایت‌ اجتماعی‌ می‌باشند؛ از اینرو به‌ هدایتگری‌ و امر به‌ معروف‌ و بازدارندگی‌ از زشتیها و ناهنجاریها در همة‌ زمینه‌های‌ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی‌ و حقوقی‌ می‌پردازند.

      بنابراین‌ در دین مبین اسلام برای زنان این حق قائل شده است که در همه عرصه ها و زمینه ها حضور پیدا کنند  مگر موارد استثنائی‌ که‌ تکلیف‌ سنگینی‌ آن‌ از دوش‌ زنان‌ برداشته‌ و متقابلاً‌ تکالیف‌ مهم‌ دیگری‌ جایگزین‌ آن‌ شده‌ است‌ و مسائل‌ سیاسی‌ و حکومتی‌ در رأس‌ هرم‌ مسائل‌ اجتماعی‌ قرار دارد.

      ۲-در قانون اساسی جمهوری اسلامی، زن و خانواده در اصول متعددی مورد توجه قرار گرفته و بر برابری حقوقی و جایگاه بلند انسانی آنان تأکید شده است.

      الف)*در مقدمه قانون اساسی  چنین آمده است:

       ۱- در ایجاد بنیادهای اجتماعی اسلامی، نیروهای انسانی که تاکنون در خدمت استثمار همه جانبه خارجی بودند هویت اصلی و حقوقی انسانی خود را باز می‏یابند و در این بازیابی طبیعی است که زنان به دلیل ستم بیشتری که تاکنون از نظام طاغوتی متحمل شده‏اند، استیفای حقوق آنان بیشتر خواهد بود.

      ۲- خانواده واحد بنیادین جامعه و کانون اصلی رشد و تعالی انسان است و توافق عقیدتی و آرمانی در تشکیل خانواده که زمینه‏ساز اصلی حرکت تکاملی و رشد یابنده انسان است اصل اساسی بوده و فراهم کردن امکانات جهت نیل به این مقصود از وظایف حکومت اسلامی است، زن در چنین برداشتی از واحد خانواده، از حالت (شیی‏ء بودن) و یا (ابزار کار بودن) در خدمت اشاعه مصرف زدگی و استثمار، خارج شده و ضمن بازیافتن وظیفه خطیر و پرارج مادری در پرورش انسانهای مکتبی پیش‏آهنگ و خود همرزم مردان در میدانهای فعال حیات می‏باشد و در نتیجه پذیرای مسؤولیتی خطیرتر و در دیدگاه اسلامی برخوردار از ارزش و کرامتی والاتر خواهد بود.

  در مقدمه قانون اساسی ابتدا جایگاه وارسته زن را که همواره در طول تاریخ آماج اهداف شوم قرار گرفته است مشخص کرده و مسئولیت خطیر و مهم وی را بیان می دارد

        ۲-* در بند چهارده از اصل سوم که اهداف جمهوری اسلامی را بیان می‏دارد، چنین آمده است:

تأمین حقوق همه‏جانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضایی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون.

       *اصل دهم چنین است:

از آنجا که خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است، همه قوانین و مقررات و برنامه‏ریزیهای مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی بر پایه حقوق اسلامی باشد.

همان طور که در این اصل بیان شده است خانواده یکی از مهمترین و اساسی ترین نهادهای اجتماعی می باشد که حفظ آن منجربه تدوام جامعه می شود و مسئولیت زن در حفظ این نهاد مهم بسیار خطیر است به طوری که ذره ای انحراف در آن صدمات سنگین و جبران ناپذیری را بر پیکره جامعه خواهد زد

      *اصل بیستم:     همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.

      *اصل بیست و یکم:

دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعایت موازین اسلامی تضمین نماید و امور زیر را انجام دهد:

1ـ ایجاد زمینه‏های مساعد برای رشد شخصیت زن و احیای حقوق مادی و معنوی او.

2ـ حمایت مادران، بالخصوص در دوران بارداری و حضانت فرزند، و حمایت از کودکان بی‏سرپرست.

3ـ ایجاد دادگاه صالح برای حفظ کیان و بقای خانواده.

4ـ ایجاد بیمه خاص بیوگان و زنان سالخورده و بی‏سرپرست.

5ـ اعطای قیمومت فرزندان به مادران شایسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولی شرعی.

 

      با نگاهی به اصل فوق مشاهده می گردد که سه بند این اصل (2 ، 3،5) با اشاره به نقش های مادری و همسری زن سعی داشته است با حمایت ویژه از زنان در کانون خانواده از امکان تضییع حق ایشان در خانواده جلوگیری به عمل آورد اما در دو بند دیگر از اصل فوق (1و4) اساسا زن را فارغ از جایگاه او در خانواده مد نظر قرار داده و دولت را موظف نموده تا به حمایت ویژه از زنان ، فارغ از نقش همسری یا مادری ، بپردازد .

        نکته‏ای که باید بدان توجه نمود آن است که قانون اساسی تنظیم حقوق زن و مرد را بر مبنای «حقوق اسلامی» و «موازین اسلامی» تأیید کرده است اما باید دید قانون اساسی تا چه حد بر مبنای موازین و معیاری های دینی تدوین شده است و آیا این قانون به طور کلی توانسته است حق و حقوق زنان را را آن طور که در دین و جامعه می بایست رعایت گردد لحاظ دارد. در گزارش آینده به این مهم خواهیم پرداخت.

            http://www.farhangnews.ir/site/Default.aspx?tabid=2&CId=4&NewsId=12270         

عید همگی بو د مبا رک

در سا یه ا یز د تبارک        عید همگی بو د مبا رک

 

                  حاجی فیروز با عمو نوروز    

       حالا ای امام زمان

        ای بهار دل ما کی  می آیی

                              چلچـــــــــــراغ  دل  لا له ها

           گلشن روشنی  بخش  پروانه ها

                  نورو ز ما   و بها ر د ل ما تویی

    بیا بیا  بیا با تو نوروز شود    ای گل ما  بلبل  ما این دل ما

                               خواص هندوانه

فلسفه ازدواج  دوشيزگان با مو افقت پدران چیست؟

مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت

شليك موشك كروز نصر يك توليد سازمان صنايع هوا فضاي وزارت دفاع ايران/عكس:وحيدرضا علايي

         ۱- فلسفه اينكه دوشيزگان لازم است - يا لااقل خوب است - بدون موافقت پدران با مردي ازدواج نكنند ناشي از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعي كمتر از مرد بحساب آمده است . اگر به اين جهت بود چه فرقي است ميان بيوه و دوشيزه كه بيوه شانزده ساله نيازي به موافقت پدر ندارد و دوشيزه هجده ساله طبق اين قول نياز دارد . بعلاوه اگر دختر از نظر اسلام در اداره كار خودش قاصر است چرا اسلام بدختر بالغ رشيد استقلال اقتصادي داده است و معاملات چند صد ميليوني او را صحيح و مستغني از موافقت پدر يا برادر يا شوهر ميداند ؟ اين مطالب فلسفه ديگري دارد كه گذشته از جنبه ادله فقهي ، از اين فلسفه نميتوان چشم پوشيد و به نويسندگان قانون مدني بايد آفرين گفت : اين مطلب به قصور و عدم رشد عقلي و فكري زن مربوط نيست . به گوشه اي از روانشناسي زن و مرد مربوط است .

        ۲- مربوط است بحس شكارچي گري مرد از يك طرف و به خوش باوري زن نسبت به وفا و صداقت مرد از طرف ديگر . مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت .آنچه مرد را ميلغزاند و از پا در مي آورد شهوت است ، و زن باعتراف روانشناسان صبر و استقامتش در مقابل شهوت از مرد بيشتر است . اما آن چيزي كه زن را از پا در مي آورد و اسير مي كند اينست كه نغمه محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مردي بشنود .خوش باوري زن در همينجاست . زن مادامي كه دوشيزه است ، زمزمه هاي محبت مردان را بسهولت باور ميكند . نميدانم نظريات پروفسور ريك ، روانشناس امريكائي را تحت عنوان : " دنيا براي مرد و زن يك جور نيست " در شماره 90 مجله زن روز خوانديد يا نخوانديد ؟ او ميگويد :بهترين جمله اي كه يكمرد ميتواند بزني بگويد ، اصطلاح " عزيزم ، تو را دوست دارم " است . هم او ميگويد : " خوشبختي براي يك زن يعني بدست آوردن قلب يكمرد و نگهداري او براي تمام عمر " . رسول اكرم ، آن روانشناس خدائي ، اين حقيقت را چهارده قرن پيش به وضوح بيان كرده است . مي فرمايد : سخن مرد به زن تو را دوست دارم ، هرگز از دل زن بيرون نمي رود مردان شكارچي از اين احساس زن همواره استفاده ميكنند . دام " عزيزم ، از عشق تو ميميرم " براي شكار دختراني كه درباره مردان تجربه اي ندارند بهترين دامها است .

       ۳- اگر پسران ادعا كنند كه چرا قانون ما را ملزم به جلب موافقت پدران يا مادران نكرده است ، آنقدر دور از منطق نيست كه كسي بنام دختران بلزوم جلب موافقت پدران اعتراض كند . من تعجب ميكنم از كسانيكه هر روز با داستانهائي از قبيل داستان بيوك و زهره و عادل و نسرين مواجه هستند و مي بينند و ميشنوند و باز هم دختران را به تمرد و بي اعتنائي نسبت به اولياءشان توصيه ميكنند .

       اين كارها از نظر من نوعي تباني است ميان افرادي كه مدعي دلسوزي نسبت به زن هستند و ميان صيادان و شكارچيان زن در عصر امروز ، اينها براي آنها طعمه درست ميكنند ، تير آوري مينمايند و شكارها را بسوي آنها رم ميدهند .نويسنده 40 پيشنهاد در شماره 88 مجله زن روز ميگويد : " ماده 1043 مخالف و ناقض همه مواد قانوني مربوط به بلوغ و رشد است . و نيز مخالف اصل آزادي انسانها و منشور ملل متحد است . . . " مثل اينكه نويسنده چنين تصور كرده است كه مفاد ماده مزبور اينست كه پدران حق دارند از پيش خود دختران را بهر كس كه بخواهند شوهر دهند . يا حق دارند بي جهت مانع ازدواج دختران خود بشوند .

           ۴- اگر اختيار ازدواج بدست خود دختران باشد و موافقت پدر را شرط صحت ازدواج بدانيم آنهم بشرط اينكه پدر سوء نيت يا كج سليقگي خاصي كه مانع ازدواج دختر بشود نداشته باشد چه عيبي دارد و چه منافاتي با اصل آزادي انسانها دارد ؟ اين يك احتياط و مراقبتي است كه قانون براي حفظ زن تجربه نكرده كرده است و ناشي از نوعي سوء ظن بطبيعت مرد است . نويسنده مزبور ميگويد : - " قانونگذار ما دختر را در سن سيزده سالگي ، پيش از آنكه رشد فكري پيدا كند و اصولا معني ازدواج و همسر بودن و همسر داشتن را بدرستي درك كند صالح براي ازدواج ميداند و اجازه ميدهد يك چنين موجودي كه هنوز براي خريد و فروش چند كيلو سبزي صلاحيت ندارد ازدواج كند و براي خودش شريك زندگي مادام العمر انتخاب نمايد .

 

 

 

ادامه نوشته

اشكالات عملي اجراي اصل ۱۶۷ ق.ا ازنظر آقای کاتو ز یان(2)

                                            

    در مورد فتاواي معتبر, كه ويژه مقلدان و خامات است, اشكال عملي دو چندان مي شود:
              ۱) فرضي كه فتواي مستند مجرد و نوعي است( مانند رساله هاي عملي), نه تنها تعداد و تكثير فتاوا نظم حقوقي را رنج مي دهد, اختصار و اجمالي كه در فتواي بي استدلال وجود دارد گاه رهزن است. وانگهي, قدرت استنباط و ابتكار را از قاضي مي گيرد و نماد تفكر و خرد قضايي و عدالت را به آلتي بي روح تبديل مي كند. در واقع, قانون اساسي مي خواهد با شيوه اي غير اسلامي(تقليد قاضي چشم بسته) به حكم اسلامي برسد.

             ۲) فرضي كه فتوا درباره دعوا طرح شده و به وسيله يكي از دو طرف تهيه مي شود: در اين فرض, خطر آنچه را كه گفته شد بايد بر خظر حيله هاي جعل و تحريف فكر فتوا دهنده, سوء تفاهم در شناخت واقعيت اختلاف , پنهانكاري و بي مبالاتي سئوال كننده نيز افزود. به طور معمول, تنها به قاضي رفته خوشحال بر مي گردد؛ چنانكه در فتاوايي كه براي اثبات حقوق كشوري در دادگاه بين المللي يا دادگاه صالح خارجي مستند قرار مي گيرد, وضع بهتر از اين نيست. مدعي مي كوشد تا دانايي را موافق طبق بيابد و از او فتواي مورد نظر را بگيرد.

       ۵ _ اجراي اصل ۱۶۷ ق.ا. در امور كيفري با اصل قانوني بودن مجازاتها (اصل ۳۶ ق.ا.) در تعارض است و جمع دو حكم اقتضا دارد كه اصل ۳۶ مخصص حكم عام اصل ۱۶۷ و حاكم بر آن باشد و در مورد تعيين مجازات بر قاعده عام رجوع به مراجع و فتاواي معتبر اسلامي ترجيح داده شود. با وجود اين, ماده ۲۸۹ ق.آ.د.ك خواسته است مفاد اصل ۱۶۷ را با تغيير جزئي (منابع فقهي معتبر يا فتاوي مشهور و معتبر) در امور كيفري نيز اجرا كند, چون با قانون اساسي مخالف است, اجراي آم معلق مي ماند.

     نتيجه
        با وضعي كه اصل ۱۶۷ ق.ا. دارد, رويه قضايي ناچار است يكي از دو شيوه را در پيش گيرد:
    ۱_ با بي نظمي و پراكنده گويي بسازد و بدون توجه به آثار نامطلوب كار خود, استناد به مراجع معتبر اسلامي و فتاوي را ادامه دهد؛ و
    ۲_ بكوشد, تا با الهام گرفتن از انديشه هاي فقيهان, راه حل مورد انتخاب را به متن يا مفهوم يا روح قوانين نسبت دهد و گريبان از معركه بكشد.

        راه حل دوم معقولتر است و استدلال و بحث و استنباط را در اسباب راي رونق مي بخشد, تكليف سنگين و دشواري تري بر دوش قاضي مي نهد و در عوض, استقلال و آزادي به او مي بخشد و احساس مي كند كه راي او بر صحنه دادنامه نقش بسته نه فكر ديگران. عدالت نيز خشنوده است كه با قاضي مدبر و متفكر و با چشم باز رويرو است, نه كاهلي چشم بسته كه با راي ديگران قضاوت مي كند. رويه قضايي اكنون بر سر دوراهي است, ولي انتظار مي رود طبيعت كار قضايي چيرگي عقل را سبب شود؛ چنانكه نشانه هاي بارزي از اين تمايل روز افزون ديده مي شود

اشكالات عملي اجراي اصل ۱۶۷ ق.ا ازنظر آقای کاتو ز یان(1):

          قارچ        قارچ      
  اجراي اصل ۱۶۷ ق.ا. در عمل با دشواريهاي جدي روبه رو است, به گونه اي كه رويه قضايي را در استناد به آن محتاط مي كند. اشكالهاي عملي را بدين گونه مي توان خلاصه كرد:

       ۱_ در اصل ۱۶۷ ق.ا. دادرس موظف شده است تا با استناد به منابع معتبر اسلامي يا فتاوي معتبر حكم قضيه را صادر نمايد. معقول اين است كه منابع معتبر اسلامي ويژه مجتهدان و آگاهان و فتاوي معتبر مخصوص مفلدان باشد, ولي از ظاهر عبارت چنين بر مي آيد كه قاضي, خواه مجتهد باشد يا مقلد, در استناد به هر دو منلع آزاد است. اين آزادي گسترده, نه تنها به اختيار قاضي مي افزايد, اجتهاد از منابع اصلي را دچار هرج و مرج مي كند. زيرا, احتمال دارد قاضي ناآگاه به عامي استناد كند كه در محل ديگري تخصص يافته است يا به ظاهري اعتماد كند كه دلايل قطعي بر انصراف آن موجود باشد يا قاعده اي را مستند حكم كند كه معني دقيق آن را نيافته است.

      ۲ _ مفهوم منابع معتبر اسلامي روشن نيست؛ آيا مقصود قرآن و سنت و اجماع و عقل است يا كتابهاي اجتهادي كه در فقه تدوين شده يا هر دو؟ براي مثال, آيا مكاسب يا جواهر يا شرح لمعه از منابع معتبر اسلامي است يا ملحق به فتاوا مي شود؟

      ۳ _ در منابع و فتاوا و بحثهاي نظري و اختلاف در استنباط چندان فراوان است كه قاضي در غالب موارد مي تواند, به هر نظر كه متمايل باشد, مستندي در فقه براي گفته خود بيابد حسن اين اختيار گسترده در امكان دستيابي به عدالت ملموس قضايي است, ولي عيب مهم آن در بر هم زدن نظم حقوقي است اگر دادرسي به فتوا يا كتاب معتبري براي تاييد خواست خود استناد كند, در مرحله تجديد نظر نمي توان به استناد اجتهاد مخالفي كه در فتوا يا كتاب معتبر ديگر آمده است آن را نقض كرد. ديوان كشور نيز كه وظيفه تامين وحدت رويه قضايي را به عهده دارد از نقض يا تعديل حكمي كه به فتوا يا منبع معتبري مستند شده ناتوان است. ديوان كشور مي تواند بر اعتبار منبع حكم نظارت كند, ولي حق ندارد منبع معتبري را به استناد منبع معتبر ديگر محكوم سازد.

         بدين ترتيب, پراكندگي و بي نظمي در رويه قضايي باقي مي ماند و هيچ مدعي يا منكري پيش از صدور راي نمي تواند حدس بزند كه حق دار يا ياوه مي گويد. پس از صدور حكم نيز فصل خصومت انجام مي شود, ليكن قاعده كار آيندگان مبهم مي ماند؛ براي مثال, اگر شعبه اول دادگاهي به استناد تذكره علامه حكم دهد و شعبه دوم همان دادگاه به استناد شرح لمعه برخلاف آن حكم كند, هيچ مرجعي وجود ندارد كه بين اين دو حكم متعارض داوري كند و قانون حاكم بر دعوا را در آينده روشن سازد. بدين ترتيب, آيا مي توان گفت همه مردم در برابر قانون وضع مساوي دارند؟ يا بايد گفت آنكه بخت يار او است به دادگاهي مي رود كه فتواي موافق با ادعا را مي پسندد و آنكه بخت از او برگشته است به دادگاهي كه فتواي مخالف را در دسترس مي يابد؟

       ا ين عدالت شكننده را نظم حقوقي تحمل نمي كند و بخت آزمايي را در جريان دادرسي مردود مي داند. عدالت عم با نابرابري نمي سازد. روزي پاسكال به استهزار مي گفت كه عدالت در اين سوي كوههاي پيرنه با عدالت در آن سوي پيرنه برابر نيست تا اعتماد بر اين معيار انعطاف پذير را سست كند و امروز ما بايد بپذيريم كه عدالت در شعبه اي از دادگاه با عدالت در شعبه ديگر همان دادگاه برابر نيست؛ و در عين حال هر دو عدالت است و قابل احترام. در واقع, اگر نظمي پايه و مقدمه عدالت را در هم بريزد, بر اين ويرانه جغد ظلم لانه مي كند نه فرشته عدالت.

      ممكن است پرسيده شود كه اختلاف در رويه قضايي ويژه استنباط احكام اسلامي نيست؛ در مقام تفسير و اجراي قانون و به ويژه روح قوانين نيز فراوان است. پس, چرا بايد امري را كه لازمه طبيعت قضا است وسيله خرده گيري بر امكان استنباط حكم از منابع و فتاواي معتبر ساخت؟ ولي, مي توان پاسخ گفت كه گوه گوني راه حلهاي قضايي در يك موضوع يا موضوعهاي مشابه, در هي حال عيبي است اغماض ناپذير كه چهره عدالت تيره مي كند. منتها, تفاوت در اين است كه عيب ناشي از اجرا و تفسير قانون قابل رفع است: تمهيدهاي قانوني در امكان تجديد نظر و اعاده دادرسي و طبقه بندي محاكم و نظارت ديوان كشور برتمام دعاوي مهم و تصميم هاي نوعي ديوان در ايجاد وحدت رويه قضايي تا اندازه زيادي به اختلافها پايان مي بخشد.

       ولي, اين تمهيدها در استناد به منابع و فتاواي معتبر موثر نيست و عيب همچنان دست نخورده باقي مي ماند. دليل تفاوت در اين است كه اختلافهاي ناشي از اجراي قانون برداشتهاي گوناگوني از يك مستند است. در نتيجه, دادگاه تجديد نظر و ديوان عالي كشور مي تواند اعلام كند كه فهم دادرس نخستين از قانون يا روح آن اشتباه است و راه استنباط درست را نشان دهد. ولي, در راه حلهاي فقهي مستندها متعدد و گوناگون است و هيچ كدام را بر ديگري نمي توان ترجيح داد و بردادگاه نخستين خرده گرفت كه چرا فلان كتاب يا فتواي معتبر را ترجيح داده است يا چرا اجتهاد او به مذاق دادگاه بالاتر خوش نمي آيد. به بيان ديگر, در فرض نخست, همه احكام به يك منبع مشترك تكيه دارد, در حالي كه در فرض دوم, چنين وجه اشتراكي وجود ندارد؛ منابع و مستندها متعدد و گوناگون است و اعتبار هر كدام برابر باديگري است. چنين نزاعي هيچ گاه پايان نمي پذيرد, چرا كه قدر مشتركي ندارد.

       اگر اصل ۱۶۷ ق.ا. چنان تنظيم مي شد كه اختلاف استنباطها از يك مستند هر چند مبهم و قابل بحث (مانند مشهور فقيهان متاخر), سرچشمه مي گرفت, گام نهادن در راه وحدت نيز ميسر مي گشت. زيرا, ديوان كشور مي توانست بر يكي از دو مخالف ايراد كند كه به مشهور نپيوسته است. همچنين, اگر انتخاب قاعده حاكم به اجتهاد قاضي در حقوق اسلام واگذار مي شد, بااين قيد كه معيار اجتهاد حاكم نظر ديوان عالي باشد, راه معقولي بود كه به وحدت منتهي مي شد و سلسله مراتب دادگاهها و نظارت و حكومت ديوان عالي بر همه آنها از اختلاف به شدت مي كاست. ولي, اكنون كه معيار ارزش تنها اعتبار مرجع و فتوا است و مي دانيم كه مراجع و فتاواي معتبر فراوان و گوناگون است, هيچ راه متعارفي براي هماهنگ ساختن اين پراكندگي وجود ندارد.

جايگاه حقوق اسلامي در نظم حقوقي از نظر دکتر کاتو ز یان (2):

                 
يادآوريها
از اين گونه مثالها در نظم حقوقي ما فراوان است و نگاه اجمالي به انديشه هاي حقوقي و ادبيات آن نشان مي دهد كه قلمرو اجراي حقوق اسلامي تا چه اندازه استعداد گستردگي دارد. منتها, در اين زمينه بايد به چند نكته مهم توجه داشت:

۱ _ آنچه از فقه استنباط و به نظم حقوقي افزوده مي شود نبايد با متن و روح قوانين تعارض داشته باشد؛ براي مثال, اگر به نقصي در قوانين اجاره محل كسب برخورد شود, نمي توان به استناد اصل ۱۶۷ ق.ا. حكمي از فقه استخراج كرد كه نتيجه آن نامشروع بودن حق سرقفلي يا الغاي حق تقدم در اجاره مستاجر يا امكان تخليه مستاجر با حسن نيت در پايان مدت اجاره باشد؛ يا در نقصي كه قانون تجارت در اداره شركتها دارد به حكمي از فقه استناد كرد كه شركت را جايز مي شمرد يا شخصيت حقوقي شركت را نمي شناسد؛ يا در مبحث شروط, نقص قانون را به حكمي جبران كرد كه شرط ابتدايي يا مستقل از عقد را باطل بداند يا نتيجه آن بطلان عقد در اثر بطلان شرط نامقدور باشد يا در شرط فعل به محض تخلف متعهد به مشروط له حق فسخ بدهد... و مانند اينها.

لازمه نظم حقوقي ايجاد هماهنگي ميان قواعد و حفظ هدف مشترك آنها است؛ ماشيني زنده كه به نظم بگردد و حركت كند و نيروي آن از هر اندام توانمرد تر شود. پس, نمي توان تخم نفاق و تضاد و پراكندگي در آن كاشت و تعمير چنين ساختاري به شيوه اي كرد كه به نابودي آن نظم انجامد. حكومت مدلول الفاظ (منطوق) و روح قانون بر قواعد مستنبط از فقه به منظور حفظ چنين نظمي است و بايد با دقت تمام از تجاوز به آن پرهيز كرد.

۲_ نبايد اين داعيه را در سرپروراند كه قانون در هر زمينه كه ناقص باشد با استناد به منابع معتبر اسلامي و فتاوي معتبر مي توان به تكميل آن پرداخت. گسترش مسائل مستحدث به اندازه اي است كه بايد قصور طبيعي فقه را در برابر آن پذيرفت. دادرس ناچار است به اجتهادهاي تازه دست زند و به دشواريهاي عصر خود بينديشد و با منابعي كه در دسترس دارد حكم مورد نياز را به دست آورد. ولي, اشكال در اين است كه در پاره اي زمينه ها مباني نيز حادث است. نمونه اين اشكال را در تنظيم روابط كارگر و كارفرما دريافتيم, چندان كه شوراي مصلحت نظام ناچار شد سنتها را ناديده بگيرد و بدعت تدوين قانون را بر دوش نهد.

در قواعد حاكم بر حمل و نقل و شركتها و ورشكستگي و اسناد تجارتي و تعارض قوانين در زمان و مكان و داوريهاي بين المللي و نظام پزشكي و بيمه و گمرك و بانكداري و ملي كردن صنايع و منابع و تنظيم روابط سازمانهاي بين المللي و دهها موضوع ديگر وضع از اين هم دشوارتر است. در جهان كنوني مباني دگرگون شده است و طبيعت روابط به گونه اي است كه اقتضاي اجتهاد ديگري را بر پايه اين مباني دارد. اين توهم خام را بايد از ذهن زدود كه دانش حقوق همان فقه تحريف شده يا التقاطي است؛ كودكي كه از دامان مادر گريخته و بايد به جبر بازگردانده شود. بايد اين نظام نو را كه يكي از مهمترين علوم پايه در تمدن كنوني جهان است شناخت و فرا گرفت و مباني آن را رعايت كرد, وگرنه بنايي كه به سالياني دراز تا نيمه بالا رفته به اندك زمان فرو مي ريزد.

۳_ اين ادعا كه عقل محض مي تواند تمام اين كمبودها و كوتاهي قهري و طبيعي را جبران كند در جهان كنوني با شكست روبه رو شده است. از داوريهاي عقل نمي توان نظام حقوقي كامل و آرماني ساخت. به همين جهت, پيروان حقوق طبيعي نيز از بلندا پروازيهاي گذشته دست كشيده اند وبخش مهمي از نظم آرماني را به حقوق وضع شده دولتها و عرف و قواعد اجتماعي واگذار كرده اند. مقتضاي عقل مستقل يا بناي عقلا نيز بر اعتماد به تجربه و رعايت مصالح و منافع است. تمام آنچه را در اين تلاش عقلي و تجربي به دست مي آيد شرع تنفيذ مي كند تا عصايي براي حركت بسازد. به بيان ديگر, شرع نيز به ما حكم مي كند كه به نيروي تفكر و تجربه در مسيري كه براي حركت انسان نشان داده است ابزارها و وسايل متناسب را انتخاب كنيم و توكل, ما را از تلاش باز ندارد. اين راه ويژه مومنان نيست و هر خردمند ديگري نيز آن را مي پيمايد. هر چند اعتقادي به اسلام و حتي خداوند نداشته باشد؛ تفاوت تنها دراين است كه مخلصان و مومنان نمي توانند از مسير عمومي شرع تجاوز كنند و قاعده اي برگزينند كه مخالف با احكام آن باشد.

در واقع, بايد انصاف داد كه, با افزودن عقل مستقل بر منابع شرعي, عقل در استخدام شرع درآمده تا ابزار حركت آن در تاريخ باشد. كمال شرع در اين نيست كه تمام راه حلها را آماده داشته باشد و از پيروان خود تنها اطاعت بخواهد, هدف نهايي شرع تربيت انسان و كمال تربيت در پرورش استعدادها است؛ در اين است كه انسان در پرتو وحي به گونه اي هدايت شود كه با چراغ عقل و با پاي خود راه پرپيچ و خم تاريخ را بپيمايد.

جايگاه حقوق اسلامي در نظم حقوقي از نظر دکتر کاتو ز یان (1):

  

تاریخ : دوشنبه، 8 اسفند، 1384
موضوع : فقه مدنی

         مثال نخست را از متعارفترين بحثهاي سنتي مي آوريم: خيارات يكي از مفصل ترين بخشهاي سنتي در قانون مدني است (مواد ۳۹۶ _۴۵۷). ارث نيز تفصل اين باب كمك فراوان كرده است (مواد ۱۵۳ _ ۲۵۷). با وجود اين, درباره چگونگي ارث خيار حكمي در اين مواد ديده نمي شود. همين اندازه مي دانيم كه خيار هم ميراثي است كه, در زمره ساير حقوق مالي, به بازماندگان صاحب آن مي رسد (ماده ۴۴۵ق.م.) ولي, حكمي نداريم كه چگونگي توزيع اين حق را نشان دهد: آيا خيار حق تبعي است و همراه با بخش مادي تر كه به ميراث مي رسد؟ آيا سهم هر يك از وارثان برابر با سهم او از تركه مي شود يا خيار تجزيه ناپذير است؟ آيا اعمال اين حق منوط به اتفاق وارثان است يا هر كدام صلاحيت اجراي تمام حق را دارد؟ آيا زوجه از خياري كه منتهي به تملك زمين مي شود سهمي دارد؟ پاسخ اين سئوالها را نه در متن و مفهوم قوانين مي توان يافت نه در روح قانون يا عرف ارجع شده آن. منبعي خارج از قانون لازم است تا راهنماي دادرس قرار گيرد. اين راهنماي خارجي و متمم, حقوق اسلامي و انديشه هاي فقيهان است.

        مثال ديگر: در وصيتنامه ها گاه موصي لهم يا مقدار موصي به مبهم مي ماند: مانند وصيت بر فقيران و فرزندان يا وصيت به سهم يا جزئوي از تركه. بي گمان چنين وصيتي را به دليل ابهام در تعيين موصي له يا موصي به, نمي توان باطل شمرد. پس دادرس بايد به تعبير اراده موصي بپردازد. در قانون مدني هيچ اماره اي بر اين مقصود پنهان پيش بيني نشده است. ولي, در فقه بر پايه قرآن و اخبار رسيده از معصوم واژه نامه اي براي بيان مقصود موصي وجود دارد كه مي تواند متمم قانون قرار گيرد.

     مثال ديگر: در قانون مدني موادي وجود دارد كه به اجمال مي رساند كه مرد مي تواند چند زن را در يك زمان در نكاح خود داشته باشد, ولي درباره شمار اين زنان حكمي ديده نمي شود. آنچه مسلم است اينكه شمار زنان نا محدود نيست؛ منتها قانون مرز اين آزادي را معين نمي كند. در اين فرض, مسلمانان اتفاق نظر دارند كه شمار زناني كه در يك زمان با مردي پيوند زناشويي دارند نبايد بيش از چهار باشد. اين حكم شرعي, كه از قرآن كريم نيز استنباط مي شود, از ضرورتهاي حقوق اسلامي است. اصل ۱۶۷ ق.ا. به دادرس امكان مي دهد كه نقص قانون را جبران كند و او را موظف مي سازد كه حكم را متمم قانون قرار دهد. همچنين است درباره شرط امكان رعايت عدالت و انفاق به زنان و دخول زنان موقت در عدد چهار.