شناخت منابع حقوقی عر بستان و توسعه  آن :

             

                           حرم  تخریب شده امام حسن عسگري عليه السلام

            ۱- منابع حقوقی عربستان

منابع حقوق در عربستان متعدد است ولی با توجه به اهمیت منابع، میتوان آن را به شرح زیر تقسیم کرد:

1 ـ فقه اسلامی

یکی از منابع اصلی و مهمّ حقوق در عربستان، فقه بر اساس مکتب حنبلی میباشد که پایهگذار این مکتب ابو عبدالله احمد بن حنبل است. او در سال 780 میلادی متولد و در سال855 میلادی وفات یافت. ابن حنبل شاگرد شافعی بوده و در ابتدا از وی تبعیت میکرده است. ابن حنبل برای طلب علم و جمع آوری احادیث، به بلاد عربی مسافرت کرد و مجموعه بزرگی به نام «مسند الإمام احمد» را جمع آوری کرد سپس از شافعی استقلال یافت و مذهب خاص را پایه گذاشت.

در این مذهب، رأی و اجتهاد پذیرفته نشد و بر محافظت و تمسک به نصوص کتاب و حدیث تاکید گردید.

بنابراین در این مکتب; «حدیث»، «اجماع صحابه» و «قول صحابه» که موافق کتاب و سنت باشد; از جمله ادلّه تشریع قرار گرفته و به «قیاس»، مگر در موارد ضرورت، توجهی نشده است. در گسترش و انتشار این مذهب در جزیرة العرب، ابن عبدالوهاب و مساعدت آلسعود نقش مهم و اساسی داشته است.

گرچه در دوره عثمانی، مذهب حنفی در محاکم شرعی مذهب رسمی بوده و مذهب حنبلی صرفاً در نجد گسترش یافته و پیرو داشته است لیکن عبدالعزیز نظام قضایی را بر اساس مذهب حنبلی قرار داد و از آن زمان تاکنون این مذهب، مذهب رسمی در قضا و در فروع معاملات قرار گرفته است.

به منظور سهولت در جریان قضا، شورای عالی قضایی عربستان در سال 1347هـ. (1918م.) به موجب حکم ملوکانه، بر عمل به مذهب حنبلی در قضاوت تأکید کرد و آن را به تصویب رسانید و کتب متقن و محکمی که بر اساس این مذهب نگاشته شده بود را به شرح ذیل به عنوان مرجع معیّن کرد:

* «شرح المنتهی و شرح الاقناع» («مفتاح الاراده» ـ «کشاف القناع عن متن الاقناع») بهوتی(191)

* * «شرح الزاد او الدلیل»

و در صورت عدم وجود نص در این منابع، عمل به سایر مذاهب توصیه شده بود.

البته این دستور و تصویب نامه بیشتر مربوط به فروع معاملات بود ولی در عبادات هر سعودی یا غیر سعودی میتوانست بر اساس مذهب خود رفتار نماید.

در معاملات در صورتی که انطباق قول و متون حنبلی مخالفت با مصلحت عموم داشت، شورای عالی قضایی استناد و نظر و بحث بر اساس مذاهب دیگر را بلامانع میدانست.

2 ـ قوانین مدونه

اهمیت عربستان از نظر اقتصادی; به خصوص وجود معادن نفت و طلا در آن کشور، انعقاد قراردادهای مختلف در زمینههای اقتصادی و... با دول غربی، وضعیت و نیازمندیهای جدیدی در این سرزمین به وجود آورده که تدوین قوانین و مقررات جدید برای ادامه روابط را لازم و ضروری مینماید. بدیهی است با توجه به پیچیدگی روابط در این زمینه استناد به مقررات فقهی آن هم بر اساس مذهب حنبلی نمیتوانست جوابگوی این نیازمندیها باشد. بنابراین طبیعی است که این توسعه و رشد سریع، تصویب مقرراتی را در زمینههای: تجارت، بانکداری، اصول محاکمات و... به دنبال داشته باشد.

3 ـ عرف و عادت

عرف و عادات، همان طور که پیشتر بیان شد، در اعصار قدیم اساس تشریع محسوب میشده است ولی امروزه با تدوین قوانین، عرف نقش اولی و اهمیت آن زمان را ندارد. البته این به آن معنا نیست که عرف هیچ تأثیری در روابط حقوقی افراد نداشته باشد، حتی در تشریع اسلامی نیز تأثیر عرف و عادات در سنت تقریری غیر قابل اغماض است و آن دسته از عرفهای عرب که حضرت محمد(صلی الله علیه وآله)درباره آنها سکوت کرده و آن را با صراحت، به موجب نص قرآنی یا حدیث رد نکرده، میتوانند از این نظر مهمّ تلقی گردند.

البته صرفنظر از عرف و عادت منفی، اشتغال به تجارت و بازرگانی بینالمللی وـنستباًـاخذ اصطلاحات حقوقی

از سیستم خارجی، آثاری را در اسلام

سنّتی عربستان سعودی به دنبال داشتهاست.

          ۲- توسعه سیستم حقوقی عربستان

قانون رسمی عربستان سعودی، شرع اسلام با گرایش به مکتب حقوقی حنبلیـوهابی میباشد و همچنان که پیش از این بررسی شد «ملک عبدالعزیز» در سال 1926 متون حنبلی را اساس سیستم حقوقی عربستان سعودی قرار داد.

قوانین ماهوی عربستان سعودی بر اساس آثار حقوقدانان حنبلی است و چنانچه در برخورد با مسألهای در متون ششگانه حنبلی، پاسخی درباره آن حاصل نگردد، ممکن است متوسل به نظریه حقوقدانان معاصر حنبلی شوند و به عبارت دیگر اجتهاد این قابلیت را به حقوق اسلامی میدهد که خود را با وضعیت زمان منطبق سازد.

به طور کلی، قوانین سنتیِ جامعه بر اساس شرع اسلامی است; از جمله: احوال شخصی، ازدواج، طلاق و همچنین قوانین جزایی ولیکن موضوعات جدید حقوقی از جمله مقررات شرکتهای نفتی، مالیات و کار و مهاجرت، متأثر از حقوق غرب شده است. روش وضع قوانین در موضوعات اخیر الذکر بدین کیفیت است که موضوع به وسیله کمیته و شورای وزرای کشور بررسی میشود و مقررات مناسبی تنظیم میگردد و پس از تأیید شورا و تقدیم به پادشاه، با فرمان ملوکانه، که در خصوص آن صادر میگردد، جنبه قانونی پیدا میکند و در روزنامه رسمی «امُّالقری» منتشر میگردد.

اساس توسعه سیستم حقوقی عربستان سعودی با اصلاحات سالهای 1927ـ1931ـ1936ـ1952 شروع شده است. در زمان «ملک فیصل» شورای قضایی برای هماهنگی اسلام سنتی با جامعه اقتصادی معاصر استقرار پیدا کرد و مقررات دادگاه تجاری سال 1931 از مجموعه قوانین تجاری مصر اقتباس گردید (که آن هم بر اساس قوانین عثمانی که از فرانسه متأثر بود، میباشد.

قانون مجازات اسلامی (حدود) به طور رسمی در عربستان سعودی به مرحله اجرا در میآید و اجرای آن در مقابل افراد مسلمان و غیر مسلمان و حتی اعضای خاندان سلطنتی یکسان است; به طور مثال گردن زدن زنی از خاندان سلطنتی در سال1978 به خاطر زنای محصنه.

قوانین اسلامی سنتی، بالاترین و اصلیترین محور قوانین را در عربستان سعودی تشکیل میدهد; از جمله کلیه امور خانوادگی (حقوق خانواده) جرایم و مجازات آنها (قوانین جزایی) مالکیت و غیره... با توجه به این که اداره امور قضایی بر عهده امیران محلی و شیوخ میباشد، لذا چنین نتیجه گرفته میشود که سیستم حقوقی عربستان سعودی به صورت «عدم تمرکز» باقی مانده است.

همان گونه که پیشتر گفته شد، پادشاه فرمانی در خصوص موضوعات جدیدی که مطرح میشود، منطبق با قوانین اسلامی صادر مینماید و قوانین مختلفی که در فاصله بین سالهای 1954 تا 1983 انتشار یافت، از آن جمله میباشد. قانون تجارت (1954)، قانون تابعیت (1954)، قانون جعل اسناد (1961)، قانون ارتشا(1962)، قانون کار و کارگران (1969)، قانون تأمین اجتماعی (1970)، قانون داوری (1983)، قانون خدمات شهری (1971)، قانون بنادر، لنگرگاهها و فانوس دریایی (1974) و قانون داوری (1983).

در واقع میتوان گفت که گسترش سیستم حقوقی عربستان سعودی از زمان صنعتی شدن کشور آغاز میگردد و افزایش فرمانهای سلطنتی هم درباره مسائل جدیدی که در دوران جدید مطرح گردیده شروع شده است. چنانچه حقوق جدید و فرمانها متجلینباشد، حداقل بایستی اصول اسلامی در آن رعایت شده باشد و چنانچه در موضوعی اختلافی حاصل آید، شرع بر فرمان ملوکانه برتری خواهد داشت.

http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4790&id=39615

سرگذشت عدالت و قضاء در عربستان سعودی

          

         سرگذشت عدالت و قضاء در عربستان سعودی

به طور کلی قانون مانند هر پدیده اجتماعی، در حال تحول و رشد است و در کشور عربستان نیز این پدیده در سیر تاریخی خود مراحلی را طی کرده است. به منظور تبین و ریشه یابی هر چه بیشتر نهادهای حقوقی موجود در این کشور، بیان خلاصه ای از این مراحل ضروری و لازم است.

الف ـ دوران جاهلیت

کلمه «جاهلیت» از جهل مشتق شده است. مورّخان عرب و قرآن کریم، زمانِ قبل از اسلامِ عرب را «دوره جاهلیت» نامیدهاند و علت اطلاق این امر به این دوره از تاریخ عربستان و به طور کلی اعراب، به لحاظ فسادی بود که بین مردم آن دیار وجود داشته است.

ب ـ عصر اسلامی

همان طور که پیشتر گفتیم، در دوران جاهلیت، روابط حقوقی و اجتماعیِ افراد، بر اساس عرف و عادت بوده که انسجام لازم را نداشته و غیر مدوّن بوده است. ظهور دین اسلام، با توجه به جامعیت این دین مبین، تأثیر به سزایی در اخلاق و رفتار اعراب گذاشت و از آنجا که دین اسلام در تمام ابعاد دارای برنامههای مدون و فراگیر بود توانست در مدت کوتاهی تغییرات بنیادین در ابعاد اخلاقی، حقوقی، اقتصادی و... اعراب به وجود آورد و احکام و دستورات اسلامی توانست ضمن حفظ کرامت انسانی و رعایت حقوق و آزادیهای افرادازیکطرفولحاظ مصالح امت و جامعه از سوی دیگر پایهگذاری اصول یک جامعه نوین و نوپا را از هر جهت تأمین نماید.

ایندوره رادرتاریخعرببهطورکلیوتاریخ عربستان میتوان به ادوار زیر تقسیم نمود:

1 ـ عصرصاحب شریعت (پیامبر(صلی الله علیه وآله))

صاحب شریعتِ اسلام، محمد بن عبدالله بن عبدالمطلّب بن هاشم است که به بزرگترین و شریفترین قبیله عرب قبل و بعد از اسلام تعلّق داشته است.

محمد بن عبدالله(صلی الله علیه وآله) در سال 570 میلادی در مکه متولد و در سن چهل سالگی و در سال 610 میلادی به پیامبری مبعوث شد و از زمان نزول وحی به ایشان، رسالت اسلام آغاز گردید و با آغاز این رسالت، دوره اوّل در تاریخ شریعت اسلامی شروع شد که تا زمان وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) یعنی سال 632 میلادی استمرار یافت.

آیات قرآن در مکه و مدینه برای هدایت نازل شد و به طور کلی تفاوتهایی نیز بین آیات مکی و مدنی وجود داشته و دارد. آیات مکی کوتاه و بیشتر درباره توحید و امور اخروی و عبادات و دیگر امور دینی است، در صورتی که آیات مدنی مفصل و در باره مسائل سیاسی، احکام، و روابط اجتماعی میباشد.

در این دوره،افزون بر قرآن، که اصل و اساس تشریع در اسلام بود، مبنای دیگری نیز برای تشریع پایهگذاری شد و آن عبارت بود از سنت نبوی که شامل افعال و اقوال و تقاریر حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) بوده است; به طور کلّی پیامبر(صلی الله علیه وآله) در این دوره، هدایت و رهبری مردم را در تمام زمینهها به عهده داشته است. خلاصه این که با ظهور اسلام بعضی از عادات معمول در میان اعراب جاهلیت، به صراحت لغو شد و بعضی دیگر با اندکی تغییرات امضا شد و قبول گردید. اساس اجتماع و امّت، بر پایه مقرّرات و قوانین شریعت قرار گرفت و عصبیت قبیله در تنظیم روابط افراد از مقبولیت قبلی افتاد، اقامه عدل و امنیت جایگزین تعدّی و ظلم و قتال قرار گرفت و بر خلاف دوران جاهلیت، اسیران، زنان و قاصران از حمایت جدی برخوردار شدند.

بر رعایتِ عهد، عقود، پیمان، مالکیت فردی و مساوات تأکید گردید و تضمین آنها; از جمله اهم وظایف این جامعه نوپا به شمار میآمد.

2 ـ عصر خلفای راشدین

این دومین دوره برای تشریع اسلامی تلقی میگردد و از وفات حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله)آغاز و با فوت حضرت علی(علیه السلام) خاتمه یافت. (661 ـ 632 م)

در این دوره، علاوه بر قرآن و سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله) اجماع و قیاس نیز به عنوان منبع تشریع اسلامی معرفی شد و به طور کلی ادلّه اربعه: «کتاب»، «سنت»، «قیاس» و «اجماع» تکمیل گردید.

با پیدایش ادله اربعه برای تشریع، عرف و عاداتـکه در دوران جاهلیت دارای جایگاه و ارزش ویژهای بودـبه عنوان یک دلیل مستقل و شناخته شده پذیرفته نشد.

3 ـ عصر خلافت امویان

این عصر از خلافت معاویه در سال661 آغاز و در سال 750م. با سقوط دولت اموی شام پایان یافت.

در این عصر، مشربهای گوناگونِ فقهی به وجود آمد، تا حدی که این دوره به «عصر تأسیس فقه اسلامی» نامبردار گشت.

تمسک به نصوص، سنت و حدیث از سوی بعضی از فقها از یکسو و استناد و اتکا به قیاس از سوی بعضی دیگر از فقها، در این دوره معمول بوده است.

امام جعفر صادق(علیه السلام) بنیانگذار مکتب جعفری، در این دوره و عصر حضور داشته و شاگردان زیادی را پرورش داده است. ایشان عمل به قیاس را مردود اعلام داشتهاند. در این دوره اهتمامی در جهت تفسر قرآن و جمع آوری احادیث صورت گرفته است.

4 ـ عصر عباسی

این عصر از اوائل قرن دوم هجرت با ولایت عبدالله ملقّب به «سفاح» آغاز شد و تا اوسط قرن چهارم ادامه داشت عباسیان به قساوت و دیکتاتوری معروف بودهاند. ترجمه کتب فارسی و یونانی به زبان عربی و پیدایش علم اصول و تألیف کتب عدیده در این زمینه و نیز پیدایش علوم تفسیر و حدیث و فروع، از جمله امتیازات مهّم این دوره به شمار میآید.

در این دوره فقیهان اهل سنت، به دو طایفه «اهل رأی» و «اهل حدیث» تقسیم شدند. در رأس فقهای اهل رأی در بغداد ابوحنیفه و در رأس فقهای اهل حدیث در حجاز مالک ابن انس قرار داشت. از ویژگیهای مهم اهل حدیث، تمسک آنها به قرآن و سنت و پرهیز از رأی و اجتهاد بود و در مقابل، اهل رأی بیشتر به اجتهاد و اِعمال رأی معتقد بودند و با ادلّه عقلی جدید; مانند قیاس و استحسان، در استنباط سروکار داشتهاند.

پیدایش مذاهب فقهیِ: شافعی، حنبلی و همچنین مذهب شیعه مربوط به این دوره از تاریخ است.

به طور خلاصه، در این دوره از جهت مبانی تشریع، استعمال ادله عقلی; یعنی قیاس و اجماع نسبت به ادله نقلی; مانند نصوص قرآن و سنت افزایش زیادی داشته است.

5 ـ عصر انحطاط

در این دوره، که به انقراض عباسیان انجامید، به طور کلی انحطاط تمام زمینههای سیاسی، اقتصادی و علمی را فرا گرفت.

در این عصر بغداد، بلاد شام، مصر و خلافت اسلامی در اندلس ساقط شد و حکومتها نیز هر یک به مذهب خاصی گرایش پیدا کردند; به عنوان مثال ترکها مذهب حنفی و فاطمیان مذهب اسماعیلی را برگزیدند. در این دوره باب اجتهاد مسدود شد و فقهای اسلامی شروع به تقلید از متقدمین نمودند.

6 ـ عصر عثمانی

دولت عثمانی در اواخر قرن سیزده میلادی (1299) تشکیل شد و پس از مدتی وسعت زیادی پیدا کرد. بلاد عثمانی در اصل و ابتدا به شریعت اسلامی، بدون تقید به مذهب خاصی، توجه و گرایش یافتند ولی بعدها مذهب حنفی به موجب فرمان سلطان سلیم اول، در اوائل قرن شانزده، مذهب رسمی برای قضاوت و افتاء قرار گرفت.

گسترش فتوحات دولت عثمانی و آشنایی که در این راستا با کشورها و قوانین اروپایی ایجاد شد، در تدوین قوانین در زمینههای تجارت، اراضی، جزایر و اصول محاکمات نقش بسیار مهمی داشته است.

در این دوره، اختلافات و منازعات حاصل در محاکم شرعی، نظامی و محاکم خاص بررسی میشد. در محاکم شرعی، احوال شخصی و در محاکم نظامی، که عمدتاً قوانین آن مقتبس از قوانین جدید اروپایی بود، کلیه دعاوی جزایی، تجاری و مدنیـغیر از آنهایی که در حکومت محاکم شرع یا محاکمه خاص بودـرسیدگی و بررسی شد.

محاکم نظامی مشتمل بر محاکم بدایت (ابتدایی)، استیناف و محکمه تمیز بود که این محاکم معمولاً از سه قاضی یا بیشتر تشکیل میشد و در دعاوی کوچک یک قاضی میتوانست به سرعت مبادرت به صدور رأی نماید.

مهمترین محاکم خاص(190) عبارت بود از محاکم کنسولی.

7 ـ دوران سعودی

این عصر از اوائل قرن هیجدهم و با ولایت امری محمد بن سعود شروع میشود. ایشان از شیخ محمد بن عبدالوهاب که به «مصلح کبیر»]![ معروف شد حمایت میکرده است.

در سال 1901 عبدالعزیز فتوحاتی را انجام داد و به احساء تسلط پیدا کرد و در سال 1915 با دولت بریتانیا معاهدهای را منعقد کرد و به سلطان نجد و توابع لقب یافت. شریف حسین فرماندهی انقلاب و مبارزه علیه اتراک را به عهده گرفت و ضمن احراز لقب پادشاه حجاز در سال 1924 خود را خلیفه مسلمین نامید.

با فتح مکه در اواخر سال 1924 توسط عبدالعزیز، آل سعود بر حجاز تسلط پیدا کرد و در سال 1926 ضمن ادغام پادشاهی مجاز لقب پادشاه حجاز و حاکم نجد و توابع را به خود اختصاص داد در سال 1932 فرمان تأسیس مملکت عربیه سعودی را صادر کرد.

در این زمان دولت سعودی معاهدات زیادی را با دول عربی و بعضی از دول غربی منعقد کرد; از جمله این قراردادها میتوان قرارداد تجاری بریتانیا در سال 1927 و قرارداد تجاری با آلمان و ترکیه در سال 1929 و با فرانسه در سال 1931 و انعقاد قرارداد سال 1932 با ایتالیا را نام برد. عبدالعزیز در سال 1953 فوت کرد و پس از او ملک سعود و سپس ملک فیصل به سمت پادشاهی سعودی رسیدند بعد از ملک فیصل ملک خالد به پادشاهی رسید و با فوت او در سال 1980، حکومت عربستان به ملک فهد پادشاه فعلی عربستان رسیده است.

3- اشتباه در هدف و هویت :حقوق جزای اختصاصی (1)

      
                                         اسالم؛ خلخال ـ شمال ايران

ب ) اشتباه در هدف

یکی از مصادیق مخدوش بودن اراده مرتکب ، اشتباه در هدف است . گاهی ممکن است منشأ اشتباه قاتل تشخیص نادرست از مصداق و هویت نباشد بلکه منشأ اشتباه ، اشتباه در هدف و خطای در اصابت یعنی خطا در نحوه انجام عمل مجرمانه باشد مثل آنکه الف به قصد قتل ب به سوی او تیراندازی می کند ولی به دلایلی از قبیل عدم مهارت یا کمانه کردن تیر یا فرار و جاخالی دادن شخص مورد نظر ، شخص دیگری مورد اصابت قرار گرفته و کشته می شود . آیا قتل در این فرض عمد است یا غیر عمد ؟
واضح است که بین این نوع اشتباه با اشتباه در هویت تفاوت است از جهت آنکه در بحث اشتباه در هویت ، مقتول مقصود قاتل بود ولی در اشتباه در هدف ، مقتول مقصود نبوده است . ممکن است بعضی قائل به عمد بودن چنین عملی شوند و بگویند قاتل قصد قتل داشت و فعل او نیز کشنده بود پس دو رکن اصلی قتل محقق شده است و ممکن است ملتزم به عمد نبودن این قتل گردیم به دلیل آنکه هرچند قصد قتل وجود داشت و عمل تیر ، کشنده بود لکن دو رکن اصلی قتل عمد ، دو امر فوق نیستند یعنی در قتل عمد شرط نیست که هم قصد قتل باشد و هم عمل کشنده باشد ، بلکه چنانکه قبلا اشاره شد یکی از دو امر ( به نحو مانعه الخلو ) باید وجود داشته باشد یعنی یا با قصد قتل ( ولو با عمل غیر کشنده ) و یا فعل کشنده ( ولو بدون قصد قتل ). و رکن دوم قتل عمد آن است که مقتول ، مقصود مرتکب باشد لذا باید گفت در این فرض و بر اساس این نظریه قتل مزبور عمد نخواهد بود زیرا مقصود مرتکب ، اصابت تیر به شخص الف بود نه فردی که فعلا مقتول است . پس مقتول فعلی ، نه مقصود علی التعیین است و نه مقصود لا علی التعیین ( از یک جمع معین یک فرد لا علی التعیین مقصود شده است پس تیر به هر کس اصابت کند مقصود قاتل است )، لذا هم فقها و هم حقوقدانان و هم قوانین جزایی در این رابطه دچار تشتت نظر شده اند هرچند نظر فقها به یکدیگر نزدیک است . با ذکر چند نکته به بیان این دیدگاه ها می پردازیم :
1 ) جمعی از فقها مانند شهید ثانی در شرح لمعه و صاحب مفتاح الکرامه : وقوع یا عدم وقوع متعلق قصد قاتل ، در تحقق قتل عمد مؤثر است و چون در این فرض ، متعلق قصد ، شخص دیگری بود و مقتول فعلی متعلق قصد نبوده ، این قتل ، خطای محض است که اگر با اقرار ثابت شود دیه بر قاتل و الا ( علم قاضی یا بینه ) دیه بر عاقله خواهد بود .
2 ) برخی نیز قتل مزبور را شبه عمد می دانند چنانکه از محضر آقای فاضل این گونه استفتاء شده : " شخصی با قصد قتل فرد الف به سوی او تیراندازی می کند ولی تیر او به خطا رفته و شخص ب را می کشد ، در دو فرض مهدور الدم بودن و محقون الدم بودن شخص الف ، نوع قتل ارتکابی چیست ؟ ایشان در جواب فرموند : " در هر صورت ظاهرا قتل مذکور از نوع شبه عمد محسوب می شود "( سال 1376 ). در سؤال دیگری از ایشان پرسیده شد : " گاهی جانی قصد وقوع فعل بر مجنی علیه را ندارد ولی تعدی و تفریط وی باعث می شود که فعل بر مجنی علیه واقع شود مانند آنکه جانی در محیطی شلوغ به سوی الف تیراندازی می کند ولی تیر به شخص ب می خورد ، نوع قتل چیست ؟ در جواب گفته شد : " در فرض سؤال ، قتل شبه عمد است " ( سال 1377 )
3 ) از نظر حضرت امام ( ره ) در تحریر الوسیله باید بین کسی که مهدور الدمی را هدف قرار داده بود و به دیگری اصابت کرد و کسی که محقون الدمی را هدف قرار داده و به دیگری اصابت کرد فرق گذاشت . ایشان می فرمایند : " من رمی صیدا او القی حجرا فاصاب انسانا فقتله فخطأ محض ( هدف غیر انسان بوده ) و منه ( الخطأ المحض ) ما لو رمی انسانا مهدور الدم فاصاب انسانا آخر فقتله " از این بیان استفاده می شود که هرگاه الف مهدور الدم باشد قتل ب خطای محض خواهد بود .
و بدین وسیله بین فتوای قدمای از علما که موضوع را خطای محض دانسته و فتوای متأخرین که در بعضی فروض ، موضوع را شبه عمد دانسته اند ، استیناس و مقارنت ایجاد کرد با این بیان که قائلین به خطای محض مقصودشان موردی است که الف مهدور الدم بوده و تیر به ب اصابت کرد و قائلین به شبه عمد مقصودشان موردی است که الف محقون الدم بوده و تیر به ب اصابت کرد و در هر حال تردیدی نیست که فقها این نوع قتل را عمد نمی دانند .
4 ) از نظر قوانین عرفی دو قانون در این رابطه وجود دارد :
1 قانون مجازات عمومی سابق ( مصوب 1304 ) که در ماده 170 آن این نوع قتل ، قتل عمد محسوب می شد و در رأی شعبه دوم دیوان عالی کشور به شماره 1707 ( 15 / 8 / 1336 ) آمده بود : احراز قصد اشتباه در هدف ، موجب خروج از ماده 170 نیست ، اگر تیراندازی به قصد قتل کسی شده و به شخص دیگری اصابت و موجب فوت وی شده است قتل ، عمدی تشخیص می گردد .
2 قانون مجازات اسلامی ( مصوب 1370 ) که بر اساس ماده 296 این قانون : " در مواردی هم که کسی قصد تیراندازی به کسی ( انسان ) یا شیء یا حیوانی را داشته باشد و تیر او به انسان بی گناه دیگری اصابت کند ، عمل او خطای محض محسوب می شود. " در واقع قانونگذار در این بیان مقداری از نظر فقها را اعمال نموده است نه به طور کلی ، زیرا محور بیان فقها ، مهدور الدم یا محقون الدم بودن فرد اول است ، لکن قانونگذار سخن از فرد اول به میان نیاورده و تنها مقتول فعلی را محقون الدم فرض نموده است ، در حالیکه این موضوع مورد اختلاف نیست و از سوی دیگر فرض شبه عمد را که در بیان برخی فقها آمده بود متذکر نشده است . بنابراین می توان نتیجه گرفت که موضوع مورد بحث در ماده 296 ق.م.ا با آنچه که قانونگذار در بند الف ماده 206 ق.م.ا بیان نموده قابل تطبیق نیست ، یعنی موضوع آن دو چیز است و اینکه بعضی از حقوقدانان دو ماده را متغایر دانسته و تقاضای اصلاح ماده 296 ق.م.ا و حذف کلمه انسان ( کسی ) را نموده اند قابل توجیه و صحیح نیست ( منظور از نامعین در ماده 206 ق.م.ا لا علی التعیین است )

ج ) اشتباه در قصد

بدین معنا که مرتکب علی رغم تحقق ارکان قتل یعنی قصد قتل یا انجام عمدی فعل کشنده و مقصود بودن مقتول ، در تصور خویش توجیهی برای ارتکاب این عمل دارد یعنی عمل خویش را مشروع تلقی می کند و عالماً عامداً مرتکب قتل می گردد . مثلا کسی که به تصور اینکه هرگونه بی احترامی به پیامبر اکرم (ص) مشمول سب النبی است دیگری را به قتل می رساند یا کسی که هرگونه هتک حرمت ناموسی را مستحق قتل می داند ، دیگری را می کشد یا کسی که به تصور دفاع مشروع ، مهاجم را به قتل می رساند ، در حالیکه بعدا کشف خلاف می شود و معلوم می گردد هرگونه کوتاهی در احترام به پیامبر اسلام ( ص ) سب النبی نیست و هرگونه بی احترامی به قرآن یا هرگونه هتک حرمت ناموسی مستوجب قتل نیست و مشخص می شود که مقتول مهاجم نبوده بلکه پناهنده بوده است ، مثل کسی که به قصد رساندن نامه دردمندانه خود به رئیس جمهور به سرعت از حلقه حفاظت می گذرد و به سوی شخصیت مزبور می رود ولی محافظین به تصور اینکه نامبرده تروریست است او را به قتل می رسانند و بعدا معلوم می شود بیچاره ای بیش نبوده است ، که مرتکب در اینگونه موارد مقتول را مهدور الدم می پنداشته و کشف خلاف شده است ، نوع قتل عمدی نخواهد بود بلکه از باب قتل شبه عمد محکوم به پرداخت دیه خواهد گردید . البته در اینگونه موارد به لحاظ کشف خلاف ، مرتکب محکوم به دیه می شود و موضوع ، مصداق اشتباه در قتل می باشد ، ولی اگر ثابت شود که مقتول مهدور الدم بوده است ، هیچ گونه مسئولیتی اعم از قصاص یا دیه متوجه مرتکب نخواهد بود ، چنانکه در تبصره 2 ماده 295 ق.م.ا بدان تصریح شده و فتوای فقها نیز بر همین است .
تذکر1 : همانگونه که اشاره شد در موضوع اشتباه در قصد باید مرتکب دو چیز را اثبات کند : 1 اینکه او به تصور مهدورالدم بودن مرتکب دست به قتل زده است ، یعنی دلیل کافی اقامه کند که سوء نیتی نداشته و صرفا با این عقیده مرتکب قتل شده است . 2 در فرض صحت اعتقاد وی ، اصل حکم نیز از جایگاه قانونی برخوردار باشد . یعنی کسی که به تصور اینکه هرگونه بی احترامی به پیامبر اکرم ( ص ) سب النبی است و مقتول را به قتل رسانده است دو چیز را باید اثبات نماید یکی آنکه مجازات سب النبی قتل است دوم اینکه او تصور می کرده است که سخن مقتول یا عمل وی سب النبی است ، ولی اگر تنها اعتقاد خود را اثبات نماید اما اصل حکم مسلم نباشد ، مثلا کسی که مشاهده کند دیگری بدن نامحرم را لمس کرده است و به تصور اینکه لمس نامحرم ، مجازاتش قتل است او را به قتل برساند ، شمول تبصره 2 ماده 295 ق.م.ا یعنی شبه عمد بودن قتل ، مورد تردید است. و برخی از فقها مانند مقام معظم رهبری اینگونه فتوا داده اند که اگر اصل حکم مسلم نباشد موضوع از قتل عمد خارج نخواهد شد ، یعنی کسی که با مشاهده لمس بدن نامحرم ، مرتکب را به قتل می رساند هرچند عقیده او این باشد که چنین عملی موجب قتل است ، محکوم به قصاص خواهد شد .
تذکر2 : همانگونه که اشتباه در قتل از نظر مخدوش بودن قصد ، موجب تغییر حکم می شود ، در مواردی که اصل قصد منتفی شود نیز حکم قتل تغییر می یابد اعم از آنکه انتفاء قصد به لحاظ شخصیت مرتکب باشد یا به لحاظ عروض عوامل خارجی . در بخش نخست که انتفاء قصد به خاطر شخصیت مرتکب است مانند آنکه قاتل ، صغیر یا مجنون باشد . صغیر و مجنون که مسلوب الاراده می باشند و جنون و صغر که موجب رفع مسئولیت کیفری است لذا قتلی که توسط آن ها واقع شود به حکم تبصره ماده 306 ق.م.ا هرچند به ظاهر عمد باشد لکن به منزله خطای محض است و دیه بر عاقله (بستگان ذکور نسبی دارا (غیر فقیر) ) خواهد بود که در اینگونه موارد قانونگذار می گوید عاقله باید در دادگاه حاضر شده و از اتهام دفاع نمایند .
اما نوع دوم یعنی مواردی که سلب اراده به وسیله عوامل خارجی باشد که در اصطلاح حقوقی اکراه در قتل نامیده می شود ، مثل آنکه شخصی به خاطر تهدید دیگری که او را به ضررهای سنگین جانی ، مالی ، ناموسی و شرافتی نسبت به خود یا نزدیکان ( یا به تعبیر فقا مِمََّن یَهمه امره ، که طبق این تعبیر شامل رهبری جامعه اسلامی و فقها نیز می شود ) تهدید کرده است ، مجبور به قتل شود ، هرچند او دارای اختیار کامل نیست اما مسلوب الاراده نخواهد بود . در اینگونه موارد قتل مزبور عمد تلقی و حکم قصاص بر وی مترتب خواهد بود . همچنانکه ممکن است سلب اراده به خاطر خواب یا مستی باشد . در مورد خواب هرگاه کسی نداند که در حین خوابیدن مرتکب اعمال مجرمانه می شود و بخوابد و در حال خواب مرتکب قتل شود ، قتل مزبور از محدوده قتل عمد خارج خواهد بود و بنابر بیان مقنن چنانکه قانونگذار در مواد 225 و 323 ق.م.ا بدان اشاره نموده است قصاص نخواهد شد و محکوم به پرداخت دیه می گردد . ولی اگر بداند که در حین خواب مرتکب چنین عملی می شود ، در واقع عمل ارتکابی با قصد انجام شده است ، لذا مشمول قصاص خواهد بود. و اگر خواب مزبور ، خواب غیر طبیعی باشد ( یعنی با تصمیم قبلی باشد ) هم شخص خوابیده و هم هیپنوتیزم کننده مشترکاً مسئول خواهند بود ولی اگر با تصمیم قبلی نباشد فقط هیپنوتیزم کننده مسئول خواهد بود .
توجه به این نکته لازم است که در رابطه با مستی نیز همین بحث مطرح است ، یعنی کسی که به قصد کشتن دیگری یا ارتکاب عمل کشنده خود را مست کند ، مشمول قتل عمد است ولی اگر بدون این قصد ، شرب خمر نموده و در حال مستی دیگری را به قتل برساند مطابق مقررات موجود با وی برخورد خواهد شد ( ماده 53 ق.م.ا)
تذکر : نتیجه مباحث گذشته مربوط به اشتباه چنین است :
1 اشتباه در هویت مقتول موجب سلب مسئولیت نیست و نوع قتل عمدی خواهد بود .
2 اشتباه در هدف موجب سلب مسئولیت است و نوع قتل خطای محض خواهد بود .
3 اشتباه در قصد به شرح زیر است :
الف اشتباه در حکم یا موضوع یعنی تصور مهدور الدم بودن موجب سلب مسئولیت است و نوع قتل ، شبه عمد خواهد بود.
ب سلب قصد در مواردی که ذاتی باشد مانند صغر و جنون موجب رفع مسئولیت بوده و نوع قتل ، خطای محض خواهد بود .
ج اکراه در قتل موجب سلب مسئولیت نیست و نوع قتل ، عمدی خواهد بود .
د قتل در خواب چنانچه بدون تصمیم قبلی باشد موجب سلب مسئولیت است و حکم آن دیه خواهد بود .
و قتل در حال مستی به تناسب تصمیم قبلی موجب قصاص و دیه خواهد بود .
ه قتل در حال اضطرار مثل آنکه شخص به خاطر حفظ حیات خویش و گرفتن غذا از دست دیگری مرتکب قتل وی گردد ( به قصد قتل یا با فعل کشنده ) در این مورد اضطرار موجب سلب مسئولیت نیست و قتل ، عمد خواهد بود. ( بحث پزشکی که به خاطر حفظ جان مادر یا کودک مجبور می شود جان دیگری را بگیرد در همین جا مطرح می شود که بحث پیچیده ای است و اختلاف نظر زیادی در آن وجود دارد )
                                                                                    (حجت الاسلام رزاقی)
__________________

عنصر روانی قتل عمدو  اشتباه در قتل2:حقوق جزای اختصاصی (1)

عنصر روانی قتل عمد

همانگونه که گفته شد ، قتل عمد یک عنصر مادی دارد که عبارتست از فعل یا ترک فعل موجب قتل انسان محقون الدم توسط دیگری . اما طبیعی است که هیچگاه رکن مادی تنها موجب تحقق یک جرم نمی شود ، همواره عمل مجرمانه حاوی سه عنصر است ؛ عنصر مادی ، عنصر روانی ( معنوی ) و عنصر قانونی . هرچند عنصر مادی از نظر تحقق خارجی کشف و دستیابی ، در مرحله مقدمه است لکن از نظر واقعیت ، عنصر معنوی اولین جزء تحقق یک جرم است لذا باید گفت ، توجه به عنصر معنوی ، توجهی بنیادی و اساسی است به طوری که معمولا جرائم را بر اساس نیت و قصد تقسیم کرده اند ، اعم از سوء نیت عام که همان ارتکاب عمل غیر قانونی و به تعبیر بهتر ارتکاب عمل ممنوع است ، یا سوء نیت خاص که اضرار به شخص معین است ، یا سوء نیت با سبق تصمیم که برنامه ریزی قبلی برای ارتکاب جرم محقق می شود ، یا سوء نیت ساده که به طور ناگهانی و اتفاقی ارتکاب جرم ، مورد قصد واقع می شود . و اعم از سوء نیت احتمالی که بدون اطمینان به نتیجه ارتکاب جرم اراده می شود ، یا سوء نیت جازم ، که مرتکب اطمینان عرفی به تحقق مقصود خود دارد . در تمام این حالات آنچه که محور اصلی است همان سوء نیت است ، لذا جرم قتل نیز بر اساس سو، نیت تقسیم شده است که در فقه امامیه ، قتل ، به قتل عمد و شبه عمد و خطای محض تقسیم شده و در بعضی از مذاهب اهل سنت مانند بیان ابوحنیفه ، قتل به عمد ، شبه عمد ، خطای محض و در حکم خطا تقسیم شده است . کما اینکه در قانون مجازات عمومی سابق مصوب 1304 قتل به عمد ( با سبق تصمیم ) ، در حکم عمد ( بدون سبق تصمیم ) ، شبه عمد و خطا تقسیم شده بود . و در مکاتب غربی نیز معمولا به اقسامی چون عمد ، غیر عمد ، شبه عمد و خطا اشاره می شود ، که قتل عمد موجب اعدام مربوط به مواردی است که با سبق تصمیم باشد و در سایر موارد مجازات مرتکب ، زندان خواهد بود . بر اساس مجموع مراتب فوق باید گفت ؛ تقسیم به عمد و شبه عمد و خطا ، مشهورترین تقسیم است . از نظر حقوقدانان ، عمد عبارت است از : قصد فعل با قصد نتیجه ، و شبه عمد عبارت است از قصد فعل بدون قصد نتیجه ، و خطا عبارت است از انجام عمل بدون قصد فعل یا نتیجه .
تذکر : با توجه به آنچه که گفته شد ، تقسیم قتل بر اساس سوء نیت به قتل عمد و شبه عمد و خطای محض ، مشهور بیان فقها و مقنن در قانون مجازات اسلامی است . برای تحقق قتل عمد با رعایت جایگاه سوء نیت ، صوری در قانون مجازات اسلامی ترسیم شده است :
صورت اول : قتل عمد با سه قید واقع شود : 1 عمد در نتیجه ( قتل ) 2 عمد در عمل ( صدور ارادی عمل منجر به قتل ) 3 عمد در هدف ( مقصود بودن مقتول )
به موجب بند الف ماده 206 ق.م.ا مواردی که قاتل با انجام کاری قصد کشتن شخص معین یا فرد معینی از یک جمع را دارد ، این نوع قتل ، قتل عمد محسوب می شود . همانگونه که پیداست این تعریف منطبق با بیان فقهاست که فرموده اند : " ضابط العمد ان یکون عامدا فی فعله و قصده. " بنابراین عنصر اصلی در این بخش کشتن است ، اعم از آنکه فعل ، کشنده باشد مثل شلیک با تفنگ به سوی مقتول یا فعل کشنده نباشد مانند زدن با عصا به بدن شخص به گونه ای که منجر به قتل وی شود ، و اعم از آنکه فرد مزبور ( مقتول ) مقصود منحصر به فرد قاتل باشد ، یا آنکه به طور لا علی التعیین مقصود باشد . پس اگر به قصد کشتن فردی که تنهاست فعل منجر به قتل نسبت به او انجام شود ، قتل مزبور عمد است یا اگر آن شخص در بین جمعی باشد و به قصد کشتن او فعل منجر به قتل انجام شود ، باز هم قتل ، عمد است . و هرگاه شخص به قصد کشتن فرد یا افراد غیر معین از یک جمعی به سوی آن ها تیراندازی کند باز قتل مزبور ، عمد است ، و اعم از آنکه مقتول وضعیت ویژه داشته باشد یا نداشته باشد ، یعنی بیمار باشد یا سالم ، کودک باشد یا بزرگ ، پیر باشد یا جوان ( بند الف ماده 206 ق.م.ا )
صورت دوم : مواردی که قاتل عمداً کاری انجام دهد که نوعاً کشنده باشد هرچند قصد کشتن شخص را نداشته باشد ( بند ب ماده 206 ق.م.ا ). مفاد این بند از بیان مقنن مربوط به جائی است که دو عمد محقق است : 1 عمد در فعل : یعنی فعل واقع شده از روی قصد و اراده باشد . 2 مقصود بودن مقتول : یعنی قاتل مقصودش مورد هدف قرار دادن مقتول باشد . هرچند عمد سوم یعنی قصد قتل محقق نیست . تنها چیزی که به جای بخش سوم از عمد یعنی عمد در قتل آمده است ، کشنده بودن فعل است . در واقع هرگاه شخص ، دیگری را به فعل و عمل کشنده مورد هدف قرار دهد ، چون فعل مزبور کشنده است و فعل ، نتیجه قصد مرتکب است گویا قتل نتیجه قصد وی می باشد . در واقع قصد فعل کشنده به منزله قصد قتل است . البته این شق ازبیان ، مربوط به مواردی است که فعل مزبور نوعاً کشنده باشد نه آنکه اتفاقاً منجر به قتل شود .
تذکر 1 : با توجه به آنچه که در رابطه با بند ب ماده 206 ق.م.ا گفته شد ، باید گفت کشنده بودن فعل ممکن است به دو صورت اتفاق بیافتد : الف ابزار و آلت ، کشنده باشد مثل تفنگ و شمشیر ب نوع فعل بدون لحاظ ابزار ،کشنده باشد ، چنانکه حقوقدانان و فقها حساسیت موضع را مصداق این بیان ذکر کرده اند مانند فروبردن سروزن در قلب یا مغز ، هرچند سوزن آلت قتاله نیست و اگر در پای کسی فرورود باعث مرگ او نخواهد شد اما حساسیت موضع باعث می شود که این عمل موجب قتل شود . بدیهی است حساسیت موضع چه بسا نیاز به اظهار نظر کارشناس داشته باشد ، به عنوان نمونه مواردی مستند به آراء وحدت رویه ذکر می شود :
مورد اول : رأی وحدت رویه شماره 639 ( 5/03/1336 ) : به موجب این رأی ایراد ضرب با بیل بر کسی که شکستگی جمجمه و خونریزی مغزی حاصل از ضربه باعث مرگ وی شده است ، قتل عمد شمرده شده است .
نکته : رأی وحدت رویه عبارتست از رأی اکثریت حداقل سه چهارم کل قضات دیوان عالی کشور اعم از رؤسای شعب ، اعضای معاون و مستشاران ، در رفع اختلافات ناشی از تفسیر کاربردی از یک ماده قانونی که منتهی به صدور آراء متفاوت گردد . رأی هیئت عمومی مطابق ماده 270 قانون آئین دادرسی کیفری در حکم قانون است و مطابق ماده 271 همین قانون جز به قانون دیگر قابل نسخ نیست .
مورد دوم : رأی وحدت رویه شماره 2283 ( 11/05/1335 ) : به موجب این رأی ، ایراد ضرب به وسیله قیچی بر قلب مجنی علیه که منجر به پارگی قلب و قتل وی شده است ، قتل عمد محسوب شد .
مورد سوم : به موجب رأی وحدت رویه سال 1384 ، ایراد ضرب به وسیله سنگ بر سر مجنی علیه که منجر به شکستگی جمجمه و قتل وی شده است ، قتل عمد محسوب شد .
صورت سوم : جائی که فعل عمدی به لحاظ وضعیت خاص مجنی علیه کشنده محسوب شود به تعبیر مقنن مواردی که قاتل قصد کشتن ندارد و کاری را که انجام می دهد نوعاً کشنده نیست ولی نسبت به طرف بر اثر بیماری یا پیری یا ناتوانی یا کودکی و امثال آن نوعاً کشنده باشد و قاتل نیز به آن آگاه باشد . مثلاً انداختن شخص از روی میز نوعاً کشنده نیست ولی برای نوزاد کشنده است ، ضربات متوسط برای افراد جوان نوعا کشنده نیست ولی نسبت به پیر ممکن است کشنده باشد ، ایجاد عمدی هیجانات روحی نوعا کشنده نیست ولی برای بیماران قلبی کشنده است .
تذکر2 : در رابطه با بند ج ماده 206 ق.م.ا که جانی قصد قتل ندارد و فعل ارتکابی نیز نوعاً کشنده نیست ولی تحقق دو قید لازم و ضروری است : قید اول : فعل ارتکابی باید عمدی باشد قید دوم : علم مرتکب به وضعیت خاص مجنی علیه ، بدین توضیح که مرتکب بداند طرف مقابل دارای بیماری قلبی است . بدیهی است دراینگونه موارد ، اختلاف طرفین با اختلاف مبانی ملاحظه خواهد شد ، بدین معنا که هرگاه وضعیت مجنی علیه ظاهر و آشکار باشد ( مانند نوزاد بودن ، پیرنحیف بودن ، بیمار ناتوان بودن ) اگر مرتکب ادعای جهل نماید بار اثبات به دوش خود اوست ولی هرگاه وضعیت مجنی علیه مخفی باشد ( مانند بیماری قلبی ، داشتن دریچه قلب مصنوعی ) اگر مرتکب ادعای عدم علم نماید بار اثبات به دوش اولیای دم می باشد .
تذکر3 : با توجه به آنچه که در بند ج ماده 206 ق.م.ا گفته شد یعنی اشتراط علم مرتکب به وضعیت مجنی علیه ، آیا همین شرط در رابطه با بند ب این ماده نیز وجود دارد یا خیر ؟ به عبارت دیگر آیا در رابطه با بند ب ماده 206 ق.م.ا می توان گفت مرتکب باید علم به کشنده بودن فعل داشته باشد ؟
بنابر آنچه که از بیان فقها استفاده می شود ، علم مرتکب به کشنده بودن فعل خویش نیز لازم است ، هرچند قانونگذار در بند ب این ماده تصریح به این شرط نکرده است گویا ارتکاب عمدی فعل کشنده اماره قضایی بر قصد قتل است یعنی به منزله آن است که مرتکب این فعل را برای کشتن انتخاب نموده است و آن را کافی می دانسته است لذا به نظر قانونگذار قید عمدی بودن ، ما را از قید علم به کشنده بودن بی نیاز می کند هرچند بسیار مناسب بود که قانونگذار به این قید تصریح کند .
تذکر4 : با توجه به آنچه که در رابطه با بند ج ماده 206 ق.م.ا بیان شده است که گاهی فعل انجام شده کشنده نیست لکن وضعیت مجنی علیه موجب قتل می شود باید گفت در اینگونه موارد عامل قتل دو چیز است : 1 بیماری ، ناتوانی و امثال آن. 2 ضربه و فعل انجام شده از سوی مرتکب. هرچند هر دو عامل در تحقق قتل مؤثرند لکن عامل دوم در سلسله علل و عوامل نقش محرک را دارد به تعبیر دیگر بیماری مجنی علیه به عنوان شرط " ایستا " می باشد و فعل مرتکب به عنوان شرط " پویا " است و بنابر نظریه معروف ، شرط پویا علت قتل است زیرا اگر این شرط نبود قتل واقع نمی شد .
تذکر5 : با توجه به آنچه که گفته شد برای تحقق بند ج ماده 206 ق.م.ا شرط دیگری نیز وجود دارد و آن نوعی بودن فعل کشنده نسبت به وضعیت مجنی علیه است . بدین معنا که فعل ارتکابی باید به گونه ای باشد که نسبت به اینگونه بیماران ( دارندگان این وضعیت ) نوعاً کشنده باشد ، پس اگر فعل مزبور نوعا کشنده نباشد مثل انداختن نوزاد از فاصله بسیار کم ، اگر اتفاقا موجب مرگ شود قتل ، عمدی نخواهد بود .
اشتباه در قتل

همانگونه که قبلا اشاره شد عنصر اصلی در توجه مسئولیت کیفری ، قصد بزهکار است هرگاه این قصد مخدوش شود به میزان خدشه دار شدن قصد تام از میزان مسئولیت کاسته خواهد شد ، بنابراین عدم تحقق قصد تام موجب خواهد شد که در میزان مسئولیت مرتکب تغییر ایجاد شود . این عنوان ( عدم تحقق قصد تام ) در حقوق جزا تحت واژه اشتباه مورد بحث قرار گرفته است که مصادیق آن عبارتند از :
الف اشتباه در هویت مقتول ب اشتباه در هدف
ج اشتباه در قصد د عدم تحقق قصد که در تعبیر خاص ، اکراه در قتل نامیده می شود
الف ) اشتباه در هویت مقتول

به موجب مقررات ( ماده 206 ق.م.ا ) هرگاه کسی به قصد کشتن دیگری او را مورد صدمه قرار دهد یا با عمل کشنده ( بدون قصد قتل ) شخص را مورد حمله قرار دهد اعم از آنکه کشنده بودن عمل مربوط به نفس عمل باشد ( مانند زدن با چوب بر گیجگاه ) یا مربوط به ابزار باشد ( مانند زدن با چاقو به پهلو ) یا به خاطر وضعیت خاص مقتول باشد ( مانند بیماری ، پیری و کودکی ) در هر حال برای تحقق قتل عمد ، مقصود بودن مقتول شرط اصلی است ، اعم از آنکه مقصود تعیینی باشد مانند آنکه الف به سوی ب تیراندازی می کند برای اینکه او را به قتل برساند ، یا لا علی التعیین باشد مثل آنکه یکی از دانش آموزان به طرف شاگردان یک کلاس تیراندازی کند و یک نفر از آنان به قتل برسد ، لذا باید گفت مقصود بودن مقتول قابل تردید نیست . بحث در آن است که آیا اشتباه در هویت مقتول تأثیری در میزان مسئولیت مرتکب ( عمدی بودن یا غیر عمدی بودن قتل ) دارد یا خیر ؟ مثلا اگر کسی به قصد کشتن الف وارد منزل او شود و شخصی را به تصور اینکه الف است به قتل برساند بعداً معلوم شود که مقتول ، الف نبوده بلکه شخصی به نام ب بوده است ، آیا این قتل عمد و موجب قصاص است یا خیر ؟

جمعی بر آنند که چنین قتلی عمد محسوب نمی شود و استناد این دسته به سه چیز است :
1 قاعده معروف " ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع " یعنی کشتن ب که الان واقع شده است مقصود مرتکب نبوده و کشتن الف که مقصود بوده واقع نشده است و قتل عمد نیز مرتبط با قصد می باشد .
2 رأی اصراری دیوان عالی کشور در پرونده ای که شخصی دختری را ربوده و به مدت 24 ساعت در مخفیگاهی نگه داشته و پس از 24 ساعت او را رها نموده است . دختر به پزشکی قانونی معرفی شد ، گواهی پزشک مبنی بر سالم بودن وی واصل گردید . پدر و برادر دختر با این ادعا که به حیثیت آن ها لطمه خورده است به قصد کشتن رباینده به کارگاه او مراجعه کردند ، پس از دق الباب سرایدار کارگاه اعلام نمود که شخص مورد نظر ( متهم ) حضور ندارد و شب مراجعت خواهد کرد . پدر و برادر دختر شب به درب کارگاه رفتند و پس از دق الباب بلافاصله برق کارگاه را قطع کرده و شخصی را که پشت درب آمده بود کشتند ، بعدا معلوم شد مقتول همان سرایدار بوده نه رباینده . دادگاه کیفری 1 وقت ، قتل را عمدی تشخیص و حکم قصاص صادر کرد . پرونده به دیوان عالی کشور ارسال شد ، دیوان عالی با این استدلال که " ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع " تحقق قصد را مخدوش دانسته ، نوع قتل را شبه عمد اعلام کرد . پرونده به شعبه دیگر دادگاه کیفری 1 ارسال شد ، دادگاه اخیر نیز مانند دادگاه قبلی نظر به قتل عمد داده و حکم قصاص صادر کرد . پرونده به دیوان عالی کشور اعاده شد و به عنوان رأی اصراری در هیئت عمومی دیوان عالی کشور مطرح شد . هیئت عمومی دیوان عالی در تاریخ 7 / 7 / 71 با همان استدلال شعبه دیوان عالی کشور و با استناد به فتاوی دو تن از مراجع تقلید ( مقام معظم رهبری (حفظه الله) و آیت الله گلپایگانی (ره) ) قتل را غیر عمد اعلام و استحقاق دیه را اعلام نموده است .
3 فتاوی مرحوم آیت الله گلپایگانی و مقام معظم رهبری . آیت الله گلپایگانی در پاسخ به سؤال مزبور فرمودند : " در فرض فوق ، قتل عمد محسوب نمی شود و الله العالم " و مقام معظم رهبری نیز فرمودند : " تطبیق عنوان قتل موجب قصاص ، بر این مورد خالی از اشکال نیست بلکه عدم صدق عمد ، بعید نیست ، بنابر این اگر فصل خصومت با مصالحه ممکن شود متعین همین است و الا باید از قاتل دیه گرفته شود "
همانگونه که پیداست عمده دلیل در این رابطه ، مخدوش بودن قصد و فتوای دو تن از علماست ، لکن بر اساس قواعد حقوقی باید گفت قتل در این مورد عمدی است زیرا رکن اصلی تحقق قتل عمد ، مقصود بودن مقتول است یعنی همین شخصی که کشته شد مورد هدف قرار گرفته بود ، لکن شناخت هویت او ( نام و نام خانوادگی و سایر ویژگی ها ) به عنوان رکن قتل نیست . تعریفی که از بیان قانونگذار و فقها استفاده می شود انطباق این موضوع با قتل عمد است لذا بسیاری از فقها به عمدی بودن این قتل فتوا داده اند که به چند نمونه اشاره می شود :
1 حضرت امام ( ره ) : " اگر قصد قتل نفس محقون الدمی را داشته و تیر به نفس محقون الدم دیگری اصابت کرده و او را کشته ، حکم قتل عمد مترتب است اگر چه احوط آن است که اولیای دم به دیه مصالحه نمایند. "
2 آیت الله صافی : " قتل ، محکوم به عمد است و الله العالم "
3 آیت الله فاضل : " قتل ، عمد محسوب می شود چون با آلت قتاله و عمدا و به قصد قتل به شخص معین زده است منتها در هویت او اشتباه کرده است. " فتوای دیگر ایشان : " اگر هر دو محقون الدم بوده اند ، قتل واقع شده حکم عمد را دارد چون با قصد و آلت قتاله شخص محقون الدم حاضر و معین را کشته است گرچه در تطبیق ، خطا کرده است. "
4 آیت الله مکارم : " قتل ، عمد محسوب می شود. "
5 فتوای دیگر آیت الله گلپایگانی : " در فرض مسأله اگر مقتول و برادرش ( شخصی که قصد اصلی قتل بوده) هر دو محقون الدم بوده اند و قاتل به طرف مقتول تیراندازی کرده به خیال اینکه برادر مقتول است و او را کشته ، ورثه مقتول حق قصاص دارند و ادعای جانی مسموع نیست. "
بنابر این آیت الله گلپایگانی دو گونه فتوا داده اند ضمن اینکه ظاهر فتوای اول ایشان و مقام معظم رهبری مخالف نظر مشهور فقهاست ، لذا باید گفت این دو فتوا یا بر مبنای تصور مهدور الدم بودن آدم ربا صادر شده است ( قاتلین فکر می کردند آدم ربا مهدور الدم است ) یا بر مبنای احتیاط صادر شده است ، چنانکه حضرت امام نیز در پایان فتوای خویش مصالحه و احتیاط را پیش بینی نموده است .
 

انواع مواردجواز وتعریف قتل عمد1:حقوق جزای اختصاصی (1)

حقوق جزای اختصاصی 1
مقدمه
از نظر تاريخي حقوق جزاي اختصاصي مقدم بر جزاي عمومي است . به تعبير حقوقي قبل از تحقق مكاتب جزايي كه به تبيين مفاهيم كلي بپردازد ، بشر با تك تك جرائم كه همان جزاي اختصاصي است سر و كار داشته است .
جزاي اختصاصي در چهار بخش به طرح مباحث مي پردازد :
بخش اول : جرائم عليه تماميت جسماني انسان كه شامل قتل و جرح و نقص عضو مي باشد كه نوعي جرم غير جنسي است .
بخش دوم : جرائم عليه تماميت عرضي و آبرويي كه جرائم ناموسي و عليه عفت ناميده مي شود .
بخش سوم : جرائم عليه اموال و دارايي كه به جرائم مالي مانند سرقت و كلاهبرداري و خيانت در امانت مي پردازد .
بخش چهارم : جرائم عليه امنيت كشور اعم از امنيت داخلي و خارجي .
آنچه كه در قانون مجازات به عنوان محورهاي بحث مطرح است همين موارد چهارگانه می باشد و موضوع بحث در جزاي اختصاصي 1 جرائم عليه تماميت جسماني انسان است كه به دو بخش قتل و ايراد جرح يا قطع عضو خلاصه مي شود .
بخش اول : قتل

مقدمه
قتل عمد كه محور اصلي بحث است يكي از بزرگترين گناهان در عرف و شرع محسوب مي شود و در واقع هم از نظر فردي كه موجب سلب صيانت فرد است و هم از نظر اجتماعي كه زمينه ساز ايجاد ناامني اجتماعي است تقبيح شده است . نه تنها در اسلام كه در بسياري از مكاتب و فرهنگ ها مثل فرهنگ قديم يونان و رم و مصر ، قتل عمد موجب اعدام مرتكب بوده است و در اسلام نيز به حكم قرآن در آيه 93 نساء كه مي فرمايد : " من قتل نفسا مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا عظيما " حكم اعدام ثابت شده است . همچنين در آيه 32 سوره مائده آمده است : " من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا"
اينكه چگونه قتل يك نفر به منزله قتل همه مردم است توجيهات مختلفي شده است . بعضي گفته اند قتل يك نفر موجب تنفر همگاني است گويا ضرر به همه مردم وارد شده است . برخي ديگر با استناد به روايتي كه از ابن عباس نقل شده گفته اند مقصود از نفس ، پيامبراکرم (ص) يا امام معصوم (ع) است كه قتل او به منزله قتل همه مردم است . مقدس اردبيلي مي فرمايد : قاتل سنت قتل را پايه گذاري نموده و تا قيامت همه قاتلين را به تأسي از خويش فراخوانده است گويا همه مقتولين به دست او به قتل رسيده اند . فاضل مقداد در توجيه اين بيان چنین گفته : " اگر كسي همه مردم را به قتل برساند فقط قصاص خواهد شد و اگر يك نفر را به قتل برساند نيز قصاص مي شود پس گويا قتل يك نفر به منزله قتل همه مردم است. " حقوقدانان اين آيه را به معناي ضربه مهلك بر پيكر جامعه تعبير كرده اند و مفسرين ، آن را نوعي تشبيه مجازي در بيان اهميت قتل دانسته اند .
در قانون جزاي عمومي كه قبل از انقلاب در ايران اجرا مي شد قانونگذار در ماده 170 و 171 اين قانون ، مجازات اعدام را براي مرتكب پيش بيني نموده بود و بعد از انقلاب نيز قانون مجازات اسلامي سال 1370 بلكه قانون حدود و قصاص و ديات قبل از اين تاريخ و قانون تكميل مجازات اسلامي در سال 1375 كه هم اكنون مورد عمل مي باشد قتل عمد را علاوه بر جنبه شخصي كه موجب قصاص مرتكب مي باشد ، جرمي عمومي تلقي كرده و براي مرتكب از نظر جنبه عمومي در صورت منتفي شدن قصاص ، مجازات حبس نيز پيش بيني نموده است . در واقع با اين بيان جرم قتل عمد از جرائم غير قابل گذشت محسوب شده و بر فرض گذشت اولياي دم از سوي مدعي العموم قابل تعقيب و از سوي دادگاه قابل مجازات اعلام شده است . بعلاوه به موجب مواد 32 و 35 قانون آئین دادرسی کیفری ، براي متهم به قتل قرار بازداشت موقت تا صدور رأي قطعي پيش بيني شده است كه اين خود حاكي از اهميت جرم مذكور است .
انواع قتل از نظر اسلام

از نظر شرع مقدس اسلام قتل داراي احكام خمسه است يعني به واجب ، حرام ، مستحب ( راجح ) ، مكروه و مباح تقسيم مي شود .
1 ) قتل واجب : در بعضي از موارد كشتن فرد به عنوان يك عمل واجب و تكليف شرعي مي باشد مانند قتل ساب النبي (ص) ، چنانچه حضرت امام (ره) در تحرير الوسيله مي فرمايد : " من سب النبي (ص) وجب علي سامعه قتله و كذا الحال لو سب بعض الائمه " ( ج 2 ص 476 )
2 ) قتل حرام : كه در بحث اهميت جرم قتل بدان اشاره شده و آن قتل شخص محقون الدم ( بي گناه ) است مثل كشتن مسلمان بي گناه .
3 ) قتل مستحب يا راجح : بدين معنا كه ترك قتل موجب تجري فرد مي شود مثلا كسي كه به طور مكرر مرتكب زنا مي شود و اعلام توبه مي نمايد ، حاكم مي تواند با قبول توبه ، او را مورد عفو قرار دهد ولي اگر اين عمل موجب تجري شود قتل او بهتر است .
4 ) قتل مكروه : در این مورد هرچند عدم اقدام به قتل پسنديده است لكن اقدام به آن حرام نيست مانند قتل اسيري كه عاجز از همراهي ساير اسرا است و قدرت بر راه رفتن و پيوستن به آن ها را ندارد .
5 ) قتل مباح : و آن قتل كسي است كه محكوم به قصاص شده است .
انواع قتل از نظر تكليف مرتكب
بر اساس مباني ديني كسي كه مرتكب قتل شده بايد به يكي از تكاليف زير عمل نمايد :
1 ) مواردي كه عمل ارتكابي علاوه بر گناه بودن موجب قصاص و كفاره جمع مي باشد مانند قتل عمد شخص محقون الدم .
2 ) مواردي كه علاوه بر گناه بودن ، پرداخت ديه و كفاره لازم است مانند قتل ديوانه توسط عاقل .
3 ) مواردي كه عمل ارتكابي گناه است و موجب ديه مي باشد لكن كفاره ندارد مانند قتل كافر ذمي توسط مسلمان .
4 ) مواردي كه ارتكاب عمل گناه است ولي كفاره و ديه ندارد بلكه حاكم مي تواند مرتكب را تعزير نمايد مثل قتل زاني محصن بدون اذن حاكم .
5 ) مواردي كه ارتكاب عمل نه گناه است نه كفاره دارد و نه ديه و آن موارد يازده گانه جواز ارتكاب قتل مي باشد .
موارد جواز قتل

1 ) زانی : اعم از مواردی که اجرای حکم به صورت رجم است یا اجرای آن به صورت اعدام است ، که این موارد عبارتند از :
1 زانی بار چهارم با تخلل حد جلد ( زانی غیر محصن که سه بار حد خورده ) ( ماده 90 ق.م.ا )
2 زنای با محارم ( ماده 82 ق.م.ا )
3 زنای با زن پدر ( ماده 82 ق.م.ا )
4 زنای غیر مسلمان با مسلمان که غیر مسلمان اعدام می شود ( ماده 83 ق.م.ا )
5 : زنای به عنف که موجب قتل زانی می شود ( ماده 82 ق.م.ا )
6 زنای محصن و محصنه ( ماده 83 ق.م.ا )
2 ) لائط ( لواط کار ) : به انواع قتل اعم از سوزاندن ، دیوار بر سرش خراب کردن یا از بلندی پرتاب کردن ( ماده 110 ق.م.ا )
3 ) تفخیذ بار چهارم با تخلل حد ( ماده 122 ق.م.ا ) یا تفخیذ غیر مسلمان با مسلمان ( تبصره ماده 121 ق.ا.م )
4 ) مساحقه بار چهارم با تخلل حد ( ماده 131 ق.م.ا )
5 ) قذف بار چهارم با تخلل حد ( ماده 157 ق.م.ا )
6 ) شرب مسکر بار سوم با تخلل حد ( ماده 179 ق.م.ا )
7 ) محاربه و افساد ( ماده 190 ق.م.ا )
8 ) سرقت بار چهارم با تخلل حد ( بند د ماده 201 ق.م.ا )
9 ) قتل عمد ( ماده 205 ق.م.ا )
10 ) اکراه طفل غیر ممیز یا مجنون به قتل ( تبصره 1 ماده 211 ق.م.ا )
11 ) ساحر
12 ) مرتد فطری
13 ) مدعی نبوت
14 ) مهاجم ( متجاوز به مال و عرض و جان مردم )
15 ) کسی که دیگری را در حال زنا با همسرش ببیند می توان هر دو را به قتل برساند و چنانچه زن به اکراه وادار به عمل شده باشد فقط زانی را می تواد به قتل برساند .
16 ) یاغی ( کودتاچی )
17 ) مهدور الدم : در مواردی که شخص مهدور الدم شناخته شود اعم از آنکه توسط دیگری به قتل برسد یا با عمل خویش جان خود را از دست بدهد یا عوامل طبیعی در مرگ او نقش داشته باشد که در اینگونه موارد قصاص و دیه منتفی خواهد بود . این موارد عبارتند از :
1 کسی که دیگری را به اعتقاد مهدور الدم بودن بکشد .
قانونگذار در تبصره 2 ماده 295 ق.م.ا می گوید : " در صورتی که شخص ، کسی را به اعتقاد قصاص یا مهدور الدم بودن بکشد و این امر بر دادگاه ثابت شود و بعدا معلوم شود که مجنی علیه مورد قصاص و یا مهدور الدم نبوده است ، قتل به منزله خطای شبه عمد است و اگر ادعای خود را در مورد مهدور الدم بودن مقتول به اثبات برساند قصاص و دیه از او ساقط است " . مثل اینکه کسی قاتل پدر خود را بیابد و به تصور اینکه نیاز به حکم دادگاه نیست او را به قتل برساند یا کسی که علم به زنای مردی با همسرش داشته باشد و او را به قتل برساند با اعتقاد به اینکه این قتل بر او جایز است . بنابر این ، اعتقاد به مهدور الدم بودن زمانی است که اصل قتل در واقع مشروع باشد و قاتل با تصور غلط بدون رعایت تشریفات قانونی اقدام به آن نموده باشد ، ولی اگر فردی با علم به اینکه شخص با زن او رابطه نامشروع دارد ( صرف رابطه نامشروع ، نه زنا ) و به تصور اینکه چنین شخصی مستحق قتل می باشد او را بکشد از مصادیق مهدور الدم فوق خارج است .
2 کسی که در مسیر دیگران سد معبر نموده ، موجب برخورد دیگران با خود شود .
قانونگذار در ماده 333 ق.م.ا می گوید : " در مواردی که عبور عابر پیاده ممنوع است ، اگر عبور نماید و راننده ای که با سرعت مجاز و مطمئنه در حرکت بوده و وسیله نقلیه نیز نقص فنی نداشته است و در عین حال قادر به کنترل سرعت نباشد و با عابر برخورد نموده و منجر به فوت یا مصدوم شدن وی گردد ، راننده ضامن دیه و خسارت وارده نیست "
3 مواردی که غاصب درکشاکش ربودن مال دیگری بمیرد که شامل سارق نیز می شود .
4 مقتولی که در اثر عوامل طبیعی مانند سیل ، زلزله و شبیه آن بمیرد .
به موجب مقررات قانونی چنانکه در ماده 343 ق.م.ا آمده است خون چنین فردی نیز هدر است ، به موجب این ماده : " هرگاه در اثر یکی از عوامل طبیعی مانند سیل و غیره یکی از چیزهای فوق ( در مواد قبلی ) حادث گردد و موجب آسیب و خسارت گردد هیچ کس ضامن نیست "
تعریف قتل عمد

تعاریف گوناگونی ارائه شده است :
الف ) قتل عمد عبارتست از سلب ارادی حیات انسان زنده
ب ) قتل عمد سلب ارادی حیات انسان زنده است بدون مجوز قانونی .
این دو تعریف را حقوقدانان ارائه کرده اند و دو تعریف نیز از طرف فقها ابراز شده است .
ج ) ازهاق نفس معصومه عمدا او عدوانا
د ) امام راحل در تحریر الوسیله ج 2 ص 463 : " هو ازهاق النفس بما یقتل ولو نادرا بقصد فعل یقتل به غالبا"
در کلیه این تعاریف می توان خدشه کرد و آن اینکه این تعاریف شامل خودکشی نیز می شود لذا مرحوم جعفری لنگرودی در ترمینولوژی حقوق می گوید : " قتل عمد عبارتست از لطمه زدن به حیات دیگری عمدا و عدوانا " که با این تعبیر خودکشی خارج شده است .
ارکان قتل عمد

از تعاریف فوق پیداست که برای تحقق قتل عمد ، وجود دو رکن به عنوان ارکان اصلی لازم و ضروری است .
1 ) شخص زنده

یعنی فردی که با عمل ارادی متهم به قتل رسیده باشد ، پس اگر صدمه به شخص زنده وارد نشود بلکه به جسد تعدی شود ، از باب جنایت بر مرده مشمول ماده 494 ق.م.ا است که جدا کردن سر از بدن ( سر مرده ) یکصد دینار دیه دارد هرچند این دیه به عنوان ماترک به ورثه میت نمی رسد بلکه مال خود میت می باشد و بدهی او از آن پرداخت می شود و الا در راه خیر صرف می شود .
تذکر 1 : در سلب حیات تفاوتی بین وضعیت های مختلف مثل علم و جهل یا کودک و پسر یا مریض و سالم و لو بیماری صعب العلاج نمی باشد . بنابراین هرگاه کسی دارای بیماری لاعلاج نیز باشد و دیگری او را به قتل برساند مطابق مقررات قصاص خواهد شد .
تذکر 2 : با توجه به آنچه که گفته شد ، هرگاه شخصی مشرف به موت باشد مثل آنکه کسی ضربه ای به او وارد کند و او را در حالت مرگ قرار دهد هرچند نفس های آخر برای او باقی باشد و در این حال شخصی از راه برسد و به حیات او خاتمه دهد قاتل محسوب نمی شود بلکه باید از باب جنایت بر مرده دیه بپردازد .
تذکر 3 : در صدق انسان زنده تفاوتی بین انواع حیات یعنی حیات حیوانی و حیات نباتی نیست پس کسی که دچار مرگ مغزی شده است ، انسان زنده محسوب می شود و کشتن او موجب قصاص است .
تذکر 4 : با توجه به آنچه که گفته شد برای تحقق قتل ، احراز سلب حیات نیز ضروری است . یعنی به صرف اقرار شخص به اینکه مرتکب قتل عمدی شده است و شخصی را به قتل رسانده نمی توان او را محکوم به قصاص نمود بلکه باید جنازه مرده نیز کشف شود یا احراز شود که جنازه را به نحوی از انحاء معدوم نموده است . قانونگذار درماده 194 آئین دادرسی کیفری می گوید : " اقرار کیفری به طور مطلق حجت نیست ( بر خلاف اقرار مدنی که مطلقا حجت است ) بلکه برای حجیت اقرار کیفری ، اولاً صراحت ، شرط است یعنی عدم وجود هیچگونه تردید و شک و شبهه ، ثانیاً وجود شاهد صدق شرط می باشد یعنی وجود آثار جنایت و نتیجه جرم ، لذا دستیابی به جنازه مقتول به منظور احراز کشته شدن ، امری لازم و ضروری است .
در پرونده ای در یکی از شعب دادگاه کیفری ، دو نفر به قتل عمدی زنی اقرار نمودند و اظهار داشتند که به خاطر طلاجاتی که به همراه داشته او را به قتل رسانده و جنازه او را در بیابان دفن نموده اند . با مراجعه بازپرس به محل معرفی شده ، اثری از جنازه یافت نشد . نامبردگان محل های دیگری را به عنوان محل دفن معرفی نمودند اما در آن مکان ها نیز جنازه یافت نشد و دادگاه کیفری به استناد اقرار متهمین به شرکت در قتل ( خفه کردن با روسری ) حکم قصاص با پرداخت فاضل دیه صادر نمود . دیوان عالی کشور با این استدلال که وجود جنازه و احراز به قتل رسیدن زن فاقد دلیل است ، رأی دادگاه صادره را نقض نمود.
تذکر 5 : همانگونه که احراز حیات قبل از جنایت و احراز مرگ بعد از جنایت امری لازم و ضروری است پس مادامی که این عنوان احراز نشود عنوان قتل صدق نمی کند . بنابراین سلب حیات انسان این معنا را می رساند که وارد کردن جنایت به جنین به عنوان قتل انسان قابل تعقیب نیست . نطفه که از نظر بیولوژیکی مبدأ حیات است با طی مراحل تکامل ، حیات جنینی دارد و هرگونه لطمه به این حیات مستلزم پرداخت دیه به عنوان سقط جنین است به موجب ماده 487 ق.م.ا دیه نطفه که در رحم مستقر شده است بیست هزارم دیه کامل است ، دیه علقه که خون بسته است چهل هزارم دیه کامل است ، و دیه مضغه که به صورت گوشت درآمده ، شصت هزارم دیه کامل است و دیه جنین که به صورت استخوان درآمده ، هشتاد هزارم دیه کامل است و جنین کامل قبل از دمیدن روح ، صد هزارم دیه کامل است و مطابق با فتاوی و منابع فقهی ، بعد از دمیدن روح و قبل از تولد طفل ، دیه آن دیه کامل انسان است .چنانچه در ماده 492 ق.م.ا آمده است : " دیه سقط جنین در موارد عمد بر عهده جانی است " و مادامی که طفل از مادر جدا نشود ( بند ناف او بریده نشود که دارای زندگی مستقل شود ) از بین بردن آن قتل انسان محسوب نمی شود و بعد از این لحظه هرچند در دوره نوزادی ، سلب حیات عمدی او موجب قصاص خواهد بود
2 ) فعل قاتل

بدین معنا که باید مرتکب ، عمل مثبت مادی منجر به قتل انجام دهد . بنابر این جرم قتل ، درمرحله اول ، از جرائم مقید است ( یعنی جرمی که مقید به حصول نتیجه است )
همچنانکه از این بیان نیز استفاده می شود ، سبب قتل و عامل آن باید فعل مثبت باشد . توضیح آنکه عناوین مجرمانه ممکن است در قالب فعل باشد مانند قتل ، و ممکن است به صورت ترک فعل باشد مانند ترک نفقه ، و ممکن است فعل ناشی از ترک فعل باشد مانند قتل ناشی از عدم انجام وظیفه ، و ممکن است ترک فعل ناشی از فعل باشد مانند محبوس کردن شخص و ندادن آب و غذا تا مرگ شخص . در اینکه کدامیک از این عناوین می تواند عامل قتل قرار بگیرد و آیا اصولا ترک فعل می تواند به عنوان عامل قتل محسوب شود ، اختلاف نظر است . مثلا اگر کسی دیگری را در حال غرق شدن ببیند آیا موظف به نجات دادن اوست و اگر اقدامی ننماید و شخص مزبور فوت کند ، مسئول است ؟ یا بیماری که به بیمارستان آورده می شود و پزشکان از اقدام مؤثر امتناع می کنند آیا می توان پزشک را قاتل معرفی نمود ؟
در این رابطه نظریات مختلفی ابراز شده است :
نظریه اول : عامل قتل می تواند فعل باشد و می تواند ترک فعل باشد . چنانکه دکتر لنگرودی در ترمینولوژی می گوید : " قتل عمد لطمه زدن به حیات دیگری است به وسیله فعل یا ترک فعل. "
نظریه دوم : فرق است بین افرادی که دارای مسئولیت هستند مانند مأمور نجات غریق اگر خودداری کند از نجات دادن غرق شده یا پزشکی که مسئول است ، با فردی که از کنار استخر می گذرد و یا پزشکی که مسئول نیست .
نظریه سوم : تنها فعل می تواند عامل قتل باشد . از نظر قانونگذار با توجه به بیان مقنن در مواد مربوط به قتل استفاده می شود که تنها فعل مثبت مادی می تواند علت قتل باشد اعم از آنکه بین فعل و تحقق قتل فاصله نباشد مانند بریدن سر ، یا فاصله باشد مانند زندانی کردن شخص و آب و غذا ندادن تا مرگ او ، ولی سایر حالات ( ترک فعل مطلق و فعل ناشی از ترک فعلی که در واقع همان ترک فعل است ) نمی تواند سبب تحقق قتل عمد شود . حتی در مسأله عدم اقدام پزشک یا عدم اقدام نجات غریق مستلزم تعقیب انتظامی و تخلف جداگانه است ، نجات غریق از باب عدم انجام وظیفه تحت تعقیب قرار می گیرد و پزشک نیز تحت تعقیب انتظامی قرار می گیرد که هیچ کدام از این دو از باب قتل نیست .
توجه به این نکته لازم است که قانونگذار در قانون جداگانه ای تحت عنوان مجازات خودداری از کمک به آسیب دیدگان ، فاعل را مجازات می کند .
                                                                                (حجت الاسلام رزاقی)

احكام شرع تابع مصالح و مفاسدند(2):

        
                                      شهر رامسر ـ شمال ايران

       ۵-آيا مواردى وجود دارد كه شوراى نگهبان به خاطر مخالفت با شرع مقدس رد كرده باشد ولى مجمع تشخيص مصلحت به خاطر مصلحت تأييد كرده باشد؟ در صورت وجود، به چه دليل، مصلحت مقدم بر شرع مقدس شده است؟

      جواب اين سؤال داده شده است كه اگر شوراى نگهبان چيزى را رد كند، بر اساس احكام اوليه رد كرده و  مجمع تشخيص هم اگر آن را تصويب كرده، بر اساس عنوان ثانويه تصويب كرده است.

      ۶- آيات فراوانى در رابطه با هدايت تشريعى قرائت شدارتباط آن ها با مصلحت در فقه چيست؟

         هدايت به معناى راهنمايى است، يعنى راه را نشان دادن. و اين قهراً همان منفعتى است كه در اين راه وجود دارد و اگر از راهى نهى مى كند، مصلحتى وجود دارد كه اگر بروى ضرر مى بينى.

      ۷-چند سؤال در رابطه با ولايت مطلقه فقيه شده، اگر مى شود در اين رابطه توضيحى بفرماييد كه آيا ولايت مطلقه ى فقيه استبداد است يا طبق قوانين فقهى است؟

        ولى فقيه با توجه به آيات قرآن سرپرستى بر مردم دارد و همين سرپرستى وى اقتضا مى كند كه آن چه را كه خداوند فرموده است، مراقب باشد و زمينه ى انجام آن را درست كند.و اگر در جايى چيزى را مصلحت دانست و خداوند هم چيزى نفرموده بود، در آن موارد مى تواند دستوراتى بدهد. امّا اين كه بخواهد به حكم خداوند بدون مجوز شرعى دست بزند، چنين حقى ندارد.

      وقتى مى گويند ولايت، مطلقه و گسترده و فراگير است يعنى بند و گيرهاى كه در جعل قانون است براى او وجود ندارد; مثلا اگر الآن بخواهند چيزى را در مملكت قانون كنند، بايد در مجلس مطرح بشود، اين مورد يا بايد از طريق دولت فرستاده شود كه به آن «لايحه» مى گويند يا تعداد خاصّى از نمايندگان طرحى را بدهند كه در مجلس بحث شود، با آن شرايطى كه دارد كه خلاف قانون اساسى و شرعى نباشد تصويب مى شود. غير از اين راه،  راهى براى جعل قانون وجود ندارد. امّا اگر مقام معظم رهبرى صلاح دانست كه چيزى را قانونى كند، لازم نيست كه اين راه را طى كند. اين اطلاق داشتن در اين حد است.

      ۸-سودهاى ربوى كه امروزه در نظام بانك دارى ديده مى شود، آيا به دليل داشتن مصلحت تجويز شده است؟

      خير، اين چنين نيست. هر نوشته اى كه به شوراى نگهبان بيايد و در آن سود ربوى باشد، برگشت مى خورد; چرا كه خلاف شرع است. اين چيزهايى هم كه اجازه داده شده، تسهيلات است; يعنى آسان كردن كارها براى مردم است. پولى را كه بانك به فرد مى دهد، به عنوان وام نيست. مى توانيد نوشته اى را كه بانك به شما براى امضا مى دهد ملاحظه كنيد. در سال 1362 كه بنده تازه به شوراى نگهبان رفته بودم، قانون بانك دارى بدون ربا به شورا آمده بود كه ايرادهايى از آن گرفته بودند كه جهت اصلاح به مجلس برگشت.

       در آن قانون، اين گونه نوشته شده است كه مردم مى توانند اموال خود را به بانك ها بدهند; بانك ها هم از طرف مردم وكيل مى شوند كه پول ها را به ديگران بدهند تا معاملات شرعى انجام بدهند و از راه معاملات شرعى سود ببرند. وقتى هم كه از بانك پول مى گيريد، مى گوييد كه من با شما مشاركت مدنى مى كنم به اين صورت كه بانك به شما پول مى دهد تا آهن بخريد براى بانك. آهنى كه شما مى خريد، ملك بانك مى شود. بعد بانك مى گويد: با اين آهن مى توانى خانه ات را بسازى ولى نه با آن قيمتى كه خريدى ـ مثلا صد هزار تومان ـ بلكه اين آهن را به تو مى فروشم صد و پنجاه هزار تومان. حال از اين صد و پنجاه هزار تومان، ماهى بيست هزار تومان به صورت اقساط به ما برگردان. ديگر اين ربا نمى شود. بلكه در اين جا شما وكيل بانك هستى تا از طرف بانك آهن بخرى.

      و يا اشخاصى كه پول مى گيرند تا ساختمانى بسازند، بانك به آن ها پول قرض نمى دهد، بلكه مى گويد: ما پول را به شما به عنوان مضاربه مى دهيم كه اين خانه ها را براى ما بسازيد. بعد خانه اى كه با پول ما ساختى، به خود تو مى فروشيم با فلان مبلغ. آن فرد هم قبول مى كند. چنان كه آقاى «نوربخش» مى گفت كه اگر اين ها به ما از صد تومان، بيست تومان سود ندهند، ما پول را به اين ها نمى دهيم. وقتى ما پول را به فرد مى دهيم تا ساختمان بسازد، آن وقت بانك ساختمان را به آن ها مى فروشد، مثلا اگر شما صد ميليون از ما گرفتيد، ما وقتى ساختمان ساخته شد، به خود شما مى فروشيم صد و بيست ميليون; كه آن را به صورت اقساط به بانك مى پردازيد. آقاى نوربخش مى گفت: ما حاضر هستيم همان ساختمان ها را با قيمت صد و بيست ميليون به خود ما بدهند; ولى آن ها همان ساختمان را كه صد و بيست ميليون برايشان تمام شده، به مردم صد و پنجاه ميليون مى فروشند و سود مى كنند.

       پس معلوم شد كه بانك ها وام نمى دهند بلكه به اين صورت هاى شرعى، كارهاى خود را انجام مى دهند و اگر مردم تعبير به وام مى كنند، به خاطر جهالت آن ها نسبت به قوانين است.

      ما حتّى احتياط كرديم و آييننامه آن ها را خواستيم; ديديم كه آييننامه آن ها، با ضوابط شرعى مغاير نيست. حال ممكن است كه كسى خلافى بكند، مثلا پول مى گيرد كه خانه بسازد ولى با آن كاسبى كند و يا پول مى گيرد فرش بافى كند، فاكتور هم مى برد كه ما نخ قالى را خريديم به فلان مبلغ، بانك هم مى گويد ما اين را از شما مى خريم به فلان مبلغ و دوباره به خود شما مى فروشيم; در صورتى كه در اصل چيزى نخريده، چرا كه فاكتور قلابى است و اين ها كلك هايى است كه مى زنند و كار را حرام مى كنند و ممكن است كه كارمند بانكى، حكم را بلد نباشد و يا با هم تبانى كنند كه اين ها خلاف هاى شرعى است كه افراد انجام مى دهند; والا اگر آن طور كه قانون مى گويد عمل شود طبق ضوابط و قوانين شرعى است و هيچ گاه وام ربوى اجازه داده نشده است.

وَ السَلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ الْلّهِ وَ بَرَكاتُه.

[1] . سوره ى احزاب، آيه ى 6.   

                                                   پاسخهاي حضرت آيت الله مومن

                          http://www.balagh.net/persian/feqh/q_and_a/15.htm#03

احكام شرع تابع مصالح و مفاسدند(1):

احكام شرعي تابع مصالح و مفاسد

      
                                                      باغ پرندگان ـ اصفهان

       ۱-سئوال :آيا احكام شرعى اعم از اولى يا ثانوى، تابع مصالح يا مفاسد است يا خير؟ آيا دليل شرعى داريم كه بگويم اين مصلحت مقدم بر حكم ثانوى يا اولى است و يا چنين دليل شرعى وجود ندارد؟ اگر مصلحت اجتماعى تعارض با حكم ثانوى يا اولى پيدا كرد، در اين جا چه مستند شرعى وجود دارد كه مصلحت مقدم بر آن حكم است؟

       پاسخ : اگر سؤال به اين حدودى كه جناب عالى فرموديد باشد، مثلا عنوان اولى حرمت باشد و عنوان ثانوى هم كه اين حرمت را از بين ببرد، وجود نداشته باشد، مع ذالك مصلحت مردم وجود دارد; در اين مورد، ابداً جلوى حكم شرعى گرفته نمى شود. مصلحت نظام يا مصلحت مردم كه در حد حكم شرعى نباشد، فاتحه ى آن خوانده است; چرا كه آن مصلحتى ارزش دارد كه جزء عناوين ثانويه باشد.

      ۲- ممكن است سؤال با تعبيراتى كه جناب عالى فرموديد مطرح نشود، بلكه گفته شود شرب خمر حرام است. اضطرارى هم كه در قرآن آمده، براى مردم نيست، مگر اين كه مصلحت ديگر كه مربوط به نظام يا مردم است وجود داشته باشد كه رعايت آن مصلحت هم مصلحت بيگانه اى نيست; بلكه رعايت آن، براى مردم و نظام لازم است; يعنى اگر از جهت الهى هم حساب كنيم، بايد مردم آن را داشته باشند و يا از لحاظ مفسده، نبايد آن را داشته باشند; مثلا در زمان حضرت امام، بعد از درگيرى اى كه در مكه به وجود آمد و عده اى از خواهران و برادران ما در مكه به شهادت رسيدند، امام در سال بعد از آن فرمودند كه امسال كسى نبايد مكه برود. آيا در آن وقت، حج بنفسه مصلحت وجوبى نداشت و يا ضررى متوجه شخصى كه مى خواست حج برود مى شد؟ 

       جواب اين دو سؤال، منفى است; چرا كه رفتن به آن جا تن دادن به آن عمل خلافى است كه آن دست نشانده ها كردند و اين تسليم در مقابل استكبار و مخالفين شرع است. و تن به ذلت دادن مسلمانانِ ايران و اسلام است. اين يك عمل نامشروعى است كه مى بايست جلوى آن را گرفت، هر چند با مصداق حج نرفتن باشد. اين گونه نيست كه اين مصلحتى كه براى مردم يا نظام در نظر گرفته شد، چيزى جدا از مطالبى باشد كه اسلام دنبال آن بود. منتها يك وقت آن مطالب و يا رفع مفاسد و مصالح را نسبت به شخص خاصّى كه مى خواهد حج برود حساب كنيم، در اين مورد چيزى نيست. امّا تن دادن حكومت اسلامى به اين خفّت و خضوع، در برابر آن ناروايى ها و ناحسابى هايى كه آن ها انجام مى دهند، ذلت براى مسلمين است و خداوند هيچ وقت به اين ذلت راضى نيست. اين گونه نيست كه اين مصلحت، جداى از مصالحى باشد كه مورد توجه خداوند است. منتها در اين جا مورد مصلحت فرق كرد.

        گاهى مورد مصلحت نسبت به خود شخص مكلف است و گاهى نسبت به چيز ديگر كه در اين موارد بايد تمام مصالح با هم حساب شوند و اهم و مهم آن در نظر گرفته شود. در نظام اسلامى ما، تشخيص اين اهم و مهم، در اختيار ولى امر يا كسانى كه ولى امر به آن ها اين اختيار را بدهد است. اين موارد جهت مباحث حكومت اسلامى است كه بحث آن در آن موارد شده است.

        ۳-يعنى مى توان گفت بحث مصلحت بر مى گردد به تزاحم احكام و تقديم اهم بر مهم؟

        بله، گاهى اين گونه است. چنان كه ذكر شد مثل مصلحت عدم خفت و خوارى در مقابل امريكا و غيره. اگر اين مفسده نبود، حج رفتن يك فرد هيچ اشكالى نداشت; ولى همان گونه كه جهات فردى را رعايت مى كنيم، عزت اسلام و مسلمين را هم رعايت مى كنيم. در اين مورد هم اين مسئله اهميت بيش ترى بر حج رفتن دارد. از لحاظ فقهى هم مسئله ى بسيار روشنى است و جاى شبهه اى در آن وجود ندارد.

        ۴-آيا بين احكام ثانوى و احكام حكومتى تفاوتى وجود دارد؟

        بله، تفاوت وجود دارد. احكام ثانوى همان احكامى است كه خداوند بر روى عناوينى كه پيش مى آيد، حكم اولى را لغو مى كند; مثل شرب خمر كه در عنوان ثانويه اجازه داده شده است و يا دفع افسد به فاسد. وليكن احكام حكومتى يك سرى قوانينى است كه خداوند و پيامبر متعرض آن قوانين نشده اند، آن ها را در اختيار حكومت و ولايت امر گذاشته اند; مثلا نسبت به اين كه ما بايد يك اداره ى مخابرات داشته باشيم، در روايات چيزى ذكر نشده است، امّا چون پيامبر يا امام و در زمان ما ولى فقيه، (أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)[1] هستند، آن چه را كه به مصلحت مردم مى دانند مى توانند اجرا كنند.

           آن چه را كه در مجلس تصويب مى شود، اكثراً اين گونه است كه يك سرى مسائل و قوانينى از مجلس مى گذرد كه آن ها همان چيزهايى است كه در فقه آمده است، مثل تعزيرات و حدود و... كه تمام اين ها در اسلام هم آمده ولى اين كه ما با فلان كشور ارتباط برقرار كنيم يا نه، ممكن است كه اصلا مربوط به اسلام نباشد، و يا همين گونه در مورد ادارات و... (شايد چيزى را هم كه از شهيد صدر به عنوان موارد فراغ نقل مى كنند، اگر جاى آن را در اين موارد بگيريم، درست باشد). اين موارد در اختيار ولى امر است كه تعبير به احكام حكومتى شده است.

 

فلسفه مجازات در اسلام (5):

                   

  قسامه و بازدارندگى: قسامه را چه حكم تاسيسى اسلام بدانيم و چه حكم امضايى، يكى از نهادهاى نظام كيفرى اسلام محسوب مى‏گردد كه در اصل آن ترديد وجود ندارد; اگرچه در اين كه آيا قسامه دليل اثبات است و يا دليل دفع، و يا هم دليل اثبات است و هم دليل دفع و نيز پاره‏اى از فروع ديگر، بين فقيهان مذاهب اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. (65)

يكى از موارد بحث‏انگيز، فلسفه جعل قسامه است. چرا قسامه به عنوان يكى از راههاى اثبات قتل و جرح در نظام كيفرى اسلام پيش‏بينى شده است؟ افزون بر روايات موجود، اگر بخواهيم از فلسفه و حكمت آن سخن بگوييم، به يكى از انديشه‏هاى موجود در باب فلسفه مجازات خواهيم رسيد و آن عبارت است از هدف بازدارندگى عمومى و حفظ امنيت و جان مردمان. عجلى از امام صادق(ع) پيرامون قسامه مى‏پرسد; آن حضرت در تتمه پاسخ خويش حكمت جعل قسامه را چنين بيان مى‏فرمايد: «انما حقن دماء المسلمين بالقسامه لكى اذا راى الفاجر الفاسق فرجة من عدوه حجزه مخافة القسامه ان يقتل به فيكف عن قتله...»; يعنى خون مسلمانان به وسيله قسامه حفظ مى‏شود; چه آن كه وقتى بزهكار فرصتى پنهانى براى كشتن دشمن خويش مى‏يابد از خوف قسامه از قتل خوددارى مى‏كند. (66)

در روايت ديگرى نيز امام صادق احتياط در جان انسانها و بازداشتن بزهكاران از ارتكاب قتل را فلسفه جعل قسامه دانسته است. تتمه روايتى كه روايت‏گر آن زراره است، چنين است: «انما جعلت القسامه احتياطا لدماء الناس لكى ما اذا اراد الفاسق ان يقتل رجلا او يقتال رجلا حيث لايراه احد، خاف ذلك فامتنع من القتل. (67) پاره‏اى از فقيهان اماميه به اين فلسفه توجه نموده و تصريح كرده‏اند كه: «قسامه براى احتياط تشريع شده است تا قتلى روى ندهد و بزهكار از اين بترسد كه حتى اگر كسى را پنهانى بكشد، ممكن است اولياى دم متوجه گردند و مراسم قسامه را انجام دهند و وى را قصاص كنند و روشن است كه اين براى فاسقان و مجرمان يك حالت‏بازدارندگى خواهد داشت.» (68)

فقيه مزبور با استناد به همين فلسفه، تكرار سوگند (تكرير ايمان) را نيز جايز دانسته است; چه آن كه اگر قسامه را مقيد به سوگند پنجاه نفر بدانيم اين هدف كمتر تحقق مى‏يابد. (بديهى است كه ما اكنون در مورد اين نظر به قضاوت نمى‏نشينيم، بلكه تنها نشان مى‏دهيم كه فقيهان نيز در موارد فقدان ادله با استناد به فلسفه حكم، فتوا مى‏دهند.)

مجازات مجنون: از پايه‏هاى مسئوليت كيفرى، شرايط عام تكليف است و عقل و اختيار از شرايط اساسى تكليف محسوب مى‏شود و جنون از عوامل رافع مسئوليت است. اگرچه مكتبهاى حقوقى عرفى تا قرن هيجدهم ميلادى، جنون را رافع مسئوليت نمى‏دانستند و گاه ديوانگانى را كه به كلى فاقد شعور بودند به خاطر ارتكاب جرم بر بالاى چوبه‏هاى دار حلق‏آويز مى‏كردند، (69) ولى اسلام در چهارده قرن پيش جنون را از عواملى به شمار آورده كه مسئوليت كيفرى را از بين مى‏برد. از سوى ديگر، ترديدى نيست كه كسى كه در حال سلامت عقل مرتكب جرمى شود، عروض جنون باعث‏سقوط مجازات براى هميشه نمى‏شود. اختلافى كه در بين فقيهان اسلامى وجود دارد اين است كه آيا مجازات در زمان جنون اجرا مى‏گردد، يا اين كه مجازات را تا زمان بازيافتن سلامت عقل به تاخير مى‏اندازند. بديهى است كه اين اختلاف نيز در صورتى است كه محاكمه قبل از عروض جنون و در زمان سلامت عقل صورت گرفته باشد، چه آن كه در غير اين صورت اجراى مجازات ممكن نيست; زيرا قبل از محاكمه، شخص تنها متهم است. وانگهى مسئوليت داشتن متهم در زمان محاكمه ضرورى است و مجنون را نمى‏توان محاكمه نمود; چون اقرار وى فاقد اعتبار است و بينه نيز نمى‏تواند جرم وى را اثبات كند. چون اصل برائت‏به متهم حق دفاع از خويش مى‏دهد، در حالى كه مجنون توانايى دفاع از خود را ندارد، مگر آن كه قاضى بخواهد به علم خود عمل كند. گفتنى است در فقه شافعى و حنبلى محاكمه مجنون را جايز شمرده و عجز از دفاع را مانع از محاكمه ندانسته‏اند. (70) اما در اين كه اگر متهم بعد از محاكمه مجنون شود، آيا در حالت جنون، مجازات قابل اعمال است‏يا نه، بين فقيهان اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. پاره‏اى با توجه به ادله، آن را اثبات و برخى با در نظر گرفتن مجازاتها تفكيك قائل شده‏اند; يعنى در بعضى از موارد به اعمال مجازات و در برخى ديگر به تاخير آن تا دستيابى مجرم به سلامت عقل حكم نموده‏اند. (71) اما فقيهان اماميه بر اين انديشه‏اند كه چون مجرم در زمانى كه شرايط تكليف را دارا بوده مرتكب جرم گرديده، بنابراين مسئوليت كيفرى دارد و به هيچ روى نمى‏توان مجازات وى را به تاخير انداخت. (72) آنچه در بحث ما قابل توجه است اين است كه اگر بخواهيم تنها با استناد به فلسفه مجازات، اظهار نظر كنيم بدون ترديد اين نظر را ترجيح مى‏دهيم كه مجازات در حالت جنون اعمال نگردد; چه آن كه نه نتيجه اصلاحى بر آن مترتب است و نه نتيجه بازدارندگى مجرم از ارتكاب دوباره جرم. اما با وجود روايت صحيح و صريح، وجهى براى تمسك به فلسفه و حكمت مجازات نخواهد بود. در روايت صحيحى كه از امام باقر(ع) نقل شده است، آن حضرت در مساله مورد بحث‏حكم به اجراى مجازات در هر حال، فرمودند. «عن الباقر(ع) فى رجل وجب عليه حد فلم يضرب حتى خولط، فقال: ان كان اوجب على نفسه الحد و هو صحيح لا علة به من ذهاب عقله اقيم عليه الحد كائنا ما كان.» (73) جالب توجه آن است كه در كلمات فقيهان، توجه به فلسفه مجازات در همين مساله نيزمشهود است. مثلا شهيد ثانى در مسالك احتمال داده است كه صحيح باشد كه در مجنون ادوارى منتظر افاقه وى بمانند، تا هدف مانعيت تحقق يابد. (74) فقيه نامدار اماميه، محمد حسن النجفى، پس از آن كه با استناد به روايت پيش گفته تاخير در اجراى مجازات را جايز ندانسته، توجه به فلسفه مجازات در اعلام نظر را همانند اجتهاد در برابر نص و فتوا دانسته است: فما عن بعض من احتمال السقوط فى المطبق مطلقا و آخر من السقوط كذلك ان لم‏يحسن بالالم و كان بحيث لاينزجر به كالاجتهاد فى مقابلة النص والفتوى. (75)

البته چنانكه پيشتر گفتيم مجازاتها را در قالب يك نظريه نمى‏توان توجيه نمود; بلكه امكان دارد در هر مجازاتى يك هدف دنبال گردد. و اين كه امام معصوم(ع) در اين مورد مجازات را قابل اعمال دانسته، شايد به هدف ارعاب و بازدارندگى عمومى، كه از اهداف پراهميت مجازات محسوب مى‏شود، توجه داشته است. شايان ذكر است كه عبدالقادر عوده، حقوقدان مصرى، نيز به اين نكته توجه نموده ودر تحليل نظر كسانى كه در اين حال مجازات را قابل اجرا مى‏دانند چنين گفته است: «مجازات با هدف تاديب و منع، تشريع گرديده است و هرگاه به سبب جنون محكوم‏عليه، هدف تاديب و اصلاح مجرم قابل تحقق نباشد چون چيزى از تاديب و اصلاح نمى‏فهمد نمى‏توان هدف بازدارندگى را نيز ناديده گرفت. چه آن كه مصلحت جامعه مقتضى اجراى مجازات است; چون موجب بازداشتن ديگران از ارتكاب جرم مى‏گردد.» (76)

تداخل مجازاتها: افزون بر مباحث پيش‏گفته فقهى، در برخى ديگر از مسائل نيز توبه به فلسفه مجازات در صدور راى خودنمايى مى‏كند. مثلا به منظور اجراى حد شايسته است كه اعلام گردد تا مردم حضور يابند و حضور مردم نيز داراى استحباب است. بنابراين علنى بودن اجراى مجازات نيكو شناخته شده است. (77) كسانى كه اجراى مجازات را به صورت علنى توصيه مى‏كنند به هدف ارعابى آن توجه دارند و بر اين باورند كه تنها در صورتى مى‏توان اميدوار بود كه اين هدف تامين مى‏گردد، كه به صورت علنى و در حضور مردمان اجرا شود تا آنان با ديده خويش عاقبت تلخ بزهكارى را مشاهده كنند و عبرت گيرند و هرگز بدان نينديشند.

مورد ديگرى كه به منظور پرهيز از اطاله كلام، با بيان آن اين بحث را به پايان مى‏برم، مبحث تعدد مجازاتها با تعدد جرايم است و اين كه آيا در صورت تعدد جرايم، تداخل اسباب صورت گرفته، تنها به مجازات شديدتر بسنده مى‏شود، يا نه، حتى در صورتى كه سبب اعدام با اسباب ديگر مجازات جمع شود نخست مجازاتهاى ديگر اجرا مى‏گردد و آنگاه اعدام صورت مى‏گيرد; و بدين ترتيب مورد و محل هيچ مجازاتى از بين نمى‏رود؟ اين مساله، سخت مورد اختلاف ميان فقيهان عامه و اماميه از يك سو، و فقيهان مذاهب چهارگانه عامه از ديگر سوى است. فقيهان اماميه با استناد به روايات، تداخل اسباب را نپذيرفته و در صورت تعدد جرايم و مجازاتها بر اين باورند كه بايد به گونه‏اى عمل نمود كه هيچ يك از مجازاتها فوت نشود و بنابراين اگر متهم مرتكب جرايمى شده باشد كه مستوجب اعدام و مجازاتهاى ديگر است، نخست‏حدود ديگر جارى مى‏گردد و آنگاه نوبت‏به مجازات اعدام مى‏رسد. (78)

زراره از امام باقر(ع) روايت كرده است كه: «ايما رجل اجتمعت عليه حدود فيها القتل يبدا بالحدود التى دون القتل ثم يقتل بعد ذلك.» (79) با توجه به اين روايت مى‏توان دريافت كه هدف ارعابى و بازدارندگى عمومى از اهميت ويژه‏اى برخوردار است. وانگهى، اگر تداخل اسباب را بپذيريم و در صورت تعدد جرايم و مجازاتها تنها مجازات شديدتر را قابل اعمال بدانيم، چه‏بسا مجرمى كه به خاطر ارتكاب جرم مستوجب اعدام، مى‏داند كه در صورت دستگير شدن جان خود را از دست‏خواهد داد، به جرايم ديگر نيز دست‏بزند. اگر او بداند كه به دليل ارتكاب جرايم ديگر مجازاتى غير از اعدام در انتظار او نخواهد بود، با ارتكاب جرايم متعدد امنيت جامعه را مختل مى‏كند.

فقهاى عامه در جمع بين مجازاتها وحدت نظر ندارند، بلكه با توجه به شقوق مختلف مساله، بين فقيهان بلكه امامان فقه عامه اختلافات فراوانى ديده مى‏شود; ابوحنيفه تداخل مجازاتها را به طور مطلق پذيرفته و در صورت تعدد جرايم، اجراى يك مجازات را كافى دانسته است. برخى از حقوقدانان اين راى را مبتنى بر فلسفه مجازات در اسلام دانسته‏اند; يعنى مجازات براى منع و بازداشتن مجرم و ديگران از ارتكاب جرم و حمايت از جامعه و نيز بزهكاران و بزه‏ديدگان تشريع شده است و در صورتى كه بزهكارى مرتكب جرايم متعدد شده باشد، اعمال يك مجازات اين هدف را تامين مى‏كند. (80) امام سرخسى نيز مبناى حدود را بر تداخل قرار داده و اجراى يك مجازات را در تامين هدف مانعيت و بازدارندگى كافى دانسته است. (81) اما فقهاى مذهب مالك تنها در صورتى كه جرايم از يك جنس باشند، و يا از چند جنس متفاوت باشند كه داراى مجازات يكسانى است، قائل به تداخل شده، به اجراى يك مجازات بسنده مى‏كنند. مثلا اگر كسى مرتكب چند قذف، و يا يك قذف و شراب‏خوارى گردد كه مجازات هر دو هشتاد تازيانه است، اجراى يك مجازات، ديگرى را ساقط مى‏كند. (82)

فقيهان شافعى و حنبلى در صورتى كه حدود متعدد از يك جنس باشند، مثلا زناى متعدد، سرقت متعدد، شراب‏خوارى متعدد و...، معتقد به تداخل شده‏اند; چه آن كه اولا سبب واحد براى مجازات وجود دارد، ثانيا هدف از مجازات بازداشتن مردم از ارتكاب جرم است و اين هدف با اجراى يك مجازات تامين مى‏گردد. (83) گفتنى است كه برخى از فقيهان اماميه همچون شيخ طوسى نيز در مورد سرقتهاى متعدد به وحدت مجازات قائل شده‏اند. (84) اما در صورتى كه جرايم ارتكابى از جنسهاى متفاوت باشد، همچون زناى غيرمحصنه، شرب خمر، سرقت و...، در فقه حنبلى تداخل پذيرفته نشده، بلكه مجازات تمامى جرايم اجرا مى‏گردد. (85)

اما در صورتى كه يكى از مجازاتها قتل باشد، به نظر ابوحنيفه و مالك، مجازاتهاى ديگر ساقط مى‏گردد; چون هدف از اجراى حدود، بازدارندگى عمومى است و قتل براى تامين اين هدف كفايت مى‏كند. آنان معتقد به نظريه جب (عقوبة القتل تجب ما عداها من العقوبات) هستند، ولى شافعى آن را نمى‏پذيرد. از سوى ديگر، قائلان به اين انديشه نيز در شيوه و موارد تطبيق آن، با هم اختلاف نموده‏اند. به اعتقاد مالك، هر حدى كه با قتل جمع شود ساقط مى‏گردد، اعم از آن كه حق الله باشد يا حق الناس; مگر در مورد قذف كه نخست‏حد قذف بر قاذف اجرا مى‏شود و آنگاه مجازات اعدام; بدين سبب كه گفتگو در مورد صاحب حد قذف (مقذوف) به پايان رسد و به او گفته نشود كه چرا كسى كه تو را قذف نمود مجازات نشد. (86)

                                             http://www.hawzah.net/Per/Magazine/nn/015/nn01526.asp    

پى‏نوشت‏ها:

1. صادق لاريجانى، اقتراح پيرامون «فلسفه فقه‏»، نقدونظر، سال سوم، شماره چهارم، پاييز 1376، ص‏15.

2. ر.ك: محمد مجتهد شبسترى، جزوه فلسفه فقه، ص‏8.

3. صادق لاريجانى، پيشين، ص‏17.

4. به عنوان نمونه نگاه كنيد به:

فلسفه مجازات در اسلام (4):

توبه و اصلاح مجرم، عامل سقوط مجازات

يكى از مباحثى كه توجه به فلسفه مجازات كاملا در آن مشهود است، مبحث توبه به عنوان يكى از عوامل سقوط مجازات است كه از آيات قرآن و روايات فراوان و نيز متون فقهى قابل استفاده است; در حالى كه قاعده كلى در قوانين وضعى آن است كه توبه و ندامت مجازات را ساقط نمى‏كند و مطابق قوانين بعضى از كشورها همچون انگلستان و هندوستان، مجرم را حتى به جرم شروع به ارتكاب جرم مجازات مى‏كنند، اگرچه با اختيار از اتمام جرم منصرف گردد. (44) در نظام كيفرى اسلام، توبه يكى از علل مهم سقوط مجازات محسوب مى‏گردد. گفتنى است كه به موجب حقوق مصر و فرانسه نيز اگر مجرم با اراده از اتمام جرم باز ايستد، وى را كيفر نمى‏دهند. (45)

توبه در لغت‏به معنى بازگشت و پشيمانى است و در اصطلاح به معناى بازگشت‏بنده ست‏به سوى پروردگار خويش با پشيمانى و ندامت از گناه و سرپيچى از فرامين. (46) راغب اصفهانى توبه را چنين تعريف نموده است: «توبه در شرع عبارت است از ترك گناه به دليل ناپسند بودن آن، ندامت از اعمال مجرمانه‏اى كه مرتكب شده است، قصد عدم تكرار گناه و جبران مقدار ممكن از اعمال مجرمانه. و هرگاه اين شرايط محقق گردد، توبه تحقق يافته است. (47)

توجه عميق به اين نهاد ارزشمند در نظام كيفرى اسلام و پاره‏اى از روايات در باره آن، به خوبى نشان مى‏دهد كه اسلام به مجازات به عنوان يك ابزار مطلوب نمى‏نگرد و در حقيقت، اساسا به اصلاح و تربيت مجرم و بازداشتن وى از ارتكاب دوباره جرم، بازدارندگى عمومى مجازات، و در نهايت‏به مصلحت جامعه مى‏انديشد.

روايت ماغر ادعاى ما را به اثبات مى‏رساند: ماغر بن مالك نزد پيامبر خدا اقرار به زنا نمود; از متن روايت‏به دست مى‏آيد كه پيامبر(ص) تلاش فرمود تا وى را در اقرار مكرر مردد سازد و به طور غير مستقيم به وى تفهيم نمايد كه قضيه را كتمان كند. ولى وقتى ماغر مصرانه چهار بار اقرار به زنا كرد، پيامبر امر به اجراى مجازات فرمودند. و حتى در يك نقل آمده است كه پس از سه بار اقرار، پيامبر(ص) فرمود: اگر بار چهارم اقرار كنى تو را رجم خواهم نمود; ان ماغر بن مالك جاء الى النبى(ص) فقال يا رسول الله انى زنيت، فاعرض عنه، ثم جاء من شقه الايمن، فقال: يا رسول الله انى زنيت، فاعرض عنه، ثم جاء فقال: انى قد زنيت، ثم جاءه فقال: انى قد زنيت، قال: ذلك اربع مرات فقال: ابك جنون؟ قال لا يا رسول الله(ص)، قال: فهل احصنت؟ قال: نعم. فقال(ص): اذهبوا به فارجموه. (48) در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر(ص) به ماغر فرمود: لعلك قبلت او غمزت او نظرت، قال: لا يا رسول الله، قال: انكتها لاتكنى؟ قال: نعم كما يغيب المرود فى المكحله و الرشا فى البئر قال: فهل تدرى ما الزنا؟ قال: نعم، اتيت منها حراما كما ياتى الرجل من امراته حلالا. قال: ما تريد بهذا القول؟ قال: اريد ان تطهرنى، فامر به فرجم. و در روايت ديگرى چنين آمده است: انه لما اعترف ثلاثا قال له: ان اعترفت الرابعة رجمتك، فاعترف الرابعة. (49)

آيا از اين روايت‏به دست نمى‏آيد كه مجازات موضوعيت و مطلوبيت ندارد; بلكه مهم اصلاح و به خود بازگشتن و ندامت مجرم از ارتكاب جرم و بازسازى روحى اوست؟ در روايت ديگرى، اميرالمؤمنين(ع) توبه مجرم را از اقامه حد بر او برتر دانسته است: مردى نزد آن حضرت اقرار به زنا نمود; امام نخست‏با شيوه خاصى سعى نمود او را از اقرار مجدد باز دارد، اما آنگاه كه مجرم با تاكيد چهار بار اقرار نمود، امام فرمود: چقدر براى انسان زشت و ناپسند است كه مرتكب يكى از اعمال زشت گردد و آنگاه خود را در ميان مردم مفتضح سازد. اى كاش در منزل خويش توبه مى‏كرد. چه، به خداوند سوگند كه توبه او ميان خود و خدايش برتر از آن است كه بر او اقامه حد نمايم; «ما اقبح بالرجل منكم ان ياتى بعض هذه الفواحش فيفضح نفسه على رؤوس الملاء، افلا تاب فى بيته فو الله لتوبته فيما بينه و بين الله افضل من اقامتى عليه الحد.» (50) در بين تمامى فقيهان اماميه اتفاق نظر وجود دارد يا دست‏كم اختلافى نقل نشده است كه توبه يكى از اسباب سقوط مجازات محسوب مى‏گردد. به سبب اهميت اين بحث و توجهى كه در آن به فلسفه مجازات مبذول شده است، ما به اختصار به آن مى‏پردازيم:

1. توبه قبل از دستگيرى مجرم و اثبات جرم

فقيهان اماميه اتفاق نظر دارند كه توبه قبل از دستگيرى و اثبات جرم موجب سقوط مجازات مى‏گردد. صاحب جواهر در اين باره چنين آورده است: «ومن تاب قبل قيام البينة عليه سقط عنه الحد بلا خلاف اجده، بل فى كشف اللثام الاتفاق عليه‏». (51) امام خمينى نيز در اين باره فرموده است: «يسقط الحد لو تاب قبل قيام البينه رجما كان او جلدا.» (52) آيات و روايات متعددى بر اين نظر دلالت دارند، كه ما تنها به روشن‏ترين آنها اشاره مى‏كنيم:

خداوند در آيه محاربه مى‏فرمايد: «مجازات آنانى كه با خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در راه ايجاد فساد در روى زمين مى‏كوشند، اين است كه كشته شوند، يا به دار آويخته گردند يا دستها و پاهايشان به عكس بريده شود و يا تبعيد گردند. اين رسوايى دنيوى آنان است و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت، مگر كسانى كه پيش از آن كه بر آنان دست‏يابيد توبه كنند. پس بدانيد كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است‏»;

«انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و... الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم‏». (53)

در مورد مجازات قذف مى‏فرمايد: «و آنان كه به زنان با عفت نسبت زنا بدهند، آنگاه چهار شاهد عادل بر ادعاى خود نياورند آنان را به هشتاد تازيانه كيفر دهيد و از آن پس هرگز شهادت آنها را نپذيريد، چه، مردمى فاسقند. مگر آنانى كه بعد از آن به درگاه خداوند توبه كرده، در مقام اصلاح خود برآمدند، كه خداوند آمرزنده و مهربان است; «والذين يرمون المحصنات ثم لم‏ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة... الا الذين تابوا من بعد ذلك واصلحوا فان الله غفور رحيم‏» (54) . پذيرش توبه سارق نيز مورد تصريح قرآن كريم قرار گرفته است; خداوند پس از بيان حد سارق مى‏فرمايد: «... پس كسى كه بعد ظلمش توبه نمايد و عمل صالح انجام دهد، خداوند توبه وى را مى‏پذيرد; چه آن كه خداوند بخشنده و مهربان است‏»; «... فمن تاب من بعد ظلمه واصلح فان الله يتوب عليه ان الله غفور رحيم‏». (55)

در روايتى كه جميل از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) نقل كرده است، در مورد مردى سؤال شد كه سرقت نموده يا باده نوشيده و يا زنا كرده و پيش از آن كه كسى از آن اطلاع يابد و يا دستگير گردد توبه كرده و اصلاح شده است; فرمود: «اگر اصلاح گردد و از وى اعمال نيكو مشاهده گردد، بر وى اقامه حد نمى‏شود; فى رجل سرق او شرب الخمر او زنى فلم يعلم بذلك منه و لم‏يؤخذ حتى تاب و صلح. قال: اذا صلح و عرف منه امر جميل لم‏يقم عليه الحد. (56) اما فقهاى عامه تنها بر اين كه توبه قبل از دستگيرى موجب سقوط مجازات محاربه مى‏شود اتفاق نظر دارند. (57) ولى در ساير جرايم اختلاف نظر است. كسانى كه همانند فقيهان اماميه مى‏انديشند به قياس اولويت تمسك مى‏كنند; يعنى وقتى جرم محاربه كه از شديدترين جرايم است‏با توبه ساقط مى‏گردد، قطعا جرايم ديگر نيز قابل اسقاط با توبه‏اند; و نيز به آياتى كه ما قبلا بيان كرديم، استناد ورزيده‏اند. اما مالك و ابوحنيفه مجازات غير از محاربه را با توبه قابل اسقاط نمى‏دانند و افزون بر تمسك به «اصالة عدم سقوط العقوبه‏» و استناد به اطلاق آيات مربوط به كيفر زناكار و سارق، دو استدلال ديگر ارائه نموده‏اند كه در بحث ما حائز اهميت است; چه، كاشف از انديشه آنان در باب فلسفه مجازات است. نخست آن كه مجازات به سبب توبه ساقط نمى‏شود; چه آن كه كفاره گناه است و بايد اجرا گردد. و ديگر آن كه در پاسخ قياس اولويت مى‏گويند: هيچ مشابهتى بين جرم محاربه و ديگر جرايم نيست. بنابراين قياس نارواست و اين كه در محاربه، توبه قبل از دستگيرى مسقط مجازات دانسته شده از اين روست كه محارب شخصى است كه به طور عادى نمى‏توان وى را دستگير نمود و با پذيرش توبه، مى‏توان وى را بر توبه و خوددارى از ادامه فساد در روى زمين تشويق و ترغيب نمود. اما ساير مجرمين را به آسانى مى‏توان دستگير كرد. بنابراين وجهى براى اين تشويق وجود ندارد. (58)

چنانكه ملاحظه مى‏شود كسانى هم كه توبه را مسقط مجازات ندانسته‏اند، به فلسفه مجازات تمسك جسته‏اند; نخست اين كه كيفر، كفاره گناه است و دوم اين كه در مجرم خاصى چون محارب به خاطر وضعيت ويژه، براى حفظ امنيت جامعه و جلوگيرى از فساد در آن، شارع توبه را مسقط دانسته است. بنابراين مصلحت جامعه چندان مهم است كه هم سبب جعل مجازات مى‏شود و هم موجب سقوط آن.

2. توبه بعد از اثبات جرم با اقرار

بين توبه قبل از دستگيرى و توبه بعد از اقرار، يك تفاوت اساسى وجود دارد و آن اين است كه توبه قبل از دستگيرى و اثبات جرم، مجازات را ساقط مى‏كند و امكان اجراى حد در مورد مجرم وجود ندارد; برخلاف توبه پس از اقرار كه تنها اين حق را به حاكم مى‏دهد كه در صورت صلاحديد، مرتكب را عفو نمايد. صاحب جواهرالكلام پس از نقل اين سخن محقق حلى كه «ولو اقر بحد ثم تاب كان الامام مخيرا فى اقامته رجما كان او جلدا»، ادعاى عدم خلاف در رجم نموده و ادعاى اجماع را از سرائر حكايت كرده است. (59)

بر اين نظريه رواياتى دلالت دارد: مردى خدمت اميرالمؤمنين اقرار به سرقت نمود; امام(ع) از وى پرسيد: آيا چيزى از قرآن مى‏خوانى؟ عرض كرد: بلى، سوره بقره. امام فرمود: به خاطر سوره بقره دستت را بخشيدم. اشعث‏به عنوان اعتراض گفت: آيا حدى از حدود الهى را تعطيل مى‏كنى؟ امام فرمود: تو چه مى‏فهمى؟ هرگاه جرم با بينه ثابت گردد امام حق عفو ندارد، ولى اگر مجرم اقرار بر جرم كند، در اختيار امام است كه او را ببخشد يا حد را بر وى جارى كند; جاء رجل الى اميرالمؤمنين(ع) فاقر بالسرقة فقال: اتقرا شيئا من القرآن؟ قال نعم، سورة البقره، قال: قد وهبت‏يدك سورة البقرة. فقال الاشعث: اتعطل حدا من حدود الله تعالى؟ فقال: ما يدريك يا هذا اذا قامت البينه فليس للامام ان يعفو، و اذا اقر الرجل على نفسه فذاك الى الامام ان شاء عفى و ان شاء قطع. (60)

در روايت ديگرى كه تفاوت اندكى با روايت پيشين دارد و آن را امام صادق(ع) نقل فرموده است، نكته بسيار مهمى وجود دارد كه بر توجه به شخصيت مجرم و وضعيت‏خاص وى دلالت دارد; در اين نقل آمده است كه اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: «انى اراك شابا لاباس بهبتك...»; يعنى چون جوانى بخشيدن تو اشكالى ندارد. (61) گفتنى است اگرچه در دو روايت مذكور تصريحى به توبه نشده است، ولى ظاهر آن است كه عفو امام پس از توبه صورت گرفته است. (62)

دفع مجازات به سبب شبهه: يكى ديگر از دلايلى كه با تمسك به آن مى‏توان ادعا نمود كه در نظام كيفرى اسلام نفس مجازات چندان مطلوب نيست، بلكه تنها به عنوان ضرورت بدان توسل جسته مى‏شود، وجود قاعده «درء» است كه از مسلمات فقه محسوب مى‏گردد.

پيامبر خدا(ص) فرمودند: «ادرئوا الحدود بالشبهات‏». (63)

ترمذى روايت را به صورتى نقل كرده است كه حاوى نكته بسيار ارزشمندى است كه حقوقدانان امروزه افتخار بيان آن را دارند: «ادرئوا الحدود عن المسلمين ما استطعتم، فان كان له مخرج فخلوا سبيله; فان الامام ان يخطئ فى العفو خير من ان يخطئ فى العقوبه‏»; يعنى تا جايى كه مى‏توانيد حدود را از مسلمانان دفع كنيد [و اگر راهى براى مجازات نكردن يافتيد مجازات نكنيد]; چه آن كه اگر امام در عفو و بخشش اشتباه كند [و كسانى را عفو كند كه مستحق نبوده‏اند] بهتر از آن است كه در مجازات اشتباه نمايد [و كسانى را به ناحق مجازات كند]. (64)

در بحث توبه اهميت آن را بيان كرديم. يكى از موارد شبهه كه موجب حذف مجازات مى‏گردد، عارض شدن شبهه توبه است. يعنى احراز قطعى توبه هم مورد نياز نيست، بلكه همين مقدار كه شبهه توبه وجود داشته باشد در اسقاط مجازات كافى است و اين در حالى است كه قاعدتا مى‏توان در برابر مجرم به استصحاب عدم توبه استناد كرد; ولى بدان تمسك جسته نمى‏شود، بلكه به قاعده «درء» عمل مى‏شود، مگر آن كه عدم توبه وى احراز گردد.

فلسفه مجازات در اسلام (3):

اصول حاكم بر مجازات اسلامى

وقتى كه مبناى مجازات در اسلام را رحمت‏به انسانها، تامين مصلحت ايشان و دفع مفسده از آنان دانستيم، اصولى اساسى بر اين مبنا مترتب مى‏گردد كه لزوما بايد در مجازاتهاى اسلامى رعايت گردد تا هدف اساسى آن تحقق يابد و ما تنها به مهم‏ترين اين اصول اشاره مى‏كنيم:

اصل اول: تناسب بين مجازات و جرم بايد مراعات گردد. اين اصل در حقيقت از نتايج عدالت پروردگار است. افزون بر اين، مجازات بر اساس ضرورت، تشريع گرديده و خلاف اصل تلقى مى‏گردد. بنابراين در اعمال آن بايد به قدر لازم اكتفا گردد و همچنان كه در خوراندن دارو به بيمار به اندازه نياز بسنده مى‏شود، در مجازات نيز بايد تناسب بين مجازات و جرم مطمح نظر قرار گيرد.

اصل دوم: چنانكه گفتيم مجازات براى مصلحت جامعه جعل گرديده است;بنابراين آنگاه كه جرمى انجام شد، بايد مجازات به گونه‏اى باشد كه مجرم را تاديب كند و ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد. به عنوان نمونه، به جهت اهميتى كه اسلام براى انسان و شخصيت او قائل است كشتن نابحق يك انسان را به منزله كشتن تمامى انسانها تلقى نموده است: «من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانها قتل الناس جميعا» (30) و براى بازداشتن انسانها از ارتكاب قتل، حق قصاص را جعل فرموده است. (31)

اصل سوم: چون هدف از مجازات، تامين مصلحت جامعه است، به اقتضاى مصلحت مى‏تواند شدت و ضعف پيدا كند و هرگاه مصلحت جامعه مقتضى اعمال مجازات شديد است، شدت يابد و هرگاه مصلحت جامعه اعمال مجازات كمترى را اقتضا كند، تخفيف پيدا كند. (32) اين امر با تعبيه تعزير در فقه اسلامى تامين گرديده است.

اصل چهارم: تاديب مجرم نيز از اهداف مجازات در اسلام به شمار مى‏رود; ولى تاديب، برخلاف آنچه در برخى از نظريه‏ها اظهار شده است، هرگز به معنى انتقام نيست. بلكه چنانكه برخى از فقيهان عامه نيز گفته‏اند «انها تاديب استصلاح و زجر تختلف بحسب اختلاف الذنب‏» (33) و تاديب در اشخاص مختلف، اشكال متفاوتى پيدا مى‏كند; برخى نيازمند تاديب شديدتر و برخى نيازمند تاديب ضعيف‏ترى هستند. از سرخسى نقل شده است كه از اين رو، تعيين ميزان تعزير بر عهده قاضى نهاده شده است. چرا كه هدف آن، بازداشتن است و انسانها داراى اوصاف متفاوتى هستند; ممكن است كسى با يك صداى بلند از ارتكاب جرم منع گردد و ديگرى محتاج تازيانه باشد و بزهكارى نيز تنها با زندان و حبس از ارتكاب جرم باز داشته شود. (34)

توجه به شخصيت مجرم در مجازاتهاى اسلامى

با توجه به اصول اساسى حاكم بر مجازات و مبناى آن، به آسانى مى‏توان دريافت كه اسلام در عين توجه به مصالح اجتماع، به شخصيت مجرم نيز توجه خاصى مبذول مى‏دارد; اگرچه ممكن است كه در نگاه نخست تامين هر دو غرض ناممكن بنمايد. چه آن كه حمايت از جامعه در مقابل مجرم مقتضى ناديده گرفتن شان و شخصيت مجرم است، همچنان كه توجه به شان و مقام وى به كوتاهى در حمايت از جامعه مى‏انجامد. البته بديهى است كه اين بدان معنا نيست كه در مورد تمامى جرايم و مجازاتها هر دو جهت ملحوظ داشته مى‏شود، بلكه در پاره‏اى از جرايم تنها به حمايت از جامعه و تامين مصالح آن توجه مى‏شود و به هيچ روى شخصيت مجرم ملحوظ نمى‏گردد. ولى آنچه با تتبع در مجازاتهاى مقرر در اسلام مى‏توان دريافت اين است كه حمايت از مصالح جامعه همواره و در هر صورت مورد توجه قرار دارد و هنگام تزاحم، پيوسته مصلحت اجتماع بر مصلحت‏شخص مجرم مقدم داشته مى‏شود. مثلا مجازات مجرم و بزهكار بايد به اندازه‏اى باشد كه موجب تاديب وى گردد و او را از ارتكاب دوباره جرم باز دارد و نيز مانع ديگران از انديشيدن به بزهكارى گردد; ولى اگر اين مجازات نتواند وسايل تامين اين هدف را فراهم آورد و جامعه را از شر بزهكاران در امان دارد، ممكن است مجرمى به طور مادام‏العمر در زندان بماند; يعنى آزادى يك شخص فداى آزادى، آرامش و امنيت جامعه گردد. (35) بنابراين به عنوان يك قاعده مى‏توان گفت: در جرايمى كه نظام جامعه را مختل مى‏سازد و كيان آن را بر هم مى‏زند، شريعت‏به شخصيت مجرم توجهى نمى‏كند، ولى جرايمى از اين دست محدودند; و در ساير جرايم، شخصيت مجرم و شرايط و اوضاع و احوال حاكم بر ارتكاب جرم مورد توجه قرار گيرد.

از جهت توجه به شخصيت مجرم، جرايم را مى‏توان به دو نوع تقسيم كرد: در يك نوع تنها به مصلحت جامعه و حمايت از آن توجه مى‏شود و به هيچ روى شخصيت مجرم مورد توجه قرار نمى‏گيرد. اين نوع جرايم خود به دو دسته تقسيم مى‏شوند:

1. جرايمى كه مجازات آن، حدود مقرر شرعى است كه عبارتند از: ارتداد، محاربه، بغى، سرقت، شراب‏خوارى، زنا و قذف.

حد چنانكه در تعريف آن گفته شده، مجازات خاصى است كه نوع، ميزان و كيفيت آن از جانب شارع تعيين گرديده و قاضى حق هيچ‏گونه تصرفى در آن، همچون كاستن و افزودن، را ندارد و هركس مرتكب يكى از جرايم مذكور گردد بايد مجازاتهاى مقدر و مضبوط را تحمل كند و هرگز به شخصيت مجرم توجهى نمى‏شود و نه‏تنها مجنى‏عليه حق گذشت ندارد، بلكه امام نيز حق عفو را، مگر در صورتى كه حد با اقرار ثابت‏شده باشد، ندارد. (36)

در اين گونه جرايم شريعت‏با شدت با مجرم برخورد نموده است; چه آن كه تسامح و تساهل در اين گونه جرايم به انحطاط اخلاق، فساد جامعه، اضطراب نظام و كيان جامعه و افزايش جرايم مى‏انجامد و هدف از شديد بودن مجازات اين نوع جرايم، اعتلاى اخلاق در جامعه، حفظ امنيت و آرامش، حفظ حقوق انسانها و به تعبير جامع، مصلحت جامعه مطمح نظر بوده است و عقلا پذيرفته شده است كه مصلحت‏يك فرد قربانى مصالح جامعه گردد. اين مجازاتها با هدف منع انسانها از ارتكاب جرم و در نتيجه، براى حفظ مصالح عامه و دفع ضرر از جامعه وضع گرديده‏اند. كه اين هدف از معناى لغوى «حد» نيز استفاده مى‏گردد. حد در لغت‏به معناى منع و تاديب است و حد شرعى را حد ناميده‏اند، چون وسيله‏اى براى بازداشتن مردم از ارتكاب گناه است. (37) ماوردى حد را چنين تعريف كرده است: «الحد فى اللغة المنع و فى الاصطلاح الشرعى عقوبة مقدرة من قبل الشارع وجبت‏حقا لله تعالى.» (38) حد به عنوان حق خداوند واجب گرديده است; وجبت‏حقا لله تعالى‏» بدين معناست كه مجازات حد براى مصالح عمومى و دفع ضرر از جامعه وضع گرديده است. اسناد اين حق به خداوند نيز نشان‏دهنده اهميت آن است كه با عفو ساقط نمى‏شود.

در اين نوع مجازاتها عوامل برطرف‏كننده مسئوليت و علل توجيه‏كننده جرم مورد توجه قرار مى‏گيرند و نيز در پاره‏اى موارد شرايط شخص مجرم در شدت و ضعف مجازات مؤثر است. مثلا مجازات زناكار محصن و غيرمحصن بسيار متفاوت است; چنانكه مجازات در سرقت عادى ضعيف‏تر از قطع‏الطريق و راهزنى است كه سرقت‏بزرگ ناميده شده است. (39) اين مجازاتها همچنين داراى احكام ديگرى است; همچون دفع اين مجازاتها به سبب شبهه و جواز عفو امام از مجازاتى كه جرم آن با اقرار به اثبات رسيده است. (40)

2. دومين دسته از جرايمى كه به جامعه، آسيب مى‏رساند، شامل جرايم قتل و جرح مى‏شود كه داراى مجازات قصاص و ديه است. در فقه اسلامى براى اين جرايم همين دو نوع مجازات مشخص در نظر گرفته شده است: قصاص و ديه در حالت عمد (ديه در صورت گذشت از قصاص)، و ديه در حالت‏خطا. در اين نوع جرايم نيز قاضى نمى‏تواند از دو نوع مجازات تعيين شده تجاوز كند و حاكم نيز نمى‏تواند مجرمان را مورد عفو قرار دهد; بنابراين شخصيت مجرم به هيچ روى مورد توجه نيست و تنها مجنى‏عليه حق عفو و گذشت را دارد و خداوند پس از آن كه مى‏فرمايد «ولكم فى القصاص حيوة يا اولى به زبان اخلاقى مى‏گويد: اگر عفو كنيد براى شما بهتر است. (42) اجازه عفو نيز از آن رو به مجنى‏عليه داده شده كه هر چند جرم به كيان جامعه آسيب وارد مى‏كند، ولى طبعا ضرر آن به مجنى‏عليه بيشتر است و در حقيقت آسيب به جامعه از طريق زيان به شخص بزه‏ديده وارد گرديده است. اما غير از مجازاتهاى حدود و قصاص و ديات، تمامى جرايمى كه داراى مجازات تعزيرى است، در آن شخصيت مجرم ملاحظه مى‏شود; چه آن كه جرم در اينجا اهميت جرايم نوع اول را ندارد و قاضى مقيد به مجازات مشخصى نيست، بلكه مى‏تواند در صورت احراز جهات مخففه، آن را تخفيف دهد و يا آن را به مجازاتى كه به حال متهم مناسب‏تر است تبديل كند. در اين نوع جرايم، عفو و گذشت مدعى خصوصى و شاكى تاثيرى در مجازات ندارد و تنها مى‏تواند از جمله شرايط و جهات مخففه محسوب شود كه موجب تخفيف در مجازات گردد; چنانكه وضع خاص متهم، شخصيت و يا سابقه او، قراين دال بر ندامت وى و اقدام يا كوشش او به منظور تخفيف اثرات جرم و جبران زيان ناشى از آن نيز مى‏تواند موجب تخفيف در مجازات تعزيرى گردد.

نتيجه‏گيرى

از مجموع بحثها اين نتيجه را مى‏توان به دست داد كه انديشه دينى در باب مجازات، جامع تمامى نظرياتى است كه حقوقدانان، فيلسوفان، جرم‏شناسان و جامعه‏شناسان از ابتداى قرن هيجدهم ميلادى مطرح كرده‏اند; مجازاتها در شريعت اسلامى براى منافع عمومى، اصلاح افراد، بازداشتن مردم از ارتكاب جرم، حمايت از جامعه در برابر جرم و توانمند ساختن آن در دفاع از خود در مقابل بزهكارى، تشريع گرديده‏اند و هرگز از مقدار ضرورت و نياز در تامين مصلحت جامعه تجاوز نمى‏كنند و اين را عدالت اقتضا دارد و اين همان چيزى است كه روسو، بكاريا، بنتام و كانت نيز ابراز نموده‏اند. آنچه مجازات در اسلام بر آن مبتنى است، عبارت است از اصلاح و تربيت‏بزهكار، و رحمت و احسان به او و جامعه; از اين رو اسلام شان و شخصيت مجرم را نيز، جز در مواردى، مورد توجه قرار مى‏دهد و اين همان چيزى است كه نظريه علمى و مكتب تحققى بر آن پا مى‏فشارد.

حقيقت آن است كه اگر كسى نظريه‏هاى مختلف ارائه شده را با انديشه اسلامى درباره مجازات مورد مقايسه قرار دهد به علمى و فنى بودن انديشه اسلامى و برترى و جامعيت آن نسبت‏به ساير نظريه‏ها اعتراف خواهد كرد; بويژه اگر اين مساله را نيز مورد عنايت قرار دهيم كه نظريه‏هاى صاحب‏نظران از ابتداى قرن هيجده ميلادى مطرح گرديده و در واقع تا آن زمان قوانين موضوعه در بر دارنده مقرراتى كاملا وحشى و به دور از افق انسانيت‏بلكه عقلانيت‏بود; چنانكه مردگان، حيوانات و اشياء بى‏جان را نيز مورد محاكمه قرار مى‏دادند و مثله كردن و سوزاندن نيز در شمار مجازاتها قرار داشت و تنها از قرن هيجدهم ميلادى اصول انسانيت و منطق را در مجازاتها معمول داشتند; چه، مجازات بر اصلاح بزهكار و بازداشتن او از ارتكاب جرم به قصد حمايت و دفاع از اجتماع استوار گرديد و پس از آن برخى از مجازاتها مطرود گرديده، محاكمه مردگان، حيوانات و اشياء بى‏جان، با منطق قانون به كنار نهاده شد; چه، تاديب در آنها اثر نمى‏كند، و كم‏كم مسئوليت اخلاقى يعنى مسئوليت كيفرى تنها كسانى كه از قوه عاقله، اراده و اختيار بهره‏مندند جاى خود را باز كرد. سخن در اين است كه اين اصلى كه قوانين موضوعه در قرن هيجده ميلادى بدان دست‏يافتند، اسلام در قرن هفتم ميلادى آن را اعلام نمود. از اين روست كه مى‏بينيم از ابتداى بعثت و نزول شريعت اسلامى مسئوليت كيفرى بر انسان زنده، عاقل، بالغ و با اراده و اختيار متمركز گرديده، غير او صلاحيت مسئول شناخته شدن را ندارد. افزون بر اين، اسلام پاره‏اى از مجازاتها را نيز مطرود دانست; پيامبر بزرگ اسلام حتى از مثله و پاره‏پاره كردن حيوانى چون سگ نيز نهى فرمود: «على(ع): لايمثل بالرجل فانى سمعت رسول الله(ص) يقول: اياكم والمثله ولو بالكلب العقور» (43)

و روشن است كه وقتى مثله كردن حيوان آزاردهنده مجاز نباشد، مثله كردن انسان قطعا جايز نيست; هر چند جنايتكار باشد. نكته شايان ذكر اين است كه بين قوانين موضوعه و ديدگاه اسلام، در مبناى مجازات تفاوت چندانى وجود ندارد; اختلاف اساسى در نحوه تطبيق مبانى بر مجازاتهاست. شريعت همه اين مبانى را كه انديشمندان طرح نموده‏اند به رسميت مى‏شناسد، ولى نه بدين معنا كه همه آنها در مورد تمامى جرايم قابل تطبيق باشد. در مورد مجازاتها اين اهداف دنبال مى‏شود: گاه ممكن است موجب اصلاح و تربيت مجرم گردد و گاه مجرم و ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد، ولى در هر حال چون عدالت اقتضا مى‏كند، شخصى مجرم مجازات مى‏شود و در همه حال به حمايت از مصالح جامعه و رساندن رحمت الهى به انسانها توجه مى‏گردد. نتيجه‏اى كه بر اين نكته مترتب مى‏گردد آن است كه اگرچه فقيهان اسلامى با تكيه بر منابع فقهى، بويژه كتاب و سنت، نظريه فقهى خويش را بيان مى‏كنند، ولى در موارد فقدان و يا اجمال نص، داشتن مبناى خاص در فلسفه مجازات، نقش اساسى در صدور فتوا دارد; چنانكه مى‏تواند در فهم متون دينى نيز مؤثر باشد، خصوصا براى فقيهان عامه كه به قياس، استحسان و مصالح مرسله نيز به فراوانى استناد مى‏ورزند. ما در پايان اين بحث پاره‏اى از انديشه‏هاى فقهى را كه مى‏تواند با توجه به فلسفه و مبناى مجازات در اسلام صادر شده باشد، بيان مى‏كنيم تا روشن گردد كه عالمان دين نيز نسبت‏به فلسفه مجازات بى‏توجه نبوده‏اند.

فلسفه مجازات در اسلام (2):

فلسفه مجازات در اسلام

دين اگر از شمول و جامعيت‏برخوردار باشد نمى‏تواند فاقد نظام كيفرى باشد; چه آن كه اداره اجتماع، حفظ نظم، برقرارى امنيت و اقامه قسط و عدل وابسته به وضع مقررات و تاديب و تنبيه متخلفان است; چون انسانها استعداد تجاوز به حقوق ديگران، سرپيچى از فرامين حق و ايجاد شر و ظلم را دارند و بدون جعل كيفر نمى‏توان از ايجاد ظلم و تجاوز جلوگيرى نمود و اسلام كه در بين اديان از كمال و امعيت‏برخوردار است، بايد داراى نظام كيفرى باشد.

اعتلاى شخصيت انسانها يكى از اهداف بلندى است كه دولت اسلامى بايد در تحقق آن بكوشد و هرچند ممكن است تحميل مشقت و مجازات مجرمان، در مواردى اين هدف را تسهيل نكند، بلكه دور كردن فرد از جامعه و روانه كردن او به زندان، روح او را آزرده ساخته موجبات سقوط بيشتر وى را فراهم كند، و نيز اگرچه ممكن است هتك حرمت و بى‏آبرويى كه لازمه اجراى هر مجازاتى است، در برخى موارد به سبب وجود بعضى از شرايط، جنبه تربيتى و اصلاحى پيدا نكند، اما به هر حال نمى‏توان مجازات را فاقد ارزش اصلاحى و تربيتى دانست. ترديدى نيست كه بايد مقام انسانى فرد بزهكار مطمح نظر قرار گيرد و او تنها در موارد معدودى بايد همچون ميكرب از جامعه بشريت طرد گردد; در ساير موارد بايد بزهكار را انسانى دانست كه چون ديگران استحقاق همه‏گونه مساعدت و يارى را دارد و بايد به او كمك كرد تا مقام از دست رفته را به دست آورد و به فضيلتهاى انسانى نايل گردد. ولى از سوى ديگر نمى‏توان همچون طرفداران مكتب تحققى باور داشت كه جرم ارتكابى فاقد اهميت‏خاص بوده و آنچه مهم است‏شخص مجرم است نه جرم ارتكاب يافته، و بنابراين بايد تنها به شخصيت مجرم توجه نمود; چه آن كه درست است كه در حقوق جزا شخصيت مجرم واجد هميت‏خاصى است، ولى در توجه به اين شخصيت نمى‏توان به كلى از عمل ارتكابى صرف‏نظر نمود. چگونه پذيرفتنى است كه مرتكبين جرايم خطرناك با مرتكبين جرايم سبك، تنها به علت آن كه داراى شخصيت‏يكسانى هستند، تحت مجازات واحدى قرار گيرند. وانگهى، آيا مى‏توان شخصيت جامعه و مصالح افراد آن را ناديده انگاشت و تنها شخصيت‏بزهكار را مد نظر قرار داد؟ اين است كه با تتبع در مجازاتهاى مقرر در اسلام مى‏توان به خوبى دريافت كه در اسلام، هم شخصيت‏بزهكار و هم مصالح جامعه مورد توجه قرار گرفته است و ما در اين گفتار به اجمال به بررسى مجازات و فلسفه آن در اسلام خواهيم پرداخت.

در اسلام مجازات مجرمان و متخلفان از اوامر و نواهى الهى داراى دو نوع اساسى است:

1. مجازات اخروى: اين مجازات، نوع اساسى‏تر مجازاتها در اسلام است كه پس از پايان يافتن حيات دنيوى و مرحله آزمايش، انسانها در سراى ديگر به اقتضاى عدل الهى و نتيجه اوامر و نواهى او كيفر و پاداش مى‏بينند: «يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما علمت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا يحذركم الله نفسه و الله رؤوف بالعباد.» و «ومن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره.» (15)

2. مجازات دنيوى، كه خود به دو نوع منقسم است:

نوع اول: مجازات تكوينى كه براساس قانون علت و معلول و اسباب و مسببات و ربط نتايج‏به مقدمات تحقق مى‏يابد و جوامع و انسانها در صورت انحراف از مسير حق دچار آن مى‏گردند و اين نوع مجازات، اشكال مختلفى دارد و به صورت هلاك و نابودى ملتها، تسلط دشمنان بر آنان، بروز قحطى و مشكلات اقتصادى، ذلت و خوارى و... تحقق مى‏يابد.

قرآن كريم در آيات كريمه خود سنت ثابت الهى را در مورد اين نوع كيفرها بيان داشته است:

«قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كانت عاقبة المكذبين; (16) افلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كانت عاقبة الذين من قبلهم دمر الله عليهم و للكافرين امثالها; (17) و تلك القرى اهلكناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكم موعدا; (18) فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا.... (19) »

براساس آيات فراوانى از قرآن كريم، ظلم سبب هلاك و نابودى است كه به برخى از آنها اشاره شد. گفتنى است در اصطلاح قرآن، ظلم به تجاوز فرد يا گروهى به حقوق فرد يا گروهى ديگر اختصاص ندارد، بلكه شامل ظلم فرد به نفس خود و شامل ظلم يك قوم به نفس خود نيز مى‏شود. هر گونه فسق و فجور و هرگونه خروج از مسير درست انسانيت، ظلم است. ظلم در قرآن در حقيقت مفهوم عامى دارد كه هم شامل ظلم به ديگران مى‏شود و هم شامل فسق و فجور و كارهاى ضد اخلاقى:« اطيعوا الله و رسوله ولا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم.» (20) بنابر مفاد اين آيه، سستى و زوال قدرت و توانايى، نتيجه نزاع داخلى و عدم پيروى از خداوند و پيامبر اوست.«ومن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا;» (21) پس مشكلات معيشتى اعم از مادى و معنوى آن، در نتيجه به فراموشى سپردن ياد خدا به سوى يك جامعه و افراد آن روى مى‏آورد. آيه 79 سوره مائده يكى از علل دور افتادن كافران بنى‏اسرائيل از رحمت‏خداوند را باز نداشتن يكديگر از منكرات، يعنى ترك نهى از منكر، ذكر كرده است: «كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون.»

پيامبر بزرگوار اسلام(ص) در يكى از سخنان بلند خويش، بى‏توجهى به اقامه حدود الهى و عدم رعايت تساوى همگان در برابر قانون را سبب هلاكت و نابودى برخى از جوامع دانسته است:

«انما اهلك من كان قبلكم انهم كانوا اذا سرق فيهم الشريف تركوه و اذا سرق فيهم الضعيف اقاموا عليه الحد».

نوع دوم: مجازاتهايى كه در نظامهاى كيفرى و قوانين جزايى پيش‏بينى مى‏شود و فقيهان اسلامى با اعتماد به منابع فقه، آن را استنباط مى‏كنند و حاكمان جوامع اسلامى مكلف به اجراى آن هستند; مجازاتهايى از نوع قصاص در قتل عمد، قطع دست‏سارق، زدن تازيانه و مانند آن. در واقع، اين نوع مجازاتها مورد بحث ما هستند.

مبناى مجازات: مبناى مجازات يا انديشه اساسى‏اى كه مجازاتهاى اسلامى مستند به آن است، عبارت است از همان مبنايى كه مجموع شريعت اسلامى بر آن مبتنى است; چه آن كه مجازات، جزئى از شريعت اسلامى است و شريعت داراى جوانب و ابعاد گسترده و در عين حال هماهنگى است كه بين آنها تغاير و تضاد وجود ندارد، و تمامى شريعت در حقيقت در راستاى تحقق يك هدف گام برمى‏دارد; بنابراين ضرورى است كه از مبناى واحدى برخوردار باشد و بايد آن مبناى واحد را دريافت. با فهم دقيق دين و تحقيق در هدف بعثت و ارسال رسولان مى‏توان آن مبنا را شناخت: وما ارسلناك الا رحمة للعالمين. (22) بنابراين مبناى شريعت، كه مجازات نيز بخشى از آن است، رحمت‏خداوند بر بندگان است; رحمتى كه گستره آن هرجا و همه چيز را فراگرفته است و خداوندى كه رحمن و رحيم است.

اما رحمت چگونه مى‏تواند مبناى مجازات قرار گيرد؟ اگرچه در مجازات سخن از رنج و عذاب است كه ظاهرا با رحمت‏سازگار نيست، ولى اين رحمت است كه اقتضا دارد كه منافع و مصالح به آحاد جامعه برسد و مفاسد و ضررها از آنان دفع گردد و حيات جامعه و افراد آن تداوم يابد. اين رحمت و لازمه آن، يعنى جلب مصلحت و منفعت و دفع مفسده، از نصوص دينى به روشنى برداشت مى‏شود و برخى از عالمان دين نيز بدان تصريح نموده‏اند. برخى كل دين را مصلحت دانسته‏اند: دفع مفسده و جلب مصلحت; «ان الشريعة كلها مصالح: اما درء مفاسد او جلب مصالح.» (23) پاره‏اى نيز تصريح كرده‏اند كه شريعت اسلامى براى تحصيل و تكميل مصالح و تعطيل يا كاهش مفاسد آمده است;

«ان الشريعة الاسلامية جاءت بتحصيل المصالح و تكميلها و تعطيل المفاسد و تفكيكها» (24) .

و بعضى ديگر بر اين باورند كه: مبنا و اساس شريعت‏بر حكمتها و مصلحتهاى بندگان در امر معيشت و معاد است كه تماما عدالت، رحمت، مصلحت و حكمت محسوب مى‏شوند; «الشريعة مبناها و اساسها على الحكم و مصالح العباد فى المعاش و المعاد و هى عدل كلها و رحمة و مصالح كلها و حكم كلها» (25) .

بنابراين وقتى رحمت الى مقتضى آن است كه منفعت‏به انسانها رسيده، مفسده و ضرر از آنان دفع گردد، مى‏توان گفت مبناى شريعت، كه مجازات نيز جزئى از آن است، عبارت است از جلب مصلحت‏براى آدميان و دفع مفسده از آنان.

ولى بديهى است كه معيار شناخت مصلحت و ميزان آن، خود شريعت است و تنها آنچه دين، آن را صلاح و منفعت مى‏داند، مصلحت است و نفع، نه آنچه بشر نفع و مصلحت‏خود مى‏پندارد; و نيز آنچه دين مفسده و ناپسند مى‏شمارد، قطعا مفسده است، هرچند انسانها آن را پسنديده به شمار آورند.

مصالح حقيقى انسانها در حفظ دين، جان، عقل و خود، و نسل و مال آنان است كه عالمان دين آن را در مرتبه مصالح ضرورى دانسته‏اند و تمامى ملل و نحل بر وجوب رعايت و حفظ آن اتفاق‏نظر دارند; چه آن كه از دست دادن آنها مفسده بزرگى است و در حقيقت‏با نابودى آنها، ارزشى براى حيات باقى نمى‏ماند. از اين روست كه دست‏يازيدن به آنها يا تقويت آنها امر حرامى شمرده شده، مستلزم كيفر است. كفر و ارتداد، قتل، باده‏فروشى، زنا، تجاوز به اموال ديگران، بويژه سرقت، از اعمالى هستند كه هت‏حفظ مصالح پنجگانه بالا و در حقيقت‏حمايت از نظام دين، خانواده، مالكيت فردى و اجتماع، حرام شمرده شده و براى متجاوزان و مرتكبان آنها مجازات در نظر گرفته شده است. بدون ترديد حرمت موارد مذكور و جعل كيفر، ناشى از رحمت الهى است; رحمت اقتضاى آن دارد كه هر چيزى كه مصلحت آدميان را تامين مى‏كند واجب شمرده شود و هرچه موجب از بين رفتن آن و جلب مفسده است‏حرام گردد و براى تضمين اجرا، مجازات ملحوظ شود.

امام محمد غزالى در حفظ امور پنجگانه بالا چنين گفته است: «فكل ما يتضمن حفظ هذه الاصول الخمسه فهو مصلحة و كل ما يفوت هذه الاصول فهو مفسدة و دفعها مصلحة... و تحريم تفويت هذه الامور الخمسه و الزجر عنه يستحيل الا تشتمل عليه ملة من الملل و شريعة من الشرايع التى اريد بها اصلاح الخلق، ولذا لم‏تختلف الشرايع فى تحريم الكفر و القتل و الزنا و السرقة و شرب المسكر» (26) .

دين در حفظ اين مصلحت‏هاى ضرورى مردم از طريق اصلاح اساسى و درونى مسلمانان براساس ايمان به خداوند و باور به قيامت، و پيوند دادن دائم آنان به خداوند، و باور به اين كه خداوند ناظر بر اعمال نيك و بد آنان است (الم يعلم بان الله يرى، يعلم ما توسوس به نفسه)، و خلاصه خودسازى اخلاقى انسانها تا حدودى به هدف خويش مى‏رسد; چه آن كه اين ترتيب فردى انسانها براساس باورهاى دينى موجب مى‏شود كه مسلمانان به اعمال نيك و پسنديده روى آورند و به فضيلتهاى اخلاقى آراسته گردند و از كارهاى ناشايست همچون تجاوز به حقوق ديگران بپرهيزند. ولى با وجود اين، دين افزون بر اصلاح فردى انسانها، به اصلاح جامعه و مصالح آن و پاكسازى و رفع هر گونه فساد از آن نيز مى‏انديشد و از اين روست كه ابزارهاى مختلفى همچون امر به معروف و نهى از منكر را تعبيه كرده است و از سوى ديگر، همچنان كه افراد جامعه در اصلاح آن ايفاى نقش مى‏كنند، جامعه پاك و صالح هم در جهت اصلاح افراد، تاثير شايانى دارد و موجب رسيدن مصالح به افراد و دفع مفاسد از آنان مى‏گردد. بنابراين، دين در تحقق بخشيدن به مصالح مردم و دفع مفاسد از آنان به دو عنصر اساسى يعنى اصلاح درونى افراد و اصلاح جامعه مى‏انديشد.

ولى با اين همه، هرچند انسانهاى بسيارى به واجبات الهى و مقررات قانونى، تنها به دليل واجب و قانونى بودن آن گردن مى‏نهند و به آن عمل مى‏كنند و نسبت‏به ترك محرمات الهى و موارد ممنوع قانونى، تنها به خاطر حرام و غير قانونى بودن آن، و نه ترس از مجازات، پايبندى نشان مى‏دهند و به مصالح فردى و اجتماعى مى‏انديشند، ولى همه آدميان چنين نيستند و بسيارى از احكام و مقررات هم براى متوسط مردم وضع گرديده است كه اغلب آنان را شامل مى‏گردد و در ميان اين انسانهاى متوسط كسانى هستند كه شخصيتى ضعيف و منفى دارند و به هدايت دست نيافته، از ارزشهاى انسانى بهره كافى ندارند; كسانى كه به آسانى مرتكب جرم مى‏گردند، حقوق ديگران را محترم نمى‏شمارند و به مصلحتهاى ضرورى آنان تجاوز مى‏كنند. از اين روست كه براى جلوگيرى از فساد، و حفظ انسانها در برابر تجاوز و اضرار ديگران و چاره‏انديشى در جهت اصلاح آنان، دين مجازات را نيز پيش‏بينى كرده است. بنابراين، مبناى مجازات همان مبناى مجموع شريعت است كه عبارت است از رساندن رحمت‏به انسانها. اگرچه در مجازات، رنج و عذابى وجود دارد كه به مجرم مى‏رسد، در عين حال، اين مجازات به مصلحت او و اجتماعى است كه وى در آن زندگى مى‏كند. آيا دارويى كه بيماران براى مداوا مصرف مى‏كنند اغلب تلخ و ناگوار نيست؟ ولى بيمار تلخى آن را براى تامين مصلحت‏خويش تحمل مى‏كند. مجرم و بزهكار نيز مجازات را براى خود مفسده مى‏پندارد، ولى دين براى رعايت و تامين مصلحت جامعه آن را مقرر نموده است. گاه مجرم در اثر گمراهى و ره‏نيافتگى جرم را به ظاهر به صلاح خود مى‏داند، ولى دين به دليل آن كه اين عمل به مفاسد اجتماعى منتهى مى‏گردد و موجب انحطاط شخص مجرم مى‏شود، آن را ممنوع ساخته است. زنا، اختلاس، سرقت، باده‏نوشى و تجاوز به حقوق ديگران ممكن است‏به نظر سطحى مجرم به مصلحت وى باشد، ولى اين مصلحتى ظاهرى است كه دين آن را معتبر نمى‏شناسد; نه به خاطر اين كه به مصلحت اوست، بلكه بدين سبب كه انجام آن موجب فساد جامعه است. (27)

اگر به طبيعت مصلحت‏جوى انسان توجه كنيم، جعل كيفر را كاملا صواب مى‏دانيم; انسانها طبعا افعالى را برمى‏گزينند كه به مصلحت آنان است و از هر آنچه براى آنان، در آن مفسده‏اى نهفته است گريزانند، ولى اغلب اين مصلحت‏جويى را براى شخص خود در نظر دارند نه جامعه; مگر آنان كه هدايت‏يافته‏اند و در مسير حق گام برمى‏دارند. بنابراين ممكن است مرتكب فعلى شوند كه به ظاهر، مصلحتشان در آن است، هرچند به ضرر جامعه باشد و آنچه را كه به صلاح شخص آنان نيست ترك كنند، هرچند به مصلحت جامعه باشد. اين است كه دين براى مداواى اين طبيعت ناپسند انسان مجازات را ملحوظ داشته است تا انسانها را به انجام كارهايى كه مصلحت جامعه در آن است وادارد، هرچند آن را ناپسند شمارند و آنان را از آنچه سبب فساد و نابودى جامعه مى‏شود باز دارد، اگرچه آن را خوشايند پندارند. و چنانكه گفتيم رحمت الهى، مصلحت واقعى افراد و جامعه را اقتضا دارد، نه مصلحت ظاهرى اشخاص را.

ابن‏تيميه درباره مجازات سخن قابل توجهى دارد: «ان العقوبات شرعت رحمة من الله تعالى بعباده فهى صادرة عن رحمة الخالق و ارادة الاحسان اليهم و لهذا ينبغى لمن يعاقب الناس على ذنوبهم ان يقصد بذلك الاحسان اليهم كما يقصد الوالد تاديب ولده وكما يقصد الطبيب معالجة المريض‏»; «مجازات به عنوان رحمت از سوى خداوند به بندگان تشريع گرديده است; بنابراين از رحمت الهى و اراده احسان از جانب خداوند به سوى بندگان ناشى مى‏شود و از اين رو شايسته است كسى كه مردمان را به خاطر ارتكاب گناه كيفر مى‏دهد، قصد احسان به آنان را كند، چنانكه پدر، تاديب فرزند و پزشك، مداواى بيمار را قصد مى‏كند.» (28)

اگر مجازات موجب منع مجرم از ارتكاب دوباره جرم و عبرت ديگران گردد، مصلحت فرد مجرم و جامعه تحقق مى‏يابد و نيز ممكن است موجب گردد كه مجرم به اشتباه خويش پى برد و وجدان و ايمانش بيدار گردد و به توبه روى آورد و پس از آن به گناه و ارتكاب جرم آلوده نشود.

روشن است كه همه اين اهداف در مورد تمامى مجرمان به طور يكسان تحقق نمى‏يابد، بلكه در برخى موجب بيدارى وجدان و اصلاح آنان و در بعضى ديگر موجب بازداشتن آنان از ارتكاب دوباره جرم مى‏شود و نيز باعث مى‏گردد كه ديگران از ترس مجازات تصور ارتكاب آن را نكنند.

ترديدى نيست كه گاهى مجازات، ناپسند و داراى مفسده است، ولى قطعا مصالح مترتب بر مجازات از مفسده اصل آن بيشتر است و جلب مصالح بزرگ و پراهميت واجب است، هرچند مفاسد جزئى را به دنبال داشته باشد.

عبدالقادر عوده، نويسنده تواناى مصرى، نيز هدف از مجازات را اصلاح آدميان، حمايت از آنان در برابر مفاسد، نجات آنان از جهالت، ارشادشان از گمراهى، بازداشتن ايشان از ارتكاب گناهان و جرايم، و برانگيختن آنان به اطاعت از خداوند و فرمانبردارى از قانون دانسته است. چه آن كه خداوند پيامبر خود را به عنوان مسيطر و جبار بر مردم مبعوث نفرموده است: «لست عليهم بمسيطر» و «وما انت عليهم بجبار»; بلكه به عنوان رحمت‏براى جهانيان برانگيخته است: «وما ارسلناك الا رحمة للعالمين‏». خداوندى كه براى ترك واجبات و انجام محرمات، مجازات جعل فرموده است، نه نيازى به اطاعت‏بندگان دارد و نه سرپيچى و نافرمانى بندگان به او آسيبى مى‏رساند. (29)

اصول حاكم بر مجازات اسلامى

وقتى كه مبناى مجازات در اسلام را رحمت‏به انسانها، تامين مصلحت ايشان و دفع مفسده از آنان دانستيم، اصولى اساسى بر اين مبنا مترتب مى‏گردد كه لزوما بايد در مجازاتهاى اسلامى رعايت گردد تا هدف اساسى آن تحقق يابد و ما تنها به مهم‏ترين اين اصول اشاره مى‏كنيم:

اصل اول: تناسب بين مجازات و جرم بايد مراعات گردد. اين اصل در حقيقت از نتايج عدالت پروردگار است. افزون بر اين، مجازات بر اساس ضرورت، تشريع گرديده و خلاف اصل تلقى مى‏گردد. بنابراين در اعمال آن بايد به قدر لازم اكتفا گردد و همچنان كه در خوراندن دارو به بيمار به اندازه نياز بسنده مى‏شود، در مجازات نيز بايد تناسب بين مجازات و جرم مطمح نظر قرار گيرد.

اصل دوم: چنانكه گفتيم مجازات براى مصلحت جامعه جعل گرديده است;بنابراين آنگاه كه جرمى انجام شد، بايد مجازات به گونه‏اى باشد كه مجرم را تاديب كند و ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد. به عنوان نمونه، به جهت اهميتى كه اسلام براى انسان و شخصيت او قائل است كشتن نابحق يك انسان را به منزله كشتن تمامى انسانها تلقى نموده است: «من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانها قتل الناس جميعا» (30) و براى بازداشتن انسانها از ارتكاب قتل، حق قصاص را جعل فرموده است. (31)

اصل سوم: چون هدف از مجازات، تامين مصلحت جامعه است، به اقتضاى مصلحت مى‏تواند شدت و ضعف پيدا كند و هرگاه مصلحت جامعه مقتضى اعمال مجازات شديد است، شدت يابد و هرگاه مصلحت جامعه اعمال مجازات كمترى را اقتضا كند، تخفيف پيدا كند. (32) اين امر با تعبيه تعزير در فقه اسلامى تامين گرديده است.

اصل چهارم: تاديب مجرم نيز از اهداف مجازات در اسلام به شمار مى‏رود; ولى تاديب، برخلاف آنچه در برخى از نظريه‏ها اظهار شده است، هرگز به معنى انتقام نيست. بلكه چنانكه برخى از فقيهان عامه نيز گفته‏اند «انها تاديب استصلاح و زجر تختلف بحسب اختلاف الذنب‏» (33) و تاديب در اشخاص مختلف، اشكال متفاوتى پيدا مى‏كند; برخى نيازمند تاديب شديدتر و برخى نيازمند تاديب ضعيف‏ترى هستند. از سرخسى نقل شده است كه از اين رو، تعيين ميزان تعزير بر عهده قاضى نهاده شده است. چرا كه هدف آن، بازداشتن است و انسانها داراى اوصاف متفاوتى هستند; ممكن است كسى با يك صداى بلند از ارتكاب جرم منع گردد و ديگرى محتاج تازيانه باشد و بزهكارى نيز تنها با زندان و حبس از ارتكاب جرم باز داشته شود. (34)

توجه به شخصيت مجرم در مجازاتهاى اسلامى

با توجه به اصول اساسى حاكم بر مجازات و مبناى آن، به آسانى مى‏توان دريافت كه اسلام در عين توجه به مصالح اجتماع، به شخصيت مجرم نيز توجه خاصى مبذول مى‏دارد; اگرچه ممكن است كه در نگاه نخست تامين هر دو غرض ناممكن بنمايد. چه آن كه حمايت از جامعه در مقابل مجرم مقتضى ناديده گرفتن شان و شخصيت مجرم است، همچنان كه توجه به شان و مقام وى به كوتاهى در حمايت از جامعه مى‏انجامد. البته بديهى است كه اين بدان معنا نيست كه در مورد تمامى جرايم و مجازاتها هر دو جهت ملحوظ داشته مى‏شود، بلكه در پاره‏اى از جرايم تنها به حمايت از جامعه و تامين مصالح آن توجه مى‏شود و به هيچ روى شخصيت مجرم ملحوظ نمى‏گردد. ولى آنچه با تتبع در مجازاتهاى مقرر در اسلام مى‏توان دريافت اين است كه حمايت از مصالح جامعه همواره و در هر صورت مورد توجه قرار دارد و هنگام تزاحم، پيوسته مصلحت اجتماع بر مصلحت‏شخص مجرم مقدم داشته مى‏شود. مثلا مجازات مجرم و بزهكار بايد به اندازه‏اى باشد كه موجب تاديب وى گردد و او را از ارتكاب دوباره جرم باز دارد و نيز مانع ديگران از انديشيدن به بزهكارى گردد; ولى اگر اين مجازات نتواند وسايل تامين اين هدف را فراهم آورد و جامعه را از شر بزهكاران در امان دارد، ممكن است مجرمى به طور مادام‏العمر در زندان بماند; يعنى آزادى يك شخص فداى آزادى، آرامش و امنيت جامعه گردد. (35) بنابراين به عنوان يك قاعده مى‏توان گفت: در جرايمى كه نظام جامعه را مختل مى‏سازد و كيان آن را بر هم مى‏زند، شريعت‏به شخصيت مجرم توجهى نمى‏كند، ولى جرايمى از اين دست محدودند; و در ساير جرايم، شخصيت مجرم و شرايط و اوضاع و احوال حاكم بر ارتكاب جرم مورد توجه قرار گيرد.

از جهت توجه به شخصيت مجرم، جرايم را مى‏توان به دو نوع تقسيم كرد: در يك نوع تنها به مصلحت جامعه و حمايت از آن توجه مى‏شود و به هيچ روى شخصيت مجرم مورد توجه قرار نمى‏گيرد. اين نوع جرايم خود به دو دسته تقسيم مى‏شوند:

1. جرايمى كه مجازات آن، حدود مقرر شرعى است كه عبارتند از: ارتداد، محاربه، بغى، سرقت، شراب‏خوارى، زنا و قذف.

حد چنانكه در تعريف آن گفته شده، مجازات خاصى است كه نوع، ميزان و كيفيت آن از جانب شارع تعيين گرديده و قاضى حق هيچ‏گونه تصرفى در آن، همچون كاستن و افزودن، را ندارد و هركس مرتكب يكى از جرايم مذكور گردد بايد مجازاتهاى مقدر و مضبوط را تحمل كند و هرگز به شخصيت مجرم توجهى نمى‏شود و نه‏تنها مجنى‏عليه حق گذشت ندارد، بلكه امام نيز حق عفو را، مگر در صورتى كه حد با اقرار ثابت‏شده باشد، ندارد. (36)

در اين گونه جرايم شريعت‏با شدت با مجرم برخورد نموده است; چه آن كه تسامح و تساهل در اين گونه جرايم به انحطاط اخلاق، فساد جامعه، اضطراب نظام و كيان جامعه و افزايش جرايم مى‏انجامد و هدف از شديد بودن مجازات اين نوع جرايم، اعتلاى اخلاق در جامعه، حفظ امنيت و آرامش، حفظ حقوق انسانها و به تعبير جامع، مصلحت جامعه مطمح نظر بوده است و عقلا پذيرفته شده است كه مصلحت‏يك فرد قربانى مصالح جامعه گردد. اين مجازاتها با هدف منع انسانها از ارتكاب جرم و در نتيجه، براى حفظ مصالح عامه و دفع ضرر از جامعه وضع گرديده‏اند. كه اين هدف از معناى لغوى «حد» نيز استفاده مى‏گردد. حد در لغت‏به معناى منع و تاديب است و حد شرعى را حد ناميده‏اند، چون وسيله‏اى براى بازداشتن مردم از ارتكاب گناه است. (37) ماوردى حد را چنين تعريف كرده است: «الحد فى اللغة المنع و فى الاصطلاح الشرعى عقوبة مقدرة من قبل الشارع وجبت‏حقا لله تعالى.» (38) حد به عنوان حق خداوند واجب گرديده است; وجبت‏حقا لله تعالى‏» بدين معناست كه مجازات حد براى مصالح عمومى و دفع ضرر از جامعه وضع گرديده است. اسناد اين حق به خداوند نيز نشان‏دهنده اهميت آن است كه با عفو ساقط نمى‏شود.

در اين نوع مجازاتها عوامل برطرف‏كننده مسئوليت و علل توجيه‏كننده جرم مورد توجه قرار مى‏گيرند و نيز در پاره‏اى موارد شرايط شخص مجرم در شدت و ضعف مجازات مؤثر است. مثلا مجازات زناكار محصن و غيرمحصن بسيار متفاوت است; چنانكه مجازات در سرقت عادى ضعيف‏تر از قطع‏الطريق و راهزنى است كه سرقت‏بزرگ ناميده شده است. (39) اين مجازاتها همچنين داراى احكام ديگرى است; همچون دفع اين مجازاتها به سبب شبهه و جواز عفو امام از مجازاتى كه جرم آن با اقرار به اثبات رسيده است. (40)

2. دومين دسته از جرايمى كه به جامعه، آسيب مى‏رساند، شامل جرايم قتل و جرح مى‏شود كه داراى مجازات قصاص و ديه است. در فقه اسلامى براى اين جرايم همين دو نوع مجازات مشخص در نظر گرفته شده است: قصاص و ديه در حالت عمد (ديه در صورت گذشت از قصاص)، و ديه در حالت‏خطا. در اين نوع جرايم نيز قاضى نمى‏تواند از دو نوع مجازات تعيين شده تجاوز كند و حاكم نيز نمى‏تواند مجرمان را مورد عفو قرار دهد; بنابراين شخصيت مجرم به هيچ روى مورد توجه نيست و تنها مجنى‏عليه حق عفو و گذشت را دارد و خداوند پس از آن كه مى‏فرمايد «ولكم فى القصاص حيوة يا اولى به زبان اخلاقى مى‏گويد: اگر عفو كنيد براى شما بهتر است. (42) اجازه عفو نيز از آن رو به مجنى‏عليه داده شده كه هر چند جرم به كيان جامعه آسيب وارد مى‏كند، ولى طبعا ضرر آن به مجنى‏عليه بيشتر است و در حقيقت آسيب به جامعه از طريق زيان به شخص بزه‏ديده وارد گرديده است. اما غير از مجازاتهاى حدود و قصاص و ديات، تمامى جرايمى كه داراى مجازات تعزيرى است، در آن شخصيت مجرم ملاحظه مى‏شود; چه آن كه جرم در اينجا اهميت جرايم نوع اول را ندارد و قاضى مقيد به مجازات مشخصى نيست، بلكه مى‏تواند در صورت احراز جهات مخففه، آن را تخفيف دهد و يا آن را به مجازاتى كه به حال متهم مناسب‏تر است تبديل كند. در اين نوع جرايم، عفو و گذشت مدعى خصوصى و شاكى تاثيرى در مجازات ندارد و تنها مى‏تواند از جمله شرايط و جهات مخففه محسوب شود كه موجب تخفيف در مجازات گردد; چنانكه وضع خاص متهم، شخصيت و يا سابقه او، قراين دال بر ندامت وى و اقدام يا كوشش او به منظور تخفيف اثرات جرم و جبران زيان ناشى از آن نيز مى‏تواند موجب تخفيف در مجازات تعزيرى گردد.

نتيجه‏گيرى

از مجموع بحثها اين نتيجه را مى‏توان به دست داد كه انديشه دينى در باب مجازات، جامع تمامى نظرياتى است كه حقوقدانان، فيلسوفان، جرم‏شناسان و جامعه‏شناسان از ابتداى قرن هيجدهم ميلادى مطرح كرده‏اند; مجازاتها در شريعت اسلامى براى منافع عمومى، اصلاح افراد، بازداشتن مردم از ارتكاب جرم، حمايت از جامعه در برابر جرم و توانمند ساختن آن در دفاع از خود در مقابل بزهكارى، تشريع گرديده‏اند و هرگز از مقدار ضرورت و نياز در تامين مصلحت جامعه تجاوز نمى‏كنند و اين را عدالت اقتضا دارد و اين همان چيزى است كه روسو، بكاريا، بنتام و كانت نيز ابراز نموده‏اند. آنچه مجازات در اسلام بر آن مبتنى است، عبارت است از اصلاح و تربيت‏بزهكار، و رحمت و احسان به او و جامعه; از اين رو اسلام شان و شخصيت مجرم را نيز، جز در مواردى، مورد توجه قرار مى‏دهد و اين همان چيزى است كه نظريه علمى و مكتب تحققى بر آن پا مى‏فشارد.

حقيقت آن است كه اگر كسى نظريه‏هاى مختلف ارائه شده را با انديشه اسلامى درباره مجازات مورد مقايسه قرار دهد به علمى و فنى بودن انديشه اسلامى و برترى و جامعيت آن نسبت‏به ساير نظريه‏ها اعتراف خواهد كرد; بويژه اگر اين مساله را نيز مورد عنايت قرار دهيم كه نظريه‏هاى صاحب‏نظران از ابتداى قرن هيجده ميلادى مطرح گرديده و در واقع تا آن زمان قوانين موضوعه در بر دارنده مقرراتى كاملا وحشى و به دور از افق انسانيت‏بلكه عقلانيت‏بود; چنانكه مردگان، حيوانات و اشياء بى‏جان را نيز مورد محاكمه قرار مى‏دادند و مثله كردن و سوزاندن نيز در شمار مجازاتها قرار داشت و تنها از قرن هيجدهم ميلادى اصول انسانيت و منطق را در مجازاتها معمول داشتند; چه، مجازات بر اصلاح بزهكار و بازداشتن او از ارتكاب جرم به قصد حمايت و دفاع از اجتماع استوار گرديد و پس از آن برخى از مجازاتها مطرود گرديده، محاكمه مردگان، حيوانات و اشياء بى‏جان، با منطق قانون به كنار نهاده شد; چه، تاديب در آنها اثر نمى‏كند، و كم‏كم مسئوليت اخلاقى يعنى مسئوليت كيفرى تنها كسانى كه از قوه عاقله، اراده و اختيار بهره‏مندند جاى خود را باز كرد. سخن در اين است كه اين اصلى كه قوانين موضوعه در قرن هيجده ميلادى بدان دست‏يافتند، اسلام در قرن هفتم ميلادى آن را اعلام نمود. از اين روست كه مى‏بينيم از ابتداى بعثت و نزول شريعت اسلامى مسئوليت كيفرى بر انسان زنده، عاقل، بالغ و با اراده و اختيار متمركز گرديده، غير او صلاحيت مسئول شناخته شدن را ندارد. افزون بر اين، اسلام پاره‏اى از مجازاتها را نيز مطرود دانست; پيامبر بزرگ اسلام حتى از مثله و پاره‏پاره كردن حيوانى چون سگ نيز نهى فرمود: «على(ع): لايمثل بالرجل فانى سمعت رسول الله(ص) يقول: اياكم والمثله ولو بالكلب العقور» (43)

و روشن است كه وقتى مثله كردن حيوان آزاردهنده مجاز نباشد، مثله كردن انسان قطعا جايز نيست; هر چند جنايتكار باشد. نكته شايان ذكر اين است كه بين قوانين موضوعه و ديدگاه اسلام، در مبناى مجازات تفاوت چندانى وجود ندارد; اختلاف اساسى در نحوه تطبيق مبانى بر مجازاتهاست. شريعت همه اين مبانى را كه انديشمندان طرح نموده‏اند به رسميت مى‏شناسد، ولى نه بدين معنا كه همه آنها در مورد تمامى جرايم قابل تطبيق باشد. در مورد مجازاتها اين اهداف دنبال مى‏شود: گاه ممكن است موجب اصلاح و تربيت مجرم گردد و گاه مجرم و ديگران را از ارتكاب جرم باز دارد، ولى در هر حال چون عدالت اقتضا مى‏كند، شخصى مجرم مجازات مى‏شود و در همه حال به حمايت از مصالح جامعه و رساندن رحمت الهى به انسانها توجه مى‏گردد. نتيجه‏اى كه بر اين نكته مترتب مى‏گردد آن است كه اگرچه فقيهان اسلامى با تكيه بر منابع فقهى، بويژه كتاب و سنت، نظريه فقهى خويش را بيان مى‏كنند، ولى در موارد فقدان و يا اجمال نص، داشتن مبناى خاص در فلسفه مجازات، نقش اساسى در صدور فتوا دارد; چنانكه مى‏تواند در فهم متون دينى نيز مؤثر باشد، خصوصا براى فقيهان عامه كه به قياس، استحسان و مصالح مرسله نيز به فراوانى استناد مى‏ورزند. ما در پايان اين بحث پاره‏اى از انديشه‏هاى فقهى را كه مى‏تواند با توجه به فلسفه و مبناى مجازات در اسلام صادر شده باشد، بيان مى‏كنيم تا روشن گردد كه عالمان دين نيز نسبت‏به فلسفه مجازات بى‏توجه نبوده‏اند.

توبه و اصلاح مجرم، عامل سقوط مجازات

يكى از مباحثى كه توجه به فلسفه مجازات كاملا در آن مشهود است، مبحث توبه به عنوان يكى از عوامل سقوط مجازات است كه از آيات قرآن و روايات فراوان و نيز متون فقهى قابل استفاده است; در حالى كه قاعده كلى در قوانين وضعى آن است كه توبه و ندامت مجازات را ساقط نمى‏كند و مطابق قوانين بعضى از كشورها همچون انگلستان و هندوستان، مجرم را حتى به جرم شروع به ارتكاب جرم مجازات مى‏كنند، اگرچه با اختيار از اتمام جرم منصرف گردد. (44) در نظام كيفرى اسلام، توبه يكى از علل مهم سقوط مجازات محسوب مى‏گردد. گفتنى است كه به موجب حقوق مصر و فرانسه نيز اگر مجرم با اراده از اتمام جرم باز ايستد، وى را كيفر نمى‏دهند. (45)

توبه در لغت‏به معنى بازگشت و پشيمانى است و در اصطلاح به معناى بازگشت‏بنده ست‏به سوى پروردگار خويش با پشيمانى و ندامت از گناه و سرپيچى از فرامين. (46) راغب اصفهانى توبه را چنين تعريف نموده است: «توبه در شرع عبارت است از ترك گناه به دليل ناپسند بودن آن، ندامت از اعمال مجرمانه‏اى كه مرتكب شده است، قصد عدم تكرار گناه و جبران مقدار ممكن از اعمال مجرمانه. و هرگاه اين شرايط محقق گردد، توبه تحقق يافته است. (47)

توجه عميق به اين نهاد ارزشمند در نظام كيفرى اسلام و پاره‏اى از روايات در باره آن، به خوبى نشان مى‏دهد كه اسلام به مجازات به عنوان يك ابزار مطلوب نمى‏نگرد و در حقيقت، اساسا به اصلاح و تربيت مجرم و بازداشتن وى از ارتكاب دوباره جرم، بازدارندگى عمومى مجازات، و در نهايت‏به مصلحت جامعه مى‏انديشد.

روايت ماغر ادعاى ما را به اثبات مى‏رساند: ماغر بن مالك نزد پيامبر خدا اقرار به زنا نمود; از متن روايت‏به دست مى‏آيد كه پيامبر(ص) تلاش فرمود تا وى را در اقرار مكرر مردد سازد و به طور غير مستقيم به وى تفهيم نمايد كه قضيه را كتمان كند. ولى وقتى ماغر مصرانه چهار بار اقرار به زنا كرد، پيامبر امر به اجراى مجازات فرمودند. و حتى در يك نقل آمده است كه پس از سه بار اقرار، پيامبر(ص) فرمود: اگر بار چهارم اقرار كنى تو را رجم خواهم نمود; ان ماغر بن مالك جاء الى النبى(ص) فقال يا رسول الله انى زنيت، فاعرض عنه، ثم جاء من شقه الايمن، فقال: يا رسول الله انى زنيت، فاعرض عنه، ثم جاء فقال: انى قد زنيت، ثم جاءه فقال: انى قد زنيت، قال: ذلك اربع مرات فقال: ابك جنون؟ قال لا يا رسول الله(ص)، قال: فهل احصنت؟ قال: نعم. فقال(ص): اذهبوا به فارجموه. (48) در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر(ص) به ماغر فرمود: لعلك قبلت او غمزت او نظرت، قال: لا يا رسول الله، قال: انكتها لاتكنى؟ قال: نعم كما يغيب المرود فى المكحله و الرشا فى البئر قال: فهل تدرى ما الزنا؟ قال: نعم، اتيت منها حراما كما ياتى الرجل من امراته حلالا. قال: ما تريد بهذا القول؟ قال: اريد ان تطهرنى، فامر به فرجم. و در روايت ديگرى چنين آمده است: انه لما اعترف ثلاثا قال له: ان اعترفت الرابعة رجمتك، فاعترف الرابعة. (49)

آيا از اين روايت‏به دست نمى‏آيد كه مجازات موضوعيت و مطلوبيت ندارد; بلكه مهم اصلاح و به خود بازگشتن و ندامت مجرم از ارتكاب جرم و بازسازى روحى اوست؟ در روايت ديگرى، اميرالمؤمنين(ع) توبه مجرم را از اقامه حد بر او برتر دانسته است: مردى نزد آن حضرت اقرار به زنا نمود; امام نخست‏با شيوه خاصى سعى نمود او را از اقرار مجدد باز دارد، اما آنگاه كه مجرم با تاكيد چهار بار اقرار نمود، امام فرمود: چقدر براى انسان زشت و ناپسند است كه مرتكب يكى از اعمال زشت گردد و آنگاه خود را در ميان مردم مفتضح سازد. اى كاش در منزل خويش توبه مى‏كرد. چه، به خداوند سوگند كه توبه او ميان خود و خدايش برتر از آن است كه بر او اقامه حد نمايم; «ما اقبح بالرجل منكم ان ياتى بعض هذه الفواحش فيفضح نفسه على رؤوس الملاء، افلا تاب فى بيته فو الله لتوبته فيما بينه و بين الله افضل من اقامتى عليه الحد.» (50) در بين تمامى فقيهان اماميه اتفاق نظر وجود دارد يا دست‏كم اختلافى نقل نشده است كه توبه يكى از اسباب سقوط مجازات محسوب مى‏گردد. به سبب اهميت اين بحث و توجهى كه در آن به فلسفه مجازات مبذول شده است، ما به اختصار به آن مى‏پردازيم:

1. توبه قبل از دستگيرى مجرم و اثبات جرم

فقيهان اماميه اتفاق نظر دارند كه توبه قبل از دستگيرى و اثبات جرم موجب سقوط مجازات مى‏گردد. صاحب جواهر در اين باره چنين آورده است: «ومن تاب قبل قيام البينة عليه سقط عنه الحد بلا خلاف اجده، بل فى كشف اللثام الاتفاق عليه‏». (51) امام خمينى نيز در اين باره فرموده است: «يسقط الحد لو تاب قبل قيام البينه رجما كان او جلدا.» (52) آيات و روايات متعددى بر اين نظر دلالت دارند، كه ما تنها به روشن‏ترين آنها اشاره مى‏كنيم:

خداوند در آيه محاربه مى‏فرمايد: «مجازات آنانى كه با خدا و پيامبر او مى‏جنگند و در راه ايجاد فساد در روى زمين مى‏كوشند، اين است كه كشته شوند، يا به دار آويخته گردند يا دستها و پاهايشان به عكس بريده شود و يا تبعيد گردند. اين رسوايى دنيوى آنان است و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت، مگر كسانى كه پيش از آن كه بر آنان دست‏يابيد توبه كنند. پس بدانيد كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است‏»;

«انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و... الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم فاعلموا ان الله غفور رحيم‏». (53)

در مورد مجازات قذف مى‏فرمايد: «و آنان كه به زنان با عفت نسبت زنا بدهند، آنگاه چهار شاهد عادل بر ادعاى خود نياورند آنان را به هشتاد تازيانه كيفر دهيد و از آن پس هرگز شهادت آنها را نپذيريد، چه، مردمى فاسقند. مگر آنانى كه بعد از آن به درگاه خداوند توبه كرده، در مقام اصلاح خود برآمدند، كه خداوند آمرزنده و مهربان است; «والذين يرمون المحصنات ثم لم‏ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة... الا الذين تابوا من بعد ذلك واصلحوا فان الله غفور رحيم‏» (54) . پذيرش توبه سارق نيز مورد تصريح قرآن كريم قرار گرفته است; خداوند پس از بيان حد سارق مى‏فرمايد: «... پس كسى كه بعد ظلمش توبه نمايد و عمل صالح انجام دهد، خداوند توبه وى را مى‏پذيرد; چه آن كه خداوند بخشنده و مهربان است‏»; «... فمن تاب من بعد ظلمه واصلح فان الله يتوب عليه ان الله غفور رحيم‏». (55)

در روايتى كه جميل از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) نقل كرده است، در مورد مردى سؤال شد كه سرقت نموده يا باده نوشيده و يا زنا كرده و پيش از آن كه كسى از آن اطلاع يابد و يا دستگير گردد توبه كرده و اصلاح شده است; فرمود: «اگر اصلاح گردد و از وى اعمال نيكو مشاهده گردد، بر وى اقامه حد نمى‏شود; فى رجل سرق او شرب الخمر او زنى فلم يعلم بذلك منه و لم‏يؤخذ حتى تاب و صلح. قال: اذا صلح و عرف منه امر جميل لم‏يقم عليه الحد. (56) اما فقهاى عامه تنها بر اين كه توبه قبل از دستگيرى موجب سقوط مجازات محاربه مى‏شود اتفاق نظر دارند. (57) ولى در ساير جرايم اختلاف نظر است. كسانى كه همانند فقيهان اماميه مى‏انديشند به قياس اولويت تمسك مى‏كنند; يعنى وقتى جرم محاربه كه از شديدترين جرايم است‏با توبه ساقط مى‏گردد، قطعا جرايم ديگر نيز قابل اسقاط با توبه‏اند; و نيز به آياتى كه ما قبلا بيان كرديم، استناد ورزيده‏اند. اما مالك و ابوحنيفه مجازات غير از محاربه را با توبه قابل اسقاط نمى‏دانند و افزون بر تمسك به «اصالة عدم سقوط العقوبه‏» و استناد به اطلاق آيات مربوط به كيفر زناكار و سارق، دو استدلال ديگر ارائه نموده‏اند كه در بحث ما حائز اهميت است; چه، كاشف از انديشه آنان در باب فلسفه مجازات است. نخست آن كه مجازات به سبب توبه ساقط نمى‏شود; چه آن كه كفاره گناه است و بايد اجرا گردد. و ديگر آن كه در پاسخ قياس اولويت مى‏گويند: هيچ مشابهتى بين جرم محاربه و ديگر جرايم نيست. بنابراين قياس نارواست و اين كه در محاربه، توبه قبل از دستگيرى مسقط مجازات دانسته شده از اين روست كه محارب شخصى است كه به طور عادى نمى‏توان وى را دستگير نمود و با پذيرش توبه، مى‏توان وى را بر توبه و خوددارى از ادامه فساد در روى زمين تشويق و ترغيب نمود. اما ساير مجرمين را به آسانى مى‏توان دستگير كرد. بنابراين وجهى براى اين تشويق وجود ندارد. (58)

چنانكه ملاحظه مى‏شود كسانى هم كه توبه را مسقط مجازات ندانسته‏اند، به فلسفه مجازات تمسك جسته‏اند; نخست اين كه كيفر، كفاره گناه است و دوم اين كه در مجرم خاصى چون محارب به خاطر وضعيت ويژه، براى حفظ امنيت جامعه و جلوگيرى از فساد در آن، شارع توبه را مسقط دانسته است. بنابراين مصلحت جامعه چندان مهم است كه هم سبب جعل مجازات مى‏شود و هم موجب سقوط آن.

2. توبه بعد از اثبات جرم با اقرار

بين توبه قبل از دستگيرى و توبه بعد از اقرار، يك تفاوت اساسى وجود دارد و آن اين است كه توبه قبل از دستگيرى و اثبات جرم، مجازات را ساقط مى‏كند و امكان اجراى حد در مورد مجرم وجود ندارد; برخلاف توبه پس از اقرار كه تنها اين حق را به حاكم مى‏دهد كه در صورت صلاحديد، مرتكب را عفو نمايد. صاحب جواهرالكلام پس از نقل اين سخن محقق حلى كه «ولو اقر بحد ثم تاب كان الامام مخيرا فى اقامته رجما كان او جلدا»، ادعاى عدم خلاف در رجم نموده و ادعاى اجماع را از سرائر حكايت كرده است. (59)

بر اين نظريه رواياتى دلالت دارد: مردى خدمت اميرالمؤمنين اقرار به سرقت نمود; امام(ع) از وى پرسيد: آيا چيزى از قرآن مى‏خوانى؟ عرض كرد: بلى، سوره بقره. امام فرمود: به خاطر سوره بقره دستت را بخشيدم. اشعث‏به عنوان اعتراض گفت: آيا حدى از حدود الهى را تعطيل مى‏كنى؟ امام فرمود: تو چه مى‏فهمى؟ هرگاه جرم با بينه ثابت گردد امام حق عفو ندارد، ولى اگر مجرم اقرار بر جرم كند، در اختيار امام است كه او را ببخشد يا حد را بر وى جارى كند; جاء رجل الى اميرالمؤمنين(ع) فاقر بالسرقة فقال: اتقرا شيئا من القرآن؟ قال نعم، سورة البقره، قال: قد وهبت‏يدك سورة البقرة. فقال الاشعث: اتعطل حدا من حدود الله تعالى؟ فقال: ما يدريك يا هذا اذا قامت البينه فليس للامام ان يعفو، و اذا اقر الرجل على نفسه فذاك الى الامام ان شاء عفى و ان شاء قطع. (60)

در روايت ديگرى كه تفاوت اندكى با روايت پيشين دارد و آن را امام صادق(ع) نقل فرموده است، نكته بسيار مهمى وجود دارد كه بر توجه به شخصيت مجرم و وضعيت‏خاص وى دلالت دارد; در اين نقل آمده است كه اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: «انى اراك شابا لاباس بهبتك...»; يعنى چون جوانى بخشيدن تو اشكالى ندارد. (61) گفتنى است اگرچه در دو روايت مذكور تصريحى به توبه نشده است، ولى ظاهر آن است كه عفو امام پس از توبه صورت گرفته است. (62)

دفع مجازات به سبب شبهه: يكى ديگر از دلايلى كه با تمسك به آن مى‏توان ادعا نمود كه در نظام كيفرى اسلام نفس مجازات چندان مطلوب نيست، بلكه تنها به عنوان ضرورت بدان توسل جسته مى‏شود، وجود قاعده «درء» است كه از مسلمات فقه محسوب مى‏گردد.

پيامبر خدا(ص) فرمودند: «ادرئوا الحدود بالشبهات‏». (63)

ترمذى روايت را به صورتى نقل كرده است كه حاوى نكته بسيار ارزشمندى است كه حقوقدانان امروزه افتخار بيان آن را دارند: «ادرئوا الحدود عن المسلمين ما استطعتم، فان كان له مخرج فخلوا سبيله; فان الامام ان يخطئ فى العفو خير من ان يخطئ فى العقوبه‏»; يعنى تا جايى كه مى‏توانيد حدود را از مسلمانان دفع كنيد [و اگر راهى براى مجازات نكردن يافتيد مجازات نكنيد]; چه آن كه اگر امام در عفو و بخشش اشتباه كند [و كسانى را عفو كند كه مستحق نبوده‏اند] بهتر از آن است كه در مجازات اشتباه نمايد [و كسانى را به ناحق مجازات كند]. (64)

در بحث توبه اهميت آن را بيان كرديم. يكى از موارد شبهه كه موجب حذف مجازات مى‏گردد، عارض شدن شبهه توبه است. يعنى احراز قطعى توبه هم مورد نياز نيست، بلكه همين مقدار كه شبهه توبه وجود داشته باشد در اسقاط مجازات كافى است و اين در حالى است كه قاعدتا مى‏توان در برابر مجرم به استصحاب عدم توبه استناد كرد; ولى بدان تمسك جسته نمى‏شود، بلكه به قاعده «درء» عمل مى‏شود، مگر آن كه عدم توبه وى احراز گردد.

قسامه و بازدارندگى: قسامه را چه حكم تاسيسى اسلام بدانيم و چه حكم امضايى، يكى از نهادهاى نظام كيفرى اسلام محسوب مى‏گردد كه در اصل آن ترديد وجود ندارد; اگرچه در اين كه آيا قسامه دليل اثبات است و يا دليل دفع، و يا هم دليل اثبات است و هم دليل دفع و نيز پاره‏اى از فروع ديگر، بين فقيهان مذاهب اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. (65)

يكى از موارد بحث‏انگيز، فلسفه جعل قسامه است. چرا قسامه به عنوان يكى از راههاى اثبات قتل و جرح در نظام كيفرى اسلام پيش‏بينى شده است؟ افزون بر روايات موجود، اگر بخواهيم از فلسفه و حكمت آن سخن بگوييم، به يكى از انديشه‏هاى موجود در باب فلسفه مجازات خواهيم رسيد و آن عبارت است از هدف بازدارندگى عمومى و حفظ امنيت و جان مردمان. عجلى از امام صادق(ع) پيرامون قسامه مى‏پرسد; آن حضرت در تتمه پاسخ خويش حكمت جعل قسامه را چنين بيان مى‏فرمايد: «انما حقن دماء المسلمين بالقسامه لكى اذا راى الفاجر الفاسق فرجة من عدوه حجزه مخافة القسامه ان يقتل به فيكف عن قتله...»; يعنى خون مسلمانان به وسيله قسامه حفظ مى‏شود; چه آن كه وقتى بزهكار فرصتى پنهانى براى كشتن دشمن خويش مى‏يابد از خوف قسامه از قتل خوددارى مى‏كند. (66)

در روايت ديگرى نيز امام صادق احتياط در جان انسانها و بازداشتن بزهكاران از ارتكاب قتل را فلسفه جعل قسامه دانسته است. تتمه روايتى كه روايت‏گر آن زراره است، چنين است: «انما جعلت القسامه احتياطا لدماء الناس لكى ما اذا اراد الفاسق ان يقتل رجلا او يقتال رجلا حيث لايراه احد، خاف ذلك فامتنع من القتل. (67) پاره‏اى از فقيهان اماميه به اين فلسفه توجه نموده و تصريح كرده‏اند كه: «قسامه براى احتياط تشريع شده است تا قتلى روى ندهد و بزهكار از اين بترسد كه حتى اگر كسى را پنهانى بكشد، ممكن است اولياى دم متوجه گردند و مراسم قسامه را انجام دهند و وى را قصاص كنند و روشن است كه اين براى فاسقان و مجرمان يك حالت‏بازدارندگى خواهد داشت.» (68)

فقيه مزبور با استناد به همين فلسفه، تكرار سوگند (تكرير ايمان) را نيز جايز دانسته است; چه آن كه اگر قسامه را مقيد به سوگند پنجاه نفر بدانيم اين هدف كمتر تحقق مى‏يابد. (بديهى است كه ما اكنون در مورد اين نظر به قضاوت نمى‏نشينيم، بلكه تنها نشان مى‏دهيم كه فقيهان نيز در موارد فقدان ادله با استناد به فلسفه حكم، فتوا مى‏دهند.)

مجازات مجنون: از پايه‏هاى مسئوليت كيفرى، شرايط عام تكليف است و عقل و اختيار از شرايط اساسى تكليف محسوب مى‏شود و جنون از عوامل رافع مسئوليت است. اگرچه مكتبهاى حقوقى عرفى تا قرن هيجدهم ميلادى، جنون را رافع مسئوليت نمى‏دانستند و گاه ديوانگانى را كه به كلى فاقد شعور بودند به خاطر ارتكاب جرم بر بالاى چوبه‏هاى دار حلق‏آويز مى‏كردند، (69) ولى اسلام در چهارده قرن پيش جنون را از عواملى به شمار آورده كه مسئوليت كيفرى را از بين مى‏برد. از سوى ديگر، ترديدى نيست كه كسى كه در حال سلامت عقل مرتكب جرمى شود، عروض جنون باعث‏سقوط مجازات براى هميشه نمى‏شود. اختلافى كه در بين فقيهان اسلامى وجود دارد اين است كه آيا مجازات در زمان جنون اجرا مى‏گردد، يا اين كه مجازات را تا زمان بازيافتن سلامت عقل به تاخير مى‏اندازند. بديهى است كه اين اختلاف نيز در صورتى است كه محاكمه قبل از عروض جنون و در زمان سلامت عقل صورت گرفته باشد، چه آن كه در غير اين صورت اجراى مجازات ممكن نيست; زيرا قبل از محاكمه، شخص تنها متهم است. وانگهى مسئوليت داشتن متهم در زمان محاكمه ضرورى است و مجنون را نمى‏توان محاكمه نمود; چون اقرار وى فاقد اعتبار است و بينه نيز نمى‏تواند جرم وى را اثبات كند. چون اصل برائت‏به متهم حق دفاع از خويش مى‏دهد، در حالى كه مجنون توانايى دفاع از خود را ندارد، مگر آن كه قاضى بخواهد به علم خود عمل كند. گفتنى است در فقه شافعى و حنبلى محاكمه مجنون را جايز شمرده و عجز از دفاع را مانع از محاكمه ندانسته‏اند. (70) اما در اين كه اگر متهم بعد از محاكمه مجنون شود، آيا در حالت جنون، مجازات قابل اعمال است‏يا نه، بين فقيهان اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. پاره‏اى با توجه به ادله، آن را اثبات و برخى با در نظر گرفتن مجازاتها تفكيك قائل شده‏اند; يعنى در بعضى از موارد به اعمال مجازات و در برخى ديگر به تاخير آن تا دستيابى مجرم به سلامت عقل حكم نموده‏اند. (71) اما فقيهان اماميه بر اين انديشه‏اند كه چون مجرم در زمانى كه شرايط تكليف را دارا بوده مرتكب جرم گرديده، بنابراين مسئوليت كيفرى دارد و به هيچ روى نمى‏توان مجازات وى را به تاخير انداخت. (72) آنچه در بحث ما قابل توجه است اين است كه اگر بخواهيم تنها با استناد به فلسفه مجازات، اظهار نظر كنيم بدون ترديد اين نظر را ترجيح مى‏دهيم كه مجازات در حالت جنون اعمال نگردد; چه آن كه نه نتيجه اصلاحى بر آن مترتب است و نه نتيجه بازدارندگى مجرم از ارتكاب دوباره جرم. اما با وجود روايت صحيح و صريح، وجهى براى تمسك به فلسفه و حكمت مجازات نخواهد بود. در روايت صحيحى كه از امام باقر(ع) نقل شده است، آن حضرت در مساله مورد بحث‏حكم به اجراى مجازات در هر حال، فرمودند. «عن الباقر(ع) فى رجل وجب عليه حد فلم يضرب حتى خولط، فقال: ان كان اوجب على نفسه الحد و هو صحيح لا علة به من ذهاب عقله اقيم عليه الحد كائنا ما كان.» (73) جالب توجه آن است كه در كلمات فقيهان، توجه به فلسفه مجازات در همين مساله نيزمشهود است. مثلا شهيد ثانى در مسالك احتمال داده است كه صحيح باشد كه در مجنون ادوارى منتظر افاقه وى بمانند، تا هدف مانعيت تحقق يابد. (74) فقيه نامدار اماميه، محمد حسن النجفى، پس از آن كه با استناد به روايت پيش گفته تاخير در اجراى مجازات را جايز ندانسته، توجه به فلسفه مجازات در اعلام نظر را همانند اجتهاد در برابر نص و فتوا دانسته است: فما عن بعض من احتمال السقوط فى المطبق مطلقا و آخر من السقوط كذلك ان لم‏يحسن بالالم و كان بحيث لاينزجر به كالاجتهاد فى مقابلة النص والفتوى. (75)

البته چنانكه پيشتر گفتيم مجازاتها را در قالب يك نظريه نمى‏توان توجيه نمود; بلكه امكان دارد در هر مجازاتى يك هدف دنبال گردد. و اين كه امام معصوم(ع) در اين مورد مجازات را قابل اعمال دانسته، شايد به هدف ارعاب و بازدارندگى عمومى، كه از اهداف پراهميت مجازات محسوب مى‏شود، توجه داشته است. شايان ذكر است كه عبدالقادر عوده، حقوقدان مصرى، نيز به اين نكته توجه نموده ودر تحليل نظر كسانى كه در اين حال مجازات را قابل اجرا مى‏دانند چنين گفته است: «مجازات با هدف تاديب و منع، تشريع گرديده است و هرگاه به سبب جنون محكوم‏عليه، هدف تاديب و اصلاح مجرم قابل تحقق نباشد چون چيزى از تاديب و اصلاح نمى‏فهمد نمى‏توان هدف بازدارندگى را نيز ناديده گرفت. چه آن كه مصلحت جامعه مقتضى اجراى مجازات است; چون موجب بازداشتن ديگران از ارتكاب جرم مى‏گردد.» (76)

تداخل مجازاتها: افزون بر مباحث پيش‏گفته فقهى، در برخى ديگر از مسائل نيز توبه به فلسفه مجازات در صدور راى خودنمايى مى‏كند. مثلا به منظور اجراى حد شايسته است كه اعلام گردد تا مردم حضور يابند و حضور مردم نيز داراى استحباب است. بنابراين علنى بودن اجراى مجازات نيكو شناخته شده است. (77) كسانى كه اجراى مجازات را به صورت علنى توصيه مى‏كنند به هدف ارعابى آن توجه دارند و بر اين باورند كه تنها در صورتى مى‏توان اميدوار بود كه اين هدف تامين مى‏گردد، كه به صورت علنى و در حضور مردمان اجرا شود تا آنان با ديده خويش عاقبت تلخ بزهكارى را مشاهده كنند و عبرت گيرند و هرگز بدان نينديشند.

مورد ديگرى كه به منظور پرهيز از اطاله كلام، با بيان آن اين بحث را به پايان مى‏برم، مبحث تعدد مجازاتها با تعدد جرايم است و اين كه آيا در صورت تعدد جرايم، تداخل اسباب صورت گرفته، تنها به مجازات شديدتر بسنده مى‏شود، يا نه، حتى در صورتى كه سبب اعدام با اسباب ديگر مجازات جمع شود نخست مجازاتهاى ديگر اجرا مى‏گردد و آنگاه اعدام صورت مى‏گيرد; و بدين ترتيب مورد و محل هيچ مجازاتى از بين نمى‏رود؟ اين مساله، سخت مورد اختلاف ميان فقيهان عامه و اماميه از يك سو، و فقيهان مذاهب چهارگانه عامه از ديگر سوى است. فقيهان اماميه با استناد به روايات، تداخل اسباب را نپذيرفته و در صورت تعدد جرايم و مجازاتها بر اين باورند كه بايد به گونه‏اى عمل نمود كه هيچ يك از مجازاتها فوت نشود و بنابراين اگر متهم مرتكب جرايمى شده باشد كه مستوجب اعدام و مجازاتهاى ديگر است، نخست‏حدود ديگر جارى مى‏گردد و آنگاه نوبت‏به مجازات اعدام مى‏رسد. (78)

زراره از امام باقر(ع) روايت كرده است كه: «ايما رجل اجتمعت عليه حدود فيها القتل يبدا بالحدود التى دون القتل ثم يقتل بعد ذلك.» (79) با توجه به اين روايت مى‏توان دريافت كه هدف ارعابى و بازدارندگى عمومى از اهميت ويژه‏اى برخوردار است. وانگهى، اگر تداخل اسباب را بپذيريم و در صورت تعدد جرايم و مجازاتها تنها مجازات شديدتر را قابل اعمال بدانيم، چه‏بسا مجرمى كه به خاطر ارتكاب جرم مستوجب اعدام، مى‏داند كه در صورت دستگير شدن جان خود را از دست‏خواهد داد، به جرايم ديگر نيز دست‏بزند. اگر او بداند كه به دليل ارتكاب جرايم ديگر مجازاتى غير از اعدام در انتظار او نخواهد بود، با ارتكاب جرايم متعدد امنيت جامعه را مختل مى‏كند.

فقهاى عامه در جمع بين مجازاتها وحدت نظر ندارند، بلكه با توجه به شقوق مختلف مساله، بين فقيهان بلكه امامان فقه عامه اختلافات فراوانى ديده مى‏شود; ابوحنيفه تداخل مجازاتها را به طور مطلق پذيرفته و در صورت تعدد جرايم، اجراى يك مجازات را كافى دانسته است. برخى از حقوقدانان اين راى را مبتنى بر فلسفه مجازات در اسلام دانسته‏اند; يعنى مجازات براى منع و بازداشتن مجرم و ديگران از ارتكاب جرم و حمايت از جامعه و نيز بزهكاران و بزه‏ديدگان تشريع شده است و در صورتى كه بزهكارى مرتكب جرايم متعدد شده باشد، اعمال يك مجازات اين هدف را تامين مى‏كند. (80) امام سرخسى نيز مبناى حدود را بر تداخل قرار داده و اجراى يك مجازات را در تامين هدف مانعيت و بازدارندگى كافى دانسته است. (81) اما فقهاى مذهب مالك تنها در صورتى كه جرايم از يك جنس باشند، و يا از چند جنس متفاوت باشند كه داراى مجازات يكسانى است، قائل به تداخل شده، به اجراى يك مجازات بسنده مى‏كنند. مثلا اگر كسى مرتكب چند قذف، و يا يك قذف و شراب‏خوارى گردد كه مجازات هر دو هشتاد تازيانه است، اجراى يك مجازات، ديگرى را ساقط مى‏كند. (82)

فقيهان شافعى و حنبلى در صورتى كه حدود متعدد از يك جنس باشند، مثلا زناى متعدد، سرقت متعدد، شراب‏خوارى متعدد و...، معتقد به تداخل شده‏اند; چه آن كه اولا سبب واحد براى مجازات وجود دارد، ثانيا هدف از مجازات بازداشتن مردم از ارتكاب جرم است و اين هدف با اجراى يك مجازات تامين مى‏گردد. (83) گفتنى است كه برخى از فقيهان اماميه همچون شيخ طوسى نيز در مورد سرقتهاى متعدد به وحدت مجازات قائل شده‏اند. (84) اما در صورتى كه جرايم ارتكابى از جنسهاى متفاوت باشد، همچون زناى غيرمحصنه، شرب خمر، سرقت و...، در فقه حنبلى تداخل پذيرفته نشده، بلكه مجازات تمامى جرايم اجرا مى‏گردد. (85)

اما در صورتى كه يكى از مجازاتها قتل باشد، به نظر ابوحنيفه و مالك، مجازاتهاى ديگر ساقط مى‏گردد; چون هدف از اجراى حدود، بازدارندگى عمومى است و قتل براى تامين اين هدف كفايت مى‏كند. آنان معتقد به نظريه جب (عقوبة القتل تجب ما عداها من العقوبات) هستند، ولى شافعى آن را نمى‏پذيرد. از سوى ديگر، قائلان به اين انديشه نيز در شيوه و موارد تطبيق آن، با هم اختلاف نموده‏اند. به اعتقاد مالك، هر حدى كه با قتل جمع شود ساقط مى‏گردد، اعم از آن كه حق الله باشد يا حق الناس; مگر در مورد قذف كه نخست‏حد قذف بر قاذف اجرا مى‏شود و آنگاه مجازات اعدام; بدين سبب كه گفتگو در مورد صاحب حد قذف (مقذوف) به پايان رسد و به او گفته نشود كه چرا كسى كه تو را قذف نمود مجازات نشد. (86)

                                             http://www.hawzah.net/Per/Magazine/nn/015/nn01526.asp    

پى‏نوشت‏ها:

1. صادق لاريجانى، اقتراح پيرامون «فلسفه فقه‏»، نقدونظر، سال سوم، شماره چهارم، پاييز 1376، ص‏15.

2. ر.ك: محمد مجتهد شبسترى، جزوه فلسفه فقه، ص‏8.

3. صادق لاريجانى، پيشين، ص‏17.

4. به عنوان نمونه نگاه كنيد به:

فلسفه مجازات در اسلام (1):

فلسفه مجازات

ناصر قربان‏نيا

مقدمه

يكى از مهم‏ترين نهادهاى حقوقى هر جامعه، نظام جزايى آن است كه قوانين و مقررات كيفرى را در خود دارد. هر جامعه‏اى از بدو پيدايش، براى افراد خود حقوق و امتيازاتى پيش‏بينى نموده، همگان را ملزم به رعايت آنها مى‏داند. حق حيات، حق آزادى، حق برخوردارى از آسايش و امنيت، حق مالكيت و... از جمله اين حقوق و امتيازات است كه هيچ‏كس حق ندارد به آنها آسيبى وارد كند. ولى چنين نيست كه همگان همواره حقوق ديگران را محترم شمارند و متعرض حقوق و امتيازات ديگران نشوند. حال اگر كسانى به حقوق خويش قناعت نكنند و با تجاوز به حقوق ديگران نظم و تعادل برقرار شده را مختل سازند، ناگزير جامعه بايد از خود عكس‏العمل نشان داده، چنين متجاوزانى را كيفر دهد. بنابراين مجازات يكى از عوامل حفظ نظم و حقوق افراد است. از اين روست كه از بدو پيدايش جوامع، نظام كيفرى يكى از پايه‏هاى اساسى هر جامعه‏اى بوده است. شايد بتوان گفت قوانين جزايى از قديمى‏ترين مقرراتى است كه در جوامع بشرى به وجود آمده و در حقيقت، خود مجازات نيز يكى از قديمى‏ترين نهادهاى بشرى است; چه آن كه در جامعه متشكل از انسانها، به علت تعارض منافع، وقوع جرم امر مسلمى بوده است و چون وقوع جرم وجدان آدميان را جريحه‏دار مى‏كند، جامعه در برابر جرم واكنش نشان داده، مجرمان را مجازات مى‏نمايد. در اديان الهى نيز مجازات مجرمان و متخلفان از مقررات الزامى دينى، مورد توجه قرار گرفته است. همچنان كه مى‏توان گفت مجازات در جوامع استبدادى با ظلم و ستم همراه است، مجازات را در يك جامعه آزاد و متمدن مى‏توان نشان حاكميت قانون دانست; اما با وجود اين، فلسفه مجازات و عوامل توجيه‏گر آن همواره مركز گفتگوها بين حقوقدانان، فيلسوفان، جرم‏شناسان و جامعه‏شناسان بوده است.

مراد از «فلسفه مجازات‏»

پيش از پرداختن به هر بحثى، شايسته است نخست، مقصود از فلسفه مجازات را روشن سازيم. مراد از واژه «فلسفه‏» كه در اينجا به «مجازات‏» اضافه شده است چيست؟ امروزه فلسفه مضاف تعبير رايجى است. آيا فلسفه را مى‏توان به هر پديده‏اى اضافه نمود، يا لزوما بايد مضاف‏اليه اين فلسفه «مضاف‏»، علم باشد; مانند فلسفه علم، فلسفه فيزيك، فلسفه حقوق، فلسفه اخلاق، فلسفه سياست، فلسفه رياضى و...؟

ممكن است در نگاه نخست چنين تصور شود كه موضوع فلسفه مضاف، همواره يك علم است; مانند فلسفه رياضى، فلسفه منطق، فلسفه اقتصاد، فلسفه حقوق و...، كه مضاف‏اليه آنها علمى است درجه اول كه موضوع علمى درجه دوم قرار مى‏گيرد. ولى اين تصور صحيح نيست; چون «فلسفه مضاف هميشه فلسفه يك علم نيست، يعنى اصلا متعلق آن علم نيست، مثل فلسفه هنر و فلسفه زبان. فلسفه زبان، (language of Philosophy) بخش بسيار معتنابهى از فلسفه تحليلى غرب است كه مضاف‏اليه آن علم نيست، بلكه نگاهى تحليلى و نظرى به پديده زبان است.» (1)

با اين ديدگاه مى‏توان «فلسفه مجازات‏» را تعبيرى صحيح دانست; چه آن كه مجازات تنها يك نهاد و پديده است و نه يك علم مستقل درجه اول كه موضوع علم ديگرى قرار گيرد. هرچند حقوق كيفرى و نيز جرم‏شناسى دو علم مستقل هستند و در آنها از فلسفه حقوق كيفرى، (Law Criminal of Philosophy) هم گفتگو مى‏شود، ولى مجازات و كيفر تنها يكى از نهادهاى هر جامعه است كه در اين دو علم بررسى مى‏شود و از كيفيات و قواعد مربوط به آن سخن به ميان مى‏آيد. بنابراين اگر فلسفه مضاف را لزوما فلسفه يك علم ندانيم، بلكه صحيح باشد كه پديده و نهاد نيز متعلق آن قرار گيرد، همچون زبان و هنر، مى‏توانيم تعبير فلسفه مجازات را صحيح دانسته از آن سخن بگوييم; چنانكه از فلسفه انقلابها، بويژه در مورد نهضت امام حسين(ع) نيز چنين تعبير مى‏كنيم. نكته ديگرى كه بايد افزود آن است كه آيا مراد از فلسفه كه در اينجا به مجازات اضافه شده است، چيست؟ آيا مقصود فلسفه به معناى عام است كه در آن از هستى و تقسيمات اولى آن بحث مى‏شود؟ آيا مثلا در فلسفه علم مى‏خواهيم به اين سؤال پاسخ دهيم كه علم چيست، و در فلسفه حقوق از چيستى حقوق سخن گفته مى‏شود، و در فلسفه مجازات از چيستى مجازات؟ ممكن است پاره‏اى بر اين باور باشند كه مراد از فلسفه در فلسفه مضاف همان معناى عام آن است. (2) ولى اين انديشه صحيح نمى‏نمايد. «فلسفه مضاف آن طور كه از كل اين مباحث كه امروزه در غرب مطرح است، به دست مى‏آيد عبارت است از: «كل تاملات نظرى و تحليلى و عقلانى راجع به يك پديده و آن پديده گاهى علم است و گاهى غير علم، مثل خود زبان.» (3)

در مجموع مى‏توان گفت كه مراد از فلسفه مضاف در موارد بسيارى، مبانى، ( Foundations) است; و در اين نوشتار، ما به هيچ روى، معناى عام فلسفه را اراده نكرده‏ايم; چه آن كه از هستى و چيستى مجازات سخن نمى‏گوييم، بلكه در حقيقت از چرايى آن بحث مى‏كنيم و مى‏خواهيم مبنا، علت و هدف مجازات را روشن سازيم. بنابراين مقصود از فلسفه مجازات، مبانى و هدف مجازات است و بديهى است كه علل وجود يك پديده غير از علل قوام آن است. سؤال از علت مجازات، غير از سؤال از چيستى آن است و نويسندگانى كه به فلسفه مجازات پرداخته‏اند، در حقيقت‏به همين جهات توجه نموده‏اند. (4)

پس از روشن شدن موضوع بحث، اينك نخست‏به طور اختصار آنچه را فيلسوفان، حقوقدانان و جرم‏شناسان در مورد فلسفه مجازات گفته‏اند بيان مى‏كنيم و آنگاه به بررسى فلسفه مجازات در اسلام مى‏پردازيم و چون از مجازات در فقه اسلامى بحث و گفتگو مى‏شود، سخن از فلسفه آن، بحثى برون فقهى خواهد بود; چون فلسفه مجازات را به مجموع تاملات نظرى، تحليلى و عقلانى راجع به پديده مجازات تعريف مى‏كنيم.

افزون بر نظريه ارضا، (Theory Satisfaction) ،يعنى توجيه مجازات به سبب آن كه موجب رضايت‏خاطر و تسلى مجنى‏عليه مى‏شود، و نظريه جبران خسارت، (Theory Restitution) ،كه هر دو به نوعى با روح انتقام‏جويى گره خورده‏اند، و برخى ديگر از انديشه‏ها در توجيه مجازات و بيان علت آن، ديدگاههاى عمده زير بيشتر مورد توجه قرار داشته و دارند:

1. نظريه فايده اجتماعى (دفاع اجتماعى): ژان ژاك روسو در كتاب «قرارداد اجتماعى‏» خود مجازات را با در نظر گرفتن فايده اجتماعى آن توجيه مى‏كند. او در مورد اصل و منبع حق جامعه در مورد مجازات و تنبيه افراد، معتقد است كه افراد بشر كه آزاد به دنيا آمده‏اند و به طور آزاد هم در طبيعت زندگى مى‏كنند، به تنهايى قادر به حفظ خود و دفاع در مقابل عوامل طبيعى نيستند. بنابراين براى محافظت‏خود و دفع مخاطرات به دور يكديگر گرد آمده و با هم «قرارداد اجتماعى‏» منعقد مى‏كنند. در چنين جامعه‏اى هرگاه كسى مرتكب جرم شود، با ميل و اراده، قراردادى را كه با جامعه بسته بود نقض كرده است. متصديان امر، با محاكمه مقصر و اعلام حكم مجازات، در واقع ثابت مى‏كنند و به عموم اعلام مى‏كنند كه اين شخص قرارداد اجتماعى را نقض كرده است و بنابراين عضو جامعه نيست و چون تعهد خود را لغو نموده بايد به عنوان پيمان‏شكن، تبعيد و يا به اسم دشمن جامعه، نابود گردد. چنين فردى ديگر استحقاق محافظت‏شدن از ناحيه آن جامعه را نداشته و جامعه حق دارد كه چنين فردى را به مجازات برساند. (5)

بكاريا نيز هدف از مجازات را فايده اجتماعى آن مى‏دانست و معتقد بود كه غرض از مجازات آن است كه متهم و ديگران در آينده مرتكب چنين جرمى نشوند. (6) وى معتقد بود كه ترس از مجازاتهاى مقرر در قانون باعث مى‏شود كه مجرمين احتمالى از ترس مجازات، از ارتكاب جرم خوددارى نمايند. بعلاوه، خود مجرم نيز با تحمل مجازات متوجه خواهد شد كه هرگاه در آينده باز هم مرتكب جرم ديگرى شود، همين سرنوشت‏شوم وحشتناك و حتى شديدتر از آن در انتظار اوست و بدين ترتيب امكان نخواهد داشت كه در آينده مرتكب جرم ديگرى شود; و از اين مسير سودى نصيب جامعه مى‏گردد. (7)

بنتام حقوقدان انگليسى نيز در رساله «مجازاتها و پاداشها» اين هدف را مطمح نظر قرار داده است. او در نوشته‏هاى خود نظريه فايده اجتماعى را كه قبلا عنوان شده بود تحت نظم درآورد. وى معتقد بود كه انسان فردى است‏خودخواه كه هميشه در صدد جلب منفعت است. كسى كه مرتكب جرم مى‏شود نيز هدفش جلب منفعت است، اما در ارتكاب جرم براى وى خطر دستگيرى و تحمل مجازات هم وجود دارد. و بدين ترتيب مجرم به هنگام ارتكاب جرم، در مقابل دو امر متضاد قرار دارد: يا به خاطر جلب منفعت جرم را مرتكب شده، مجازات را نيز تحمل نمايد و يا اين كه از ارتكاب جرم صرف‏نظر نموده، خود را در معرض تحمل مجازات قرار ندهد. اگر كيفر، متناسب با سعت‏خسارتى باشد كه بر جامعه وارد شده موجب هراس افراد مى‏گردد و آنان را از انجام جرم و يا تكرار آن باز مى‏دارد. (8)

2. مكتب عدالت مطلق: پاره‏اى از فيلسوفان و نويسندگان اخلاقى و مذهبى، هدف مجازات را صرف‏نظر از نفع اجتماعى آن، اجراى «عدالت مطلق‏» مى‏دانستند. از جمله اين دانشمندان مى‏توان امانوئل كانت، (Kant) فيلسوف مشهور آلمانى و ژوزف دومستر، (demaistre .J) را نام برد. كانت كه با كتابهاى نقد عقل مجرد، (pure و نقد عقل عملى، (pratique raison le de Critique) شهرت يافته، نفع و يا دفاع اجتماعى را كه بنتام آن را ستوده بود بى‏معنا مى‏داند و در اجراى مجازات از مفاهيم كلى‏تر و گسترده‏ترى استفاده مى‏كند و بر اين باور است كه «عدالت‏» و «اخلاق‏» ايجاب مى‏كند كه بزهكار كيفر ببيند; وحتى اگر فايده‏اى نيز براى جامعه از نظر مجازات متصور نباشد، اجراى آن به لحاظ تجاوز به حريم اخلاق و عدالت ضرورى است. به نظر وى هدف مجازات، صرف‏نظر از سودجويى و رفع ضرر همان كيفر و سزاى عمل خلاف اخلاقى است كه اتفاق افتاده است، نه نفع اجتماعى. كانت‏براى توضيح عقايد خود و اين كه هدف مجازات بايد اجراى عدالت‏باشد، مثالى آورده كه به «مثال جزيره متروك‏» مشهور است. وى مى‏گويد: فرض كنيم عده‏اى در جزيره‏اى دور افتاده تشكيل جامعه داده و با هم زندگى مى‏كنند. اينك به عللى افراد جزيره تصميم به ترك جزيره و انحلال جامعه خود گرفته‏اند. باز هم فرض كنيم كه مجرمى قبل از اين مرتكب قتل شده باشد. در اينجا نيز آخرين وظيفه اين جامعه قبل از ترك جزيره اعدام قاتل است. زيرا گرچه در چنين موقعيتى چون جامعه منحل مى‏گردد و ديگر در آن جزيره، جامعه‏اى باقى نخواهد ماند و در نتيجه اجراى مجازات از نظر نفع اجتماعى امر كاملا بى‏فايده‏اى است، با وجود اين، «عدالت مطلق‏» و «نظم اخلاقى‏» كه بالاتر و والاتر از نفع اجتماعى است، وجوب چنين مجازاتى را مسلم و ضرورى مى‏نمايد. (9)

3. نظريه پيشگيرى و ارعاب: اعتقاد صاحبان اين نظريه آن است كه مجازات با دو شيوه مهم پيشگيرى، (Prevention) و ارعاب، (Deterrence) ميزان جرم را كاهش مى‏دهد. به عقيده آنان، اگر براى مجرم طى مدت خاصى موانعى وجود داشته باشد، كمترين آن اين است كه طى اين مدت مرتكب سرقت، تجاوز به عنف يا هر جرم ديگرى نخواهد شد. در باب مجازات با توجيه كاهش جرم، نظريه ارعاب نيز مورد پذيرش و تاييد پاره‏اى از انديشمندان است. مراد آن است كه مجرم به خاطر ترس از كيفر، از ارتكاب جرم منصرف گردد. طرفداران اين انديشه بر اين باورند كه كيفر و مجازات مجرمان، اصولا باعث كاهش وقوع جرم خواهد شد و اگر كيفر ارعابى صورت نگيرد، ديگر افراد جامعه نيز ممكن است مرتكب جرم شوند. در اين توجيه، تنها به فرد بزهكار كه قبلا به قوانين تجاوز كرده است توجه نمى‏شود، بلكه كل افراد جامعه مورد توجه قرار دارند. (10)

4. نظريه اصلاح و تربيت مجرمان: والاترين هدفى كه دانشمندان حقوق جزا، بويژه طرفداران مكتب دفاع اجتماعى، براى مجازات قائلند، اصلاح مجرمان است. چه هدفى عالى‏تر از آن كه بتوان هنگام اجراى مجازات، مجرم را اصلاح نموده، وى را چون فردى سالم و شرافتمند تحويل جامعه داد. مكتب دفاع اجتماعى معتقد است كه يكى از وظايف اوليه دولت در اجراى مجازاتهاى سلب‏كننده آزادى، اصلاح و تربيت مجرمان است. طرفداران اين نظريه معتقدند كه كيفر ديدن مجرم ضربه روحى دردناكى بر وى وارد مى‏آورد و بدين ترتيب او خواهد فهميد كه راهش خطا بوده است و ممكن است تصميم بگيرد كه زندگى خود را در آينده اصلاح كند. (11)

بعد از بيان فشرده پاره‏اى از ديدگاهها در باب فلسفه مجازات كه صاحب‏نظران در توجيه مجازات ارائه نموده‏اند، ذكر اين نكته ضرورى است كه توجيه مجازات مساله‏اى نيست كه بتوان آن را در قالب يك نظريه بيان كرد، و در واقع يك نظريه به تنهايى نتوانسته است مجازات را از تمامى جهات توجيه كند، بلكه هر كدام از انديشه‏هاى طرح شده، تنها جزئى از حقيقت را به همراه دارد و طبعا انتقادهايى را نيز برانگيخته است. برخى از ديدگاهها مورد انتقادهاى بيشترى قرار گرفته‏اند. مثلا در انتقاد از نظريه پيشگيرى از طريق ارعاب، گفته شده است كه تجربه غير از اين را نشان مى‏دهد. تبهكاران محكوم شده و مجازات ديده، اغلب مجددا مرتكب جرم مى‏شوند كه اين امر نشانگر آن است كه هرگز رعبى از مجازات در دل ندارند. (12)

افزون بر اين، با چه توجيهى مى‏توان گفت كه شخصى مجازات شود تا ديگران از ارتكاب جنايت‏بازداشته شوند؟ (13)

به رويكرد اصلاحى مجازات، اشكالات بنيادى‏ترى وارد ساخته‏اند; اگرچه ممكن است مجرم در اثر ترس مرتكب جرم نشود، اما اين با اصلاح كه عبارت است از تغيير و تحول اساسى درونى، كاملا متفاوت است. حتى در مجازات زندان كه گاه مجرم براى مدتى طولانى در حبس مى‏ماند و فرصت كافى براى تامل در افعال ناپسند و مجرمانه خويش دارد، به هيچ روى مسلم نيست كه وى از نظر اخلاقى تغيير روش دهد، بلكه ممكن است آزموده گردد كه چگونه مرتكب جرم شود تا دستگير نشود. بنابراين اگر قصد آن داريم كه با مجازات، بينش اخلاقى مجرم را تغيير دهيم و او را واقعا اصلاح كنيم، شايسته و معقول آن است كه به شيوه‏هاى آموزنده روى آوريم و اگر عواملى موجب ارتكاب جرم مى‏شود، لازم است آنها را از ميان برداريم و اگر مجرم دچار اختلال شخصيتى است‏به درمان وى بپردازيم; كه صرف تحميل مجازات، هدف اصلاحى را تامين نمى‏كند. (14)

                                                                                                                                  ناصر قربان‏نيا

اهداف مجازات در دو رویکرد حقوق جزا و آموزه های دینی(3)/

 

3. فساد زدایی
چالش های برخاسته از اراده سیری ناپذیر انسان در بهره گیری هر چه فزون تر از داده های طبیعی به سود خود و واداشتن دیگران به رهروی در راستای خواسته های شخصی اش که گاه حتی به جنگ های خونین نیز می انجامد از جمله دلایلی می باشد که به عنوان فسادزدایی پای مجازات را به میان می کشد. در حقیقت، این بهرهوری افسار گسیخته از حقوق و آزادی های دیگران مانعی می باشد در قلمرو زندگی دوری ناپذیر گروهی انسان ها که فضای آرام حاکم بر آن را در هم می ریزد و از مسیر عادی خود بیرون می کند. فساد و از هم پاشیدگی نیز یعنی همین نابسامانی و در هم ریختگی جامعه انسانی. آنگاه مجازات، راهکاری می باشد برای مانع زدایی یاد شده و بازگرداندن این نابسامانی و درهم ریختگی به چگونگی آغازین خود. گفتنی است این واکنش به منظور مانع زدایی و دست یابی کسان به حقوق قانونی خود، رهیافتی می باشد طبیعی و برخاسته از سرشت انسان؛ زیرا پیوند از هم گسیخته جامعه را بر جای می دارد و زنجیزه پاره شده آن را بار دیگر در همزیستی معقولی کنار یکدیگر می نهد. به دیگر سخن، از آنجا که نیاز انسان به این همزیستی معقول، نیازی است فطری و سرشتی، بازگرداندن وضعیت از میان رفته آن به چگونگی نخستین خود نیز چنین ویژگی ای را خواهد داشت. مجازات بر آن است تا این سد را از میان بردارد. قرآن کریم در این باره می فرماید: (وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَّفَسَدَتِ الأَرْضُ وَلَـکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْل عَلَی الْعَالَمِینَ) (بقره: 251)؛ و اگر خداوند برخی از مردم را به وسیله برخی دیگر دفع نمی کرد قطعاً زمین تباه می گردید، ولی او نسبت به جهانیان تفضّل دارد. فسادزادیی در این آیه شریف نیز به معنای بازگرداندن تعادل از میان رفته جامعه در نتیجه تحمیل برخی از اراده ها بر بعضی دیگر و ملزم کردن گروه تحمیل کننده به اموری می باشد که نیک بختی همگان در آن است. به دیگر سخن، مراد از فسادزدایی در آن دست یابی به مصالح ماندگار برای جامعه می باشد، نه صلاح خاصی که در کوتاه مدت بهره آن می شود.61

هر چند عبارت (وَلَکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْل عَلَی الْعَالَمِینَ)حکایت از آن دارد که هدف یاد شده، یعنی بازگشت تعادل به جامعه در نتیجه برخورد اراده ها با یکدیگر و دفع بعضی، برخی دیگر را به دست می آید و این فرایند اندک اندک و به خودی خود سپری می گردد، ولی با این وجود، برای دست یابی به این هدف به کیفر نیازمندیم، به ویژه آنکه در آیات دیگر62 از «کتاب» به عنوان وسیله اختلاف زدایی در میان مردم نام برده شده است. درنگ در معنای کتاب، همسویی آن را با مجازات گواهی می دهد؛ زیرا کتاب به معنای نوشته می باشد که معمولا با قلم نگارش می یابد و چون برای محفوظ ماندن عهدنامه ها و فرمان های لازم الاجرا، آنها را به کتابت می رسانند، از این رو، به هر حکم واجب و بیان نقض نشدنی کتابت گفته می شود.63بدین سان، مجازات نیز که گونه ای حکم واجب و نقض نشدنی می باشد با کتاب همسو می شود. البته این بدان معنا نیست که هر جا واژه «کتاب» در قرآن کریم به کار رفته باشد مفهوم مجازات را می رساند، بلکه تنها با توجه به تعریفی که مفسّر گرانقدر علّامه طباطبائی از کتاب به دست داده است ـ آن هم نه به طور کامل، بلکه حداقل تا اندازه ای ـ می تواند با مفهوم مجازات همسو باشد؛ همان کتابی که در آیه 213 سوره مبارکه بقره، وسیله اختلاف زدایی میان امّت ها و مردم برشمرده شده است. بایستگی بهره گیری از کتاب یا قانون و مجازات برای اختلاف زدایی نیز از آن رو می باشد که انسان که خود عامل پیدایش اختلاف است نمی تواند وسیله از میان بردن آن نیز قرار گیرد، بلکه در این باره به ابزاری دیگر نیازمندیم؛ این ابزار همان قانون یا مجازات می باشد. نشانه آنکه در موضوع یاد شده (اختلاف زدایی برخاسته از برخورد اراده ها) چاره کار از انسان و راهکارهای برآمده از ویژگی سودجویی شخصی او ساخته نمی باشد آن است که حتی در عصر دانش و تمدن بشری نیز این چالش را گواهیم، آن هم در قلمروی گسترده تر و شدیدتر. اینجاست که به فریادرسی جز بشر و اندیشه های او نیازمندیم تا این مشکل را چاره اندیشی کند و آن چیزی جز کیفر سرچشمه گرفته از آموزه های دینی نیست.

4. کمال آفرینی
کمال، حقیقتی است نهفته در ژرفای وجود انسان و آمیخته با سرشت او؛ چرا که این ویژگی هیچ گاه در وی به خاموشی نمی گراید، هر چند گاه به دلیل دور افتادگی از آموزه های وحیانی و استوارسازی اندیشه خود بر پایه احساسات درونی یا در نهایت، عقل عملی64 در تشخیص مصادیق آن به بی راهه می رود. دین از آنجا که در همه جهت گیری های خود، کمال حقیقی انسان را نشان گرفته است، در قلمرو مجازات نیز چنین رویکردی دارد. در قرآن کریم، هر چند به گونه ای غیرمستقیم، رگه هایی از توجه به نقش کمال آفرینی کیفر را می توان یافت ـ برای نمونه، در آیه نخست سوره مبارکه طلاق آمده است:(وَ مَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ)؛ هر کس از مقرّرات خداوند پای فراتر نهد، قطعاً به خود ستم کرده است ـ بی گمان، طرح ها و رفتارهای ممنوع شرعی در ردیف حدود و مرزهای الهی جای دارند. وانگهی، نادیده انگاری آنها که ناچیز شمردن کیفرشان نیز به حساب می آید، پیامدی جز دوری انسان از کمال را به دنبال نخواهد داشت؛ زیرا مقرّرات الهی در همین راستا وضع شده اند. شهید مطهّری در این باره می فرماید:
خداوند متعال که مقرّراتی برای مردم برقرار کرده است، این مقرّرات به سود او نیست؛ خداوند، بی نیاز مطلق است. نه رعایت کردن این مقرّرات سودی برای خداوند دارد و نه شکستن آنها زیانی برای او، بلکه رعایت آنها برای خود انسان سودمند است و نقض آنها نیز به ضرر خود انسان. این واقعیتی است در زندگی انسان که به دلیل مکشوف بودن این واقعیت برای خداوند، آن را برای انسان بیان می کند.65
کیفر نیز که از جمله این مقرّرات می باشد به سود انسان وضع شده است. برجسته ترین سود از نگاه آموزه های دینی نیز بالندگی و کمال یابی او می باشد.

5. مهار گستره آزادی
درباره آزادی و قلمرو آن، عرصه های فراوانی از بررسی وجود دارد که پرداختن به آنها در این موضوع کیفری شدنی نمی باشد. تنها به این نکته اشاره می شود که با وجود آزادی تکوینی66 انسان، برای او آزادی تشریعی، به گونه آزادی تکوینی،67 وجود ندارد، هرچند در احکام تشریعی نیز با مباحات و مستحبات روبه رو هستیم ولی با توجه به اینکه در مبحث مجازات همواره با الزامات مواجهیم، از این رو، در این حوزه برای فرد آزادی تشریعی وجود ندارد؛ زیرا این آزادی از یک سو، با مصلحت های فردی او ناسازگار است و از دیگر سوی، همزیستی وی را در عرصه زندگی اجتماعی به آشفتگی دچار می سازد. آیاتی از قرآن کریم نیز به دارا نبودن آزادی تشریعی از سوی انسان اشاره دارند؛ برای نمونه، در آیه زیر می خوانیم: (وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلَا مُؤْمِنَة إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَن یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالا مُّبِیناً)(احزاب: 36)؛ و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده اش به کاری فرمان دهند برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند قطعاً به گمراهی آشکار دچار گردیده است. از آنجا که اراده تکوینی خداوند در این عالم، شدنی می باشد و هیچ عاملی حتی انسان نمی تواند با آن به رویارویی برخیزد، همچنان که آیات قرآن نیز بر آن گواهی می دهند،68 از این رو، مراد از قضای الهی در این آیه شریفه، قضای تشریعی می باشد؛ چرا که چنین اراده الهی از سوی انسان ها مورد مخالفت قرار می گیرد، هر چند برابر با آیه شریف مورد اشاره به چنین مخالفتی مجاز نیستند. به کارگیری واژه هایی همچون «لعلهم یتقون» که معمولا با «لعلّ» همراه می باشد، در بسیاری از آیات و به دنبال بیان یک حکم شرعی نیز به همین مخالفت های احتمالی انسان ها با آن اشاره دارد. در حقیقت، خداوند، مانند آیات پیوسته به اراده تکوینی خود، با صراحت از تحقق اراده تشریعی خود سخن نگفته، بلکه با تعابیر یاد شده نشان داده است که این دستور شرعی امکان دارد از سوی انسان ها مورد مخالفت قرار گیرد. قضاء رسول نیز در آیه شریف یادشده به همین معناست و خاستگاه آن نیز ولایتی می باشد که خداوند برای آن حضرت قرار داده است و آیاتی مانند (النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ) (احزاب: 6) نیز بر آن گواهی می دهد؛ زیرا در آیه بر این نکته تأکید شده است که حتی در جایی که کار به خود انسان ها پیوسته می باشد آنان در آن کار اختیار ندارند و پیامبر در همین موارد از خودشان برتری دارد. افزون بر تعبیر آشکار آیه شریف بر این مطلب، چینش ادبی واژه ها نیز بر این حقیقت تأکید کرده؛ زیرا با وجودی که واژه «امر» ذکر شده است، از این رو، برای بار دوم باید به جای آن ضمیر آورده می شد، ولی بار دوم نیز همین کلمه تکرار شده است.69 این گونه سخن گفتن به معنای تأکید بر مطلب می باشد. کوتاه سخن آنکه آیه شریف، به عنوان محدودسازی حوزه اختیار انسان، خدا و رسولش را در مداخله در کارهای اختیاری آنان صاحب حق به حساب آورده است. چنین به نظر می آید که کیفر و حدود شرعی از جمله این مداخله است. بدین سان، مجازات عاملی است در محدودسازی گستره آزادی انسان و کارهای اختیاری او. گفتنی است افزون بر وضع و اجرای کیفر به عنوان راهکار کنترل بیرونی، آموزه های دینی با روی آورد به عناصری همچون پایبندی به توحید، انجام عبادات، سفارش به تقوا و خود کنترلی و مانند آن، به مهار درونی افراد نیز پرداخته و حتی آن را، در مقایسه با مهار بیرونی، محور قرار داده است تا در پرتو آن همه افراد جامعه را به مجموعه ای یکپارچه تبدیل نماید.70 نماد این مهار بیرونی نیز گردن نهادن به فرمان های الهی است:

روح اسلام، تسلیم بی قید و شرط در برابر فرمان خداست... بدیهی است که نه خداوند به اطاعت و تسلیم مردم نیازی دارد و نه پیامبر چشم داشتی. در حقیقت، مصالح خود آنهاست که گاهی بر اثر محدود بودن آگاهی شان از آن باخبر نمی شوند، ولی خداوند به پیامبرش دستور می دهد. این درست به آن می ماند که یک پزشک ماهر به بیمار می گوید: در صورتی به درمان تو می پردازم که در برابر دستوراتم تسلیم محض شوی، و از خود اراده ای نداشته باشی. این، نهایت دلسوزی پزشک را نسبت به بیمار نشان می دهد و خدا از چنین طبیبی برتر و بالاتر است؛ از این رو، در پایان آیه به همین نکته اشاره می کند و می فرماید: (وَ مَن یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالا مُّبِیناً)کسی که دستور خدا و رسولش را مخالفت کند راه نیکبختی را گم کرده است و به بیراهه و بدبختی کشیده می شود؛ چرا که فرمان خداوند عالم و مهربان و نیز فرستاده او را که خیر و سعادت را دربر دارد نادیده گرفته است و چه گمراهی ای آشکارتر از این.71

6. سزادهی
در آموزه های دینی همان گونه که پاداش در برابر فرمان بری از خداوند در ردیف سنت های الهی جای دارد، کیفر در برابر سرکشی و نافرمانی نیز چنین است. آیات بسیاری از قرآن کریم بدین حقیقت گواهی می دهند که به نمونه هایی از آن اشاره می شود:
ـ (إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَة وَذُو عِقَاب أَلِیم) (فصلت: 43)؛ به راستی که پروردگار تو دارای آمرزش و دارنده کیفری پر درد است.
ـ (اعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ وَأَنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ) (مائده: 98)؛ بدانید که خداوند سخت کیفر است و ]بدانید[ که خداوند آمرزنده مهربان می باشد.در آیه هشتم و نهم سوره مبارکه طلاق نیز بدین مطلب تصریح شده است.
به باور برخی، دلیل پیشی گرفتن عقاب بر مغفرت الهی نشانه تهدید به کیفر می باشد72 و بعضی دیگر در این باره گفته اند: چون کیفر خداوند با همه شدّت و تندی خود با توبه از میان می رود و بار دیگر انسان زیر پوشش رحمت و مغفرت الهی قرار می گیرد، از این رو، بر آن پیشی گرفته است.73

7. مسئولیت پذیری
در بررسی مبانی مجازات گفته می شود که کیفر نتیجه منطقی مسئول انگاری انسان می باشد. ویژگی اخیر نیز از آن روست که او موجودی است مختار. پیداست گزینش آزاد انسان در رفتارهایش، او را مسئول پیامدهای آن قرار خواهد داد. افزون بر جای گرفتن ویژگی مسئولیت پذیری انسان در ردیف مبانی مجازات، می توان آن را از اهداف کیفر نیز برشمرد؛ زیرا با توجه به اینکه این ویژگی از چنان جایگاهی برخوردار می باشد که برخی آن را ریشه اصلی نیک بختی انسان دانسته اند،74 از این رو، جا دارد با پیوند آن با یکی از اهداف مجازات، این ویژگی را در او زنده و برجسته کنیم، شاید از این رهگذر به نیک بختی و کمال حقیقی خود دست یابد. قرآن کریم نیز بر مسئول بودن انسان در برابر رفتارهایش اشاره دارد؛ آنجا که می فرماید: (فَوَ رَبِّکَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِیْنَ عَمَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ) (حجر: 92 و 93)؛ پس سوگند به پروردگارت که از همه آنان خواهیم پرسید از آنچه انجام می دادند. یا در جای دیگر فرموده است: (کُلُّ امْرِئ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ) (طور: 21)؛ هر کس در گرو دستاورد خویش است. با اندک باریک اندیشی در این آیات و آیه های مشابه آن،75 پیوند آن با ویژگی مسئولیت پذیری انسان آشکار می شود؛ زیرا انسان را در برابر رفتارهایش مسئول به حساب آورده است. مجازات هم واکنشی می باشد در برابر همین ویژگی؛ چه آنکه وقتی او در برابر رفتارهایش مسئول باشد، آنگاه باید هر پیامدی، از جمله مجازات را برای آن بپذیرد.

ادامه نوشته

اهداف مجازات در دو رویکرد حقوق جزا و آموزه های دینی(2):

 

خاستگاه بهره گیری از این ساز و کار در حقوق جزا جایگزینی اصل استعداد بزهکار برای زندگی به جای اصل کلاسیک تناسب میان کیفر و بزه می باشد.30 به باور معتقدان این نگرش، دست یابی به هدف حقیقی کیفر، یعنی دفاع از جامعه، جز از راه دفاع از افراد آن امکان پذیر نمی باشد. بدین سان، دفاع واقعی از اجتماع تنها در پرتو اصلاح مجرمان، برگرفتن چاره اندیشی ها برای ورود دوباره آنان به گروه غیر بزهکار و از میان بردن زمینه ها و چرایی رخداد بزهکاری، دست یافتنی است.31 افزون بر گراماتیکا و مارک آنسل، آنکریکوفری، گاروفالو، و لمبرزو از جمله اندیشمندان حقوق کیفری می باشند که به موضوع تدابیر تأمینی ـ تربیتی پرداخته اند. آنکریکوفری و گاروفالو که در سنجش با لمبرزو میانه روتر بودند؛ برای رهایی جامعه از دست بزهکاران، به کارگیری اقدامات خنثا و طردکننده درباره آنان را کافی نمی دانستند و بر این باور بودند که گسترش تدابیر دفاع اجتماعی، ضروری است. از دیدگاه آنان، محیط اجتماعی باید به گونه ای سامان یابد که در آن، پیشگیری از جرم مشهود باشد. لاسکانی که خود از همین گروه است، با تأکید بر نقش تدابیر تأمینی ـ تربیتی در از میان بردن ریشه بزهکاری می نویسد:

ابتکار اجتماعی در برابر جبرگرایی بی تحرک که ناشی از نظریه انسان شناختی است قرار می گیرد. اگر محیط اجتماعی، همه چیز می باشد و اگر محیط اجتماعی به اندازه کافی نارساست، به گونه ای که هموارکننده زمینه رشد سرشت های مجرمانه می باشد، پس اقدامات اصلاحی بر این محیط و بر شرایط تأثیر گذاری باید متمرکز شود.32

در حقیقت، وی با ردّ دیدگاه جبرگرایی که بر تأثیرپذیری مجرم از محیط استوار است پیشنهاد می کند: ما باید بر روی همین محیط تأثیرگذار کار کنیم و نگذاریم بزهکار را در انجام رفتار مجرمانه جهت دهد. از آنجا که محیط، با وجود تأثیرگذاری های فراوان بر مجرم، نمی تواند تنها علت شکل گیری جرم به شمار آید؛ از این رو، رویکرد ابتکار اجتماعی لاسکانی، در برابر نگرش جبرگرایی بی تحرک پوزیتویست ها، منطقی می نماید؛ چرا که محیط را تنها در ردیف یکی از عوامل تأثیرگذار در پدیده جزایی جای می دهد، نه علت تامه آن. حقیقت این است که پذیرفتن تأثیر یک عامل به معنای علت تامه بودن آن نمی باشد، بلکه تنها یکی از عوامل تأثیرگذار است. نتیجه آنکه مجازات را نمی توان تنها بر پایه همان عامل تأثیرگذار استوار نمود.

ب. پیشگیری و رویارویی با حالت خطرناک:
به کار بسته شدن تدابیر تأمینی ـ تربیتی درباره گروهی خاص از بزهکاران، در آغاز به وسیله لمبرزو، آنکریکوفری و گاروفالو مطرح شد. دو کیفرشناس نخست با پذیرش پایه مکتب تحققی در حقوق جزا، یعنی نبود آزادی اراده در مجرم، برای پوشش ناکارآمدی آن در جرم زدایی گفتند که آموزه اخلاقی این مکتب کیفری باید به مسئولیت اجتماعی آن تغییر یابد، آنگاه دفاع از جامعه و واکنش آن در برابر مجرم بر پایه حالت خطرناک فرد ـ یعنی چیزی که گاروفالو آن را استعداد جنایی می نامد ـ استوار شود.33 این رویکرد در مراحل گوناگون خود دو جریان فکری را پشت سر گذاشت. آدولف پرینس و تارد که نخستین جریان فکری را تشکیل می دادند، بر دفاع جامعه از راه بازپروری اجتماعی و اصلاح مجرم پای می فشردند که پیش تر درباره آن سخن گفته شد. فیلیپوگراماتیکا و مارک آنسل از پایه گذاران جریان دوم نیز افزون بر پی گیری روش مزبور، خنثا و بی اثر کردن بزهکاران خطرناک را نیز دنبال می کردند. به بخشی از دیدگاه های آنان در این باره اشاره می نماییم:

دفاع اجتماعی ایجاب می کند برخی از افراد که بزهکاری آنان جبری و اجتناب ناپذیر می باشد از جامعه دور نگه داشته شوند تا زیانشان به آن نرسد. ولی چون هدف کلی نظام جزایی جلوگیری از جرم است، از این رو، باید از وسایل و عواملی که بزهکاری را در نطفه خفه کرده یا تحت بازرسی نگه می دارد به گونه ای کامل بهره برداری شود. این وسایل، اقدامات یا تدابیر تأمینی نام دارد. تدابیر مزبور مجازات نمی باشد، بلکه پیش از وقوع جرم و با احساس حالت خطرناک در فرد به کار بسته می شود و هدف آن نگهداری و حمایت جامعه در برابر بزهکاران اجتماعی است. این عامل بازدارنده نیز نه برای همه آنان به گونه ای یکسان، بلکه برابر با اصل فردی کردن کیفر به تناسب طبقه ای می باشد که تبهکاران در آن جای دارند. از این رو، مجرمان بالفطره باید از طریق اعدام با تبعید به مناطق دوردست به طور کامل از جامعه دور نگه داشته شوند. درباره مجرمان اعتیادی نیز چنین اقدامی صورت می گیرد، ولی نه مانند مجرمان گروه نخست با انجام یک بار بزهکاری، بلکه پس از چند بار تکرار جرم. در مورد مجرمان اتفاقی نیز چون هدف اصلی تبدیل نشدن آنان به بزهکاران اعتیادی از راه تماس و معاشرت با سایر طبقات مجرمین است، از این رو، در صورت ساده و کم اهمیت بودن جرم، آزاد گذاشته می شوند و با فرض مهم بودن آن، در یک موقعیت کشاورزی و دور از سایر بزهکاران نگهداری می گردند و بلافاصله پس از آگاهی به از میان رفتن حالت خطرناک آزاد می شوند و سرانجام در مورد مجرمین هیجانی ـ که به باور این دیدگاه مجرم نمی باشند، بلکه تنها بازیچه شرایط نامساعد و طبع آتشین خود شده اند ـ تحمیل مجازات، منطقی نمی نماید و آنان را تنها می توان به تغییر اقامتگاه خود وادار نمود.34

طرفداران نظریه رویارویی با حالت خطرناک، گاه به پراگماتیسم کیفری یا اصالت عمل و فایده گرایی استناد می کنند؛ برای نمونه، آدولف پرینس و فون لیست بر این باورند که فلسفه کیفر امری است عملی، سودمند و کارا.35 فون لیست در اجرای کیفر، هرگونه توجیهی را که جنبه عملی نداشته باشد بکلی مردود می داند و می کوشد مصلحت گرایی و ضرورت اجتماعی را جایگزین توجیهات دیگری مانند انگیزه های تلافی جویانه نماید. عبارت زیر تا اندازه ای از این نگرش وی پرده برمی دارد:
گوهر حقوق، دفاع از منافع انسانی می باشد و مفهوم هدف، نیروی مولّد آن به شمار می رود... از این رو، حیات انسان تعیین کننده است، نه نظام حقوقی؛ البته دفاع حقوق از منفعت حیاتی، منفعتی حقوقی پدید می آورد.36
ملاحظه می شود که فون لیست، حیات و منافع انسانی را محور اندیشه خود قرار داده است. چنین رویکردی با پراگماتیسم کیفری که جهت گیری آن سودمندی و فایده گرایی می باشد همسان است. پرینس نیز بر پایه همین رویکرد پراگماتیستی و فایده گرایی به کیفر، برای جامعه در هر شرایطی، خواه آنگاه که بزهکار تحت تأثیر عوامل و واقعیات بیرونی قرار گرفته باشد خواه نه، به حق کیفر معتقد است.
فرض کنیم جهان، مکانیسم محض باشد که از قبل در آن تمام حرکات، پیش بینی و تنظیم شده باشد. با این حال، در این دستگاه سترگ، انسان هایی هستند که برخی سودمند و برخی دیگر خطرناک می باشند. درباره گروه دوم لازم است تدابیری اندیشیده شود... اگر غریزه گروهی از انسان ها آنان را به ستیز با جامعه برمی انگیزد در این صورت، هیچ چیز مانع از این نخواهد شد که جامعه، دفاع از دستاوردهای گران بهایش را وظیفه خود نداند.37
پس، او نیز گستره کیفر را حتی به کسانی که در آستانه انجام جرم قرار دارند می کشاند؛ یعنی هر جا که بر مجازات فایده ای بار شود به کار بستن آن، رواست، همان که پراگماتیسم کیفری به آن پایبند می باشد.

از نگاهی دیگر، این نگرش، در رویارویی با پدیده جنایی، رویکرد واقع گرایی را برگزیده است، نه برخورد صرفاً قانونی را. بر پایه رویکرد نخست، انجام دهنده جرم و انسان بزهکار، جامعه را تهدید می کند، نه فعل مجرمانه. از این رو، برای آنکه امنیت جامعه به بهترین شکل فراهم آید و از تکرار جرم در امان بماند باید بزهکار و چرایی بزهکاری او را شناخت. آنگاه در جلوگیری از بزهکاران احتمالی یا سرکوب گروه اصلاح ناپذیر آنان چاره اندیشی نمود. گفتنی است به کارگیری اقدامات تأمینی و تربیتی درباره بزهکاران در آستانه انجام جرم و اصلاح پذیر، تا از میان رفتن حالت خطرناک آنان ادامه خواهد داشت. به باور اندیشمندان حقوق جزا، هر یک از دو نگرش مجرد قانونی و واقع گرایانه، به تنهایی با دشواری هایی روبه روست. برای نمونه، دیدگاه مجرد قانونی هر چند حقوق افراد را تضمین می کند، ولی در آن، دفاع از جامعه به درستی تأمین نمی شود. به عکس، دیدگاه واقع گرایانه گرچه حریم جامعه را به خوبی پاس می دارد، ولی حقوق و آزادی های افراد را به خطر می افکند. چاره کار در نگاهی توأم از هر دو رویکرد به پدیده جنایی است.38 وانگهی، تدابیر تأمینی ـ تربیتی را نیز باید با تضمین های قضایی و قانونی همراه ساخت.39 رعایت نکته اخیر، راه را بر به کارگیری هرگونه کیفر درباره افراد در آستانه انجام جرم می بندد و تنها اعمال راهکارهای تربیتی را برای آنان روا می شمارد، در حالی که رویکرد پیشگیری حتی به کارگیری مجازات های سنگینی همچون اعدام و حبس ابد را درباره افراد خطرناک اصلاح ناپذیر مجاز می داند؛ راهکاری که توجیه قانون و حتی منطقی برای آن نمی توان یافت. مگر اندیشه «علاج حادثه، پیش از وقوع باید کرد» که شعار این دیدگاه می باشد تا چه اندازه برای مجازات پیش از جرم دستمان را باز می گذارد؟

ج. پیشگیری و اجرای مجازات:
برگرفتن شیوه های ویژه در به کار بستن کیفر، از دیگر راهکارهای پیشگیری از انجام جرم به شمار می رود و راه کلی آن، برانگیختن نیروی اندیشه بزهکار و سایرین در گیرودار این اجراست. افزون بر راه کلی یاد شده، در این زمینه می توان به موارد زیر نیز اشاره نمود: محکومیت های سلب آزادی بدون تعیین مدت، همراه کردن مجازات سلب آزادی با کیفرهای دیگر، مبارزه شدید با حبس های کوتاه مدت و ارفاق های افراطی محاکم، اجرای آشکار مجازات، گسترش اختیارات قاضی در بهره گیری از شیوه های ابتکاری اجرایی و محدود نکردن او در روش های ثابت و از پیش تعیین شده قانونی، آزادی مشروط، تعلیق مجازات و... . و اینک از میان راه های فراوان شیوه های خاص اجرایی مؤثر در پیشگیری از جرم، به توضیح مختصر سه مورد از آنها می پردازیم:

1. اجرای آشکار مجازات:
رویکرد اجرای آشکار کیفر، همانند برخی از مجازات های شرعی، در حقوق جزا نیز پذیرفته شده است. یکی از حقوق دانان در این باره می گوید:
ترهیب، اخافه و برانگیختن رعب، چه در نهاد افرادی که امکان داشت در آینده به دام بزهکاری بیفتند و چه در نهاد بزهکار، برای جلوگیری از لغزش دوباره او، مستلزم نمایش اجرای مجازات در جوّی آکنده از خوف و وحشت و حضور افراد در صحنه اجرای مجازات بود که از دیرباز در اجرای مجازات ها مورد توجه قرار می گرفت.40
سزار بکاریا از دیگر اندیشمندان حقوق جزا، با اعتقاد بر تأثیر گذار بودن شیوه یاد شده در جنایت های کوچک و بی تأثیری آن در گونه بزرگ آن می نویسد:
اجرای علنی کیفر در مورد جنایت های بزرگ برای اکثر مردمان بیگانه خواهد آمد و تصوّر نخواهند کرد چنین سرنوشتی در انتظار آنان باشد، ولی اجرای علنی کیفر در مورد جرایم سبک تر که با روح آنان مأنوس است اثری پدید می آورد که مردمان را ضمن بازداشتن از جرایم کوچک از تبهکاری های بزرگ نیز مصون می دارد.41
البته عبارت «بیگانه خواهد آمد» که در سخن بکاریا به عنوان تنها دلیل اجرا نکردن آشکار مجازات در جرایم بزرگ می باشد، چندان قانع کننده به نظر نمی رسد، بلکه شاید بتوان گفت: به کارگیری روش یادشده در این دست از جرایم، از اهمیت بیشتری برخوردا می باشد، همچنان که اسلام، در مجازات های شرعی همین رویکرد را دنبال کرده است.

2. حتمیّت و گریزناپذیری کیفر:
درباره روا بودن اختیاردهی به قاضی یا سلب آن از او، دو دیدگاه وجود دارد. برخی با اشاره به دست یابی به اهدافی همچون اصلاح و تربیت و پیشگیری از جرایم، آن را جایز، بلکه بایسته می دانند و چاره اندیشی هایی مانند آزادی مشروط، تعلیق مجازات، اقدامات تأمینی ـ تربیتی و مانند آن را ساز و کارهایی می دانند که قانونگذار در همین زمینه به کار بسته است.42 در برابر، شماری دیگر، گسترش اختیارات قاضی را در تأمین حقوق و آزادی های فردی، خطرناک می دانند. استدلال این گروه نیز بایستگی قانون محوری و نیاز فراوان در پایبندی به مرزهای قانونی است.43 سزار بکاریا نیز بیشتر، در صورت ملایم بودن قانون، بر دیدگاه دوم تأکید ورزیده و در دست یابی به هدف سودمندی مجازات و نقش پیشگیرانه اش، آن را لازم می داند:
حتمی بودن عقوبتی، حتّی معتدل، همیشه تأثیری شدیدتر از ترس از مجازاتی موحش که امید رهایی در آن راه دارد به جای می گذرد؛ زیرا هنگامی که گریز از کیفر محال باشد، ملایم ترین رنج ها روح بشر را متوحش می کند، در حالی که امید... رفته رفته تصور جانکاه ترین رنج ها را از ذهن دور می سازد؛ به ویژه، زمانی که عدم مجازات... آن را بیشتر تقویت نماید.44
وی سپس با برشماری انعطاف پذیری و دارا بودن اختیار به عنوان ویژگی های قانونگذار و نه قاضی و مجری آن می گوید:
ترّحم فضیلتی است که شایسته قانونگذار می باشد، نه مجری آن و باید در قانون تجلّی یابد، نه در احکام خاص؛ زیرا اگر مردم دریابند که می توان از سر تقصیراتشان گذشت و مجازات، نتیجه ضروری اعمالشان نیست، امید فریبنده رهایی از کیفر در نهادشان پرورش می یابد و باورشان خواهد شد که اگر گذشت ممکن باشد لابد محکومیت های بدون عفو انگیخته تعدّی است، نه ثمره عدالت... بگذارید قانون، عاری از ترّحم و مجری قانون، استوار و راسخ، ولی قانونگذار، مشفق، مهربان و انسان دوست و همچون معماری فرزانه باشد که پایه های بنای خود را بر علاقه ای که هر فرد به سعادت خود دارد برپا سازد.45
گفتنی است اسلام با تقسیم بندی سه گانه حق اللّه، حق النّاس و آمیزه ای از هر دو در جرایم، تنها در گروه دوم و بخشی از گروه سوم، که جنبه حقوق خصوصی افراد پر رنگ تر می باشد، دست قاضی را برای تصمیم گیری، باز گذارده است؛ بدین سان، در گروه نخست، انعطاف و اختیاردهی به قاضی، پذیرفتنی نیست. کوتاه سخن آنکه، در کنش میان قاضی و مجرم، هر دو راه سلب اختیار یا اختیاردهی کامل، ناروا می باشد و باید راهی میان آن دو برگزیده شود؛ همان که اسلام آن را پیموده است.

3. شتاب در اجرای کیفر:
سودمندی این شتاب از آن روست که با کوتاه شدن زمان تبهکاری و مجازات، گردهم آمدن واژه ها و مفاهیم جرم و کیفر را در ذهن و جان مجرم نیرومندتر می کند، به گونه ای که با یادآوری جرم و تصمیم احتمالی بر انجام آن، ناخودآگاه مجازات آن نیز در برابر دیدگان او جای می گیرد. پیداست در این صورت، دست کم به زمینه ای از بسترهای پیشگیری از جرم دست یافته ایم. سزار بکاریا در این باره می گوید:
اگر بخواهیم در ذهن خشن فرومایگان منظره فریبنده دستاوردهای حاصل از انجام جرم با تداعی مفهوم کیفر، تعادل یابد بسیار مهم است که کیفر در پی جرم به اجرا در آید. فاصله زمانی این دو، جز گسیختگی دو تصور یاد شده، اثری ندارد.46
گفتنی است هر چند شتاب در کیفر، پیامد پیش گفته را به دنبال دارد، ولی همواره چنین نیست؛ گاه فرصت دهی به مجرم به منظور اندیشه در رفتاری که انجام داده است، زمینه بازگشت او را از کجروی فراهم می سازد. در سیاست کیفری اسلام نیز، جز در حدود یا جرایم عمومی که تأخیر در اجرای کیفر روا شمرده نشده است، در سایر جرایم زمینه برای به تأخیر انداختن مجازات فراهم می باشد.

مبحث دوم: آموزه های دینی و اهدف مجازات
در چشم اندازی کلی، راهکار ویژه اسلام در راهیابی به مصلحت های جامعه و افراد، مخاطب سازی درون انسان، فراخوانی به پالایش آن و سرانجام، سفارش به ترس از خشم الهی است.47 بدین سان، در این رویکرد، جرم، افزون بر به هم ریزی آرایش جامعه، برای حقیقت وجود آدمی نیز آسیب زا و ویرانگر است. شاید این آیه شریفه که می فرماید: (إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) (اسراء: 7) (اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید به خود بد نموده اید) بر ادعای مزبور گواه باشد؛ زیرا بازگشت بدی و جرم را به جان های آدمیان پیوند می زند. افزون بر جرم، مجازات نیز در این نگاه، از جایگاه ویژه ای برخوردار می باشد؛ جایگاهی که نه تنها بازستاندن حق قربانی جرم یا دفاع از ایمنی و آسودگی جامعه می باشد ـ آنچنان که مکاتب کیفری می گویند ـ بلکه پوشش دهی به تاریکی پدید آمده در وجود فرد به دنبال انجام گناه را نیز در نظر می گیرد. به دیگر سخن، کیفر در این رویکرد، کفّاره ای است که امکان اصلاح فرد خاطی را در بعد وجودی وی فراهم می آورد.48 اینک با چنین رهیافتی از مجازات، اهدافی چند را برمی شماریم:

1. پاسداشت حریم الهی
حریم الهی مناطق ممنوعه ای می باشد که حد و مرزهای آن با امر و نهی های خداوند تعیین شده است. این ویژگی، از تعریف واژه هایی همچون «حرام» و «واجب» نیز دست یافتنی است. برای نمونه، درباره «حرام» گفته شده است: طلب ترک فعلی که انجامش موجب عقاب شود.49 قرآن کریم نیز ما را به پاسداشت حریم الهی فرا می خواند: (وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ) (حج: 30)؛ هر کس مقرّرات خدا را بزرگ دارد، آن برای او نزد پروردگارش نیکوتر است. «حرمت» در آیه شریفه که مفرد واژه «حرمات» می باشد، هر آن چیزی است که نادیده انگاری آن روا نیست، بلکه پایبندی بدان بایسته است.50 بزرگ شماری حرام های الهی نیز یعنی: فرو نگذاشتن جایگاه آنها و بی اعتنایی نکردن به آنها.51 در آیه سی و دوم همین سوره نیز ما را به بزرگداشت شعایر الهی سفارش می کند و آن را نشانه پاکی دل ها بر می شمارد: (وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَاللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ)(حج: 32)؛ هر کس شعایر خدا را بزرگ دارد در حقیقت، آن حاکی از پاکی دل هاست. شعایر الهی نشانه هایی می باشند که خداوند آنها را برای بندگی خود تعیین کرده است.52 تقوا نیز که به معنای خویشتن داری از حرام های خداوند و دوری گزینی از خشم او می باشد، امری معنوی و برخاسته از باطن و جان انسان هاست، نه پیوسته به ظاهر و پوسته رفتار.53 از نگاه قرآن، دست یابی به این مهم در سایه بزرگداشت شعایر الهی شدنی می باشد؛ همان که از آن به پاسداشت حریم الهی یاد کرده ایم.
افزون بر سفارش تشویق گونه به بزرگداشت حرام های الهی و پایمال نکردن آنها که رویکرد آیه های یاد شده را تشکیل می داد، آیاتی دیگر به گونه ای جدّی تر به انجام این مهم فراخوانده و حتّی در برخی از آنها برای حریم شکنان، کیفر جاودانی دوزخ وعده داده شده است: (وَ مَن یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِیهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُّهِینٌ)(نساء: 14)؛ و هر کس از خدا و پیامبر او نافرمانی کند و از حدود مقرّرات او تجاوز نماید، وی را در آتشی درآورد که همواره در آن خواهد بود و برای او عذابی خفّت آور است.

2. پوشش اثر گناه و بازدارندگی از آن
کفّاره در آموزه های دینی از جمله واژه های برجسته ای می باشد که بدین هدف از مجازات اشاره دارد؛ زیرا در مفهوم شناسی این کلمه گفته شده است که از واژه «کفر» به معنای پرده و پوشش، گرفته شده و در اصطلاح، عملی می باشد که به وسیله آن، زشتی گناه پوشانده می شود.54 پایه وضع کیفر در این رویکرد، آنچنان که در آغاز این مبحث بدان اشاره شد، بر این اصل استوار می باشد که جرم، ضمیر و باطن انسان را می آلاید و آشفته می سازد، آنگاه برای پالایش آن باید چاره ای اندیشید. کیفر در آموزه های دینی گامی است در همین زمینه؛ رویکردی که تا اندازه زیادی آن را از جرم شناسان جدا می کند:

موافق تعریف معمول و مقبول جرم شناسان، کیفر می تواند اثری ترمیم گر و جبران کننده برای اجتماع داشته باشد، ولی با این تعریف، کیفر هرگز واجد ارزش عفو و کفّاره در معنای اسلامی آن نیست؛ مجرم بی ایمان ممکن است تحمل کیفر نماید، اما هرگز پس از تحمل مجازات مانند یک فرد با ایمان خود را فارغ و بخشیده، حس نخواهد نمود. می توان گفت که پس از تحمل مجازات، انسان نظم روانی و آرامش درونی خویش را، که وجود آن برای حفظ تعادل روح ضروری است، باز خواهد یافت.55
آنچه را که از کیفر در این نگرش فهم پذیر می باشد دادن دورنمایی است برتر از زاویه دید یک حقوق دان به آن؛ اندیشمند حقوق کیفری هیچ گاه به بازگشت روح بزهکار به چگونگی پیش از رخداد جرم نمی اندیشد، بلکه همه تلاش او در باز گرداندن آرامش از هم گسیخته جامعه به آن یا دست یابی قربانی جرم به حق از دست رفته اش خلاصه می شود. او اساساً پرداختن به روح و بررسی راهکارهای تاریکی زدایی از آن یا بازیابی آشفتگی پدید آمده در آن را از قلمرو مطالعات حقوقی بیرون می داند. این در حالی است که دین، به عنوان متولّی روح، خود را در برابر بالندگی آن مسئول می بیند، به گونه ای که حتی در برگرفتن سیاست های جنایی، اقتصادی، مدیریتی، سیاسی و در همه عرصه ها، در گام نخست و به عنوان آغازین اولویت، دغدغه خاطر آن را دارد.

در آیاتی از قران کریم از کفّاره یاد شده است؛ برای نمونه، در یکی از آنها پس از بیان حکم قصاص در جنایت، گفته شده که چنانچه قربانی جرم یا اولیای او از حکم چشم پوشی نمایند و بزهکار را ببخشند، این کارکرد، کفّاره گناهانشان قرار می گیرد: (فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفَّارَةٌ لَّهُ)(مائده: 45)؛ و هر که از آن قصاص در گذرد، پس آن کفّاره گناهان او خواهد بود. نیز در آیه ای دیگر، پس از بیان مجازات شکستن قسم، آن را کفّاره مخالفت با سوگند برمی شمارد: (لاَ یُؤَاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمَانِکُمْ وَلَـکِن یُؤَاخِذُکُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الأَیْمَانَ فَکَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاکِینَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَة فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاَثَةِ أَیَّام ذَلِکَ کَفَّارَةُ أَیْمَانِکُمْ إِذَا حَلَفْتُمْ وَاحْفَظُواْ أَیْمَانَکُمْ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ)(مائده: 89)؛ خداوند شما را به سوگندهای بیهوده تان مؤاخذه نمی کند، ولی به سوگندهایی ]که از روی اراده [می خورید ]و می شکنید[ شماره را مؤاخذه می کند و کفاره اش خوراک دادن به ده بینواست ـ از غذاهای متوسطی که به کسان خود می خورانید ـ یا پوشاندن آنان یا آزاد کردن بنده ای. و کسی که ]هیچ یک از اینها را[ نیابد ]باید[ سه روز روزه بدارد. این است کفّاره سوگندهای شما هنگامی که سوگند خوردید.

به جنبه پوشانندگی اثر گناه در سخنان معصومان(علیهم السلام) نیز اشاره شده است؛ برای نمونه امام علی(علیه السلام)در این باره می فرمایند: «خداوند هیچ بنده مؤمنی را در این دنیا به کیفر نرساند، مگر آنکه نیکو و سزاوارتر آن بود که او را در قیامت نیز مجازات کند و نیز هیچ بنده مؤمنی را مورد گذشت قرار نداد، مگر آنکه چنین گذشتی در روز قیامت نیز بجا بود.» آنگاه فرمود: «گاهی خداوند مؤمن را در بدن، دارایی، فرزند یا خانواده اش آزمایش می کند.» و این آیه را خواند: (مَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَة فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیر) (شوری: 30)؛ هر رویداد ناخوشایندی که با آن برخورد می کنید، پیامد رفتارهایی می باشد که خود انجام داده اید و خداوند از بسیاری ]از آنها [گذشت می کند. ]امام سپس[ سه بار دستان خود را بر هم نهاد و فرمود: «از بسیاری از آنها می گذرد.»56 پیوستگی این سخن امام به موضوع مورد بحث، یعنی پوشش اثر گناه، بیشتر در بخش نخست آن می باشد؛ چرا که در آن به جایگزینی کیفر دنیوی از مجازات آخرتی اشاره شده است؛ یعنی خداوند به جای عذاب در آخرت، مؤمن را در همین دنیا به کیفر می رساند تا به دلیل پاک شدن و از میان رفتن اثر گناه، برای مجازات رساندن آخرتی او دلیلی بر جای نمانده باشد. پیامبر(صلی الله علیه وآله)نیز درباره اثر گناه زدایی کیفر حدّ می فرماید: «کسی که گناهی انجام دهد، آنگاه حدّ آن بر وی جاری می شود، ]این حدّ[ کفّاره آن گناه خواهد بود.»57

گفتنی است از نشانه های اینکه کیفر در این دنیا پوشش اثر گناه را به دنبال دارد، رحمانیت خداوند است؛ چرا که این ویژگی، مانع از آن می باشد که بنده ای را برای یک گناه دوبار به مجازات برساند؛ از این رو، با مجازات در این دنیا، دیگر برای کیفر آخرتی او جایی باقی نخواهد ماند. برخی بر این باورند که مجازات الهی همواره جنبه ایجابی ندارد، بلکه گاه ویژگی سلبی به خود می گیرد. برای نمونه، محرومیت از نعمت که خود جنبه ای سلبی می باشد نیز در پاکسازی اثر گناه مؤثر است.58

افزون بر پوشش اثر گناه، کفّاره دارای پیامد ایمان زایی و پنددهی نیز می باشد که شاید بتوان آن را با رویکرد اثر بازدارندگی یا به سازی مجازات در حقوق جزا همسو دانست. قرآن کریم در یکی از آیات، پس از بیان کفّاره جرم ظهار،59 یعنی آزاد کردن یک بنده یا شصت روز روزه پیاپی و یا خوراک دادن شصت بینوا در صورت ناتونی در انجام کفّاره نخست یا دومی، می فرماید: (لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ)(فتح: 9)؛ این ]حکم[ برای آن است که به خدا و رسولش ایمان بیاورید. پندپذیری نیز از آثار دیگری می باشد که در آیه سوم همین سوره درباره کفّاره بدان اشاره شده است. رویکرد اثر بازدارندگی و تربیتی کفّارات در سخنان اندیشمندان و بزرگان دینی نیز دیده می شود. آیة اللّه مکارم شیرازی در این باره می فرماید:
تمام کفّارات جنبه بازدارندگی و تربیتی دارند و چه بسا کفّاره هایی که جنبه مالی دارند از اغلب تعزیرات که جنبه بدنی دارند، تأثیرشان بیشتر است.60

منبع: ماهنامه معرفت ، شماره 106

اهداف مجازات در دو رویکرد حقوق جزا و آموزه های دینی(1):

 

مجازات اسلامی ( کارکرد و آسیب ها)

اشاره
کاوش از چرایی کیفر در دو حوزه بررسی زیرساخت ها و نیز دستاوردها و پیامدها انجام می گیرد که از رویکرد نخست به «مبانی»1 و از رویکرد دوم به «اهداف مجازات» یاد می شود. هر چند مرزبندی این دو رویکرد و جدا سازی دقیق آنها چندان آسان نمی نماید، به گونه ای که گاه درهم می آمیزد، ولی با این وجود، در نوشتار کنونی تلاش شده است دستاوردها و نمودهای عینی مجازات، یعنی اهداف به جای پایه های استوارسازی آن (مبانی)، با پررنگی بیشتر دنبال شود. گفتنی است این بررسی در دو نگرش اسلام و مکاتب کیفری حقوق موضوعه انجام گرفته است.

مبحث نخست: اهداف مجازات در آیینه مکاتب کیفری
جز سال های آغازین قاعده مند کردن مجازات، یعنی پس از دوران انتقام خصوصی که بیشترین هدف کیفر را فراهم سازی عدالت مطلق و سزادهی به مجرم تشکیل می داد، از آن پس این هدف جای خود را به هدف پیشگیری از جرم و بازپروری مجرم از مجازات سپرد.2 برای آگاهی بیشتر از چگونگی ساماندهی به اهداف مجازات، توجه به راهکارهای برگرفته شده آن در سه مرحله از انجام جرم سودمند می نماید:
الف. آنها.
ب. هنگام رویداد جرم: از جمله راهکارهای این مرحله عبارتند از: تعیین دقیق وظایف سازمان ها و نهادهای پیوسته به بررسی جرم؛ مانند بخش های پیوسته به تعقیب مجرم، گردآوری و نگهداری وسایل و دلایل انجام جرم، طرح ریزی شیوه های درست برخورد با مجرم پس از دستیابی به وی، و رعایت حقوق قربانی جرم و یاری رسانی به او فراتر از چهارچوب مراجعه قضایی.
ج. پس از رویداد جرم: برگرفتن شیوه های درست اجرای مجازات به منظور بازگرداندن اهلیّت اجتماعی به مجرم.
افزون بر مطالب پیش گفته، در بایستگی تعیین اهداف مجازات می توان به موارد زیر اشاره نمود:
1ـ برخورد قانونی با بزهکار از آن روست که او با رفتار خود مرزهای قانون را درنوردیده و قواعد مورد پذیرش جامعه را زیر پا گذاشته است.3 از این رو، قانونگذار باید در وضع هرگونه مجازاتی به اندازه اثربخشی آن در از میان بردن این ویژگی نابهنجار بزهکار توجه داشته باشد. به دیگر سخن، ارزش کیفر، همچون سایر تصمیم گیری های پیوسته به مدیریت جامعه، در بار شدن اثر بر آن می باشد. پیداست با وضع مجازاتی بدون ویژگی یاد شده به کاری نامعقول دست زده ایم.
2ـ با توجه به وجود هدف هایی چند در مقصود قانونگذار، قاضی نیز باید آنها را به گونه ای اجرا کند که از هدف مزبور دور نیفتد.4 بدین سان، بایستگی چاره اندیشی های لازم در اجرای کیفر نیز تأیید دیگری است بر هدفمندی مجازات. اینک به برخی از این اهداف از دیدگاه حقوق جزا اشاره می نماییم:

1. تشفّی و انتقام
انتقام یا پوشش دهی به آزرده خاطری قربانی جرم، از دیرباز به عنوان هدف مجازات مورد توجه بود و حقوق جزا از آن بسیار تأثیر می پذیرفت. افکار عمومی نیز با قدرتی هر چه تمام تر آن را در رأس جهت گیری های اهداف مجازات جای می داد. این تأثیرپذیری تا آن اندازه بوده که از زمان پیدایش نخستین سازمان اجتماعی تا سال های پایانی قرن هجدهم میلادی، واکنش در برابر جرم به ترتیب در اشکال انتقام خصوصی، مذهبی و سیاسی خودنمایی می کرد.5 این در حالی بود که رویکرد مزبور، نابسامانی هایی چون جنگ های خونین قبیله ای و نابرابری کیفر با جرم انجام شده را درپی داشت. شاید مورد توجه بشر قرار گرفتن تشفّی و انتقام به عنوان نخستین هدف مجازات در گذر تاریخ از آن رو بوده است که این ویژگی در درون او دستمایه ای طبیعی و ذاتی داشت؛ چنانچه برخی را باور همین می باشد. برای نمونه، شهید مطهّری در این باره می فرماید:
حس انتقام جویی و تشفّی طلبی در بشر بسیار قوی و در دوره های ابتدایی و جامعه های بدوی ظاهراً قوی تر بوده است... این حس هم اکنون نیز در بشر وجود دارد؛ نهایت آنکه در جوامع متمدّن، اندکی ضعیف تر یا پنهان تر است. ]دلیل ذاتی بودن این حسن آن می باشد که[ فرد ستم دیده به عقده روحی دچار می شود، اگر عقده او خالی نشود ممکن است به طور آگاهانه یا ناآگاهانه روزی مرتکب جنایت شود. هنگامی که ستمگر را در برابر او مجازات کنند عقده اش باز و روانش از کینه و ناراحتی پاک می شود.6

هرچند گذشت از حقوق شخصی خود و یا واگذار کردن آن به خداوند در آموزه های دینی جایگاهی ویژه دارد و در آیات و روایات بسیاری بدان تصریح شده است،7 ولی باید توجه داشت که این شیوه برخورد با مجرم حق شخصی قربانی جرم می باشد و قانونگذار، تنها می تواند او را بر این کار تشویق نماید، همچنان که در آموزه های دینی نیز این روش برگزیده شده است، نه اینکه قانونگذار به بهانه هایی همچون بی تأثیری این کیفر خاص در به سازی و بازپروری مجرم، از به کار بستن آن درباره وی چشم پوشی کند، بی خبر از اینکه برگرفتن چنین رویکردی تنها در حوزه جرایم عمومی که به حقوق جامعه، پیوسته می باشد شدنی است، نه در قلمرو حقوق شخصی افراد. البته ویژگی ذاتی پیش گفته انسان که او را به واکنشی طبیعی در برابر مجرم وامی داشت و عطش انتقام جویی او را تنها با آسیب رسانی به مجرم فرو می نشاند این خطر را در پی داشت که بیش از آسیب وارده به خود، به مجرم زیان وارد کند. از این رو، مکتب کلاسیک حقوق جزا، که به قانونمند کردن این واکنش و تناسب میان جرم و مجازات پرداخت، می خواست دامنه احتمالا بیش از اندازه مجاز این واکنش را مهار نماید و جامعه را از آسیب های احتمالی افسار گسیختگی آن برهاند. گو اینکه این اندازه چاره اندیشی از سوی مکتب کلاسیک منطقی می نمود، ولی برخی از مکاتب کیفری8 پا را از این فراتر گذاشتند و تا آنجا پیش رفتند که با شعار پشتیبانی از حقوق جامعه حتی مجازات های مقابله به مثل ـ مانند قصاص نفس، قصاص عضو، تازیانه و مانند آن ـ از آماج انتقادهایشان در امان نماند. این در حالی است که جامع نگری یک مکتب و نگرش کیفری را آمیزه ای از توجه به حقوق جامعه و افراد ـ هر دو ـ تشکیل می دهد، نه یک جانبه نگری. در واقع، خطای رویکرد انتقام شخصی در مجازات، زیاده روی در توجه به حقوق افراد و نادیده انگاری حقوق جامعه بود و اشتباه مکاتب فکری نو، عکس آن؛ یعنی زیاده روی در توجه به حقوق جامعه و نادیده انگاری حقوق افراد. به دیگر سخن، هم دفاع از جامعه با به کارگیری شیوه های تربیتی و ایجاد سازمان های فراهم کننده آن ضروری می باشد و هم سزادهی و به کیفر رساندن مجرم؛ یعنی به کار بستن قوانین جزایی درباره او. شهید مطهّری در این باره می گوید:

قوانین جزایی برای تربیت مجرمین و برقراری نظم در جامعه ها ضروری و لازم بوده، هیچ چیز دیگری نمی تواند جانشین آن شود. اینکه برخی می گویند به جای مجازات، مجرم را باید تربیت کرد و به جای زندان باید دارالتأدیب ایجاد نمود مغلطه است؛ تربیت و ایجاد دارالتأدیب بی تردید لازم و ضروری بوده؛ تربیت صحیح مسلماً از میزان جرایم می کاهد، همچنان که نابسامانی اجتماعی یکی از علل وقوع جرایم بوده، برقراری نظامات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی صحیح نیز به نوبه خود از جرایم می کاهد، ولی هیچ یک از اینها جای دیگری را نمی گیرد؛ نه تربیت و نظامات عادلانه جانشین کیفر و مجازات می شود و نه کیفر و مجازات، جانشین تربیت صحیح و نظام اجتماعی سالم. هر اندازه تربیت، درست و نظام اجتماعی، عادلانه و سالم باشد باز افراد یاغی و سرکش پیدا می شوند که تنها راه جلوگیری از آنها مجازات و کیفر است که احیاناً باید سخت و شدید باشد. از طریق تقویت ایمان و ایجاد تربیت صحیح و اصلاح جامعه و از بین بردن علل وقوع جرم از میزان جرایم و جنایات می توان تا حدود زیادی کاست و باید هم از این راه ها استفاده کرد، ولی نمی توان انکار کرد که مجازات هم در جای خود لازم بوده و هیچ یک از امور دیگر، اثر آن را ندارد. بشر هنوز موفق نشده و شاید هیچ وقت موفق نشود که از طریق اندرزگویی و ارشاد و استفاده از سایر وسایل آموزش و پرورشی بتواند همه مردم را تربیت کند و امیدی هم نیست که تمدن و زندگی مادی کنونی بتواند وضعی را به وجود بیاورد که هرگز جرمی واقع نشود. تمدن امروز نه تنها جرایم را کم نکرده، بلکه به مراتب، آنها را بیشتر و بزرگ تر کرده است.9
کوتاه سخن آنکه تشفّی و آرام سازی دل قربانی جرم، که در اثر اقدام مجرم آزار دیده است، از جمله اهداف مجازات به شمار می آید، ولی روحیه انتقام جویی برخاسته از این ویژگی باید در بستری نظام یافته و قانونمند، مهار گردد تا نابسامانی های اجتماعی را در پی نداشته باشد.

2. اجرای عدالت
عدالت جویی، همچون تشفّی طلبی، در ردیف ویژگی های ذاتی انسان جای دارد و با سرشت او آمیخته است. اهمیت آن تا اندازه ای می باشد که در روایات معصومان(علیهم السلام)پا برجایی آسمان ها و زمین بدان نسبت داده شده است: «بالعدل قامت السموات والارض»10 هر چند بررسی مفهوم عدالت و پرداختن به زوایای گوناگون آن از گنجایش این نوشتار بیرون است، ولی در اینجا با نگاهی کوتاه به برخی رویکردهای حقوق دانان درباره آن ـ البته با تکیه بر هدف مجازات ـ بحث را پی می گیریم.
نخست باید دانست از نگاه کسانی که اجرای عدالت را هدف کیفر قرار داده اند، مجازات، جزای عملی می باشد که مجرم آن را انجام داده است. به دیگر سخن، جامعه در واکنش به رفتار ناشایستی که از تبهکار سر زده است، در حق او نیز چنین می کند.11 پیشینه این دیدگاه به مکتب کلاسیک (از مکاتب حقوق کیفری) بازمی گردد. این مکتب در آغاز قرن نوزدهم در واکنش به وضعیت نابسامان حاکم بر کیفر، یعنی دلبخواهی، وحشیانه و نابرابر بودن آن با جرم انجام یافته، در نظر داشتن هدفی معقول از مجازات را در دستور کار خود جای داد که برجسته ترین ویژگی آن برقراری عدالت مطلق یا همسانی میان جرم و کیفر بود. گفتنی است در این رویکرد، جرم و مجرم جدا از ویژگی های شخصی مورد توجه قرار گرفت. با بیان دیدگاه های بعدی در هدف گذاری مجازات، این موضوع، یعنی شخصی کردن کیفر، روشن تر خواهد شد.
رویکرد عدالت محور در هدف گذاری مجازات، هر چند بر شخصی کردن کیفر استوار نبود، ولی پایه اندیشه ای را بنیان نهاد که بعدها به نام «فردی کردن مجازات» در حقوق جزا پذیرفته شد و دگرگونی های گسترده ای را در قوانین جزایی پدید آورد.12 توجه به مسئولیت اخلاقی مجرمان و تعیین کیفر با تکیه بر آن، اصل اساسی این دیدگاه را تشکیل می دهد. مفهوم مسئولیت اخلاقی مجرم یا عدالت مطلقه آن است که مجازات، راهکاری برای جرم زدایی نمی باشد تا گفته شود: چنانچه ترسی در مردم پدید نمی آید یا برای جامعه فایده ای بار نمی شود، از به کار بستن آن خودداری گردد؛ بلکه امری است که بایستگی آن از اخلاق و عدالت سرچشمه می گیرد و درد و رنجی می باشد که مجرم به دلیل آشفتگی نظام اخلاقی جامعه باید آن را بر دوش کشد.13 چنین برخوردی با مجرم از آن روست که هر کس، به دلیل داشتن مسئولیت اخلاقی باید بازتاب رفتار خود را ببیند و اگر پای هر شخص دیگر جز او را به میان بکشیم، در این صورت، همه را شرکای جرم به حساب آورده ایم. این کار نیز به نوبه خود یعنی شکستن حریم عدالت و زیر پا گذاشتن اصل مسئولیت اخلاقی. کوتاه سخن آنکه انتظار از جامعه آن می باشد که بزهکاران عادلانه به سزای اعمال خود برسند و هیچ جرمی بدون مجازات نماند؛14 وانگهی، کمال دادگستری، در توزیع کیفرهای قانونی همسنگ با خطای بزهکار است.15
با گذر از بیان دیدگاه یاد شده، در ارزیابی آن می توان گفت: با چشم پوشی از مفهوم دقیق عدالت که بررسی های گسترده ای را می طلبد، در برابر آن، این پرسش روی می کند که آیا تنها برابری میان جرم و مجازات، عدالت کیفری را محقق می سازد و در این باره به عناصر دیگری نیازمند نمی باشیم؟ برای پاسخ به این پرسش، پرداختن به مفهوم «عدل»، هر چند کوتاه، گریزناپذیر است. اگر عدل را به تفاوت نگذاردن میان افراد و نادیده انگاری ویژگی ها و موقعیت های خاص آنان تعریف کنیم، چنین رویکردی ظلم را نتیجه خواهد داد. عدل یعنی: دادن استحقاق ها و رساندن هر صاحب حقی به حق خود. این مفهوم از عدل بر دو پایه استوار می باشد: حقوق و اولویت های افراد از یک سو و اندیشه پیوستگی میان نیک بختی جامعه و رعایت این حقوق و اولویت ها از سوی دیگر. باور به پیوستگی مزبور نیز بر اندیشه حسن و قبح، استوار است.16 بر پایه چنین رویکردی از عدالت، کیفری عادلانه خواهد بود که افزون بر لایه آشکار جرم، یعنی عمل انجام شده، سایر عوامل تأثیرگذار بر رخداد بزه و همه زمینه های درونی و برونی وقوع آن را مورد توجه قرار دهد؛ چرا که تنها در این صورت است که مجازاتی در خور استحقاق مجرم به کار بسته خواهد شد. با درنگ در مکتب عدالت مطلقه، چنین به نظر می آید که این رویکرد شیوه یاد شده در عدالت را برنگزیده و تنها به سراغ سطح نمایان عمل ارتکابی رفته است. برگرفتن چنین روشی نیز یعنی یک جانبه نگری در برخورد با عدالت؛ روشی که منطق علمی آن را برنمی تابد و نباید در ردیف اصول فکری یک مکتب کیفری جای گیرد.

3. به سازی، درمان و بازپروری مجرم
اندیشه اصلاح مجرم در هدف گذاری کیفر، از نوآوری های عصر کنونی به شمار نمی رورد، بلکه رگه های آن را در اصول حقوق جزای قرون وسطا و حتی پیش تر از آن نیز می توان یافت؛ برای نمونه، از سقراط در این باره نقل شده است:
ما به هیچ روی نباید علیه مجرمین خشمناک شویم، بلکه باید به آنها بیاموزیم که چگونه می توانند دیگر مرتکب جرم نشوند؛ زیرا جرم، نتیجه نادانی است و همه مردم سعادت فراگیری معلومات را نداشته اند.17
افلاطون نیز در این باره گفته است:
قانونگذاران، مجرمین را بیمارانی می دانند که باید معالجه شوند؛ اگر کسی جرمی انجام دهد قانون به او ترک آن را یاد خواهد داد.18
نئوکلاسیک ها نیز با الهام از چنین پیشینه ای و نیز اندیشه های اشخاصی همچون مبییون و جان هوارد، هدف اصلاح و تربیت را در مجازات مطرح کردند.19
جدا از زیاده روی یا کندروی هایی که در حقوق جزا زیرِ عنوان «اصلاح مجرم» روی داده و به بهانه آن حقوقی از افراد پایمال گردیده است و متخلّفان بسیاری از چنگال اجرای عدالت در امان توصیف شده اند، در چشم اندازی کلی باید گفت: هدف یاد شده از اهداف معقول و پسندیده به شمار می رود. و چه نیکوست که با باریک اندیشی در زوایای گوناگون آن، ساختاری فراگیر برایش، پی افکنده شود.

در چند و چون این دیدگاه و ارزیابی آن، نکاتی قابل ذکر است:
1. با روی آوردن به مفهوم اصلاح، یعنی به سازی مجرم و جلوگیری از کجروی و فرو افتادن دوباره وی در گرداب تبهکاری، مجازات در این رویکرد بسان کلاس درسی می نماید که در آن، مجرم آموزش های بایسته را در راستای زندگی آشتی گونه و هماهنگ با جامعه فرا می گیرد. همچنین دارویی است که نارسایی های جسمی و روحی او را درمان نماید.20 به دیگر سخن، اصلاح، به سازی تمایلات ویرانگرانه در نهاد کسانی می باشد که با رفتار خود موجبات از میان بردن حقوق و آزادی های انسان ها را فراهم آورده اند. در گذشته نه چندان دور، این اقدام بدون در نظر گرفتن توانایی های شخصی و استعدادهای روانی و جسمانی بزهکاران، آن هم در قالب روش های سخت و گاهی جانکاه، انجام می گرفت، ولی اینک با فردی کردن مجازات ها کوشش می شود با به کارگیری شیوه های تربیتی متناسب با ویژگی های هر یک از بزهکاران، بار دیگر پیوند آنان با جامعه برقرار شود.21 این رویکرد، در راستای فردی کردن کیفر و بررسی مجرم با راهنمایی اصول اخلاقی، پیشنهاد می کند که در کنار مقرّرات برون ذاتی قانون، ویژگی های درون ذاتی بزهکار نیز مورد توجه قرار گیرد. از این رو، افزون بر پیشینه کیفری مجرم، باید وضعیت بیولوژیکی، روانی و اجتماعی او به وسیله آزمایش های علمی شناخته شود و سرانجام، اوضاع و احوال خارجی رخداد جرم نیز مورد توجه قرار گیرد. گفتنی است به منظور پاسداشت حقوق و آزادی های فردی، آزمایش های علمی یاد شده باید زمانی انجام گیرند که رفتار جرم شناخته شده از سوی قانون به وسیله مجرم انجام شده باشد. سفارش «جنبش دفاع اجتماعی» در جداسازی مراحل احراز مجرمیت22 و صدور حکم23 گامی در همین راستاست.24 گفتنی است به منظور آگاه نشدن مجرم از نتایج آزمایش های روانی خود و دورماندن از شوک های اجتماعی آن و نیز امکان شرکت بازپرس در هر دو مرحله دادرسی و صدور رأی، در این رویکرد، مراحل تحقیقات مقدماتی و محاکمه به هم پیوسته است.25 خلاصه آنکه نگرش اصلاح و تربیت مجرم، بر اندیشه دفاع اجتماعی از راه انطباق پذیری دوباره و بازسازی اجتماعی او استوار می باشد.26

2. افزون بر فردی کردن مجازات، تردید فزاینده در به کار بستن کیفر حبس و بهره گیری از جایگزین هایی مانند انجام کارهای عام المنفعه، جریمه و محرومیت از حقوق اجتماعی، از جمله راهکارهایی می باشند که این دیدگاه، برای دست یابی به هدف اصلاح و تربیت بدانها روی آورده است. درباره مجازات زندان، برخی عقیده دارند که این مرکز، افزون بر بدآموزی ها، حتی در ارزیابی وضعیت روانی مجرم، جای مناسبی نیست. دکتر دادبان در این باره می گوید:
امروزه بزرگ ترین متخصصین حقوق جزا، به ویژه در آمریکا، اعلام می کنند که زندان جدید شکست خورده و شکست نیز خواهد خورد؛ زیرا زندان راه حل مسئله جرم و اصلاح مجرم نیست، حتی اگر از زندان، آن هم در کوتاه مدت به عنوان یک مرکز مشاهده و به منظور تعیین نیازهای زندانی و تشخیص درد و درمان او استفاده شود. از آنجا که زندان، انسان را پژمرده می کند، به نظر می رسد که انتخاب زندان به عنوان مرکز آزمایش مجرمین صحیح نیست؛ زیرا منظور از مشاهدات و آزمایش های علمی محکومین، شناخت شخصیت صحیح و اصلاح آنهاست و اگر محکوم را از محیط خانوادگی و اجتماعی خود دور و بازداشت کنیم موجب بی نظمی های دماغی و پنهان شدن شخصیت واقعی او خواهد شد؛ چرا که با تغییر نوع زندگی مجرم از حالت آزاد به وضعیت توقیف، ناهماهنگی اجتماعی او تشدید خواهد شد.27
گفتنی است مخالفت با کیفر حبس و نفی و انکار آن تنها به دیدگاه جنبش دفاع اجتماعی پیوسته نمی باشد، بلکه پس از جایگزینی آن در مورد کیفرهای بدنی، ابتدا پوزیتویست ها با نفی مسئولیت اخلاقی مجرمان، آن را شوم تلقّی و رد کردند. درباره جایگاه کیفر زندان به ویژه بررسی و ارزیابی آن در آموزه های دینی مطالب بسیاری طرح شدنی می باشد که پرداختن به آنها سخن را به درازا می کشاند. کوتاه سخن آنکه این کیفر در اسلام به دو گونه حدی و تعزیری وجود دارد که به کار بسته شدن آن درباره دستوردهنده به قتل و زن مرتد فطری نمونه هایی از گروه نخست می باشد. گفتنی است اعمال این دست از مجازات های زندان، اجباری می باشد، ولی قاضی گونه دوم مجازات حبس را می تواند تخفیف دهد یا آن را به کیفر دیگری تبدیل نماید. دلیل اجباری بودن زندان های حدّی نیز پیوستگی آن با نظم عمومی و هنجارهای اخلاقی ـ اجتماعی می باشد، حتی اگر تربیت مجرم را به دنبال نداشته باشد، هرچند در همین موارد نیز رگه هایی از تربیت و آگاهانیدن افراد جامعه به ناشایستی رفتار مجرمانه وجود دارد.

3. از جمله دانشمندان حقوق جزا که در تبیین هدف مجازات، سمت و سوی اصلاح و تربیت مجرمان را برگزیده اند، گراماتیکا و مارک آنسل می باشند، البته با اندک تفاوت در دیدگاه ها. در نگرش گاماتیکا در دنبال کردن هدف یاد شده از مجازات، نشانه های زیر دیده می شود: نیاز به قوانین نسبی و انعطاف پذیر، محدودیت های دولت در برقراری نظام حقوقی، ضرورت جایگزینی حقوق اجتماعی از حقوق کیفری و مفاهیمی همچون سازگاری فرد با جامعه و بهبودی او از واژه هایی نظیر بزه، بزهکار و کیفر. وی همچنین تصریح می کند که هدف غایی حقوق جزا با تحمیل مجازات، دست یافتنی نمی باشد، بلکه خواری و خفّت برخاسته از کیفر، مجرم را در سراشیبی سقوط جای می دهد.
مارک آنسل که در سنجش با گراماتیکا دارای رویکردی معتدل در حذف مجازات می باشد، بر این باور بود که با وجود بایستگی جهت گیری سیاست جنایی در راستای حمایت از افراد و بالا بردن شخصیت اجتماعی آنان، باید توجه داشت که بزهکار تا چه اندازه ظرفیت های لازم را برای چنین برخوردی دارا می باشد؛ زیرا تنها در این صورت می توان میان حقوق دولت و اشخاص، تعادل پدید آورد.28 از دیدگاه وی، کیفر درباره مجرمان تنها در صورتی رواست که همه کوشش ها، در دست یابی به اهداف تربیتی، به شکست انجامیده باشد. در صورت تصمیم بر به کارگیری کیفر، اجرای آن نیز باید با چاره اندیشی هایی مانند توجه به شرافت انسانی و حیثیت و آبروی اشخاص باشد و راه بازگشت او به جامعه را هموار سازد، نه اینکه خود به عاملی جرمزا تبدیل گردد. کوتاه سخن آنکه مارک آنسل بر خلاف گراماتیکا، مجازات را بکلی نفی نمی کرد، بلکه آن را درباره برخی بزهکاران، مناسب ترین راه اصلاح می دانست، البته درباره همین افراد به کارگیری تدابیر قضایی را لازم می دانست، آن هم با توجه به شخصیت واقعی او، نه بر پایه مقتضیات عینی جرم.

4. پیشگیری
بی گمان، هرگونه چاره اندیشی در جلوگیری از رخداد جرم، منطقی ترین رویکرد به شمار می رود تا آنجا که به باور برخی، دست یابی به سیاست جنایی مؤثر به قرار دادن تدابیر پیش گیرنده در درجه نخست از اهمیت پیوسته است.29 مهم ترین راهکارهای پیشگیری از جرم عبارتند از: بهره گیری از مجازات هایی که در ردیف تدابیر تأمینی ـ تربیتی جای دارند، گونه خاص برخورد با مجرمان خطرناک و سرانجام، بر گرفتن شیوه های خاص اجرای کیفر. در ذیل این موارد سه گانه را مورد بررسی قرار می دهیم. یادآوری می شود هرچند راه های سه گانه مزبور، جداگانه بررسی شده اند، ولی از یکدیگر جدا و بیگانه نیستند.
الف. پیشگیری و تدابیر تأمینی ـ تربیتی: رویکرد پیشگیری از جرم با چشم پوشی از گذشته مجرم و به منظور جلوگیری از تکرار جرم، تنها به آینده او چشم می دوزد. به کارگیری تدابیر امنیتی یا چاره اندیشی های درمان کننده نیز در همین زمینه می باشد. گفتنی است بهره گیری از این تدابیر در پیشگیری از جرم با هدف پیش گفته از مجازات، یعنی اصلاح و بازپروری مجرم، بیگانه نمی باشد، بلکه از راه های دست یابی به آن نیز به شمار می رود. تفاوت در آن است که اگر این راهکار در مورد مجرمان خطرناک به کار بسته شود برای تحقق هدف پیشگیری می باشد و چنانچه آن را درباره مجرمان عادی عملی سازیم کارکرد به سازی و اصلاح مجرم را از کیفر در پیش گرفته ایم.

     http://www.porsojoo.com/fa/taxonomy/term/441      حسین ابراهیم پور لیالستانی

فلسفه مجازات از ديدگاه اسلام (2):

ب) ديدگاه اسلام در مورد فلسفه ي مجازات

با توجه به مهمترين تئوريهايي که تاکنون در فلسفه ي مجازات ارائه شده است ، در اين قسمت سعي بر اين است که ديدگاه اسلام را در اين مورد بررسي نماييم .
         آيا از نظر اسلام ، مجازات صرفا براي برقراري عدالت و سزا دادن به مجرم است ؟ و ملاک آن نيز استحقاق مجرم و ميزان بدي حاصل از عمل اوست ؟ و به عبارت ديگر آيا از نظر اسلام مجازات به سوي گذشته جهت گيري دارد و بايد دقيقا متناسب با جرم ارتکابي باشد ، يا اين که ديدگاه اسلام در مورد مجازات ، يک ديدگاه کارکردي و غايت گرا است و صرفا براي رسيدن به آثار و نتايج فردي و اجتماعي است که مجازات مجرمين روا دانسته مي شود ؟ يا اين که اصولا ، فلسفه ي مجازات از ديدگاه اسلام ، يک فلسفه ي ترکيبي و دوگانه است ؟ و اگر چنين است اين فلسفه ي ترکيبي چگونه قابل تبيين است ؟
آيا در همه ي انواع مجازات ، اعم از حدود ، قصاص و تعزيرات ، مي توان هم به استحقاق مجرم و ميزان بدي حاصل از عمل او توجه کرد و هم به سودمندي مجازات و آثار و نتايجي که هم براي خود مجرم و هم براي جامعه بر آن مترتب مي شود ؟ و به عبارت ديگر آيا مي توان گفت همه ي مجازاتهايي که در نظام کيفري اسلام پيش بيني شده است در عين حال که عدالت کيفري را در بالاترين حد ممکن تأمين مي کنند ، به گونه اي طراحي شده اند که داراي نتايج مطلوب فردي و اجتماعي نيز هستند و موجب اصلاح و تربيت مجرم و بازداشتن او و ديگران از ارتکاب جرم نيز مي شوند ؟ و يا اين که هر کدام از انواع مجازاتها داراي توجيه و مشروعيت خاص خود است ؟ و مثلا قصاص به منظور تأمين عدالت کيفري و سزادهي و عقوبت مجرم تشريع شده است ولي در حدود و تعزيرات هدف اصلي اصلاح و تربيت مجرمين ، بازداشتن آنها و ديگران از ارتکاب جرم و حفظ بنيانهاي اخلاقي و ديني در جامعه مي باشد و به همين دليل اين گونه مجازاتها به گونه اي طرح ريزي شده اند (حدود) و بايد بشوند (تعزيرات) که بتوانند اين نتايج را به خوبي تأمين کنند .
       با توجه به خطوط کلي معارف اسلامي و خصوصيات سيستم کيفري اسلام که به آنها اشاره خواهد شد ، به نظر مي رسد که ديدگاه اسلام در مورد توجيه عقلاني و اخلاقي مجازات ، يک ديدگاه دوگانه و ترکيبي است و اين ديدگاه بر کل نظام کيفري اسلام حاکم است و همه ي مجازاتها اعم از حدود ، قصاص و تعزيرات بر اساس اين تئوري قابل توجيه هستند . البته ممکن است شناخت و اثبات اين تئوري در مورد همه ي مجازاتها به صورت يکسان امکانپذير نباشد ولي در مقام ثبوت ، به نظر مي رسد همه ي مجازاتها بر اساس اين تئوري تشريع شده اند .
        اين د يدگاه از تمامي تئوري هايي که تاکنون مورد مطالعه قرار گرفتند ، متمايز است و ويژگيهاي آن را در هيچ تئوري ديگري نمي توان پيدا کرد. بر اساس اين تئوري توجه به عدالت و استحقاق از يک طرف و رسيدن به آثار و نتايج مطلوب فردي و اجتماعي ، از طرف ديگر ، در سطح بسيار عميق و واقع بينانه مورد توجه قرار گرفته است ، و اين دو به گونه اي اعجاز آميز به هم پيوند خورده اند و شاهکاري از قانون گذاري کيفري تحقق پيدا کرده است .

اول : توجه به عدالت و استحقاق مجرم

بدون ترديد مجرم با ارتکاب جرم ، اولا ، حرمت و حريم احکام الهي را شکسته است و قانون ديني را نقض کرده است و اين عمل عقلا و شرعا او را مستحق مجازات مي نمايد . (12) ثانيا ، در اکثر جرايم علاوه بر اين حرمت شکني ، مجرم به منافع و خواسته هايي دست مي يابد که نامشروع و غير قانوني هستند و رسيدن به آنها از اين طريق ، موجب محروميت ديگران از حق مشروع خود مي شود . ثالثا ، مجرم با ارتکاب جرم ، عواطف و احساسات مجني عليه و بستگان او و ساير افراد جامعه را جريحه دار مي کند و احساس امنيت و آسايش را از بين مي برد و تمام اينها يعني ظلم وبي عدالتي در بعد فردي و اجتماعي . در نظام حقوقي اسلام که عدالت پايه و اساس آن را تشکيل مي دهد همه ي قوانين و مقررات و بويژه قوانين کيفري در راستاي تحقق عدالت تشريع شده است و تا جايي که امکان دارد بايد بي عدالتي هاي حاصل از وقوع جرم از بين برود و وضعيت عادلانه قبل از وقوع جرم برقرار گردد . (13)

1- ويژگيهاي عدالت خواهي در نظام کيفري اسلام

       يک) واقعي بودن عدالت کيفري در اسلام ؛ بدون ترديد ، رعايت عدالت کيفري در مجازات ، مستلزم شناخت ميزان استحقاق مجرم است . بدون شناخت استحقاق مجرم ، نمي توان مجازاتي عادلانه در مورد او اعمال کرد وشناخت استحقاق مجرم با توجه به دخالت عوامل بسيار متعدد در اين مسئله ، کاري است بسيار مشکل و به دور از شناختهاي محدود و ناقص انسان ؛ به گونه اي که هرگز نمي توان اطمينان پيدا کرد که مجازاتهاي تعيين شده به دست انسان ، به دور از هر گونه افراط وتفريط باشد .بهترين شاهد بر اين ادعا نوسانات شديد مجازاتها در طول تاريخ بشر است که از سخت ترين و غير انساني ترين مجازاتها و نيز مجازات اطفال ، ديوانگان و حتي حيوانات آغاز مي شود تا به جايي مي رسد که اصولا انسان موجودي غير مسؤول شناخته مي شود و هر گونه مجازات در مورد او بي رحمي و توحش تلقي مي گردد . به همين دليل است که وضع قوانين کيفري بايد از طرف مرجعي صورت گيرد که بتواند با در نظر گرفتن کليه ي عوامل مؤثر در اين مسئله تناسب واقعي بين جرم و مجازات را رعايت کند و عدالت کيفري را به معناي واقعي کلمه تحقق بخشد . عدالت مورد نظر در قوانين کيفري اسلام به دليل ارتباط مستقيم يا غير مستقيم اين قوانين با اراده ي تشريعي خداوند حکيم ، عدالتي واقعي و بدور از هر گونه افراط و تفريط و نشأت گرفته از عدالت مطلقه ي خداوند متعال است .
     البته توجه به اين نکته لازم است که عادلانه بودن مجازاتهاي اسلامي ، اگرچه در مقام ثبوت غير قابل ترديد است و با برهاني اني ( از علت به معلول ) قابل اثبات است در مقام اثبات به جز در خصوص مجازات قصاص که عدالت عيني و ملموس است ، بسيار مشکل مي توان آن را به صورت لمي ( از معلول به علت ) ثابت کرد . مثلا اين که مجازات زناي غير محصنه صد ضربه تازيانه است چيزي نيست که بتوان با دلايل فلسفي و رياضي ، تناسب بين جرم و مجازات را در مورد آن ثابت کرد . بنابر اين راهي براي عادلانه دانستن اين مجازاتها از نظر کميت وکيفيت جز اعتقاد به عادل بودن واضع آنها وجود ندارد .
     دو) انعطاف پذير بودن عدالت کيفري در اسلام ؛ در نظام کيفري اسلامي در کنار عدالت دو عنصر برجسته ي ديگر وجود دارد که موجب انعطاف پذير شدن عدالت کيفري در اسلام شده است آن دو عنصر عبارتند از : "توبه" و" عفو " در نظام کيفري اسلام ارتکاب جرم لزوما به مجازات مجرم منتهي نخواهد شد و ممکن است مجرم در اثر توبه يا عفو که دو جايگزين براي مجازات هستند از کيفر رهايي پيدا کند ، و اين يکي ديگر از نقاط افتراق ديدگاه اسلامي با ديدگاه سزادهي است که اعمال مجازات را در هر شرايطي اجتناب ناپذير مي داند و عدم اجراي مجازات را به هر دليل برخلاف مقتضاي حق و عدل مي داند . موارد سقوط مجازات در کتابهاي فقهي به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است و ما در اين جا فقط به چند مورد خاص اشاره مي کنيم.
1. در کليه جرايمي که حق الناس محسوب مي شوند اجراي مجازات منوط به درخواست مجني عليه يا اولياء او مي باشد و با عفو آنها مجازات ساقط مي شود و عفو نه تنها تجويز شده است بلکه مورد تشويق هم قرار گرفته است بخصوص در مورد قصاص که هم در قرآن و هم در روايات از اولياء دم خواسته شده است که مجرم را عفو کنند . (14)
2. درجرايمي که جنبه ي حق الله دارند درصورتي که مجرم قبل از شهادت شهود و يا قبل از اقرار توبه کند مجازات از او ساقط مي شود و حتي اگر بعد از اقرار نيز توبه کند قاضي در اعمال عفو يا مجازات اختيار دارد .(15)
3. در مجازاتهاي تعزيري نيز عفو و تعليق و تخفيف مجازات در موارد خاص تجويز شده است که قاضي با احراز شرايط آن مي تواند از تمام يا قسمتي از مجازات مقرر صرف نظر نمايد .
سه) متفاوت بودن عدالت در مرحله ي قانونگذاري و در مرحله ي اجراء ؛ ويژگي ديگري که در بعد عدالت خواهي و توجه به استحقاق مجرم ، در اين نظريه قابل توجه است ، اين است که عدالت در مرحله ي قانونگذاري و تشريع ، با عدالت در مرحله ي اجراي کيفر لزوما در يک سطح نيست . مسلما در مرحله ي قانونگذاري ، عدالت محض در حدي که در اين عالم قابل تحقق و مطلوب است مورد توجه مي باشد اما در مرحله ي اجرا ، به دلائل مختلف ممکن است آن عدالت مورد نظر تحقق پيدا نکند و به همين دليل است که امکان تحقق عدالت مطلق بسيار کم است . تفاوت شرايط خاص مجرمين و نيز اعمال کنندگان مجازات و نيز خطاپذير بودن راههاي اثبات جرايم مهمترين علل عدم تحقق عدالت واقعي است . از طرف ديگر قرار دادن شرايط سخت براي تحقق و يا اثبات برخي از جرايم نيز نشان مي دهد که قانونگذار اسلام نخواسته است که مجازاتهاي شديدي مانند قطع يد و يا اعدام به آساني اجرا شوند هرچند در مقام تشريع ترديدي در عادلانه بودن آنها نيست .

دوم : هدفمندي ( غايت گرايي ) در اعمال مجازات

توجه به آثار و نتايج فردي اجتماعي حاصل از اجراي مجازات يکي ديگر از ابعاد ديدگاه اسلام در مورد مجازات است . در کليه ي مجازاتها ، يکي از اهداف مهم تشريع و اجراي مجازات ، تحقق آثار مطلوب آن در حيات مادي و معنوي انسانها بوده است .
وضع مقررات کيفري و جرم تلقي کردن اعمالي که مهمترين منافع و مصالح فردي و اجتماعي را مورد تهديد قرار مي دهد و تأکيد بر اعمال مجازات و بلکه تسريع در اجراي آن در همين عالم و موکول ننمودن آن به عالم ديگر خود نشان دهنده ي اهميت دادن به آثار و نتايج مجازات در حيات اجتماعي و مادي انسانهاست ، زيرا گر هدف از اعمال کيفر صرفا سزا دادن به مجرم باشد اين هدف به صورت دقيقتري در عالم ديگر قابل تحقق است . بنابراين بايد گفت در کنار تحقق اين هدف ، اهداف ديگري که مربوط به حيات مادي و اين جهاني انسانهاست نيز مورد نظر بوده است ، و مجازات کارکرد ديگري غير از تحقق عدالت کيفري نيز به عهده دارد .
      از طرف ديگر ، در منابع اسلامي به فلسفه ي وضع مقررات کيفري اشاره شده است که هر کدام نشان دهنده توجه خاص اسلام به آثار زيانبار فردي واجتماعي جرايم و نيز تأثير مجازات در پيش گيري از وقوع آن جرايم است که به بعضي از آنها اشاره مي شود :
1. با توجه به اهميت نفوس انسانها از ديدگاه اسلام و برابر بودن کشتن يک انسان با کشتن همه ي انسانها ، (16) اسلام مجازات قصاص را براي پيش گيري از وقوع قتل و ساير جرايم عليه اشخاص پيش بيني کرده است و اين مجازات در عين حال که عدالت کيفري را به صورت عيني و ملموس محقق مي کند بالاترين تأثير را در پيش گيري از وقوع اين جرايم دارد ؛ به گونه اي که هيچ مجازات ديگري نمي تواند چنين تأثيري را در اين زمينه داشته باشد و قرآن کريم با صراحت تمام ، فلسفه ي وضع اين مجازات را حفظ حيات ا نسانها مي داند : « ولکم في القصاص حياه يا اولي الالباب » (17)
2. از آن جا که مال و دارايي افراد يکي از مهمترين ارکان حيات فردي و اجتماعي آنها محسوب مي شود و قوام زندگي انسانها به آن است ، طبعا هر گونه تعدي و تجاوز به اموال مردم ممنوع است و براي پيشگيري از آن بايد مجازاتهايي که بتواند وقوع اين جرايم را در حد بسيار زياد کاهش دهد ، وضع شود . و از آن جا که سرقت مهمترين تهديد عليه اموال و دارئيهاي مردم محسوب مي شود اسلام مجازات بازدارنده اي را براي آن مقرر داشته تا از اين طريق اموال مردم محفوظ بماند . (18)
3. عقل - يعني قدرت تشخيص خوبي از بدي و مصالح از مفاسد - يکي از ارزشمندترين نعمتهايي است که انسان از آن برخوردار است ؛ به گونه اي که بدون آن تفاوت چنداني بين انسان و حيوان وجود نخواهد داشت و هيچ تکليفي متوجه انسان نخواهد بود . به همين دليل اگر کسي نسبت به ديگري جنايتي مرتکب شود که موجب زوال عقل او بشود بايد ديه ي کامل ( قتل نفس ) به او بپردازد . بنابراين هر گونه عملي که به نوعي موجب تضعيف اين نيرو در انسان شود از نظر اسلام ممنوع و حرام است ؛ حتي اگر توسط خود انسان صورت گيرد و از آن جا که شرب مسکرات موجب زوال عقل انسان در کوتاه مدت و تضعيف قواي عقلاني و جسماني او در بلند مدت مي شود ، اسلام براي پيش گيري از وقوع اين جرايم مجازات خاصي مقرر داشته است که اين مجازات در عين حال که پاسخي به استحقاق مجرم است اهداف مهم ديگري را نيز در جامعه تأمين مي کند . (19)
4. وجود غرايز جنسي در انسان براي تحقق اهداف خاصي است که بدون قرار دادن اعمال اين غرايز در مجاري خاصي وجود اين غرايز نه تنها آن اهداف را محقق نخواهد کرد بلکه بزرگترين مفاسد فردي و اجتماعي را سبب خواهد شد و به همين دليل قرآن کريم پس از ذکر راههاي خاص براي اعمال اين غرايز ، کساني را که بخواهند در خارج از اين چارچوب به اعمال اين غرايز بپردازند متجاوز مي خواند (20) و هر گونه اعمال غريزه ي جنسي خارج از راههاي تعيين شده در شرع را رد مي کند . تشکيل خانواده ، توليد نسل ، تربيت فرزندان و معلوم بودن نسب انسانها از مهمترين اهداف وجود غريزه ي جنسي است و تحقق اين هدف صرفا در صورتي امکانپذير است که اعمال غريزه ي جنسي در چارچوب روابط زناشوئي قرار گيرد . با آزاد بودن روابط جنسي ، نه خانواده ي مستحکم بوجود خواهد آمد و نه اصل و نسبت انسانها در جامعه معلوم خواهد بود به همين دليل اسلام با محکوم کردن هر گونه رابطه جنسي خارج از رابطه زناشويي ، مجازاتهاي شديدي را براي عدم رعايت اين احکام مقرر داشته تا از اين طريق ، هم از مفاسد وجود روابط نامشروع جلوگيري کند و هم تحقق اهداف خاص وجود غريزه جنسي را امکان پذير نمايد . (21)
5. دين به عنوان بزرگترين نعمت خداوند و عامل اصلي هدايت انسان به سوي کمال و سعادت واقعي ، بايد به دور از هر گونه تحريف و تضعيف از طرف انسانها بتواند نقش و رسالت خود را ايفا نمايد بنابراين هر گونه برخوردي با دين و اعتقادات ديني مردم که موجب تحريف دين و تضعيف عقائد مردم شود ممنوع است . به همين دليل اسلام براي اعمالي مانند بدعت گذاري در دين ، ارتداد، ناسزاگويي به پيامبر و ائمه عليهم السلام ، مجازات تعيين کرده است تا دين خدا به دور از هر گونه تحريف و بدعت همچنان بتواند به حيات پر برکت خود ادامه دهد و انسانها را هدايت کند . آنچه به آن اشاره شد به عنوان اصول کلي منافع ومصالحي است که مورد نظر قانونگذار اسلام بوده است و مقررات کيفري در راستاي تأمين آنها تشريع شده است اما موارد متعدد ديگري نيز وجود دارد که به حاکم اسلامي اجازه داده شده است براي حفظ ارزشها و منافع مادي ومعنوي در جامعه مقررات کيفري تحت عنوان تعزيرات وضع کند و از اين طريق حافظ مصالح اجتماعي که احيانا مقطعي و غير ثابت هستند باشد .
بنابراين ، نظام کيفري اسلام در عين حال که مجرم را مستحق مجازات مي داند و تحقق عدالت کيفري را در حد امکان مورد توجه قرار مي دهد ، مجازاتهاي خود را در راستاي تحقق اهداف ارزشمند فردي و اجتماعي قرار مي دهد و از تشريع و اعمال هر مجازاتي اهداف خاصي را پي گيري مي کند . به همين دليل ، در روايات اسلامي آمده است که اجراي يک حد از حدود الهي در زمين ، از بارش چهل شبانه روز باران مفيدتر است . (22)

سوم : ويژگيهاي اهداف نظام کيفري اسلام

1. همان گونه که اشاره شد اهداف مجازات در حقوق کيفري اسلام ، اعم از اهداف مادي ، معنوي و اخلاقي است . قبلا به اهداف مادي و اين جهاني مجازات در ديدگاه اسلامي اشاره کرديم اما به نظر مي رسد علاوه بر اين کارکردها ، مجازات يک نقش ديگري نيز که به خود مجرم مربوط مي شود دارد و آن تهذيب و تطهير مجرم از آثار و تبعاتي است که جرم در روح و جان او ايجاد کرده است . از ديدگاه اسلام ، اعمال انسان تأثير مستقيم بر روح و جان او دارد و همان گونه که عمل صالح موجب تعالي روحي براي او مي شود ، اعمال بد نيز روح او را آلوده مي کند وهمين آلودگي روحي است که پس از مرگ به صورت عذاب غير قابل تحمل ظهور مي کند . از ديدگاه اسلام يکي از راههايي که مي تواند آلودگي هاي روحي حاصل از ارتکاب جرم و گناه را از بين ببرد و انسان را از عذاب اخروي رهايي بخشد ، تحمل مجازاتهاي دنيوي است . از ديدگاه اسلام کسي که حاضر شود مجازات دنيوي جرم خود را تحمل کند در آخرت براي ارتکاب آن عمل مجازات نخواهد شد و در بعضي از روايات آمده است که " خداوند کريم تر از آن است که کسي را براي انجام يک عمل دو بار مجازات کند ." (23)
بر اساس همين ديدگاه بوده است که بسياري از مجرمين پس از ارتکاب جرم خود را به پيامبر يا امام معرفي مي کرده اند و از آنان تقاضا مي کرده اند که با مجازات دنيوي ، آنها را از عذاب سخت آخرت رهايي بخشند . (24) البته توجه به اين نکته لازم است که اگر جرم مربوط به حق الله باشد توبه ي واقعي براي رهايي از عذاب اخروي کافي است . حتي در برخي روايات وارد شده است که تأثير آن از اجراي مجازات بيشتر است اما در جرايم حق الناس لازم است که مجرم خود را در معرض مجازات قرار دهد و اين نشانه ي توبه ي واقعي اوست .
2. در نظام کيفري اسلام نيز مانند ساير نظامهاي کيفري ، يکي از اهداف مهم ، بازداشتن انسانها از ارتکاب جرم است ؛ اما اين اثر لزوما بر اجراي کيفر مترتب نيست ، بلکه اين اثر عمدتا بر وجود قوانين کيفري باز دارنده مترتب مي شود و قانون کيفري بايد به گونه اي باشد که قبل از اين که اجراء بشود تأثير خود را در بازداشتن افراد از ارتکاب جرم داشته باشد و به همين دليل قانون مجازات بايد بتواند بر انگيزه هاي مجرمانه ي افراد غلبه کند و آنها را از ارتکاب جرم باز دارد . اسلام به تبعيت از اين سياست کيفري ، قوانين خود را به گونه اي تنظيم نموده است که مجرم را در حد امکان از ارتکاب جرايم سنگين پرهيز دهد و احتمال وقوع جرم را به حداقل ممکن کاهش دهد ؛ نه اين که قوانين را به گونه اي وضع کرده باشد که مجرم به راحتي بتواند آنها را ناديده بگيرد ؛ و بعد از ارتکاب جرم ، در سدد مجازات مجرم برآيد . اصولا ازمجموع قوانين و مقررات کيفري اسلام مي توان ا ستنباط نمود که هدف اصلي ، اجراي اين قوانين نيست ؛ بلکه هدف اصلي ، تأثير اين قوانين در بازداشتن مجرم است . به همين دليل اولا شرايط بسيار سخت و نادر الوقوعي براي اثبات بسياري از جرايم مقرر شده است ؛ و ثانيا همان گونه که قبلا ياد آوري شد پس از وقوع جرم نيز في الجمله راههايي براي عدم اجراي مجازات پيش بيني شده است . اين واقعيت بخصوص در مورد مجازات قصاص از رواياتي که درمورد فلسفه ي قصاص آمده است قابل استفاده مي باشد . براي نمونه به يک روايت در تفسير آيه ي و لکم في القصاص حياه اشاره مي شود : امام سجاد - عليه السلام - مي فرمايد : « و براي شما اي امت محمد (ص) در قصاص حيات است ؛ زيرا کسي که قصد کشتن کسي را مي کند وقتي بداند که قصاص مي شود از کشتن صرف نظر مي کند و اين موجب حيات است هم براي کسي که قصد قتل او شده است و هم براي کسي که قصد ارتکاب قتل داشت ، و هم موجب حيات است براي ساير انسانها ، زيرا هنگامي که بدانند قصاص واجب است جرئت بر قتل پيدا نمي کنند . » (25)
بنابراين مي توان گفت در قوانين کيفري اسلام ، مصلحت بيش از آن که در اجرا باشد ، در وضع و تشريع است .
ادامه نوشته

فلسفه مجازات از ديدگاه اسلام (1):

                      فلسفه مجازات از ديدگاه اسلام (1) 
          يکي از مهمترين ويژگيهاي احکام و مقررات حقوقي برخورداري از ضمانت اجرا مي باشد . ضمانت اجرا در اين بخش از مقررات اجتماعي به صورتهاي مختلفي بروز مي کند که ريشه در اهميت و ارزشي دارد که قانونگذار براي يک قانون معتقد است . در بعضي موارد ضمانت اجرا به صورت الزام به انجام يک فعل يا ترک آن ظاهر مي شود . در موراد ديگري که به صورت اثر قراردادي خود را نشان مي دهد که يک ضمانت اجراي وضعي است ؛ مانند عدم ترتب اثر بر معامله اي که فاقد شرايط لازم است و در مواردي ديگر ضمانت اجرا به صورت کيفري مي باشد و نقض يک قانون مجازات خاصي را به دنبال دارد .
يکي از مهمترين و حساس ترين بخشهاي هر نظام حقوقي ، نظام کيفري آن است که تعيين کننده ي جرايم ومجازاتها و نيز چگونگي رسيدگي و شيوه هاي اثبات جرايم و اجراي مجازاتها مي باشد . اهميت اين بخش از نظام حقوقي به دليل ارتباط مستقيم آن با مصالح مهم اجتماعي از يک طرف ، و با حيثيت و شخصيت انسانها از طرف ديگر مي باشد . عدم وجود يک نظام کيفري کارآمد موجب اختلال در نظم و امنيت اجتماعي و متزلزل شدن ارکان يک حيات اجتماعي سالم خواهد شد . خشونت و سخت گيري بيش از اندازه و اعمال مجازاتهاي غير انساني و عدم دقت در رسيدگي نيز موجب تعدي به حقوق انساني و اجتماعي افراد مي شود .
         نظام حقوقي اسلام با توجه خاص به مصالح و منافع فردي و اجتماعي و درجه بندي نمودن آنها ، نظام کيفري خود را به صورت يک نظام کيفري دو گانه ارائه نموده است . در اين نظام کيفري ، براي جرايمي که مصالح و منافع ثابت و لايتغيري را هدف قرار مي دهند ، مجازاتهاي ثابت و غير قابل تغييري تحت عنوان « حدود و قصاص » در نظر گرفته شده است و براي جرايمي که به مصالح و منافع کم اهميت تر و يا متأثر از شرايط زمان و مکان و ويژگيهاي مجرم است مجازاتهاي غير ثابت و انعطاف پذيري را تحت عنوان «تعزيرات» تعيين نموده است .
         در اين جا با صرف نظر از مباحث فقهي عميقي که پيرامون اين جرايم و مجازاتها وجود دارد به آنچه که متناسب با اين مباحث است مي پردازيم ، و آن عبارت است از پاسخ دادن به اين سؤال اساسي که ملاک مشروعيت مجازات از ديدگاه اسلام چيست ؟

الف) بررسي تئوري هاي مختلف فلسفه مجازات

لازم است به عنوان مقدمه به مهمترين تئوريهايي که در زمينه ي فلسفه ي مجازات از طرف فلاسفه و حقوقدانان مطرح شده است بپردازيم و سپس نظريه اسلام ر ا در اين زمينه تبيين نماييم .

اول : ديدگاه سزادهي ( Retributive )

1- تبيين ؛ اين ديدگاه ، گرچه در اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم به صورت رسمي مطرح گرديد اما برخي نويسندگان معقتدند که فلاسفه ي يونان ، مخصوصا سقراط ، افلاطون و ارسطو را مي توان از طرفداران اوليه اين ديدگاه دانست . (2)
بر اساس اين ديدگاه ، مشروعيت مجازات ناشي از جرم ارتکابي است و به همين دليل بايد دقيقا متناسب با آن باشد . مجازات نمودن مجرم اقامه ي عدالت کيفري در جامعه است و اين بهترين توجيه براي اعمال مجازات است . " عدالت کيفري نظم مختل شده را احيا مي کند و با مجازات شبيه به بزه تعادل را در جامعه برقرار مي سازد و به همين دليل بايد طبق مفاهيم قصاص دقيقا همانند جرم ارتکابي باشد وبين شدت کيفر و شدت بزه شباهت وجود داشته باشد . (3)
در اين ديدگاه برخلاف انديشه ي انتقام که صرفا بر احساسات انتقام جويانه ي مجني عليه يا بستگان او مبتني است و مجازات را وسيله اي براي اعاده ي حيثيت و آبروي از دست رفته مجني عليه مي داند ، بزهکار مورد تحقير و توهين قرار نمي گيرد بلکه فقط به اندازه ي کار بدي که انجام داده است متحمل کيفر مي گردد .
پيروان اين ديدگاه معتقدند مجرم مستحق مجازات است و معيار و ضابطه ي تعيين نوع و ميزان مجازات و عدالت است . به اين معنا که مجازات ، پاداشي است که مجرم به دليل ارتکاب جرم ، استحقاق آن را پيدا نموده است . اگر مجازات بر اساس اين معيار تعيين گرديد و اعمال شد ، مهم نيست که آيا اين مجازات فوايد ديگري جز تأمين عدالت در جامعه دارد يا نه ؟ به همين دليل بر اساس اين ديدگاه ، کليه اهداف مجازات در اجراي عدالت خلاصه مي شود . اصول اين ديدگاه را مي توان به صورت زير خلاصه نمود : (4)
1- حق اخلاقي ، مجازات کردن صرفا مبتني بر جرم ارتکابي است ؛
2- وظيفه ي اخلاقي مجازات کردن نيز اختصاصا مبتني بر جرم ارتکابي است ؛
3- مجازات بايد متناسب با جرم باشد ( قانون قصاص ) ( 5)
4- مجازات ، از بين بردن (الغاء) جرم است ؛
5- مجرم مستحق مجازات است .
اين تئوري از نظر تاريخي با ديدگاههاي مذهبي يهود آغاز مي شود و در قرون اخير نيز انديشمنداني از آن طرفداري کرده اند که مهمترين آنها کانت و هگل هستند . يکي از مکاتبي که بر اساس اين ديدگاه شکل گرفت مکتب عدالت مطلق بود . طبق اين مکتب ، حق جامعه در مجازات کردن مجرمين بر پايه نفع اجتماعي يا دفاع اجتماعي نيست ، بلکه امري است که از نظر اخلاق و عدالت ضرورت دارد .
از نظر اين مکتب مجازات رنج و تعبي است که مجرم به خاطر اختلالي که در نظم اخلاقي جامعه به وجود آورده تحمل مي کند .

يک ) ديدگاه کانت

کانت مباني نظريه عدالت مطلق را در کتابهاي « نقد عقل عملي » و « عوامل ما بعد الطبيعي نظريه حقوقي » تبيين نموده است . وي معتقد است : اگر عدالت و صداقت از بين برود ، حيات انساني ، ديگر ارزشي در اين جهان نخواهد داشت . بنابراين اگر پيش نهاد شود ، مجرمي را که به مرگ محکوم شده ، با اين شرط که موافقت کند در صورت زنده ماندن آزمايشهاي خطرناکي در مورد او انجام گيرد آزاد بگذاريم ، چه جوابي خواهيم داد ؟ اگر چنين پيشنهادي از طرف دانشکده ي پزشکي به دادگاههاي دادگستري شود با تحقير و تمسخر رد خواهد شد ، زيرا اگر بتوان عدالت را در مقابل هرگونه عوضي به معامله ي پاياپاي گذاشت ، ديگر عدالت نخواهد بود . (6)
اين ديدگاه ، ريشه در فلسفه ي اخلاق کانت ومنشأ اخلاقي بودن يک عمل از ديدگاه او دارد . بنا بر رأي کانت ، فقط اعمالي که براي اداي تکليف انجام مي گيرد داراي ارزش اخلاقي است نه اعمالي که به منظور رسيدن به نتايج حاصل از آنها انجام مي شود . و بر همين اساس مجازات نمودن نيز صرفا بايد به عنوان تکليفي که قانون عدالت بر دوش ما مي گذارد انجام گيرد ؛ و توجه به نتايج و آثاري که براي اجراي مجازات در جامعه مترتب مي شود ، نمي تواند موجب مشروعيت مجازات يا اخلاقي بودن آن باشد .

دو) ديدگاه هگل (7)

هگل يکي ديگر از فلاسفه اي است که به مسئله مجازات پرداخته است و ديدگاههاي فلسفي خود را در اين زمينه در کتابي به نام « اصول فلسفه ي حقوق » که آخرين اثر بزرگ اوست مطرح نموده است . بنابر عقيده ي هگل حق مبتني بر اراده است ؛ بدين معنا که حق ، بر آزادي و اختيار بنا نهاده شده است . اين آزادي و اختيار در عين حال يکي از ويژگيهاي طبيعت انسان است . اين آزادي به دو صورت مي تواند ظهور داشته باشد : يک صورت اين که انسان آزاد است که هر چه مي خواهد انجام دهد واز آنچه دوست دارد ، منع نشده است يعني : آزادي دلخواه ( هوي و هوس ) . در صورت دوم ، آزادي يعني آزادي واقعي که هگل آن را آزادي مطلق مي نامد . در اين مفهوم اراده آزاد است تا جايي که به عنوان اراده عمومي تحقق پيدا کند که بيان کننده شرايطي است که در آن شرايط افراد با هر اراده دلخواه که دارند مي توانند در يک جامعه با يکديگر زندگي کنند . طبيعتا اراده دلخواه افراد هميشه مطابق با اراده واقعي نيست و وقتي اين دو اراده با هم تعارض پيدا کنند ، اراده واقعي بايد غلبه کند و اراده دلخواه را منقاد خود کند وبراي آن محدوديتهايي را قرار دهد . هگل پس از اين دو مقدمه به مسأله مجازات مي پردازد و منشأ پيدايش حق مجازات را تعارض دو اراده و پيروزي اراده ي دلخواه بر اراده عمومي و نقض قوانين مي داند . او مي گويد : سزا و عقوبت نوعي اعمال قدرت است و در نتيجه مخالف با آزادي ؛ اگر آزادي جوهر و ماهيت حق و هدف آن است ، اگر سيستم حقوقي چيزي جز قلمرو آزادي نيست چگونه مي توان اعمال زور را مطابق با حق دانست و چطور مي توان آن را عادلانه و مشروع تلقي کرد ؟ سپس در پاسخ مي گويد : اعمال زور مخالف حق است اگر به عنوان يک اعمال زور صرف باشد و ابتدائا بر کسي تحميل شود ، اما اگر به عنوان يک عکس العمل در برابر اعمال زوري که قبلا انجام شده است و به عنوان اعمال زور ثانوي انجام شود عادلانه و ضروي است . اعمال زور دوم ، اولي را از بين برده وقانوني را که عمل اول نقض کرده است بازسازي مي کند ، بنابراين چنين اعمال زوري مخالف با شأن و شرافت يک موجود آزاد نيست. يک جرم در واقع همان اعمال زور اولي و يک طرفه است و بنابراين غير مشروع ، ولي جزا و عقوبت ، يک مقابله به مثل است ؛ و بنابر اين مطابق با حق ، عادلانه مشروع است .
هگل براي تبيين اين توجيه از وجدان مجرم و قضاوت او کمک مي گيرد و مي گويد : کسي که جرمي را مرتکب شده است از نظر اخلاقي زشت مي داند که با او همان گونه که عمل کرده است رفتار شود و ممکن است دلائل متعددي بياورد که نبايد با او چنين رفتار شود ولي نمي تواند به صورت جدي از روي ايمان و اعتقاد ادعا کند که مستحق آن عکس العل نيست ، يا اين که بي عدالتي در مورد او اعمال مي گردد .
به اعتقاد وي ، مجرم به دليل جرمي که مرتکب شده است ، استحقاق مجازات را پيدا مي کند و رفتار نمودن با يک نفر بر اساس استحقاق او ، يعني انتخاب راهي که او با ديگران برخورد نموده است به عنوان ملاک و ضابطه ي رفتار با او .
نتيجه ي منطقي اين ديدگاه نيز پذيرفتن قانون قصاص به عنوان معيار و ضابطه ي تعيين مجازات مي باشد .
2- نقد ؛ اين ديدگاه ، گرچه از اين جهت که به مباني اخلاقي کيفر توجه دارد يک ديدگاه پيش رفته به نظر مي آيد ، ولي در عين حال از جهات مختلف قابل انتقاد است :
1. اين ديدگاه فقط به جرم ارتکابي توجه دارد وبه دنبال جبران بي عدالتي حاصل از آن است . در حالي که در فرآيند کيفر ، عوامل ديگري نيز مانند خصوصيات و ويژگيهاي مجرم ، توجه به اصلاح و تربيت و بازسازي او و نيز توجه به تأثير مجازات در ايجاد نظم و امنيت اجتماعي ، بايد لحاظ شود .
2. معيار قرار دادن جرم ارتکابي براي تعيين نوع و مقدار مجازات در همه موارد امکانپذير نيست و نمي توان مجازات را دقيقا مانند جرم تعيين و اجراء کرد و لذا شناخت مقتضاي عدالت در چنين مواردي بسادگي امکانپذير نيست و به ناچار بايد عوامل ديگري غير از ماهيت جرم ارتکابي را براي تعيين نوع و ميزان مجازات مورد توجه قرار داد .
3. عدالت از ديدگاه اين مکتب فرشته اي است که چشم ندارد وشمشير برنده اي در دست دارد که به مجرد وقوع جرم بايد فرود آيد و اختلال به وجود آمده در نظم اخلاقي جامعه را بازسازي کند و عدالت را دوباره برقرار نمايد ، بدون اين که کوچکترين انعطافي در اين زمينه از خود نشان دهد . بنابراين ، عفو و عدم اجراي مجازات به هر دليل که باشد ظلم و بي عدالتي و همکاري با مجرم تلقي مي شود در حالي که در فرآيند مجازات در کنار عدالت ، احسان نيز بايد مورد توجه باشد و راهي براي بازگشت مجرم و بازسازي دوباره ي او وجود داشته باشد . به نظر مي رسد اعمال عدالت مطلق در باب کيفر نه ممکن است و نه مطلوب و بايد به دنبال معيار ديگري بود که با واقعيتهاي ملموس سازگارتر باشد .

دوم - ديدگاه اصالت فايده ( utilitarianism )

1- تبيين ؛ توده ي مردم ، معيار خوب و بد را سود و زياني مي دانند که عايد انسان مي شود . بعضي از حکيمان نيز تأييد کرده اند که ملاک خوبي و بدي سود و زيان است و تکليف انسان دراين دستور خلاصه مي شود که سود خود را بجويد و از زبان بگريزد . (8)
ولي نفع گرايي ، به معناي خاص خود ، به عنوان نظريه ارزيابي حقوقي ، وصف مشترک نظريه هايي است که ارزش حقوقي و رفتار انسان را بر حسب نتايج سودمند آن معين مي کند . اين نظريه ها بر مبناي چهار اصل استوار است : (9)
1. نيکي يا بدي رفتار انسان بايد بر حسب نتايجي که براي خود او يا ديگران در اجتماع به بار مي آورد ، مورد داوري قرار مي گيرد .
2. خوبي يا بدي يک قانون بايد بر حسب آثار آن درباره مجموع اشخاصي که در حال و آينده در اجتماع به سر مي برند ، ارزيابي شود .
3. نتايجي که براي اشخاص به بار مي آيد بايد با اندازه گيري لذتها و رنجهايي که مي برند در نظر گرفته شود و ارزيابي بر پايه ي مقايسه خوشي ها و ناخوشي ها و فزوني يکي از آن دو قرار گيرد .
4. در اين محاسبه لذت والم هيچ کس بيشتر يا کم تر از ديگران به شمار نمي آيد ، منافع عمومي جامعه مفهومي جز منافع مجموع افراد آن ندارد .
بر اساس اين ديدگاه قانونگذار بايد با توجه به منافع عمومي و محاسبه ي مصالح و مفاسد به وضع قانون بپردازد و معيار صحت يا عدم صحت قانون نيز چيزي جز نتايجي که بر آن مترتب مي شود نيست . تئوري سودمندي مجازات ، نتيجه اعمال مکتب اصالت فايده - به عنوان يک تئوري اخلاقي عمومي - نسبت به موضوع « اصول اخلاقي مجازات » مي باشد .
بر اساس اين تئوري ، مشروعيت اخلاقي مجازات ، مبتني بر نتايج آن مي باشد . و آثار و نتايجي که بايد بر مجازات مترتب بشود تا اعمال آن توجيه پذير باشد ، متعدد است که هر کدام بر نوع خاصي از مجازات مترتب مي شود و قانونگذار بايد با توجه به هدفي که دارد براي هر نوع خاص از جرايم ، مجازات متناسب با آن را وضع نمايد . برخي از مجازاتها مي تواند به عنوان جبران خسارت اعمال شود ، برخي نيز به عنوان مفري براي خالي شدن احساسات انتقام جويانه مجني عليه و بستگان او اعمال مي شود ، ولي به اعتقاد پيروان اين مکتب اين آثار در درجه ي دوم اهميت قرار دارند و مهم ترين آثار مجازات ، همان آثار باز دارندگي آن و تأثير آن در پايين آمدن ميزان جرايم در جامعه مي باشد .
کامل ترين و دقيق ترين شکل سازمان يافته ي اين تئوري ، هنوز هم همان تئوري مجازات از ديدگاه بنتام است. (10) بر اساس ديدگاه بنتام ، آثار و نتايج مجازات بر روي شخصي که مجازات شده است ، آزار دهنده ، زيانبار و نامطلوب است . بنابراين ، بر اساس اصل «فايده» اگر بايد مورد پذيرش قرار گيرد ، بايد آن جا مورد قبول واقع شود که به نظر مي آيد مانع بدي بيشتر مي شود .
بر اساس اين تئوري ، نتايجي که بر مجازات مترتب مي شود و مشروعيت آن را تأمين مي کند دو هدف عمده است :
يک) بازدارندگي ؛ مهمترين هدفي که براي اعمال مجازات بيان شده است ، هدف بازداشتن و جلوگيري از وقوع مجدد جرم در جامعه مي باشد . جرمي که اتفاق افتاده عملي است مربوط به گذشته و بدي حاصل از آن را غالبا نمي توان از بين برد ، در حالي که از جرايم بعدي مي توان جلوگيري کرد و به همين دليل پيش گيري از جرم ، هدف اصلي مجازات و توجيه عمده ي آن به حساب مي آيد . مجازات ، اگرچه خود نوعي شر و بدي است - چون موجب الم مي گردد - ولي اگر بتواند از وقوع الم بيشتري در آينده جلوگيري کند ، اعمال آن قابل توجيه است و با اصالت فايده که يکي از جوانب آن پيش گيري از الم بيشتر مي باشد ، سازگار است .
دو) جبران (تلافي) ؛ يکي ديگر از اهدافي که براي مجازات ذکر شده است ، جبران نمودن خسارت ناشي از جرم نسبت به مجني عليه مي باشد ؛ که به يکي از دو صورت ممکن است صورت گيرد . يک صورت جبران مادي است که جبران خسارتهاي مادي ناشي از وقوع جرم است ، و صورت ديگر ، جبران کيفري است که از وارد نمودن رنج و الم بر مجرم حاصل مي شود . از آن جا که جرم يک بي عدالتي صريح و آشکار است و احساسات و عواطف انسانها را جريحه دار مي کند بنابراين يکي از کارکردهاي مجازات بايد جبران اين گونه خسارتهاي روحي و معنوي باشد .
2- نقد ؛ اين تئوري ،گرچه آثار مفيدي در قوانين کيفري بسياري از کشورها داشته و موجب اصلاح و تغيير آنها شده است اما در عين حال از جهاتي مورد انتقاد قرار گرفته است :
1. ناديده گرفتن استحقاق مجرم و تکيه بر آثار و نتايج مطلوب در اعمال مجازات ، عدالت کيفري را به شدت نسبي و سيال خواهد کرد و اين به نوبه ي خود مي تواند بسيار خطرناک و قابل سوء استفاده باشد و مجرم را در معرض سخت ترين مجازاتها قرار دهد . تا کجا مي توان مجازات را براي غلبه بر انگيزه هاي لذت گرايانه مجرم تشديد نمود واين مسابقه تا کجا مي تواند ادامه پيدا کند ؟
2. آيا همه ي جرايم با انگيزه هاي منفعت طلبانه انجام مي شود ؟ تا مجرم با يک محاسبه ي دقيق ميزان نفع مورد انتظار خود را با شدت مجازات احتمالي بسنجد و پس از آن صرفا براي به دست آوردن منافع بيشتر مرتکب جرم شود ، و در صورتي که شدت مجازات بيش از منافع مورد انتظار بود از ارتکاب جرم خودداري کند ؟! بدون ترديد بسياري از جرايم با انگيزه هايي غير مادي صورت مي گيرد و مجرم از قبل مي داند که هيچ گونه منفعت مادي به دست نخواهد آورد ولي در عين حال تحت تأثير انگيزه هايي بعضا ناخودآگاه مرتکب جرم مي شود و در اين موارد اصلا مجرم توجهي به مجازات جرم ارتکابي ندارد .
3. توانايي اين ديدگاه در رسيدن به هدف اصلي خود که همان بازدارندگي است بشدت مورد ترديد است . به تجربه ثابت شده است که نسبت بين شدت مجازات و آمار جرايم ، لزوما يک نسبت معکوس نيست . اينچنين نيست که با تشديد مجازات ، لزوما آمار جرايم کاهش يابد و در مواردي تشديد مجازات موجب افزايش جرم نيز مي شود ، چه اين که تشديد مجازات موجب رسوخ روح خشونت و بي اعتنايي به قانون مي گردد .
4. اگر عمده ترين هدف مجازات بازدارندگي مجرم و ديگران از ارتکاب جرم باشد در بسياري از موارد تحقق اين هدف با رسيدن به اهداف ديگر مجازات مانند اصلاح و تربيت ، تعارض پيدا مي کند و طبعا بايد هدف اصلي را مقدم داشت و اين با ديدگاه هاي ديگري که در مورد اهداف مجازات وجود دارد در تعارض است .

سوم) تئوريهاي دوگانه

به دنبال انتقاداتي که به هر يک از تئوريهاي قبل وارد شده است برخي از انديشمندان به دنبال يافتن تئوريهايي هستند که در بر دارنده نقاط قوت هر يک از دو تئوري قبلي باشد و بتواند يک توجيه فلسفي قابل قبول براي اعمال مجازات ارائه نمايد .
آنها معتقدند راهي که به يک تئوري اقناعي منجر مي شود ، راه ميانه اي خواهد بود که يک تئوري ترکيبي است و هرگونه يک طرفه نگري ، گزافه گويي (افراط) و اشکالات واضح هر دو ديدگاه را نفي مي کند ، در حالي که بينش هاي مهمي که در هر يک وجود دارد را در بر مي گيرد . در واقع مي توان گفت ، بررسي مجازات از ديدگاه فلسفي داراي ابعاد مختلفي است که هر يک از دو تئوري قبل ، يکي از آن ابعاد را مورد توجه قرار داده ا ند و توجهي به ابعاد ديگر نکرده اند ، اما در تئوري هاي ديگر ابعاد مختلف فلسفه ي مجازات مورد توجه قرار مي گيرد و در عين حال از افراط و مطلق نگري کاسته مي شود .
در اين جا به اختصار فقط به دو تئوري ترکيبي اشاره مي کنيم . همان گونه که گفته شد . يکي از تمايزات اصلي اين دو تئوري اين است که در تئوري سزادهي ، جهت گيري به سوي گذشته است و مجازات بايد براي گذشته اعمال شود و در غير اين صورت ناعادلانه خواهد بود و در تئوري اصل نفع ، جهت گيري به سوي آينده است و مجازات صرفا بر اين اساس توجيه مي شود که نتايج مفيدي را به دنبال داشته باشد . در تئوري ترکيبي گفته شده است که ، مجازات فقط وقتي مشروعيت دارد که داراي نتايج مطلوبي باشد ، ولي مجازات در صورتي مي تواند نتايج مطلوب داشته باشد که براي جرمي که در گذشته واقع شده است اعمال شود . در اين تئوري کارآمد بودن مجازات مبتني بر ملاک قرار دادن جرم ارتکابي در تعيين مجازات مي باشد و بنابراين مجازات هم به گذشته مربوط مي شود و هم به آينده . (11)
يکي ديگر از تئوريهاي ترکيبي تمايز بين توجيه عقلاني نهاد مجازات و توجيه عقلاني يک مجازات خاص است وبه عبارت ديگر ، توجيه يک قاعده ي اخلاقي و توجيه عملي است که تحت آن قاعده قرار مي گيرد .
در توضيح اين تئوري ، بايد گفت وقتي يک نفر مجازات مي شود ، به دليل اين است که او مجرم است و قانون را نقض کرده است .در اين مورد سيستم قضايي به گذشته نظر دارد و مجازات نيز به دليل عملي که در گذشته انجام شده است اعمال مي شود و اين خصوصيات به تئوري سزادهي مربوط مي شود ، ولي از طرف ديگر ، وقتي نهاد مجازات را به عنوان بخشي از سيستم حقوقي در نظر مي گيريم که محصول فکر و انديشه ي قانونگذار است ، بايد داراي نتايجي باشد که مصالح اجتماعي را تقويت نمايد . بنابراين مي توان گفت قاضي بر اساس تئوري سزادهي عمل مي کند و قانونگذار بر اساس تئوري اصالت نفع و هر دو تئوري در محدوده ي خود صحيح و قابل قبول است .در اين جا بدون نقد و بررسي اين تئوريهاي ترکيبي و نيز بدون ادعاي توفيق اين تئوريها در حل تعارضات دو تئوري پيشين ، اين بحث مقدماتي را به پايان مي بريم به اين اميد که زمينه براي طرح نمودن ديدگاه اسلام در مورد فلسفه ي مجازات فراهم آمده باشد .
                             http://www.rasekhoon.net/article/Show-34402.aspx
                                            منبع:کتاب فلسفه حقوق

شبهه عدم کارآیی نظام حقوقی اسلام /

شبهه :

در زمان حاضر، احكام و قوانين صدر اسلام كاربرد و كارآيي صدر اسلام را ندارد.


پاسخ :

كارآيي و كاركرد مجازات، در يك نظام كيفري طبيعي است كه با درنظرداشت اهداف و فلسفه مجازات در آن نظام كيفري قابل بحث و بررسي است. معلوم است اگر اعمال مجازات اهداف مورد نظر را، به طور نسبي برآورده سازد، سياست كيفري موفق عمل نموده و كاركرد مثبت داشته است.
با توجه به اينكه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آخرين پيام‌رسان الهي است كه مجموعه دستوراتي را (دين اسلام) براي بشريت آورده است و قرآن كريم از او به عنوان خاتم پيامبران ياد نموده است.[1] و در احاديث داريم كه: حلال محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ حلال الي يوم القيامه و حرام محمد حرام الي يوم القيامه[2]. و از طرفي احكام اسلامي و الهي تابع مصالح و مفاسدي مي‌باشد و دين اسلام دين كاملي است؛ اگر اعمال مجازات مقدر در دين اسلام اهداف اعلام شده از سوي اين مكتب را به طور نسبي برآورده نسازد، همان اهداف كلي كه در صدر اسلام به منظور آن كيفر اعمال مي‌شد، طبعاً به معناي نفي خاتميت و جهاني بودن دين اسلام و عدم عموميت زماني مجازات‌ها و مقررات اسلامي و كامل نبودن دين اسلام است، در حالي كه ثبوت موارد مذكور امري مسلم مي‌باشد و آيات و روايات صريحاً بر كامل بودن،[3] جهاني بودن دين اسلام و خاتميت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دلالت دارد؛ پس قطعاً سياست كيفري اسلام، در وضع و اعمال مجازات، مقررات كيفري را به گونه‌اي تنظيم نموده است كه كاركرد صدر اسلام را، با اندك تفاوت داشته باشد.
كارآيي نظام كيفري اسلام، در سايه اجتهاد مستمر، احكام قانوني و حكومتي، به ويژه انعطاف‌پذير بودن مقررات جزايي، بالاخص تعزيرات، كه ميزان و كيفيت آن به دست حاكم است و اينكه در سيستم قانونگذاري اسلام براي نيازهاي ثابت، قانون ثابت و براي نيازهاي متغير قانون متغيردر نظر گرفته است،[4] ثابت خواهد شد. در ميان احكام اسلامي و قوانين كيفري، مجازات‌هاي تعزيري بيشترين تأثيرپذيري را، از زمان و مكان دارد. البته اين به معناي اين نيست كه احكام اسلامي تابع زمان و مكان است؛ بلكه اسلام براي شرايط متغير مجازات شناور و متغير درنظر گرفته است. مجموعه عوامل مذكور، اين امكان را مي‌دهد كه اهداف مجازات و كاركرد آن به خوبي تأمين گردد. هر گناهي كه درمقررات كيفري اسلام داراي مجازات است، به خاطر يك مصلحت و يا مصالحي مي‌باشد و براي جلوگيري از اختلال نظم عمومي و آسيب رساندن به آن مصالح و اجراي عدالت، نياز به وجود اين مصالح مختص به زماني خاصي نيست.
استحقاق مجرم و اجراي عدالت، يكي از اهداف وضع و اجراي مجازات مي‌باشد؛ بلكه اساساً يكي از اهداف عام و كلي ارسال رسل و انزال كتب اقامه قسط و عدل است. از سوي ديگر در بعضي مجازاتها، هدف بازدارندگي و تركيبي و اعراف موردنظر است در اجراي قصاص نفس و عضو هدف ترهيبي عدالت بازدارندگي هم اكنون به طور نسبي قابل تأمين است. «و من قتل نفساً بغير نفس او فسادفي الارض فكأنّما قتل الناس جميعاً»[5] طبق ظاهر اين آيه قتل يك انسان با حيات جامعه چنان گره خورده است، كه گويا همه مجني عليه قرار گرفته‌اند، اگر قاتل قصاص نشود، جان افراد جامعه در معرض خطر خواهد بود. از طرفي حق مجني‌عليه نيز اقتضا داردكه قاتل قصاص گردد. «من يعمل سُوءً يُجْزَبه»[6] هر كه كاري بدي انجام دهد بايد به سزاي آن برسد. اين آيه به هدف سزادهي و عدالت اشاره دارد. هر گاه در جامعه مجازات قصاص باشد، مردمان از ترس مجازات كمتر به خون ديگران دست مي‌آلايند. وقتي نفوس مردم حرمت يافت، رفاه و آسايش ديگران بهتر تأمين مي شود.[7] بديهي است كه اين كاركرد مختص زمان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و صدر اسلام نيست. اجراي عدالت و تأمين هدف ارعابي و بازدارندگي هم اكنون نيز از طريق مجازات ممكن است. و مقررات اسلام به گونه‌اي تنظيم شده است كه به گذشته و آينده توجه داد.
با عطف توجه به تحول‌پذيري بسياري از احكام جنايي اسلام، وجود احكام حكومتي و تعزيرات، در شرايط متغير زماني و مكاني، قوانين جزايي اسلام مي‌تواند پاسخگو باشد. حديثي از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ است كه فرمود: حد بركسي در سرزمين دشمن جاري نمي‌شود؛ تا آن كه از آن سرزمين خارج شود، به خاطري كه مبادا به دشمن بپيوندد.[8] در اجراي حد مصالح از سوي حاكم و اهم و مهم كه از قواعد مهم فقهي و اصولي است بايد رعايت گردد.
مجازاتهاي تعزيري و هدف تربيتي و اصلاحي: مجازاتهاي حدود و تعزيرات كه قسمت عمده‌ي مجازاتهاي نظام كيفري اسلام را تشكيل مي‌دهد، عمدتاً به منظور حفظ و اصلاح و تربيت مجرمين و بازداشتن آنها از ارتكاب جرم و متنبه نمودن ساير مردم و نيز حفظ مصالح فردي و اجتماعي و ارزشهاي ديني تشريع شده است.[9] با توجه به اين نكته كه تعزيرات مقدار و ميزان آن در يد حاكم است[10]. و حالت انعطاف‌پذيري دارد، اصل فردي بودن مجازات كاملاً در مقررات تعزيري قابل اعمال است. قاضي مي‌تواند حالات و روحيات و سابقه مجرم را درنظر گرفته و مجازات براي او تعيين كند، گرچه اين اختيار و صلاحيت تا حدودي در قانون مجازات اسلامي محدود شده است، يعني داراي حداقل و حداكثر مي‌باشد؛[11] تا از اقدامهاي خودسرانه قضات جلوگيري شود. پس سياست كيفري اسلام به گونه‌اي است كه قاضي اين امكان را دارد كه هدفهاي بازدارندگي و اصلاحي و تربيتي را بر مجازات هم اكنون مرتب سازد و مجرم را باز سازگار سازد. گاهي يك مجازات به مجازت ديگر قابل تبديل است. اگر مجازات در زمان و يا مكاني اجراي علني آن به مصلحت نباشد و يا موجب وهن اسلام گردد از اجراي آن خودداري مي‌شود.[12] مجموعه عوامل مذكور به سودمندي و كارآيي مجازاتهاي تعزيري كمك شايان خواهد نمود. مجازات زندان هم اكنون كه كاركرد مثبت خود را تا حدودي از دست داده است، در نظام كيفري اسلام كمتر و به ندرت ديده مي‌شود كه از آن تحت عنوان «حبس» ياد شده است. اختلاط مجرميني كه بار اول جرمي مرتكب شده‌اند، با مجرمين حرفه‌اي در زندان پيامدهاي ناگوار را به دنبال داشته است؛ لذا قوه قضائيه در پي محدود كردن مجازات زندان است.
مجازات حد، كفاره گناه: در باب حدود، مستفاد از سيره رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ اين است كه اجراي حد مسقط عذاب اخروي است. در زمان حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ افراد با اعتراف به جرم تقاضاي اجراي حد مي‌كردند؛ تا موجب تطهير آنان گردد. اگر اجراي مجازات حدّ بدون توبه، تأثيري در رفع عقاب نداشت، چرا آن بزرگواران گوشزد نمي‌كردند. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: همواره اجراي حد كفاره گناهي است، كه به سبب صورت گرفته است.[13]
از ابا جعفر ـ عليه السّلام ـ سؤال شد: شخصي حد بر او در دنيا جاري مي‌شود آيا در آخرت عذاب مي‌شود؟ حضرت فرمود: خداوند گرامي‌تر از آن است كه او را عذاب كند.[14] و اين مطلب مختص زماني دون زمان آخر نيست و آنچه معصوم ـ عليه السّلام ـ در اين زمينه فرموده مطلق است.
در مجموع در نظام و سياست كيفري اسلام وضع و اجراي مجازات؛ به خاطر حفظ مصالح جان، مال، ناموس، دين و عقل مي‌باشد. هرگونه تعدي به اين مصالح نظم جامعه را مختل مي‌كند. و مجازات اين مصالح را حفظ مي‌كند. شارع هرگز راضي نيست كه به اين مصالح آسيبي برسد و تعطيل حدود در هر زمان حرام است.[15] اسلام قوانين ثابت و متغير براي نيازهاي ثابت و متغير دارد. حدود و قصاص تا حدودي حالت ثبات دارد، گرچه در قصاص اختيار يكي از سه امر ممكن است: عفو، قصاص و ديه. تعزيرات از انعطاف بسيار بالايي برخوردار است و كارآيي مجازاتهاي اسلامي را دو چندان نموده است. به هر حال تمامي مجازاتها (حدود قصاص ديات تعزيرات) به طور نسبي هدفهاي عدالت، بازدارندگي، اصلاح و تربيت و ارعاب و ترهيب را در اين زمان برآورده مي‌سازد.نبايد مرعوب فشارهاي تبليغاتي دشمنان اسلام شد و براي رضايت خاطر آنان اقدام به بعضي اصلاحات و تغييرات نمود، چرا كه آنان هيچگاه از حاكميّت اسلام رضايت نخواهند داشت: «لن ترضي عنك اليهود لالنصاري حتي تتبع ملتهم»؛ خطاب به رسول اكرم است كه يهود و نصاري به كمتر از تبعيت تو از دين و آيين آنان راضي نخواهند شد. امروز استكبار جهاني در تمامي عرصه‌ها از جمله در زمينه اجراي مجازات به كمتر از تبعيت از روش خود راضي نخواهد شد و از طرفي نبايد از انعطاف‌پذيري، كه خود دين براي مجازات مقرر نموده غافل ماند و دگم برخور نمود.

[1] . ماكان محمد ابااحد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين؛ احزاب، 40، محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ پدر هيچ يك از مردان شما نيست، لكن رسول خدا و خاتم پيامبران است.
[2] . اصول كافي، ج 2، ص 17.
[3] . اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً؛ مائده، 3؛ امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت را بر شما تمام گردانيدم و دين اسلام را براي شما برگزيدم.
[4] . مرتضي مطهري، اسلام و مقتضيات زمان، انتشارات صدرا، چ اول، تابستان، قم، 70، ج 2، ص 77.
[5] . مائده، 32.
[6] . نساء، 123.
[7] . محمد علي اردبيلي، حقوق جزاي عمومي، ج 1، نشر ميزان، چ سوم، تهران، 81، ص 71.
[8] . تفصيل وسايل الشيعه، ج 28، ابواب مقدمات حدود و احكامه، باب 10، حديث 2.
[9] . قدرت الله خسروشاهي، مقاله فلسفه مجازات از ديدگاه اسلام، فصلنامه بصيرت، شماره 22 و 23، سال نهم، 1380.
[10] . ماده 16 قانون مجازات اسلامي و همين طور تحرير الوسيله امام خميني، كتاب الحدود، ص 893، مسأله 1 و مسأله 5، ص 782 و 873.
[11] . اين مطلب با مراجعه به كتاب پنجم قانون مجازات اسلامي (بخش تعزيرات) به خوبي روشن مي‌گردد.
[12] . حميد دهقان، تأثير زمان و مكان بر قوانين جزايي اسلام، چ سوم، 76، موسسه انتشارات مدين قم، ص 235.
[13] . تفصيل وسايل الشيعه، كتاب الحدود و التعزيرات، ج 28، موسسه انتشارات آل البيت، چ سوم، باب 14، ابواب حد زنا، حديث 4 و 5.
[14] . ابواب مقدمات الحدود، وسايل الشيعه، باب 2، ح 2، كتاب الحدود و التعزيرات.
[15] . همان، باب 1 احاديث متعدد.
http://www.andisheqom.com/Files/shobahat.php?level=4&urlId=182&id

اهداف مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب حد در حقوق کیفری اسلام (2):

 

6 - فرآیند تشدید کیفر در جرایم جنسی مستوجب حد
در مواردی که کیفر جرم جنسی اعدام است جایی برای تشدید مجازات باقی نمی ماند. در واقع سخت ترین درجه مجازات در اولین باری که جرم ارتکاب می یابد اجرا می شود. اما در مواردی که کیفر جرم جنسی تازیانه است مانند زنای غیر محصن، مساحقه و لواط (به صورت تفخیذ) برخی از فقیهان برآنند که هرگاه کسی دوبار مرتکب شود و هر بار پس از ارتکاب جرم، تازیانه بخورد چنانچه برای بار سوم مرتکب شود کشته خواهد شد. (76) اما مشهور فقیهان حکم قتل را برای کسی که برای بار چهارم مرتکب جرم شده باشد قابل اجرا می دانند. (77) این رای با اصل سهل گیری در اجرای حدود و نیز اصل رعایت احتیاط نسبت به خون و جان افراد سازگارتر است. 7 - فرآیند سقوط مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب حد
توبه به اتفاق نظر همه فقیهان مسقط حد زنا، لواط و مساحقه است. (78) به نظر می رسد حتی در مورد زنای به عنف نیز هرگاه بزهکار بتواند همراه با توبه، مجنی علیه را راضی کند و از طرح دعوا باز دارد به کیفر نمی رسد.
توبه از ارتکاب جرم جنسی - همچون هر گناه دیگری - نه تنها جایز که واجب است. (79) معصومان علیهم السلام کسانی را که به منظور تحمل مجازات و رهایی از کیفر اخروی نزد آنان به زنا اقرار می کردند به توبه پنهانی تشویق می کردند و صریحا به آنان توصیه می نمودند تا به جای اقرار به گناه، در پنهانی توبه کنند. (80) پیامبرصلی الله علیه وآله توبه چنین بزهکارانی را به آسانی می پذیرفت. انس بن مالک گفته است: روزی نزد پیامبر صلی الله علیه وآله بودم، مردی آمد و گفت: ای رسول خدا! من مرتکب جرم مستوجب حدی شده ام، حد را بر من جاری نما; پیامبر صلی الله علیه وآله از او پرسشی نکرد، چون وقت نماز فرا رسید آن مرد با پیامبر صلی الله علیه وآله نمازگزارد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وآله نماز را به پایان آورد مرد دوباره سخن خود را تکرار کرد و از پیامبر صلی الله علیه وآله خواست تا حکم خداوند را در مورد او اجرا کند. پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به وی فرمود: مگر با ما نماز نگزاردی؟ مرد گفت: آری; پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: خداوند گناهت را بخشید.» (81)
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در این زمینه کاملا از شیوه پیامبر صلی الله علیه وآله پیروی می نمود. آن حضرت خطاب به مردی که برای چهارمین بار به منظور اقرار کردن به زنا نزد وی آمده بود فرمود: «اگر به سراغ ما نمی آمدی به دنبالت نمی آمدیم.» (82) آن حضرت خطاب به مرد دیگری که در حضور وی به ارتکاب زنا اقرار کرده بود فرمود: «آیا هرگاه یکی از شما مرتکب این کار زشت می شود ناتوان است چنان که خداوند گناهش را پوشیده، پرده پوشی کند؟» (83)
بر پایه روایت معتبری امیرالمؤمنین علیه السلام از اجرای کیفر نسبت به کسی که اقرار به لواط کرده بود و ضمن تقاضای اجرای حد به سختی از کرده خود پشیمان بود، چشم پوشی کرد. (84)
از دیگر عوامل سقوط کیفر جرم جنسی، «عفو امام » است. از برخی متون فقهی چنین بر می آید که حاکم می تواند از به کیفر رسانیدن مرتکب جرم مستوجب حد چشم پوشی کند. در اصل این مساله در حقوق الله، اختلاف نظری در میان فقیهان وجود ندارد. اما در میزان این اختیار، اختلاف نظرهایی وجود دارد. از برخی روایات چنین بر می آید که هرگاه بینه بر وقوع جرمی قائم شود امام نمی تواند بزهکار را عفو کند; اما هرگاه جرمی با اقرار ثابت شده باشد حاکم می تواند از اجرای کیفر خودداری کند. (85) با این حال، برخی از فقیهان معتقدند حتی اگر زنا با بینه ثابت شده باشد در صورتی که زانی توبه کند امام در اجرای مجازات یا عدم آن مخیر است (86) .
این مساله که آیا جواز عفو حاکم منحصر به مورد توبه بزهکار است یا اعم از آن; در کلمات فقیهان چندان روشن نیست.
چنان که صاحب ریاض تصریح نموده است، از ظاهر عبارت جمعی از فقیهان چنین برمی آید که عفو حاکم الزاما مترتب بر توبه زانی نیست، چنان که مقتضای برخی روایات نیز همین است. (87)
از دیگر عوامل سقوط مجازات، «شبهه » است. بر پایه یک قاعده مسلم فقهی که «قاعده درء» نامیده می شود هرگونه شبهه ای مانع اجرای حدود و از آن جمله حد در جرایم جنسی می شود. از همین رو هرگاه زناکاری ادعا کند پس از ارتکاب زنا توبه کرده، گفتارش بی آن که نیازی به سوگند داشته باشد پذیرفته می شود. (88) حتی بزهکاری که با چهار بار اقرار به زنا محکوم به رجم شده، هرگاه پیش از اجرای کیفر یا در اثنای آن منکر زنا شود، مجازات نمی شود. (89) بسیاری از فقیهان با توجه به لزوم احتیاط در خون افراد واین که در حدود بنا بر سخت گیری نیست، مواردی که زنا مستوجب اعدام است را نیز به رجم ملحق نموده اند. ضمن این که روایتی هم در این باره وجود دارد. (90)
همچنین هرگاه کسی که در معرض تحمل کیفر قرار گرفته، ادعایی بکند که موجب سقوط کیفر است، ادعای او مورد پذیرش قرار می گیرد. امیرالمؤمنین علیه السلام ادعای زنی که مدعی شد از روی اکراه با وی زنا کرده اند، را پذیرفت. (91) آن حضرت هرگاه متوجه می شد که زناکاری عذری دارد که با استناد به آن، کیفر وی منتفی می شود یا تخفیف می یابد شادمان می شد (92) .علی علیه السلام توصیه می کرد تا از زناکارانی که آماده تحمل مجازات بودند، به خوبی پرسش به عمل آید، شاید آنان عذری داشته باشند که موجب انتفای کیفر یا تخفیف آن باشد (93) .
در مورد تاثیر مرور زمان بر اجرای مجازات جرایم جنسی مستوجب حد باید گفت که: فقیهان مساله تاثیر مرور زمان در چگونگی حدود و از آن جمله حد در جرایم جنسی را مورد بحث قرار نداده اند. تا آن جا که نگارنده تتبع نمود این مساله تنها در مورد حد زنا مطرح شده است. محقق حلی گفته است: در برخی روایات آمده است که هرگاه از وقوع زنا شش ماه گذشته باشد، گواهی بر آن پذیرفته نمی شود، اما فقیهان به این اخبار عمل نکرده اند. (94) از عبارت صاحب جواهر چنین بر می آید که این رای در میان فقیهان اهل سنت دارای طرفداران قابل توجهی است. (95) با این حال صاحب جواهر معتقد است این اخبار به دلایل گوناگون نمی تواند عمومات ادله ای که گواهی شهود را برای اثبات زنا معتبر می داند، تقیید نماید. او آن گاه این اخبار را به قرینه روایات دیگر ناظر به مواردی دانسته، که مرتکب، توبه کرده و راه صواب در پیش گرفته باشد. (96) 8 - اهداف مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب حد
اکنون تلاش می کنیم با تحلیل موارد پیش گفته به اهداف مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب حد پی ببریم.
1-8 - حفظ جامعه از فساد و پاسداری از ارزشهای اخلاقی: گرچه در متون دینی بر مفاسد اجتماعی جرایم جنسی مانند اختلاط نسلها، اختلال در نظام توارث، و تولد اطفال بی سرپرست تاکید شده، اما تاکید اصلی آموزه های دینی بر قبح ذاتی و فاحشه بودن این گونه اعمال است. بنابراین تعلیمات دینی به هیچ رو با نفی زشتی انحرافهای جنسی و حتی کاستن از قبح آن موافق نیست، بلکه در صدد اثبات قبح ذاتی آنها و تاکید بر مسؤولیت اخلاقی مرتکبان جرایم جنسی است. در واقع، مبنای جرم انگاری و در نتیجه مجازات، تنها نظم اجتماعی نیست; از این رو حتی اگر فرض شود بتوان همه آثار منفی جرایم جنسی در عرصه های اجتماعی، بهداشتی، اختلال نسلها و... را از میان برداشت، اما قبح ذاتی و غیر اخلاقی بودن این گونه اعمال را نمی توان از آنها گرفت و جرایم جنسی در هر حال، حرام و از گناهان کبیره است.
با این حال در اغلب موارد آنچه این رفتارها را در حد یک جرم مستوجب عقوبت دنیوی قرار می دهد این است که اعمال یاد شده به حدی آشکارا انجام شود که دست کم چهار نفر(مرد) آن را به وضوح مشاهده کنند. در حقیقت کسی باید کیفر دنیوی جرایم جنسی مستوجب حد را متحمل شود که حاضر شده باشد تا به این حد بی پروا حریم عفت عمومی جامعه را نقض کند.اگر چنان که برخی گفته اند اثبات جرایم با گواهی دو نفر امری عقلایی باشد، (97) در باره جرایم جنسی از روش متعارف عدول شده و چهار گواه برای اثبات جرم لازم دانسته شده است و این به روشنی نشان می دهد که حساسیت شارع مقدس در جرم انگاری (به معنای حقوقی آن) و کیفردهی ناظر به علنی بودن زنا است.
البته عدول از روش کلی عقلا در این جا با عنایت به حکمت و مصلحتی صورت گرفته است. صاحب جواهر در توجیه سختگیری شارع در اثبات زنا، لواط و مساحقه گفته است: «وجه این حکم تنها تعبد است، بلکه این خود از ادله بطلان قیاس است; زیرا قتل با آن که مهمتر از زنا است با گواهی دو مرد عادل ثابت می شود»; ولی در پایان می فرماید: «گاهی گفته می شود حکمت ثبوت زنا با چهار گواه این است که شارع می خواهد تا آن جا که ممکن است این گونه کارها مستور و پوشیده باشد و افراد به آسانی هتک نشوند.» (98)
به گمان نگارنده، تعبدی دانستن سخت گیری در اثبات جرایمی همچون زنا، لواط و مساحقه معنای روشنی ندارد. وقتی شارع مقدس در اثبات جرمی سخت گیری می کند و حتی اعتراف کنندگان به آن را به توبه و پرده پوشی توصیه می کند روشن است که چه مقصودی از این کار دارد. با این کار از یک سو باب ایراد اتهامهای ناروا به افراد بسته می شود و از سوی دیگر قبح ذاتی زنا که آدمی بطور فطری آن را درک می کند و شارع مقدس نیز بر آن تاکید دارد محفوظ می ماند. اگر اثبات جرایم جنسی آسان باشد و هر روز در میدان شهر کسی را به علت ارتکاب این گونه جرایم تازیانه بزنند قبح عمل رفته رفته از ذهن جامعه زدوده می شود.
تاکید مقررات اسلامی بر پرده پوشی مفاسد جنسی و جلوگیری از انتشار آن دسته از اعمال خلاف عفت که به صورت پنهانی صورت می گیرد، شیوه ای است متناسب با قانون طبیعت که طرفدار رعایت حجب و حیا است. اگر هدف از جرم انگاری در جرایم جنسی تضمین عفت عمومی و جلوگیری از بی بندوباریهای جنسی است در زمینه مجازات آنچه دقیقا می تواند این مقصود را برآورده سازد، سخت گیری در اثبات جرم است و نه عکس آن.
مقایسه میزان کیفرهایی که برای موارد گوناگون جرایم جنسی تعیین شده در عین حال این حقیقت را هم آشکار می سازد که نسبت به انحرافات جنسی زن و مرد شوهردار حساسیت بیشتری وجود دارد. درست است که این مساله را می توان از نگاه عدالت کیفری نیز بررسی کرد و گفت: عدالت ایجاب می کند کیفر بزهکاری که با وجود امکان آمیزش جنسی به صورت مشروع و قانونی، مرتکب زنا شده، باید سخت تر از کسی باشد که امکان ارضای غریزه جنسی به صورت قانونی برای او وجود نداشته است; ولی این گونه کیفردهی را در رابطه با نهاد خانواده که آموزه های اسلامی حساسیت فراوانی بر حفظ کیان و جایگاه آن دارد نیز می توان تحلیل نمود; چه تاثیر سوء انحراف جنسی مرد و زن همسردار بر کانون خانواده روشن و بی نیاز از هر توضیحی است.
2-8 - بازدارندگی عمومی: در پیش بینی کیفر اعدام برای برخی از مصادیق جرم جنسی مانند زنای به عنف، زنا با محارم و لواط به جنبه ارعاب انگیزی کیفر کاملا توجه شده است. گویا کسی که مرتکب این موارد از جرایم جنسی می شود چنان به ورطه تباهی سقوط کرده که امیدی به اصلاح او نیست و تنها باید برای عبرت دیگران کشته شود. حتی صد ضربه تازیانه نیز که برای زنای غیر محصن، مساحقه و لواط (به صورت تفخیذ) پیش بینی شده مجازات سبکی نیست و از وصف بازدارندگی بالایی برخوردار است.
تاکید بر اجرای مجازات تازیانه در حضور گروهی از مؤمنان به روشنی نشان می دهد که از جمله اهداف وضع این کیفر، بازدارندگی عمومی است. اما در این باره زیاد هم نباید مبالغه آمیز رفتار کرد. این مقصود با حضور گروهی اندک هم حاصل می شود. حتی بنابر قولی با حضور یک نفر هم مقصود حاصل می شود. لحن قرآن مجید در باره حضور مؤمنان برای اجرای حد زنا به گونه ای است که بر حضور جمع فراوانی از مؤمنان تاکید نشده است; (99) این رویکرد را می توان در راستای فواید فردی مجازات، ارزیابی کرد. معمولا حضور جمع کثیری از مسلمانان در مراسم اجرای کیفر همان گونه که بر وصف بازدارندگی عمومی مجازات می افزاید به همین میزان زمینه اصلاح بزهکار را - که آن نیز یکی از اهداف مجازات است - از بین می برد. برای کسی که شخصیتش در برابر انبوهی از مؤمنان، پایمال شده، اجتماعی شدن و از سر گرفتن زندگی عادی در جامعه چندان آسان نیست. امیرالمؤمنین علیه السلام از این که جمع زیادی برای اجرای مراسم حد حاضر شوند ابراز ناخرسندی می نمود (100) .
برخی از فقیهان برآنند که هنگام اجرای کیفر تازیانه از نظر پنهان بودن یا آشکار بودن اجرای حد باید حال بزهکار را ملاحظه نمود. یحیی بن سعید هذلی (601 - 690 ه.ق.) یکی از فقهای شیعی گفته است: «زن [زناکار] غیر مستور، که اهل رفت و آمد در جامعه است را به صورت علنی حد می زنند، اما در مورد زنی که مستور و خانه نشین است کسی را به منزل او می فرستند تا او را در خانه اش حد بزند.» (101)
این فتوا با قطع نظر از آن که موافق با ادله و نصوص باب زنا و جرایم مشابه با آن است، از نظر واقعیت های جامعه شناختی و در راستای تعدیل عنصر بازدارندگی مجازات و تحقق اهدافی همچون اصلاح بزهکار نیز بسیار قابل توجه است.
حتی تاکید شده تا گروهی که برای اجرای حد حضور می یابند افراد هرزه و تبهکار نباشند. امیرالمؤمنین علیه السلام در موارد زیادی پیش از اجرای مراسم رجم زانی اعلام می کرد کسی که حدی بر عهده دارد حق ندارد زناکار را رجم کند; زیرا کسی که در گردن خود حدی دارد نمی تواند حدود الهی را بپا کند. (102) بر پایه نقلی این روش، توصیه پیامبر صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام بوده و حتی پیامبران پیشین مانند حضرت عیسی هم آن را مراعات می کرده اند. (103) بسیاری از فقیهان با توجه به همین روایات تصریح نموده اند که سزاوار است تنها مردمان برگزیده در مراسم اجرای حد حضور یابند. (104) چنین تمهیداتی از حضور افراد ولگرد و بی شخصیتی که از دیدن خواری دیگران لذت می برند جلوگیری می کند. چنین کسانی هرگاه در مراسم اجرای حد حضور یابند چه بسا برای همیشه محکوم به حد را - حتی اگر توبه کند - تحقیر کنند و با یادآوری گناهش او را سرزنش نمایند.
سخت گیری در اثبات جرایم جنسی را می توان در راستای تاکید بر نقش بازدارندگی عمومی کیفر نیز تحلیل نمود; چه هرگاه کیفری به دفعات و در باره افراد زیادی اجرا شود، جنبه بازدارندگی عمومی خود را از دست می دهد. یک ضرب المثل قدیمی می گوید: «عزای عمومی، جشن همگانی است.» اگر نظام حاکم بر ادله اثبات جرایم جنسی به گونه ای طراحی شده بود که این جرایم به آسانی اثبات می شد و هر روز در میدان عمومی شهر یک یا چند نفر را به علت ارتکاب این جرایم تازیانه می زدند در این صورت کیفر نه آن قدر خوار کننده بود و نه چندان بازدارنده. گفته شده پیامبر صلی الله علیه وآله در طول دوران رسالت خود تنها شش نفر را رجم کرد، دو تن از این شش نفر، زن و مردی یهودی بودند که یهودیان به اختیار خود حکم کردن درباره آنان را به پیامبر صلی الله علیه وآله واگذار کرده بودند (105) .
البته سختگیری در اثبات جرم با رعایت اصل عدالت نیز سازگار است; چه عدالت ایجاب می کند کیفرهای سنگین وقتی اجرا شوند که به ارتکاب بزه کاملا اطمینان وجود داشته باشد.
کیفر تبعید و تراشیدن موی سر بزهکار نیز که در برخی موارد پیش بینی شده نوعی تشهیر است و با هدف بازدارندگی عمومی مجازات قابل تحلیل است; بویژه هرگاه بر آن باشیم که بزهکار را از شهری که محل وقوع جرم است یا شهری که کیفر تازیانه در آن جا اجرا شده تبعید می کنند، نه از جایی که وطن او است; (106) برخی از فقیهان مانند صاحب «کشف اللثام » کیفر تبعید را این گونه تحلیل کرده اند; از همین رو او معتقد است اگر فرض شود زنا در بیابانی صورت گیرد، وجهی برای تبعید زناکار وجود ندارد. (107)
3-8 - بازدارندگی خصوصی: صد تازیانه خوردن آن هم در حضور گروهی از مؤمنان و یا محکوم شدن به اعدام، کیفر آسانی نیست. این مجازات در حالت عادی می تواند برای کسانی که قصد دارند مرتکب جرایم جنسی شوند نوعی حالت بازدارندگی ایجاد کند.
تحمل صد تازیانه در حضور جمعی از مؤمنان مجازاتی است دارای دو جنبه; نخست این که از نظر جسمانی، کیفری است دردآور و هر کسی لذت زود گذر جرایم جنسی را بر تحمل این بار گران ترجیح نمی دهد. دوم این که کیفری است ترذیلی و خوار کننده; حتی اگر کسی از نظر شرایط بدنی به گونه ای باشد که بتواند درد حاصل از این مجازات را بپذیرد، اما تحمل ننگ و خواری ناشی از آن کاری است دشوار; مگر در مورد کسانی که چنان از اصول و ارزشهای اخلاقی دور افتاده باشند که هیچ اعتباری برای شرف و حیثیت اجتماعی خود قائل نباشند، و البته چنین کسانی نادرند.
4-8 - اصلاح بزهکار: سخت گیری در اثبات اغلب جرایم جنسی و تاکید بر پرده پوشی آن نشان می دهد که در کیفردهی به اصلاح بزهکار توجه کافی شده است. توصیه تاکیدآمیز پیشوایان دین به کسانی که مرتکب زنا، لواط و مساحقه شده بودند مبنی بر این که توبه پنهانی به مراتب برتر از اقرار به گناه و تحمل کیفر است نشان می دهد که در این جرایم تاکید اصلی بر پشیمان شدن بزهکار است.
تحلیل فرآیند تشدید کیفر (اعدام پس از سه بار اجرای صد تازیانه) نیز همین را می گوید. در واقع در موارد تکرار جرم جنسی مستوجب تازیانه، وقتی مرتکب، اعدام می شود که دیگر امیدی به اصلاح او نیست. این نشان می دهد که هدف از تازیانه زدن اصلاح بزهکار است. در روایتی از امام رضا علیه السلام آمده است:
«تازیانه را از آن رو با شدت به بدن زناکار می زنند که بدنش مرتکب زنا شده و تمام اجزای تنش از این کار لذت برده، بنابراین تازیانه عقوبتی برای او و عبرتی برای دیگران است و زنا از بزرگترین جنایتها است.» (108)
در واقع با پیش بینی کیفر تازیانه، اصل تناسب جرم و مجازات که خود مرتبه ای از عدالت کیفری به شمار می آید مورد توجه قرار گرفته است. همان گونه که اجزای بدن بزهکار از لذتی نامشروع و غیر قانونی بهره مند شده اکنون باید با تحمل درد و رنج جسمانی تاوان کارش را پس دهد. این، لازمه طبیعی هر مجازاتی است. اگر مجازات مشتمل بر نوعی درد، رنج، ناراحتی و محرومیت نباشد نمی تواند انتظاراتی را که از مجازات می رود برآورده سازد. اما چنان که ذیل روایت نشان می دهد به دردآوردن تن بزهکار هدف اصلی نیست; بلکه این کار هم رعایت نوعی عدالت و هم مقدمه ای است برای تحقق اهدافی همچون اصلاح بزهکار یا ایجاد حالت بازدارندگی برای وی و دیگران.
بویژه آن که برخی از فقیهان با استناد به روایتی حتی در مورد حد زنا نیز برآنند که تازیانه نباید با شدت به بدن بزهکار زده شود، بلکه حد بطور متعارف و متوسط اجرا خواهد شد. (109)
چنین روایاتی به ضمیمه تاکید بر رعایت ملاحظات انسانی در اجرای حد مانند عدم اجرای حد بر بیمار، عدم جواز تازیانه زدن به اندام حساس بدن مانند سر و صورت و اندام تناسلی، عدم اجرای حد در هوای خیلی گرم و سرد به خوبی نشان می دهد که هدف از تازیانه زدن به زناکار وارد ساختن درد و رنجی متعارف بر جان بزهکار و متناسب با بزه ارتکابی او است، نه ایراد درد و رنجی بی پایان و نامحدود.
5-8 - توجه به بزه دیده وارضای خاطر او: با آن که جرایم جنسی در همه موارد دارای جنبه حق اللهی است، اما گاه ممکن است جنبه حق الناسی نیز پیدا کند. مثلا زنای به عنف با دیگری بویژه با دختر باکره ممکن است افزون بر زیان معنوی و آسیب روحی به مجنی علیها خسارت مادی را نیز برای او در پی داشته باشد.
به رغم تاکید آموزه های دینی بر تستر و پرده پوشی جرایم جنسی اما چنانچه پای حق دیگری و دعوای خصوصی در میان باشد نه تنها برای اثبات این جرایم، مسامحه و چشم پوشی نمی شود، بلکه حاکم موظف است برای کشف حقیقت از هرگونه تلاش مشروع و منطقی خودداری نکند. این که در مواردی همچون زنای به عنف، تحقق توبه متوقف بر رضایت بزه دیده است، به معنای آن است که شارع مقدس در عین توجه به جنبه حق اللهی بزه، بعد حق الناسی آن را از نظر دور نداشته است. امکان اثبات زنا از طریق علم قاضی چه بسا ابزاری است برای این گونه موارد تا با استفاده از قراین و شواهد علم آور از تضییع حقوق مجنی علیها جلوگیری شود. نتیجه گیری
از آنچه گذشت روشن شد که شارع مقدس اسلام در جرم انگاری جرایم جنسی مستوجب حد و تعیین کیفر برای آن و نیز طراحی نظام حاکم بر ادله اثبات این دسته از جرایم و سقوط مجازاتهای آن، با پرهیز از یکسونگری و با نگرشی جامع، اهداف گوناگونی را در نظر داشته است. از یک سو عنصر «رضایت » را در تحقق جرایم جنسی دخالت نداده است، به این معنا که رضایت طرفین رابطه جنسی در از بین بردن وصف مجرمانه عمل تاثیری ندارد; با این حال در اثبات سه جرم زنا، لواط و مساحقه چندان سخت گیری به خرج داده که اثبات آن - جز در مواردی که جرم کاملا مشهود و در حضور جمعی صورت گرفته باشد - عادتا امکان پذیر نیست. از این رویکرد به ضمیمه تشویق بزهکاران به توبه و حتی عدم تشویق دیگران به گواهی دادن بر وقوع جرم روشن می شود که گر چه جرایم جنسی مستوجب حد در هر صورت عملی ناپسند، گناه و غیر اخلاقی است، اما مجازات آن مربوط به مواردی است که بزهکار حاضر شده باشد حریم عفت عمومی را آشکارا نقض نماید. ضمن این که سخت گیری در اثبات این جرایم، دسترسی به عدالت کیفری را امکان پذیرتر می سازد.
در موارد زنای به عنف، زنا با محارم نسبی و زن پدر و زنای مرد کافر با زن مسلمان و لواط (به صورت آمیزش) در کیفر تاکید اصلی بر عنصر بازدارندگی است. با این که در تعیین مجازات، اصل بر این بوده که درجه قبح ذاتی عمل ملاحظه شود، اما پاره ای از ملاحظات اجتماعی بیرونی نیز از نظر دور نمانده است. پیش بینی کیفر اعدام برای کافری که با زن مسلمان زنا کند - خواه زانی محصن باشد یا غیر محصن - درهمین راستا قابل ارزیابی است.
در موارد گوناگون به ویژگی های شخصیتی بزهکاران - البته بطور نوعی و نه کاملا فردی - توجه لازم صورت گرفته است. تفاوت مجازات محصن با غیر محصن، و حتی کیفر جوان با سالمندی که دوران طوفان غرایز جنسی را پشت سر گذاشته و عدم پیش بینی مجازاتهایی مانند سر تراشیدن و تبعید برای زنان نمایانگر همین نگرش است.
باز گذاشتن راه توبه و حتی تشویق به آن و نیز فرایند تشدید کیفر به خوبی نشانگر آن است که هدف اصلی مجازات، اصلاح بزهکار است. با این حال، اعتبار دادن به رضایت مجنی علیه در مواردی همچون زنای به عنف به این معنا که توبه در این فرض جز با تحصیل رضایت مجنی علیه تحقق نمی یابد، گویای آن است که هر چند جرایم جنسی اصولا دارای جنبه حق اللهی است، اما ارضای خاطر بزه دیده نیز از نظر دور نمانده است.
رعایت ملاحظات انسانی در اجرای کیفر تازیانه به روشنی نشانگر آن است که به درد آوردن تن بزهکار در هر سطحی مورد نظر نیست; بلکه هدف، تنبه او و دیگران است. 
       این مقاله، خلاصه بخشی از پایان نامه  ارشد جزا و جرم شناسی نویسنده .

ادامه نوشته

اهداف مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب حد در حقوق کیفری اسلام (1)

 

منابع مقاله:

فصلنامه نامه مفید، شماره 23، نوبهار، رحیم (2)؛


چکیده
این مقاله به روش مطالعه تحلیلی به بررسی اهداف مجازاتهای اسلامی در سه جرم جنسی مستوجب حد (زنا، لواط و مساحقه) پرداخته است. با کنکاش در مواردی همچون مبنای جرم انگاری، نظام حاکم بر ادله اثبات و بررسی عوامل سقوط مجازات در این جرایم روشن می شود که آموزه های اسلامی به رغم تاکید فراوان بر قبح ذاتی این اعمال و اثبات مسؤولیت اخلاقی برای مرتکبان آن، بر تستر و پوشیدن این جرایم و جلوگیری از اثبات آنها اصرار می ورزد. در مجازات نیز تاکید اصلی بر اصلاح مرتکبان و نادم شدن آنهاست; با این حال، اهدافی همچون بازدارندگی عمومی و خصوصی، اجرای عدالت و حتی ارضای خاطر بزه دیدگان نیز از نظر دور نمانده است. درآمد
مباحث فلسفه حقوق، بخش مهم وحساس این رشته از دانش را تشکیل می دهد. به گواهی تاریخ، طرح این مباحث هم مایه رشد و شکوفایی این دانش بوده وهم تحولات اجتماعی مهمی را در پی داشته است. به گفته «دل وکیو» آثار فیلسوفان حقوق همواره با پیشرفتهای بزرگ مدنیت همراه بوده است (3) .
بحث درباره اهداف مجازاتها بخشی از مباحث مربوط به فلسفه حقوق در عرصه حقوق کیفری است. سخن گفتن از اهداف مجازاتها در هر نظام حقوقی از آن رو که در نهایت به تبیین بخش قابل توجهی از سیاست کیفری آن نظام می انجامد، از اهمیت ویژه ای برخوردار است; چه هرگاه نهادهای دست اندرکار مجازات بدانند مقصود از کیفر چیست، آن را متناسب با فواید اجتماعی و فردیش به کار می بندند و در نتیجه، امکان تحقق عدالت کیفری بیشتر می شود. تبیین اهداف مجازاتها همچنین روحیه تمکین نسبت به قانون را در بزهکارانی که به کیفر می رسند، افزایش می دهد; وقتی بزهکاران بدانند قوای عمومی حاکم، آنها را برای تحقق مصلحتهایی در رابطه با خود آنها یا جامعه به کیفر می رساند، مجازات را آسان تر پذیرا می شوند و برای گریز از آن کمتر اصرار می کنند.
بحث درباره اهداف مجازاتها در خصوص جرایم جنسی از اهمیت مضاعفی برخوردار است; از آن رو که با مبحث مهم خالت حاکمیت در حوزه رفتار خصوصی افراد ارتباط دارد. در حقیقت به دلیل این که بسیاری از جرایم جنسی بطور پنهانی انجام می گیرد، تلاش برای کشف و اثبات آنها با کنکاش و جستجو در امور شهروندان ارتباط پیدا می کند. شهروندان معمولا مایل نیستند حاکمیت در حوزه امور شخصی وپنهانی آنها دخالت کند. کم نیستند حکومتهایی که به دلیل دخالت افراطی در حوزه رفتار خصوصی شهروندان، مقبولیت عمومی خود را از دست داده و با بحران مشروعیت مواجه شده یا به گرداب سقوط فرورفته اند. فراگیر بودن برخی از مصادیق جرایم جنسی مانند زنا و بطور کلی نقش مؤثری که گسترش این دسته از جرایم در تباهی و نابودی یک جامعه دارد نیز بر اهمیت آن می افزاید. گواه اهمیت این جرایم آن است که از دیر باز تاکنون فصلی از قوانین کشورهای مختلف به بحث درباره این دسته از جرایم پرداخته است. حتی پس از انقلاب کبیر فرانسه و گسترش آزادیهای فردی با آن که بسیاری از کشورها در راستای محدود ساختن جرایم جنسی تلاش کرده اند، اما هنوز هم فصلی از قوانین کشورهای گوناگون به بحث درباره این جرایم می پردازد.
در حقوق کیفری اسلام، وجود قواعد و مقررات خاص در زمینه جرایم عفافی، ضرورت تبیین اهداف مجازاتها در این دسته از جرایم را دوچندان می کند. مثلا با آن که آموزه های اسلامی به طور کلی بر حفظ عفت و پاکدامنی فراوان تاکید می نماید، اما در زمینه کشف و اثبات جرم جنسی حساسیت چندانی به چشم نمی خورد، اغلب جرایم عفافی بدون شاکی خصوصی، قابل پیگیری و تحقیقات نیست. ضمن این که نظام حاکم بر ادله اثبات در اغلب این جرایم به گونه ای طراحی شده که اثبات جرم در شرایط عادی محال می نماید. این در حالی است که در حقوق عرفی «جرم » پدیده ای است که قوای عمومی حاکم همه توان خودرا برای کشف آن به کار می گیرند. این رویکرد شریعت نیازمند به مطالعه ای جدا از مطالعه اهداف مجازاتها در دیگر جرایم است. 1- تبیین موضوع بحث
مقصود از «اهداف مجازات » اموری است که کیفر به منظور دستیابی به آن پیش بینی و اجرا می شود. در ادبیات حقوقی برای بیان این مفهوم از اصطلاح «فلسفه مجازات (4) »هم استفاده می شود. بسیاری از نویسندگان حقوق کیفری در غرب، نام تمام یک کتاب یا بخشی از آن را که به تحلیل و توجیه پدیده مجازات پرداخته، به همین نام نامگذاری کرده اند (5) .
مقصود از اهداف مجازات، تنها چیزی نیست که فقیهان در اصطلاح آن را «علت حکم » می نامند; بلکه بحث درباره حکمت احکام را نیز در برمی گیرد; بحث درباره حکمت مجازات از نظر اهمیت به پایه بحث از علت مجازات نمی رسد; اما پی بردن به حکمت مجازات از آن رو که دیدگاه قانونگذار را روشن می سازد سودمنداست.
بحث درباره اهداف مجازاتها را نباید با بحث درباره مبانی جرم انگاری یکی انگاشت. هرچند چون مجازات نوعی ضمانت اجرا برای تحقق همان مصلحتی است که جرم انگاری با توجه به آن صورت گرفته، کیفر به نوعی برآورنده همان هدفی خواهد بود که در جرم انگاری مورد توجه قرار گرفته است. با این همه، ویژگیها و آثار متفاوت و حتی متضادی که در انواع مجازاتها وجود دارد به ما امکان می دهد تا بتوانیم اهداف مجازات را از مبنای جرم انگاری تمییز دهیم.
مقصود از مجازاتهایی که در این نوشتار مورد بررسی قرار می گیرد کیفرهای قانونی یا قراردادی است; یعنی مجازاتهایی مانند تازیانه و قطع دست که اسلام آنها را ضمانت اجرای مادی برای برخی از جرایم قرار داده است. بنابراین اهداف کیفرهای تکوینی، کیفرهایی که نماد خشم خداوند نسبت به مردم و جامعه های گناهکار است و نیز کیفرهای اخروی مورد بررسی قرار نمی گیرد. هر چند آن مجازاتها نیز اهداف مخصوص به خود را دارند.
مقصود از «جرایم جنسی (6) »معنای عامی است که ارتباطات جنسی طبیعی یا غیر طبیعی مانند زنا، لواط، همجنس بازی، جریحه دار کردن حیای جنسی دیگری مانند بازی کردن با آلت جنسی او، تعرض به عفت و حیای دیگران مانند بیرون آوردن آلت تناسلی نزد آنان و حتی ارتکاب عمل جنسی مشروع در حضور دیگران را در برمی گیرد. (7) این دسته از جرایم در فقه سنتی شیعه یا سنی با این عنوان مورد بحث قرار نگرفته است، بلکه احکام و مقررات مربوط به مصادیق آن مانند «زنا» و «لواط » در کتاب الحدود بطور موردی ذکر شده است. بنابراین، اصطلاح یاده شده بیشتر اصطلاحی حقوقی است تا فقهی.
مقصود از جرایم مستوجب حد، جرایمی است که در کتاب و سنت مجازات ثابتی برای آن پیش بینی شده است. گرچه اهداف مجازات در این دسته از جرایم با اهداف مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب تعزیر کاملا مغایر نیست، اما تنوع جرایم جنسی مستوجب تعزیر و نیز تغایر اصول وقواعد حاکم بر این دو دسته جرایم ایجاب می کند که بطور جداگانه مورد بررسی قرار گیرند.
به رغم محاسنی که در مجازاتهای ثابت وجود دارد درباره این تقسیم بندی سنتی و اصولا پیش بینی مجازاتهای ثابت برای جرایم، تردیدهایی هم مطرح شده است. از جمله این که هدف از مجازات بسته به شرایط و اوضاع و احوال جامعه تغییر می کند، بنابراین مجازاتهای کاملا ثابت چگونه اهداف متغیر را برآورده خواهد ساخت؟ اگر فرض شود شکل و قالب اجرای حدود نتواند اهداف تشریع آن را برآورده سازد، چه راهکاری برای حل مشکل وجود دارد؟ برخی با طرح نظریه موسمی بودن مقررات کیفری اسلام و گروهی با برداشتهای مبتنی بر هرمنوتیک از متون کیفری و دسته ای با توسعه دادن اختیارات حاکم اسلامی در چند و چون اجرای حدود تلاش کرده اند به این گونه ایرادها پاسخ گویند. (8) اما نوشتار حاضر با قطع نظر از مباحث فوق اهداف مجازاتها در جرایم جنسی مستوجب حد را بر پایه تشریع اولی آنها بررسی نموده است. 2 - راههای پی بردن به اهداف مجازاتها
پیش از بحث درباره اهداف مجازاتها باید دید چگونه می توان به اهداف مجازاتها در یک نظام حقوقی پی برد؟
از جمله راههای پی بردن به اهداف مجازاتها در هر نظام حقوقی تصریحات قانونگذار است. تصریح قانونگذار به اهداف خود در متن قانون یا مقدمه آن می تواند بیانگر اهداف قانونگذار و از جمله اهداف مجازاتها باشد. ولی قانونگذاران معمولا از این شیوه استفاده نمی کنند. افلاطون این پدیده را نقصی در قانونگذاری ارزیابی نموده است (9) .البته برای پی بردن به هدف واقعی قانونگذار - در نظامهای حقوق عرفی - نباید به تصریحات او بسنده کرد; زیرا ممکن است چیزی به عنوان هدف مطرح شده باشد، اما در عمل - خواسته یا ناخواسته - بخشهای مختلف نظام حقوقی به گونه ای طراحی شده باشد که چیزی مغایر و حتی متضاد با اهداف پیش بینی شده، تحقق یابد. از این رو برای پی بردن به اهداف قانونگذار، تاکید اصلی باید بر مطالعه تحلیلی و نسبت سنجی میان اجزای مختلف نظام حقوقی باشد.
شناخت اهداف کلی و کلان یک نظام حقوقی نیز ما را در شناسایی اهداف مجازاتها در آن نظام کمک می کند. معمولا در یک نظام حقوقی واحد، اجزا و بخشهای گوناگون مکمل یکدیگرند و همگی برآورده ساختن یک هدف را دنبال می کنند. بنابراین، شناخت مقاصد کلی یک آیین، مکتب یا نظام حقوقی و نیز پی بردن به دیدگاه قانونگذار در زمینه «اصالت فرد» یا «اصالت جامعه » در شناخت اهداف مجازاتها مؤثر است. مثلا در نظامهای استبدادی که فرد یا طبقه حاکم همواره در صدد نمایش اقتدار خویش به مردم است، از اجرای مجازاتها هم در همین راستا استفاده می شود. از همین رو وجود مجازاتهای خشن، لازمه طبیعی نظامهای اقتدارگرا است (10) ،حال آن که در نظامهای الهی که هدف، سعادت انسان و هدایت او است، مجازاتها عمدتا به هدف اصلاح بزهکاران و بازسازی آنها اجرا می شود. از همین رو جز در مواردی که کیان جامعه آسیب ببیند اصراری براجرای کیفرهای خشن نیست.
مطالعه در شیوه اجرای مجازاتها نیز می تواند تا اندازه ای اهداف مجازاتها را برای ما روشن سازد. مثلا تاکید بر اجرای مجازاتها به صورت آشکار و علنی گویای آن است که قانونگذار بر نقش ترذیلی و بازدارندگی کیفر تاکید دارد، حال آن که اجرای کیفرهای ملایم و پنهانی نشان از آن دارد که قانونگذار به بازپروری مجرم توجه بیشتری دارد.
دقت در موارد سقوط مجازاتها نیز گویای اهداف مجازاتها است; مثلا از سقوط کیفر با رضایت زیان دیده از جرم می توان فهمید که قانونگذار در جعل کیفر، جبران خسارت وارد بر مجنی علیه و ارضای خاطر آزرده او را در نظر داشته است. همچنین سقوط کیفر یا تخفیف آن در اثر توبه و پشیمانی بزهکار نشانگر این است که قانونگذار به اصلاح بزهکار می اندیشد.
قائل شدن به مرور زمان کیفری یعنی این که پس از گذشت مدت زمان مشخصی، تعقیب جرم و اجرای حکم کیفری قطعی موقوف شود گویای آن است که قانونگذار اجرای کیفر را برآورنده هدف مورد نظر خود نمی داند; حال یا به علت این که غالبا بزهکاران پس از گذشت زمان طولانی از ارتکاب بزه پشیمان می شوند، یا از آن رو که باگذشت زمان، خاطره تلخی که از وقوع جرم در اذهان جامعه نقش می بندد از بین می رود، یا به دلیل مراعات نظم و مصلحتی دیگر. (11)
در عمل چه بسا ممکن است میان مصلحت ناشی از اجرای مجازات با مصالح دیگر تزاحم پیدا شود. دقت در احکام قانونگذار در موارد تزاحم و این که او تا چه اندازه بر اجرای مجازاتها اصرار می ورزد و در چه مواردی از اجرای آن چشم می پوشد به خوبی نمایانگر نگرش قانونگذار به مجازات و اهداف آن است. بر پایه روایت مشهور و معتبری که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند امیرالمؤمنین علیه السلام در سرزمینهای غیراسلامی از اجرای حد بر بزهکاران مسلمان خودداری می کرد، از آن رو که مبادا به کیفر رسانیدن آنها سبب شود تا به دشمن پناه برند و در سرزمین آنان ماوی گزینند. (12) تحلیل این رفتار امام علی علیه السلام به ما می آموزد که هرگاه اجرای مجازات - با همه اهمیتی که دارد- چنین مفسده ای را به همراه داشته باشد باید از آن چشم پوشی کرد. همچنان که در دوران ما برخی از فقیهان بر پایه همین گونه مصلحت سنجیها اجرای مجازات «رجم » را روا نمی دارند، از آن رو که اجرای این مجازات موجب پیدایش نوعی تنفر و انزجار نسبت به مقررات اسلامی در افکار عمومی است. (13)
دقت در شیوه رویارویی قانونگذار با پدیده تکرار جرم ما را به فهم اهداف مجازاتها رهنمون می شود. معمولا قانونگذاران در مواجهه با تکرار کنندگان جرم به تشدید مجازات روی می آورند، این که در موارد تکرار جرم، سیر صعودی تشدید مجازاتها چگونه طی می شود از جهتی نمایانگر اهداف مجازاتها است.
مطالعه در نظام حاکم برادله اثبات جرایم هم بطور مستقیم و هم به لحاظ ارتباطی که با جرم انگاری پیدا می کند با فهم اهداف مجازاتها مرتبط است. فرض کنیم قانونگذار، رفتاری را تنها در صورتی که گواهان قابل توجهی بر وقوع آن شهادت دهند قابل کیفر بداند. از این رویکرد می توان چنین استنباط کرد که حساسیت قانونگذار بیشتر ناظر به آشکاربودن آن عمل و رفتار ضد اجتماعی و رابطه آن با جامعه و نظم عمومی است و نه مفسده و بدی ذاتی آن. 3- مجازاتهای مقرر برای جرایم جنسی مستوجب حد
بر پایه نظریه مشهور در میان فقیهان شیعی از میان جرایم جنسی، تنها چهار جرم زنا، لواط، مساحقه (همجنس بازی زنان با اندام تناسلی) و قوادی (14) از جرایم مستوجب حد و دیگر جرایم جنسی، تعزیری است. با این حال حدی دانستن بزه قوادی قابل تردید به نظر می رسد.
بنابر نظریه مشهور، کیفر مرد قواد هفتاد و پنج تازیانه و یک سال تبعید همراه با تراشیدن سر مرتکب و تشهیر او است، اما زن قواد تنها به هفتاد و پنج تازیانه محکوم می شود. (15) در مورد این که آیا قواد با ارتکاب جرم برای اولین بار تبعید می شود یا در مرتبه دوم; میان فقیهان اختلاف نظر وجود دارد. برخی همچون شیخ مفید، کیفر تبعید را برای کسی که در مرتبه دوم مرتکب این عمل شود مقرر نموده اند. (16) امام خمینی قدس سره بعید ندانسته است که تبعید قواد بسته به نظر حاکم باشد. (17) مخیر نمودن قاضی در تبعید بزهکار برای یک دوره زمانی متغیر، از ویژگیهای کیفر تعزیری است.
مطالعه متون فقهی اهل سنت نشان می دهد که آنان قوادی را از جرایم مستوجب حد نمی دانند. با بررسی بسیاری از کتابهای فقهی آنان به این مساله برخورد نکردیم. سید مرتضی می گوید: «در این باره، مستقیم یا غیرمستقیم چیزی از فقهای عامه نشنیده ایم.» (18)
درباره کیفر این بزه تنها روایت عبدالله بن سنان را در دست داریم (19) .با قطع نظر از ضعف سند این روایت، گرچه در گفتار سائل آمده است که حد قواد چیست؟ ولی در پاسخ امام علیه السلام برای مجازات قواد، تعبیر «حد» به کار برده نشده است; و تنها با استناد به این که در پرسش راوی در مورد مجازات قواد، واژه حد به کار رفته، نمی توان کیفر ذکر شده را حد دانست، بویژه این که استعمال واژه حد در معنایی اعم از حد و تعزیر چندان هم نادر نیست.
آنچه باور یاد شده را تقویت می کند این است که در روایت یاد شده از تراشیدن سر قواد و تشهیر او سخنی به میان نیامده، اما بر پایه نظریه مشهور قواد باید این مجازات را نیز تحمل کند. ضمن این که میزان تبعید نیز در روایت تعیین نشده و این خود دلیل بر تعزیری بودن این مجازات است.
افزون بر این همه، طبع این بزه با تعیین کیفری صد در صد ثابت برای همه موارد آن سازگار نیست; فرض کنیم کسی تنها یک زن و مرد را بطور نامشروع گرد هم آورده است و دیگری با فراهم نمودن مکانی مجهز و یا حتی بدون آن صدها مرد و زن را بطور نامشروع گرد هم آورده است؟ چگونه می توان گفت: عدالت، تعیین کیفری یکسان برای این هر دو را برمی تابد؟ به گمان نگارنده با توجه به آنچه گذشت قوادی را باید از جرایم مستوجب تعزیر دانست. تردید در حد بودن مجازات قوادی، سابقه هم دارد; از جمله فقیهانی که معتقد است حدی بودن بزه قوادی دلیل روشنی ندارد محقق اردبیلی است (20) .
بنابراین تنها از اهداف مجازاتها در سه جرم زنا، لواط و مساحقه سخن خواهیم گفت.
ابتدا مجازاتهایی را که برای هر یک از سه جرم پیش بینی شده مورد مطالعه قرار می دهیم:
1-3 - کیفر زنا: نظریه مشهور در میان مفسران و فقیهان این است که در آغاز پیدایش اسلام، زن زناکار را تا هنگام مرگ در خانه حبس می کردند. یعنی همان حکمی که در آیه پانزدهم از سوره نساء آمده است. بر پایه برخی از نقلها این مجازات در دوران جاهلیت نیز در مورد زنان اجرا می شد. (21) پس از آن، آیه دوم سوره نور این حکم را نسخ کرده است. آیه یاد شده کیفر صد تازیانه را برای مرد و زن زناکار پیش بینی نموده است. پس از نزول این آیه، پیامبرصلی الله علیه وآله مرد و زن زناکاری را که محصن نبودند صد تازیانه می زد و زناکار محصن را رجم می نمود. مقصود از محصن کسی است که امکان آمیزش جنسی با همسر دایمی خود را داشته باشد. این همان نظریه مشهور در میان فقیهان شیعه و سنی است. (22)
کیفر رجم همواره مخالفانی هم داشته است، خوارج به کلی رجم را انکار می کنند (23) .یکی از نویسندگان معاصر هم با استناد به این که حد رجم در قرآن مجید نیامده احتمال داده است که کیفر زانی در هر حال همان صد تازیانه است; نهایت این که رجم کیفیت مشدده ای است که در مواردی می توان آن را اعمال نمود. (24)
بنابر نظریه مشهور، مرد زناکار غیر محصن افزون بر تحمل صد تازیانه به تراشیدن سر و تبعید به مدت یک سال از شهری که در آن مرتکب جرم شده، محکوم می شود; (25) اما برخی از فقیهان مانند شیخ طوسی این مجازات تکمیلی را مربوط به موردی دانسته اند که زانی غیر محصن، متاهل باشد، اما هنوز با همسر خود آمیزش نکرده باشد. (26)
گروهی دیگر از فقیهان و مفسران بر آنند که سر تراشیدن و تبعید، مجازاتی تعزیری است که اختیار اجرا یا عدم اجرای آن با حاکم است. (27) تغییراتی که در شیوه اجرای تبعید زناکاران صورت گرفته، تعزیری بودن آن را تایید می کند. گفته شده امیرالمؤمنین علیه السلام در دورانی پس از آن که صد تازیانه به زانی غیر محصن می زد او را تبعید می کرد، اما پس از مدتی به دلیل پیامدهایی که این کار داشت بزهکاران را حبس می نمود. (28)
بر پایه نظریه مشهور، حد زنا در چهار مورد اعدام است: 1- زنا با محارم نسبی 2- زنا با زن پدر که موجب قتل زانی است. 3- زنای غیر مسلمان با مسلمان که موجب قتل زانی است 4- زنای به عنف و اکراه که موجب قتل زانی اکراه کننده است. (29) با این حال برخی روایات گویای آن است که مرتکب زنای به عنف و زنای با محارم را یک ضربه شمشیر می زنند، خواه زنده بماند یا بمیرد. (30) در موارد یاد شده تفاوتی میان جوان و غیرجوان و محصن و غیر محصن نیست، جز این که برخی مانند ابن ادریس معتقدند هرگاه زانی محصن باشد ابتدا تازیانه زده می شود و سپس او را می کشند. (31)
علاوه بر مجازاتهای یاد شده پاره ای از محدودیتها نیز برای زناکاران پیش بینی شده; مثلا درباره ازدواج با زناکار برخی با استناد به آیه سوم سوره نور معتقدند هرگاه زناکار همچنان قصد ارتکاب این عمل زشت را دارد و قصد توبه ندارد نمی تواند با مؤمنان پاکدامن ازدواج کند. (32) همچنین زنا با زن شوهردار یا حتی زنی که در عده رجعیه باشد باعث می شود که آن زن و مرد هیچ گاه نتوانند بطور قانونی و شرعی با هم ازدواج کنند. (33)
عدم انتساب فرزند متولد از زنا به پدر و مادر طبیعی وی را نیز می توان نوعی کیفر ارزیابی کرد. همچنان که محرومیت فرزند ناشی از زنا از بسیاری از حقوق و مزایای اجتماعی چه بسا دارای اثر پیشگیری از وقوع این جرم باشد. در شرایط طبیعی، توجه زن و مرد به پیدایش فرزندی که از بسیاری از حقوق محروم خواهد بود از ارتکاب زنا پیشگیری می نماید. از دیرباز تا کنون بسیاری از قوانین، چنین محدودیتهایی را برای فرزندان نامشروع قائل شده اند. (34)
نکته ای که در مقررات اسلامی پیرامون کیفردهی به جرم «زنا» به خوبی مراعات شده، رعایت تساوی مرد و زن و عدم جانبداری از مرد است; این در حالی است که بسیاری از قوانین ملتها در گذشته و حال در تعیین کیفر برای جرم زنا به گونه ای از مرد طرفداری کرده است. (35) قوانین اسلام برعکس در مواردی با رعایت طبیعت زن، مجازات سبک تری برای او پیش بینی نموده است; چنان که مجازات تبعید را برای زانیه غیر محصن پیش بینی نکرده است.
2-3 - کیفر لواط: نظریه معروف و مشهور میان شیعه و سنی آن است که کیفر «لواط » در قرآن مجید ذکر نشده است. با این حال برخی از فقیهان و مفسران آیه شانزدهم از سوره نساء را ناظر به بیان مجازات لواط دانسته اند. آیه یاد شده می فرماید:
«واللذان یاتیانها منکم فآذوهما فان تابا واصلحا فاعرضوا عنهما ان الله کان توابا رحیما»
«و آن دو تن را که مرتکب فاحشه شده اند آزار دهید، پس اگر توبه کنند و به صلاح روی آورند از آزارشان دست بردارید; زیرا خداوند توبه پذیر و مهربان است.»
ابومسلم مفسر و گروهی از فقیهان اهل عراق این آیه را ناظر به کیفر لواط دانسته اند. (36) بر این پایه، لواط از جرایم مستوجب تعزیر خواهد بود.
بنابر نظریه مشهور بلکه اجماعی فقیهان شیعی، مجازات لواط هرگاه همراه با آمیزش جنسی باشد اعدام است و در صورتی که تنها همراه با تفخیذ و مانند آن باشد صد تازیانه است. (37) هر چند در این باره، روایاتی هم وجود دارد که گویای آن است که حد لواط همچون حد زنا است. گفته شده تنها شیخ مفید در «المقنع » و شیخ صدوق در «الفقیه » به مضمون این روایات فتوا داده اند (38) .این روایات با نظریه غالب در میان فقیهان اهل سنت هماهنگ است. (39) بر پایه نظریه مشهور در میان فقیهان شیعی در مواردی که لواط موجب اعدام است حاکم مخیر است با شمشیر سر بزهکار را از تنش جدا کند یا او را بسوزاند، یا رجم نماید یا از مکان بلندی پرتاب کند یا دیواری بر او خراب کند. (40)
جرم لواط دارای برخی مجازاتهای محدود کننده نیز هست; از جمله این که هرگاه دو نفر با هم لواط - در حد عمل آمیزش جنسی - کنند، مادر، خواهر و دختر مفعول بر فاعل حرام می شود. (41)
3-3 - کیفر مساحقه: بنابر نظریه معروف، در قرآن مجید از مساحقه صریحا نامی به میان نیامده و کیفر آن نیز تعیین نشده است. ولی ابومسلم مفسر بر خلاف اجماع مفسران آیه پانزدهم از سوره نساء را ناظر به مساحقه و حکم آن دانسته است (42) .برخی معتقدند عنوان «زانیه » که در آیه دوم سوره نور آمده، مساحقه را هم شامل می شود; چون این عمل، نوعی انحراف جنسی و خروج از طبیعت زنانگی است. ضمن این که می توان مساحقه را مصداق «فاحشه » که در آیه پانزدهم سوره نور ذکر شده، دانست. (43)
نظریه مشهور در میان فقیهان شیعی این است که مساحقه از جرایم مستوجب حد و کیفر آن صد تازیانه است. (44) نظریه غیر مشهوری هم می گوید که مجازات مساحقه همان مجازات مقرر برای زنا است; بنابراین اگر مرتکب، محصن باشد رجم می شود و گرنه به صدتازیانه محکوم می شود. (45) نظریه معروف در میان اهل سنت، مساحقه را از جرایم مستوجب تعزیر می داند، بلکه گفته شده جمهور فقیهان بر این رای اتفاق نظر دارند. (46) 4 - مبانی جرم انگاری در جرایم جنسی مستوجب حد
خداوند متعال در تعلیل جرم انگاری جرایم جنسی مستوجب حد از شیوه ارجاع به فطرت و طبیعت انسان بهره جسته; مثلا درباره زنا فرموده است:
«و لا تقربوا الزنا انه کان فاحشة و ساء سبیلا» (47) «به زنا نزدیک نشوید; چه آن کاری بس زشت و بد راهی است.»
به نظر می رسد بهتر از این شیوه نمی توان زشتی زنا را بیان کرد. اگر قرآن مجید علت جرم انگاری زنا را برخی از مفاسد اجتماعی آن ذکر می کرد ممکن بود جنبه های اخلاقی این عمل و زشتی ذاتی آن کم اهمیت تلقی شود. حفظ عفت و عصمت برای آدمی خواه مرد یا زن از تمایلات فطری و جبلی است، خداوند همین گرایش فطری و طبیعی بشر را شاهد بدی زنا آورده است.
البته آنچه گفته شد به معنای کم اهمیت بودن آثار منفی فراوانی که این عمل زشت دربردارد نیست; از همین رو در روایات به برخی از آثار زیانبار اجتماعی آن نیز شده است. امام صادق علیه السلام در پاسخ به زندیقی که از وی درباره علت حرمت زنا پرسید فرمود: چون این عمل، مستلزم فساد، از بین رفتن ارث، قطع نسبها، نامعلوم بودن شوهر زن، معلوم نبودن پدر طفل و بر هم خوردن روابط خویشاوندی است. (48)
در مورد لواط نیز قرآن مجید در آیات متعددی، آن را «فاحشه » و عملی خبیث دانسته است. (49) خداوند متعال در مقام تقبیح لواط به جای تحلیلهای جامعه شناختی و بیان آثار و پیامدهای منفی آن، بر غیر طبیعی بودن این عمل و این که نوعی تجاوز از چارچوب فطرت و طبیعت آدمی است، تاکید نموده. از نظر قرآن مجید، لواط نوعی تجاوز و عدوان (50) ،مایه فضاحت و خواری جامعه (51) ، عملی اسراف کارانه (52) ،جاهلانه (53) و موجب فسق است. (54)
روایات معصومان نیز در تعلیل ناپسندی لواط این کار را مخالف با طبیعت آدمی دانسته و مفاسدی مانند انقطاع نسل، فساد تدبیر و اندیشه و ویرانی دنیا و بی استفاده ماندن زنان را بر آن مترتب دانسته است. (55)
مساحقه نیز در روایات، به شدت مورد نکوهش قرار گرفته است. روایتی از امام صادق علیه السلام این عمل را زنای اکبر نامیده و مرتکب آن را مورد لعن و نفرین خداوند، فرشتگان آسمان و اولیای الهی دانسته است. (56) ضمن این که برخی از مفسران، مساحقه را نوعی زنا و از مصادیق فاحشه دانسته اند. 5 - فرآیند اثبات جرایم جنسی مستوجب حد
به تصریح آیه پانزدهم از سوره نساء زنا با گواهی چهار مرد عادل ثابت می شود. شهادت سه مرد و دو زن نیز می تواند وقوع جرم را اثبات نماید. (57) بر پایه روایات فراوانی که فقیهان به مضمون آن فتوا داده اند شهادت گواهان باید خالی از هرگونه ابهامی باشد. آنان باید عمل آمیزش جنسی را کاملا مشاهده کرده باشند; (58) چیزی که عادتا محال یا بسیار نادر است. بنابراین تنها با استناد به این که زن و مرد در مکانی خلوت یا اطاقی در بسته و حتی زیر یک پوشش بوده اند زنا اثبات نمی شود.
عدد گواهان حتما باید چهار نفر باشد; بنابراین اگر سه نفر به وقوع زنا گواهی دهند بی آن که نیازی به سوگند متهم باشد حکم به برائت متهم می شود و چون عدد لازم تکمیل نشده گواهان به حد قذف (هشتاد تازیانه) محکوم می شوند. (59) در این صورت تفاوتی میان این که گواهان در واقع راستگو یا دروغگو باشند نیست. (60) از نظر قرآن کریم چنین کسانی محکوم به فسق می باشند و شهادت آنان در هیچ موردی پذیرفته نمی شود، مگر این که توبه کنند و رفتار خود را اصلاح نمایند. (61)
برای اطمینان به درستی گواهی شهود احتیاطهای دیگری نیز به عمل می آید. مثلا در اجرای کیفر رجم به فتوای بیشتر فقیهان لازم است که گواهان، رجم را شروع کنند. همچنان که در مواردی که کیفر رجم با اقرار مرتکب ثابت شده باشد حاکم رجم را آغاز می کند (62) .چنین تمهیدی بطور طبیعی سبب می شود تا در اثبات جرم هر چه بیشتر دقت شود. معمولا گواهان و حاکم در صورتی حاضر می شوند آغازگر اجرای مجازات باشند که به وقوع جرم کاملا اطمینان داشته باشند.
اجرای حد زنا همچنین با چهار بار اقرار آگاهانه و همراه با اختیار مرتکب آن نیز امکان پذیر است. (63) بسیاری از فقیهان مانند شیخ طوسی معتقدند که چهار بار اقرار باید در چهار مجلس جداگانه باشد; بنابراین چهار بار اقرار در یک مجلس نمی تواند زنا را اثبات کند. (64) برای اخذ اقرار از متهم یا تکمیل عدد اقرارهای او هیچ گونه تمهید و تحقیقی انجام نمی گیرد; سیره پیشوایان دین نشان می دهد که آنان کسانی را که برای اقرار به زنا به حضورشان می آمدند به پرهیز از اقرار توصیه می نمودند، بلکه اقرار کنندگان را به شک و تردید می افکندند. پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به ماعز که نزد آن حضرت به زنا اقرار کرده بود فرمود: شاید مقصودت این است که بوسیده ای یا لمس نموده ای یا نگاه کرده ای. (65) با توجه به همین روایات است که فقیهان با آن که دخالت قاضی در اقرار مقر را مکروه شمرده اند، اما در مورد حقوق الله تردید در اقرار او را روا دانسته اند. (66)
بنابر نظریه مشهور، حاکم می تواند در مورد حقوق الله - و از آن جمله زنا- به علم و اطمینان خود عمل کند، (67) اما حتی بر پایه این نظریه نیز برای اثبات جرم، تحقیقی از سوی حاکم صورت نمی گیرد. بلکه بر عکس برای پوشیدن جرم و اثبات نشدن آن تلاش می شود. در خبری از علی علیه السلام آمده است که: «هرگاه مؤمنی را در حال ارتکاب فحشا ببینم با پارچه روی او را می پوشانم; زیرا راه توبه میان او و خداوند باز است. (68) »فتوای مشهور در میان فقیهان شیعی و سنی آن است که حتی اگر زن بی شوهری آبستن شود حد بر او جاری نمی شود; زیرا احتمال اشتباه، اکراه و مانند آن وجود دارد; بنابراین حاکم موظف به تحقیق و بررسی در این باره نیست. صاحب جواهر با نظریه شیخ طوسی در مبسوط که گفته است باید از زن آبستن تحقیق شود مخالفت نموده و آن را مغایر با اصول مقرر و مسلم در زمینه مجازات دانسته است. (69)
درباره معتبر بودن علم امام در اثبات حدود این احتمال وجود دارد که مقصود، موارد جرم مشهود باشد. لحن روایات (70) و حتی لحن عباراتهای فقیهان متقدم با این احتمال به خوبی سازگار است (71) .
در اثبات لواط و مساحقه همچون زنا بلکه شدیدتر از آن سخت گیری شده است. این دو بزه با شهادت چهار مرد که آمیزش جنسی را آشکارا دیده باشند اثبات می شود. در این باره حتی شهادت سه مرد و دو زن کافی نیست. (72) با چهار بار اقرار بزهکار که واجد شرایط لازم مانند بلوغ، عقل و اختیار باشد نیز لواط و مساحقه ثابت می شود (73) .گرچه بر پایه نظریه مشهور، حاکم می تواند در اثبات این گونه جرایم به علم خود عمل کند، (74) ولی سیره معصومان علیهم السلام نشان می دهد که آنان برای اثبات جرم تلاشی نمی کرده اند، بلکه برای پوشیدن و تستر آن می کوشیده اند. در روایت معتبری از امام صادق علیه السلام آمده است: در حالی که، علی علیه السلام در میان گروهی از یارانش بود مردی آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین من با غلامی آمیزش کرده ام مرا پاک نما! علی علیه السلام فرمود: به منزلت برگرد، شاید صفرا بر تو غلبه کرده[که چنین می گویی]! (75)

فلسفه مجازاتها در فقه کیفرى اسلام (2):

امام محمد غزالى در مورد امور پنجگانه پیش‏گفته چنین آورده است:
«فکل ما یتضمن حفظ هذه الاصول الخمسة فهو مصلحة و کل ما یفوت هذه الاصول فهو مفسدة و دفعها مصلحة... و تحریم تفویت هذه الامور الخمسة و الزجر عنه یستحیل الا تشتمل علیه ملة من الملل و شریعة من الشرایع التى ارید بها اصلاح الخلق و لذا لم تختلف الشرایع فى تحریم الکفر و القتل و الزنا و السرقة و شرب المسکر» (15)
دین در حفظ این مصلحتهاى ضرورى مردم از طریق اصلاح اساسى و درونى مسلمانان - بر اساس ایمان به خداوند و باور به قیامت و پیونددادن دائم آنان به خداوند و باور به این که خداوند ناظر بر اعمال نیک و بد آنان است (16) و خودسازى اخلاقى آنها - تا حدودى به هدف خویش مى‏رسد; چه آن که این ترتیب فردى انسانها بر اساس باورهاى دین موجب مى‏شود که مسلمانان به اعمال نیک و پسندیده روى آورند و به فضیلتهاى اخلاقى آراسته گردند و از کارهاى ناشایست همچون تجاوز به حقوق دیگران بپرهیزند.
ولى با وجود این، دین افزون بر اصلاح فردى انسانها، به اصلاح جامعه و مصالح آن و پاکسازى و رفع هر گونه فساد از آن نیز مى‏اندیشد و از این روست که ابزارهاى مختلفى براى دستیابى به این منظور تعبیه نموده است.
با این همه، هرچند انسانهاى بسیارى به واجبات الهى و مقررات قانونى، تنها به دلیل واجب و قانونى بودن آن پایبندى نشان مى‏دهند و به مصالح فردى و اجتماعى مى‏اندیشند، ولى همه آدمیان چنین نیستند و بسیارى از احکام و مقررات هم براى متوسط مردم وضع گردیده است که اغلب آنان را شامل مى‏گردد و در میان این انسانهاى متوسط کسانى هستند که شخصیتى ضعیف و منفى دارند و به هدایت دست نیافته، از ارزشهاى انسانى بهره کافى ندارند; کسانى که به آسانى مرتکب جرم مى‏شوند، حقوق دیگران را محترم نمى‏شمارند و به مصلحتهاى ضرورى آنان تجاوز مى‏کنند. از این روست که براى جلوگیرى از فساد و حفظ انسانها در برابر تجاوز و اضرار به دیگران و چاره اندیشى در جهت اصلاح آنان، دین مجازات را پیش‏بینى کرده است. بنابراین، مبناى مجازات همان مبناى مجموع شریعت است که عبارت است از رساندن رحمت‏به انسانها. اگر چه در کیفر، رنج و عذابى است که به مجرم مى‏رسد ولى در نهایت‏به مصلحت او و جامعه‏اى است که او در آن زندگى مى‏کند. گاه مجرم در اثر گمراهى و ره‏نیافتگى جرم را به ظاهر به صلاح خود مى‏پندارد، ولى دین به دلیل آن که این عمل به مفاسد اجتماعى منتهى مى‏گردد و موجب انحطاط شخص مجرم مى‏شود، آن را ممنوع ساخته است. زنا، اختلاس، سرقت، باده‏نوشى و تجاوز به حقوق دیگران ممکن است‏به نظر سطحى بزهکار به مصلحت وى باشد ولى این مصلحت ظاهرى است که دین آن را معتبر نمى‏شناسد، بدین سبب که موجب فساد جامعه است. (17)
اگر به طبیعت مصلحت‏جوى انسان توجه کنیم، جعل کیفر را کاملا صواب خواهیم دانست; انسانها طبعا مرتکب اعمالى مى‏شوند که به مصلحت آنان است و از هر آنچه که براى آنان داراى مفسده‏اى است گریزانند، ولى اغلب این مصلحت‏جویى را براى شخص خود در نظر دارند نه براى جامعه، مگر آنان که هدایت‏یافته‏اند و در مسیر حق گام بر مى‏دارند. بنابراین، ممکن است مرتکب کارى شوند که به ظاهر مصلحتشان در آن است، هرچند به ضرر جامعه باشد و آنچه را که به صلاح شخص آنان نیست ترک کنند، هرچند به مصلحت جامعه باشد. از این رو دین براى مداواى این طبیعت ناپسند انسان مجازات را ملحوظ داشته است تا انسانها را به انجام کارهایى که مصلحت جامعه در آن است وادارد، و چنان که گفتیم رحمت الهى مصلحت واقعى افراد و جامعه را اقتضا دارد نه مصلحت ظاهرى اشخاص را. در روایاتى رسول خدا صلى الله علیه و آله اثر رحمت‏آمیز اجراى عدالت را برتر از نزول باران دانسته‏اند. بارانى که چهل شبانه‏روز بر زمین ببارد. «اقامة حد خیر من مطر اربعین صباحا» «و لاقامة الحد فى الارض انفع فى الارض من المطر اربعین صباحا» «و حد یقام لله فى الارض افضل من مطر اربعین صباحا» روایتى به همین مضمون نیز از حضرت امام باقر علیه السلام نقل شده است. (18)
ابن تیمیه در باره کیفر، سخن قابل توجهى دارد:
مجازات به عنوان رحمت از سوى خداوند به بندگان تشریع گردیده است. بنابراین از رحمت الهى و اراده احسان از جانب خداوند به سوى بندگان ناشى مى‏شود و از این رو شایسته است کسى که مردمان را به خاطر ارتکاب گناه کیفر مى‏دهد، قصد احسان آنان را کند، چنان که پدر، تادیب فرزند و پزشک مداواى بیمار را قصد مى‏کند. (19)
اگر مجازات موجب منع مجرم از ارتکاب دوباره جرم و عبرت دیگران گردد، مصلحت فرد مجرم و جامعه تحقق مى‏یابد و نیز ممکن است موجب گردد که مجرم به اشتباه خویش پى برده و وجدان و ایمانش بیدار گردد و به توبه روى آورده و پس از آن به گناه و ارتکاب جرم آلوده نشود. پاره‏اى از مفسران قرآن کریم بر خاصیت‏بازدارندگى و عبرت‏آموزى مجازاتها تصریح نموده‏اند. مرحوم علامه طباطبایى در تفسیر المیزان، (20) طبرسى در مجمع البیان، (21) در تفسیر و تبیین آیه دوم سوره مبارکه نور (22) عبارات روشنى آورده‏اند که بر توجه به هدف مجازات تاکید دارد.
روشن است که همه این اهداف در مورد تمامى مجرمان به طور یکسان تحقق نمى‏یابد، بلکه در برخى موجب بیدارى وجدان و اصلاح آنان و در بعضى دیگر موجب بازداشتن آنان از ارتکاب دوباره جرم مى‏شود و نیز سبب مى‏شود که دیگران از ترس مجازات تصور ارتکاب آن را نکنند. تردیدى نیست که گاهى مجازات ناپسند و داراى مفسده است ولى قطعا مصالح مترتب بر مجازات از مفسده اصل آن بیشتر است و جلب مصالح بزرگ و پراهمیت واجب است، هرچند مفاسد جزئى را به دنبال داشته باشد.
عبد القادر عوده نویسنده تواناى مصرى نیز هدف از کیفر را اصلاح آدمیان، حمایت از آنان در برابر مفاسد، نجات آنان از جهالت، ارشادشان از گمراهى، بازداشتن ایشان از ارتکاب گناهان و جرایم و برانگیختن آنان به اطاعت از خداوند و فرمانبردارى از قانون دانسته است. چه آن‏که پیامبر به عنوان مسیطر و جبار بر مردم مبعوث نگردیده است «لست علیهم بمصیطر» و «و ما انت علیهم بجبار» بلکه به عنوان رحمت‏براى جهانیان برانگیخته شده است. «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین‏» خداوندى که براى ترک واجبات و انجام محرمات مجازات جعل فرموده است، نه نیازى به اطاعت‏بندگان دارد و نه سرپیچى و نافرمانى بندگان به او آسیبى مى‏رساند. (23)

4- اصول حاکم بر مجازات اسلامى
وقتى که مبناى مجازات در اسلام را رحمت‏به انسانها، تامین مصلحت ایشان و دفع مفسده از آنان دانستیم، اصولى اساسى بر آن مترتب مى‏گردد که لزوما باید در مجازاتهاى اسلامى رعایت‏شود تا هدف اساسى آن تحقق یابد. ما در اینجا به مهمترین آنها اشاره مى‏کنیم:
اصل اول: رعایت تناسب بین جرم و مجازات: این اصل در حقیقت از نتایج عدالت پروردگار است. افزون بر این، مجازات بر اساس ضرورت تشریع گردیده و خلاف اصل تلقى مى‏گردد. بنابراین، در اعمال آن باید به قدر لازم اکتفا گردد و تناسب مجازات و جرم باید مطمح نظر قرار گیرد.
اصل دوم: چنان که گفتیم در مجازات، به مصلحت جامعه توجه شده است. بنابراین، آنگاه که جرمى انجام شد، باید مجازات به گونه‏اى باشد که مجرم را تادیب کند و دیگران را از ارتکاب جرم بازدارد. به عنوان نمونه به جهت اهمیتى که اسلام براى انسان و شخصیت او قائل است کشتن نابحق یک انسان را به منزله کشتن تمامى انسانها تلقى نموده است.
«من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض فکانما قتل الناس جمیعا» (24)
و براى بازداشتن انسانها از ارتکاب قتل، حق قصاص را جعل فرموده است.
اصل سوم: چون هدف از مجازات تامین مصلحت جامعه است، به اقتضاى مصلحت مى‏تواند شدت و ضعف یابد و هر گاه مصلحت جامعه مقتضى اعمال مجازات شدید است، شدت یابد و هرگاه مصلحت جامعه اعمال مجازات کمتر را اقتضا کند، تخفیف یابد. این امر با تعبیه تعزیر در فقه کیفرى اسلامى تامین گردیده است.
اصل چهارم: تادیب مجرم نیز از اهداف مجازات در اسلام به شمار مى‏رود، ولى تادیب - برخلاف آنچه در برخى از نظریه‏ها اظهار شده است - هرگز به معنى انتقام نیست، بلکه چنان که برخى از فقیهان عامه نیز گفته‏اند:«انها تادیب استصلاح و زجر تخلف بحسب اختلاف الذنب‏» (25) و تادیب در اشخاص مختلف، اشکال گوناگونى پیدا مى‏کند، برخى نیازمند تادیب شدیدتر و برخى نیازمند تادیب ضعیف‏تر هستند. مى‏توان گفت از این رو تعیین میزان تعزیر بر عهده قاضى نهاده شده است که هدف آن، بازداشتن است چنان که واژه تعزیر همچون حد به همین معناست (26) و انسانها داراى اوصاف و روحیه‏هاى متفاوتى هستند، ممکن است کسى با یک صداى بلند از ارتکاب جرم منع گردد و دیگرى محتاج تازیانه باشد و بزهکارى نیز تنها با زندان از ارتکاب جرم بازداشته شود.

5- توجه به شخصیت مجرم در مجازاتهاى اسلامى
با توجه به اصول اساسى حاکم بر مجازات و فلسفه آن، به آسانى مى‏توان دریافت که اسلام در عین توجه به مصالح اجتماعى به شخصیت مجرم نیز توجه خاصى مبذول مى‏دارد. به عنوان یک قاعده مى‏توان گفت در جرایمى که نظام را مختل مى‏سازد و کیان آن را برهم مى‏زند، فقه کیفرى به شخصیت مجرم توجهى نمى‏کند ولى جرایم از این دست محدودند، و در سایر جرایم، شخصیت مجرم و شرایط و اوضاع و احوال حاکم بر ارتکاب جرم مورد توجه قرار مى‏گیرد. در مجازاتهاى تعزیرى که قاضى مقید به کیفر مشخصى نیست، بلکه مى‏تواند در صورت احراز جهات مخففه آن را تخفیف دهد و یا آن را به مجازاتى که به حال متهم مناسبتر است تبدیل کند، وضع خاص متهم، شخصیت‏یا سابقه پسندیده او و قراین دال بر ندامت وى مى‏تواند موجب تخفیف در مجازات شود. از آثار توجه به شخصیت و کرامت انسان عبارت است از ممنوعیت‏شکنجه و هتک حرمت و حیثیت متهمان. نگاهى به شیوه رفتار پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سایر معصومان علیهم السلام با متهمان و مجرمان مطلب را روشنتر مى‏سازد. پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد مردى را سنگسار کنند، برخى آن مرد را خبیث‏خواندند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: او را خبیث نخوانید به خدا سوگند که او نزد خداوند از بوى مشک پاکیزه‏تر و معطرتر است. (27)
زنى که در نتیجه زنا آبستن شده بود، خدمت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد، از حد الهى تجاوز کرده‏ام و مستحق حدم، پس بر من حد را اقامه فرما. پیامبر ولى آن زن را فرا خواند و به وى فرمود: به این زن (به رغم آن که مرتکب گناهى بزرگ شده است) نیکى کن و بعد از زایمان او را نزد من آر. او مطابق فرمان حضرت رفتار کرد. پیامبر صلى الله علیه و آله آن زن را لباس پوشانید و سپس بر وى اجراى حد نمود و آنگاه بر او نماز گزارد. خلیفه دوم با شگفتى از آن حضرت پرسید: آیا بر وى نماز مى‏خوانى در حالى که مرتکب زنا شده است؟ حضرت فرمود: این زن به گونه‏اى توبه کرد که اگر بین هفتاد نفر از اهل مدینه تقسیم شود، کفایت مى‏کند. آیا توبه‏اى برتر از این یافت مى‏شود که جان خود را در نتیجه اجراى حد الهى از دست دهد؟ (28)

6- توبه و اصلاح مجرم عامل سقوط مجازات
یکى از مباحث مهم فقهى، حقوقى که توجه به فلسفه کیفر کاملا در آن مشهود است، مبحث توبه به عنوان یکى از عوامل سقوط مجازات است که از آیات قرآن و روایات فراوان و در نتیجه از متون فقهى قابل استفاده است.
در حالى که قاعده کلى در قوانین موضوعه آن است که توبه و ندامت، مجازات را ساقط نمى‏کند و مطابق قوانین پاره‏اى از کشورها همچون انگلستان و هندوستان، مجرم را حتى به جرم شروع به جرم، مجازات مى‏کنند، اگرچه با اختیار از اتمام جرم منصرف گردد. (29)
در نظام کیفرى اسلام، توبه یکى از علل مهم سقوط مجازات محسوب مى‏گردد.
توجه عمیق به این نهاد ارزشمند در نظام کیفرى اسلام و پاره‏اى از روایات مربوط به آن، به خوبى نشان مى‏دهد که اسلام به مجازات به عنوان یک ابزار مطلوب نمى‏نگرد و در حقیقت اساسا به اصلاح و تربیت مجرم و بازداشتن وى از ارتکاب دوباره جرم، بازدارندگى عمومى مجازات و در نهایت‏به مصلحت جامعه مى‏اندیشد.
روایت ماعز ادعاى ما را به اثبات مى‏رساند: ماعز بن مالک نزد پیامبر خدا صلى الله علیه و آله اقرار به زنا نمود از متن روایات به دست مى‏آید که پیامبر صلى الله علیه و آله تلاش فرمود تا وى را در اقرار مکرر مردد سازد و به طور غیر مستقیم به وى تفهیم نماید که قضیه را کتمان کند. ولى وقتى ماعز مصرانه چهار بار اقرار به زنا کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله امر به اجراى مجازات فرمود، و حتى در یک نقل آمده است که پس از سه بار اقرار پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: اگر چهار بار اقرار کنى تو را رجم خواهم نمود. (30)
در روایت دیگرى آمده است که پیامبر صلى الله علیه و آله به ماعز فرمود:
«لعلک قبلت او غمزت او نظرت. قال لا یا رسول الله. قال: انکتها لاتکنى؟ قال: نعم کما یغیب المرود فى المکحله و الرشا فى البئر. قال: فهل تدرى ماالزنا؟ قال: نعم، اتیت منها حراما کما یاتى الرجل من امرائه حلالا. قال: ما ترید بهذا القول؟ قال: ارید ان تطهرنى. فامر به فرجم.
در روایت دیگرى چنین آمده است:
«انه لما اعترف ثلاثا قال له: ان اعترفت الرابعة رجمتک فاعترف الرابعة‏» . (31)
آیا از این روایت‏به دست نمى‏آید که مجازات دست کم در جرایم ناقض حق الله موضوعیت و مطلوبیت نفسى ندارد، بلکه مهم اصلاح و به خود بازگشتن و ندامت مجرم از ارتکاب جرم و بازسازى روحى اوست؟ در روایت دیگرى امیر المؤمنین علیه السلام توبه مجرم را برتر از اقامه حد بر وى دانسته است: مردى نزد آن حضرت اقرار به زنا نمود. امام علیه السلام نخست‏با شیوه خاصى سعى نمود او را از اقرار مجدد باز دارد، اما آنگاه که مجرم با تاکید چهار بار اقرار کرد، امام علیه السلام فرمود چقدر براى انسان زشت و ناپسند است که مرتکب یکى از اعمال زشت گردد و آنگاه خود را در میان مردم مفتضح سازد. اى کاش در منزل خود توبه مى‏کرد; چه آن که به خداوند سوگند توبه او میان خود و خدایش برتر از آن است که بر او اقامه حد نمایم. (32)

7- دفع مجازات به سبب شبهه
یکى دیگر از دلایلى که با تمسک به آن مى‏توان ادعا نمود که در نظام کیفرى اسلام نفس مجازات چندان مطلوب نیست، بلکه تنها به عنوان ضرورت بدان توسل جسته مى‏شود، وجود قاعده درء است که از مسلمات فقه کیفرى محسوب مى‏شود. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمودند: «ادرءوا الحدود بالشبهات‏» (33)
ترمذى روایت را به صورتى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل کرده است که حاوى نکته بسیار ارزشمندى است که امروزه، حقوقدانان افتخار بیان آن را دارند:
«ادرءوا الحدود عن المسلمین ما استطعتم، فان کان له مخرج فخلوا سبیله; فان الامام ان یخطى‏ء فى العفو خیر من ان یخطى‏ء فى العقوبة.»
تا جایى که مى‏توانید حدود را از مسلمانان دفع کنید (و اگر راهى براى مجازات نکردن یافتید، مجازات نکنید) چه آن که اگر امام در عفو و بخشش اشتباه کند (و کسانى را عفو کند که مستحق نبوده‏اند) بهتر از آن است که در مجازات اشتباه نماید (و کسانى را به ناحق مجازات کند). (34)
نکته شایان توجه این است که عارض شدن شبهه توبه موجب سقوط مجازات مى‏گردد; یعنى به هیچ روى احراز قطعى توبه مورد نیاز نیست، بلکه همین مقدار که شبهه توبه وجود داشته باشد در اسقاط مجازات کافى است و این در حالى است که قاعدتا مى‏توان در برابر مجرم به استصحاب عدم توبه استناد کرد، ولى بدان تمسک جسته نمى‏شود، بلکه به قاعده درء عمل مى‏شود مگر آن که عدم توبه وى احراز گردد.

8- نتیجه‏گیرى
از مجموع بحث‏ها این نتیجه را مى‏توان به دست داد که اولا اندیشه دینى در باب مجازات، جامع تمامى نظریاتى است که حقوقدانان، فیلسوفان، جرم‏شناسان و جامعه‏شناسان از ابتداى قرن 18 میلادى مطرح کرده‏اند. مجازاتها در فقه اسلامى براى منافع عمومى، اصلاح افراد، بازداشتن مردم از ارتکاب جرم، حمایت از جامعه در برابر جرم و توانمند ساختن آن در دفاع از خود در مقابل بزهکارى، تشریع گردیده‏اند و هرگز از مقدار ضرورت و نیاز در تامین مصلحت جامعه تجاوز نمى‏کنند و این مقتضاى عدالت است و همان چیزى است که روسو، بکاریا، بنتام و کانت نیز ابراز نموده‏اند.
آنچه مجازات در اسلام بر آن مبتنى است، عبارت است از اصلاح و تربیت‏بزهکار و رحمت و احسان به او و جامعه، از این رو اسلام شان و شخصیت مجرم را نیز، جز در مواردى، مورد توجه قرار مى‏دهد.
ثانیا: على الاصول مجازات داراى مطلوبیت نفسى نیست و اگرچه در پاره‏اى از جرایم مجازات شدیدى در نظر گرفته شده است، ولى راههاى اثبات جرم تقریبا بسته به نظر مى‏رسد. تعبیه نهاد ارزشمند توبه و نیز اعمال وسیع قاعده درء و دفع مجازات با ظهور کمترین شبهه‏اى، همین معنا را به اثبات مى‏رساند.

فلسفه مجازاتها در فقه کیفرى اسلام (1):

 

چکیده
یکى از مسائل بحث‏انگیز دنیاى امروز، فلسفه مجازات است. در فلسفه مجازات از چرایى نه چیستى آن سخن به میان مى‏آید که از آن به مبناى مجازات یا اهداف مجازات نیز مى‏توان تعبیر کرد.
براى مجازاتها اهداف متعددى ذکر نموده‏اند، از انتقام که یکى از اهداف مجازاتها در جوامع غیر متمدن است گرفته تا بازدارندگى عمومى و عبرت‏آموزى دیگران و تحقق عدالت، مورد بحث جدى میان متخصصان حقوق کیفرى، جرمشناسان و فیلسوفان قرار دارد. نظام کیفرى در حقوق اسلام نیز از مقام و موقعیت ویژه‏اى برخوردار است و مواجه با بیشترین چالشهاست. پاره‏اى از کیفرهاى ملحوظ در این نظام مورد نقد واقع شده است. تردید نمى‏توان کرد که تاسیس یک نظام کیفرى کارآمد و عدالت‏گستر بدون توجه به سیاست کیفرى روشن که عدالت کیفرى را در بطن خود داشته باشد میسور نیست و قطعا ترسیم سیاست کیفرى بدون نگاه عمیق به اهداف مجازاتها موفقیت‏آمیز نخواهد بود. در این مقاله کوتاه کوشیده‏ایم اولا روشن سازیم در حقوق کیفرى اسلام به فلسفه و اهداف مجازاتها توجه شده و تعبیه پاره‏اى از نهادها در این راستا است و ثانیا مجازات على الاصول و دست کم در جرایمى که تعدى به حق الله محسوب مى‏شود مطلوبیت نفسى ندارد.

مقدمه
فلسفه فقه مى‏تواند داراى دو مفهوم باشد:
1- فلسفه علم فقه که مى‏توان آن را علمى درجه دوم دانست، پدیده فقه را از بیرون مورد بحث قرار مى‏دهد و دربردارنده مباحث پیش‏فقهى است. مباحثى از قبیل منابع فقه و سؤالات متعدد مربوط به آن، مبانى، اهداف و قلمرو فقه را مى‏توان در این علم مورد بحث قرار داد و مبادى تصورى و تصدیقى فقه را در آن منقح ساخت. در فلسفه علم فقه، مباحثى از علم اصول، کلام و علوم قرآن نیز مورد توجه قرار مى‏گیرد.
2- فلسفه فقه به معناى فلسفه احکام و مقررات فقهى که از آن به مناط حکم، علت و یا حکمت‏حکم نیز یاد مى‏شود. ما در این مقاله کوتاه، از فلسفه فقه کیفرى به مفهوم دوم سخن خواهیم گفت و در حقیقت کیفر را به عنوان یک نهاد و پدیده و نه علم مستقل درجه اول که موضوع علم دیگرى است، مورد بررسى قرار داده، از فلسفه و مبناى آن بحث‏خواهیم کرد.

1-نظام جزایی
یکى از مهمترین نهادهاى حقوقى هر جامعه، نظام جزایى آن است که قوانین و مقررات کیفرى را در خود دارد. انسانها داراى حقوقى طبیعى هستند که هر جامعه‏اى از بدو پیدایش براى افراد به رسمیت مى‏شناسد و همگان را ملزم به رعایت آنها مى‏داند. حق حیات، حق آزادى، حق برخوردارى از آسایش و امنیت و حق مالکیت از جمله این حقوق و امتیازات است که هیچ کس حق ندارد به آنها آسیبى وارد کند. ولى چنین نیست که همگان همواره حقوق دیگران را محترم شمارند و متعرض حقوق و امتیازات دیگران نشوند. حال اگر کسانى به حقوق خویش قناعت نکنند و با تجاوز به حقوق دیگران نظم و تعادل برقرارشده را مختل سازند، ناگزیر جامعه باید از خود عکس العمل نشان داده، چنین متجاوزانى را کیفر دهد. بنابراین مجازات را مى‏توان یکى از عوامل حفظ نظم و حقوق افراد دانست.
دین هم اگر از شمول و جامعیت‏برخوردار باشد نمى‏تواند فاقد یک نظام کیفرى کارآمد باشد، چه آن که اداره اجتماع، حفظ نظم، برقرارى امنیت و اقامه قسط و عدل وابسته به وضع مقررات و تادیب و تنبیه متخلفان است; چون انسانها استعداد تجاوز به حقوق دیگران، سرپیچى از فرامین حق و ایجاد ناامنى و ظلم را دارند و بدون جعل کیفر نمى‏توان از ایجاد ظلم و تجاوز جلوگیرى نمود و اسلام که از کمال و جامعیت دینى برخوردار است، از نظام کیفرى بهره‏مند است.
اعتلاى شخصیت انسانها یکى از اهداف بلندى است که دولت اسلامى باید در تحقق آن بکوشد و هر چند ممکن است تحمیل مشقت و مجازات مجرمان در مواردى این هدف را تسهیل نکند بلکه دور کردن فرد از جامعه و روانه کردن او به زندان، روح او را آزرده ساخته، موجبات سقوط بیشتر وى را فراهم آورد و نیز اگر چه ممکن است هتک حرمت و بى‏آبرویى که لازمه اجراى هر مجازاتى است، در برخى موارد به سبب وجود پاره‏اى از شرایط، جنبه اصلاحى و تربیتى به خود نگیرد، اما به هر حال نمى‏توان مجازات را فاقد ارزش اصلاحى و تربیتى دانست.
تردیدى نیست که باید مقام انسانى فرد بزهکار مطمح نظر قرار گیرد و او تنها در موارد معدودى باید همچون میکروب از جامعه بشرى طرد گردد; در سایر موارد بزهکار را باید انسانى دانست که چون دیگران استحقاق همه گونه مساعدت و یارى را دارد و باید به او کمک کرد تا مقام از دست رفته خویش را بازیابد و به فضیلتهاى انسانى نایل گردد.
با تتبع در مجازاتهاى مقرر شده در اسلام مى‏توان به خوبى دریافت که اولا نفس مجازات هیچگونه مطلوبیتى ندارد و ثانیا هم به شخصیت‏بزهکار و هم به مصالح جامعه توجه خاص مبذول شده است.

2- انواع مجازات
در اسلام مجازات مجرمان و متخلفان از اوامر و نواهى الهى بر دو نوع اساسى است:
1- مجازات اخروى
این مجازات، نوع اساسى‏تر مجازاتها در اسلام است که پس از پایان‏یافتن حیات دنیوى و مرحله آزمایش، انسانها در سراى دیگر به اقتضاى حکمت و عدل الهى و در نتیجه اوامر و نواهى او کیفر و پاداش مى‏بینند:
«یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا یحذرکم الله نفسه و الله رؤوف ، «فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره‏» (2)
2- مجازاتهاى دنیوى
مجازاتهاى این‏جهانى نیز به دو نوع منقسم است:
نوع اول: مجازات تکوینى که بر اساس قانون علت و معلول و اسباب و مسببات و ربط نتایج‏به مقدمات تحقق مى‏یابد و جوامع و انسانها در صورت انحراف از مسیر حق دچار آن مى‏گردند. این نوع مجازات اشکال گوناگونى دارد و به صورت هلاک و نابودى ملتها، تسلط دشمنان بر آنان، بروز قحطى و مشکلات اقتصادى، ذلت و خوارى و مانند آن تحقق مى‏یابد.
قرآن کریم در آیات کریمه خود سنت ثابت الهى را در مورد این نوع کیفرها بیان داشته است:
- «قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فى الارض فانظروا کیف کانت عاقبة المکذبین‏» (3)
- «افلم یسیروا فى الارض فینظروا کیف کان عاقبة الذین من قبلهم دمر الله علیهم و للکافرین امثالها» (4)
- «و تلک القرى اهلکناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلکهم موعدا» (5)
- «فتلک بیوتهم خاویة بما ظلموا» (6)
بر اساس آیات فراوانى از قرآن کریم، ظلم سبب هلاکت و نابودى است که به برخى از آنها اشاره شد. گفتنى است در اصطلاح قرآن ظلم، به تجاوز فرد یا گروهى به حقوق فرد یا گروه دیگر اختصاص ندارد، بلکه شامل ظلم فرد به نفس خود و ظلم یک قوم به نفس خود نیز مى‏شود. هرگونه فسق و فجور و هر گونه خروج از مسیر درست انسانیت ظلم است. ظلم در قرآن در حقیقت مفهوم عامى دارد که هم شامل ظلم به دیگران مى‏شود و هم شامل فسق و فجور و کارهاى ضد اخلاقى:
«اطیعوا الله و رسوله و لاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم‏» (7)
بر اساس مفاد این آیه، سستى و زوال قدرت نتیجه نزاع داخلى و عدم پیروى از خداوند و پیامبر اوست.
«و من اعرض عن ذکرى فان له معیشة ضنکا» (8)
پس در نتیجه به فراموشى سپردن یاد خدا مشکلات معیشتى اعم از مادى و معنوى آن، به سوى یک جامعه و افراد آن روى مى‏آورد. آیه دیگرى از قرآن یکى از علل دور افتادن کافران بنى اسرائیل از رحمت‏خداوند را بازنداشتن یکدیگر از منکرات، یعنى ترک نهى از منکر ذکر کرده است:
«کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون‏» (9)
پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه و آله در یکى از سخنان بلند خویش، بى‏توجهى به اقامه حدود الهى و عدم رعایت تساوى همگان در برابر قانون را سبب هلاکت و نابودى برخى از جوامع دانسته است:
«انما اهلک من کان قبلکم انهم کانوا اذا سرق فیهم الشریف ترکوه و اذا سرق فیهم الضعیف اقاموا علیه الحد» (10)
نوع دوم: مجازاتهایى که در نظامهاى کیفرى و قوانین جزایى پیش‏بینى مى‏شود و فقیهان اسلامى با اعتماد به منابع فقه، آن را استنباط مى‏کنند و حاکمان جوامع اسلامى مکلف به اجراى آن هستند، مجازاتهایى از نوع قصاص در قتل عمد، قطع دست‏سارق، زدن تازیانه و مانند آن. در واقع این نوع مجازاتها مورد بحث ما هستند و به اجمال از فلسفه یا مبناى این نوع مجازاتها سخن مى‏گوییم.

3- فلسفه یا مبناى مجازات
مبناى مجازات یا اندیشه اساسى‏اى که مجازاتهاى اسلامى مستند به آن است، عبارت از همان مبنایى است که مجموع شریعت اسلامى بر آن مبتنى مى‏باشد; چه آن که فقه جزایى و پدیده کیفر جزئى از شریعت اسلامى بوده و شریعت داراى جوانب و ابعاد گسترده و در عین حال هماهنگى است که بین آنها تغایر و تضاد وجود ندارد و تمامى شریعت در حقیقت در راستاى تحقق یک هدف گام بر مى‏دارد، بنابراین ضرورى است که از مبناى واحدى برخوردار باشد و باید آن مبناى واحد را دریافت. با فهم دقیق دین و تحقیق در هدف بعثت و ارسال رسولان الهى مى‏توان مبنا را شناخت:
«و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین‏» (11) ،
بنابراین مبناى شریعت که مجازات نیز بخشى از آن مى‏باشد، رحمت‏خداوند بر بندگان است; رحمتى که گستره آن هر جا و همه چیز را فرا گرفته است، رحمت از جانب خداوندى که رحمان و رحیم است.
جاى طرح این سؤال باقى است که رحمت چگونه مى‏تواند مبناى کیفر قرار گیرد؟ پاسخ آن است که هرچند در کیفر سخن از رنج و عذاب است که به ظاهر با رحمت‏سازگارى ندارد، ولى این رحمت است که اقتضا دارد منافع و مصالح به آحاد جامعه برسد و مفاسد و ضررها از آنان دفع گردد و حیات جامعه و افراد آن تداوم یابد. این رحمت و لازمه آن یعنى جلب مصلحت و منفعت و دفع مفسده از نصوص دینى به روشنى برداشت مى‏شود و برخى از عالمان دین نیز بدان تصریح نموده‏اند. برخى کل دین را مصلحت دانسته‏اند; دفع مفسده و یا جلب مصلحت. (12)
پاره‏اى نیز تصریح کرده‏اند که شریعت اسلامى براى تحصیل و تکمیل مصالح و تعطیل یا کاهش مفاسد آمده است. (13)
و بعضى دیگر بر این باورند که مبنا و اساس شریعت‏بر حکمتها و مصلحتهاى بندگان در امر معیشت و معاد است که تماما عدالت، رحمت، مصلحت و حکمت محسوب مى‏شوند. (14)
بنابراین، وقتى رحمت الهى مقتضى آن است که منفعت‏به انسانها رسیده، مفسده و ضرر از آنان دفع گردد، مى‏توان گفت مبناى شریعت که کیفر نیز جزئى از آن است عبارت از جلب مصلحت‏براى آدمیان و دفع مفسده از آنان است.
ولى بدیهى است که معیار شناخت مصلحت و میزان آن خود شریعت است و تنها آنچه دین آن را صلاح و منفعت مى‏داند مصلحت است و نفع، نه آنچه بشر نفع و مصلحت‏خود مى‏پندارد و نیز آنچه دین مفسده و ناپسند مى‏شمارد، قطعا مفسده است هرچند انسانها آن را پسندیده به شمار آورند.
مصالح حقیقى انسانها در حفظ دین، جان، عقل و خرد و نسل و مال آنان است که عالمان دین آن را در مرتبه مصالح ضرورى دانسته و تمامى ملل و نحل بر وجوب رعایت و حفظ آن اتفاق نظر دارند; چه آن که از دست‏دادن آنها مفسده بزرگى است و در حقیقت‏با نابودى آنها، ارزشى براى حیات باقى نمى‏ماند. از این روست که دست‏یازیدن به آنها یا تفویت آنها امر حرامى شمرده شده و مستلزم کیفر است. کفر و ارتداد، قتل، باده نوشى، زنا، تجاوز به اموال دیگران از اعمالى هستند که جهت‏حفظ مصالح پنجگانه مزبور و در حقیقت‏به منظور حمایت از دین، شخص انسان، خرد و شخصیت انسانى، کیان خانواده و مالکیت فردى ممنوع شده و براى متجاوزان و مرتکبان آنها مجازات در نظر گرفته شده است. بدون تردید حرمت موارد مذکور و جعل کیفر ناشى از رحمت الهى است; رحمت اقتضاى آن دارد که هر چیزى که مصلحت آدمیان را تامین مى‏کند واجب شمرده شود و هر چه موجب از بین رفتن آن و جلب مفسده است‏حرام گردد و براى تضمین اجرا، مجازات ملحوظ شود.

جمع لبعض كتب مقاصد الشريعة الإسلامية وأهدافها:


1 مقاصد الشريعة الإسلامية وعلاقتها بالأدلة الشرعية محمد اليوبي الهجرة ، الرياض
2 مقاصد الشريعة الإسلامية محمد الطاهر بن عاشور محمد الميساوي النفائس ، الأردن
3 مقاصد الشريعة الإسلامية ومكارمها علال الفاسي الغرب الإسلامي ، بيروت
4 مقاصد الشريعة الإسلامية زياد احميدان الرسالة ناشرون ، بيروت
5 مقاصد الشريعة الإسلامية في ضوء فقه الموازنات عبدالله الكمالي ابن حزم ، بيروت
6 المقاصد العامة للشريعة الإسلامية يوسف العالم الدار الإسلامية
7 الإجتهاد المقاصدي نور الدين خادمي مجلة كتاب الأمة ، قطر
8 سد الذرائع في الشريعة الإسلامية محمد البرهاني الريحاني ، بيروت

9 الشاطبي ومقاصد الشريعة حمادي العبيدي قتيبة ، دمشق
10 ضوابط المصلحة في الشريعة الإسلامية محمد سعيد البوطي الرسالة ، بيروت
11 فلسفة مقاصد التشريع في الفقه الإسلامي خليفة بابكر الحسن الفكر ، الخرطوم
12 قواعد الأحكام في مصالح الأنام العز بن عبدالسلام نزيه حماد ، عثمان ضميرية القلم ، دمشق
13 قواعد المقاصد عند الإمام الشاطبي عبدالرحمن الكيلاني الفكر ، دمشق

14 نظرية المصلحة في الفقه الإسلامي حسين حسان المتنبي ، القاهرة
15 نظرية المقاصد عند الإمام الشاطبي أحمد الريسوني المعهد العالمي
16 مقاصد الشريعة الإسلامية تأصيلاً وتفعيلاً محمد بكر حبيب طيبة الخضراء ، مكة
17 نحو تفعيل مقاصد الشريعة جمال عطية الفكر ، سوريا
18 مقاصد الشريعة محمد الزحيلي مجلة كلية الشريعة ، أم القرى
19 الموافقات الشاطبي مشهور سلمان ابن عفان ، الخبر

20 طرق الكشف عن مقاصد الشارع نعمان جغيم النفائس ، الأردن
21 تعليل الأحكام محمد مصطفى شلبي النهضة العربية ، بيروت
22 مقاصد الشريعة عند ابن تيمية يوسف البدوي النفائس الأردن
23 مقاصد الشريعة الإسلامية إبراهيم سلقيني مجلة كلية الدراسات الإسلامية ،الإمارات
24 أهمية مقاصد الشريعة في الإجتهاد أحمد الرفايعة الجامعة الأردنية
25 بيان الدليل على بطلان التحليل شيخ الإسلام ابن تيمية فيحان المطيري أضواء النهار ، السعودية
26 غياث الأمم في إلتياث الظلم الإمام الجويني خليل المنصور الكتب العلمية ، بيروت
27 نظرية المقاصد عند الإمام محمد الطاهر بن عاشور إسماعيل الحسني المعهد العالمي ، امريكا
28 اجتهاد المقاصدي سلاح ذو حدين حسين الترتوري مجلة الدعوة 1611
29 فقه المصلحة وتطبيقاته المعاصرة حسين حسان المعهد الإسلامي للبحوث ، جدة
30 شفاء الغليل في بيان الشبه والمخيل ومسالك التعليل الإمام الغزالي الإرشاد ، بغداد
31 جلب المصالح ودرء المفاسد علي العميريني مجلة جامعة الإمام عدد 5
32 درء المفسدة في الشريعة الإسلامية محمد البغا العلوم الإنسانية ، دمشق
33 مصلحة حفظ النفس في الشريعة الإسلامية محمد المبيض المختار ، القاهرة
34 المدخل إلى علم مقاصد الشريعة عبدالقادر حرز الله الرشد ، الرياض
35 التعليل المقاصدي لأحكام الفساد والبطلان عبدالقادر حرز الله كلية العلوم الإجتماعية ، جامعة باتنة
36 مقاصد الشريعة عبدالمجيد الرفاعي الفكر المعاصر ، سوريا
37 المقاصد الكلية والإجتهاد المعاصر حسن محمد جابر دار الحوار ، بيروت
38 طرق إثبات المقاصد عند الإمام الشاطبي عز الدين بن زغيبة مجلة الموافقات ، الجزائر
39 الشاطبي والإجتهاد التشريعي المعاصر عبد المجيد تركي مجلة الإجتهاد 8 ،بيروت
40 المقاصد الكلية للشريعة الإسلامية قراءة جديدة نصر حامد أبو زيد مجلة العربي 426


41 المصالح المرسلة وأثرها في مرونة الفقه الإسلامي محمد بوركاب دار البحوث للدراسات الإسلامية ، دبي
42 المصلحة في التشريع الإسلامي مصطفى زيد
43 أهداف التشريع محمد أبو يحي الفرقان ، الأردن
44 نظرية الضرورة الشرعية وهبة الزحيلي الرسالة ، بيروت
45 المناسبة الشرعية وتطبيقاتها المعاصرة نور الدين خادمي ابن حزم ، بيروت
46 المصالح المرسلة واختلاف العلماء فيها وجنات ميمني المجتمع ، جدة
47 المقاصد الشرعية تعريفها أمثلتها حجيتها نور الدين خادمي إشبيليا ، الرياض
48 المقاصد الشرعية وصلتها بالأدلة الشرعية نور الدين خادمي إشبيليا ، الرياض
49 الحيل الفقهية ضوابطها وتطبيقاتها على الأحوال الشخصية صالح بوشيش الرشد ، الرياض
50 الحيل في الشريعة الإسلامية محمد بحيري السعادة ، مصر
51 الحيل الفقهية في المعاملات المالية محمد ابراهيم المؤسسة الوطنية ، الجزائر
52 مقاصد المكلفين فيما يتعبد به لرب العالمين عمر الأشقر الفلاح ، الكويت
53 رفع الحرج في الشريعة الإسلامية صالح بن حميد جامعة ام القرى
54 مقاصد الشريعة عند الإمام العز بن عبدالسلام عمر صالح عمر النفاءس ، الأردن
55 أسرار الشريعة وآدابها الباطنية ابراهيم أفندي مطبعة الواعظ
56 الإسلام مقاصده وخصائصه محمد عقلة الرسالة الحديثة ، عمان
57 حكمة الدين ، تفسير عناصر الإسلام ومقتضياته وحيد الدين خان المختار الإسلامي ، القاهرة
58 القيم الضرورية ومقاصد التشريع الإسلامي فهمي علوان الهيئة المصرية ، القاهرة
59 المقاصد العامة للشريعة الإسلامية عبدالرحمن عبدالخالق الصحوة الإسلامية ، الكويت
60 أصول النظام الإجتماعي في الإسلام محمد الطاهر بن عاشور الشركة التونسية
61 إعتبار المآلات ومراعاة نتائج التصرفات عبد الرحمن السنوسي ابن الجوزي ، الدمام
62 قواعد الوسائل في الشريعة الإسلامية ، في ضوء المقاصد الشرعية مصطفى مخدوم إشبيليا ، الرياض
63 بين علمي أصول الفقه والمقاصد محمد الحبيب خوجة المجمع الفقهي
64 الفصول المنتقاة المجموعة في مقاصد الشريعة المرفوعة صالح الأسمري ابن الأثير ، الرياض
65 الحيل الشرعية بين الحظر والإباحة نشوة العلواني دار إقرأ ، سوريا
66 علم مقاصد الشارع عبدالعزيز بن ربيعة
67 علم مقاصد الشريعة عبد السلام الشريف
68 مقاصد الشريعة الإسلامية في الشهادات بركات أحمد
69 مدخل إلى مقاصد الشريعة أحمد الريسوني
70 مقاصد الشريعة الإسلامية زيد الرماني
71 مقدمة في علم مقاصد الشريعة سعد الشثري
72 مقاصد الشريعة عند الشاطبي عبداللطيف محمد عامر

                                   http://www.ahlalhdeeth.com/vb/showthread.php?p=674947

دوره عالی اصول فقه منتشر شد:

              دوره عالی اصول فقه منتشرشد

                     به فضل عمیم حضرت خداوند

                                کتـاب

                      اصـــــول فقـه

                   مشتمل بر دوره عالی اصول فقه

 شر ح مختصر و جامع اصول فقه علامه شیخ محمد رضامظفر 

                        منتشر شد

                          نوشتـه : حمیـد فـرجـی

          ۱- برای دانشجویان کارشناسی ارشد رشته الهیات

          ۲- برای دانشجویان کارشناسی ارشد رشته حقوق

          ۳-  برای طلاب حوزه های علمیه سراسر کشور 

     

    ا ول ـ خصوصیات شناسنامه ای کتاب: 

            الف)  این کتاب در۲۶۴صفحه

             ب )  مشتمل بر مبحث ادله استنباط احکام شرعی

              ج )دارای فرهنگ اصطلاحات اصول فقه" ۱۰۴۰اصطلاح"میباشد.

     دوم - ویژگی ارزنده  کتاب پنج مورد :

۱-آسان بودن بیان مطالب آن                      ۲-کاربرد اصول فقه در علم حقوق

۳-داشتن موضوعاتی برای تحقیق              ۴-ارائه سئوالات متعدد برای امتحان

 ۵-داشتن فرهنگ اصطلاحات اصولی 

      *************************************************************

    توجه۱ : این کتاب را انتشارات خرسندی >تهران خیابان ۱۲ فروردین < منتشرنموده   

    توجه ۲:  کتاب از کتابفروشیهای حقوقی قابل خریداری می باشد.

      ***************** *******************************************

مقاصد الشريعة الإسلامية (2) مو ضوع علم المقاصد و أنو اعها:

                             

      

                                                   ضريح مطهر امام حسين(ع)

ثانيا: موضوع علم المقاصد:

موضوع علم المقاصد هو المصالح والمفاسد والأحكام الشرعية، فالمصالح من حيث جلبها والمحافظة عليها وبيان مراتبها، ومراتب ما تجلب به ويحافظ به عليها، والمفاسد من حيث دفعها ودفع ما يدعو إليها، والأحكام من حيث جلبها للمصالح ودفعها للمفاسد.

ثالثا: أنواع المقاصد:

يمكن تقسيم المقاصد باعتبارات متعددة:

أولا: أنواعها من حيث العموم والشمول وتنقسم بهذا الاعتبار إلى الأنواع التالية:

النوع الأول: المقاصد العامة: والمراد بها المقاصد التي علم مراعاتها من قبل الشارع في جميع ما ورد عنه من أحكام مثل حفظ الضروريات الخمس ومثل رعاية الشارع لرفع الحرج ورعاية المصالح وإقامة العدل بين الناس، وقد ذكر علال الفاسي أن المقصد العام للشريعة هو: عمارة الأرض وحفظ نظام التعايش واستمرار صلاحها بصلاح المستخلفين وقيامهم بما كلفوا به من عدل واستقامة ومن صلاح في العقل وفي العمل وإصلاح في الأرض واستنباط لخيراتها وتدبير منافع الجميع ( )،و ذكر ابن عاشور أن من المقاصد العامة للشريعة حفظ النظام وجلب المصالح ودرء المفاسد وإقامة المساواة بين الناس وجعل الشريعة مهابة ومطاعة ونافذة وجعل الأمة مرهوبة الجانب مطمئنة البال( ).

النوع الثاني: المقاصد الخاصة والمراد بها مقاصد الشريعة في مجالات أو أبواب معينة من أبواب التشريع مثل المقاصد المتعلقة بأحكام العائلة، والمقاصد المتعلقة بالنظام الاقتصادي أو التصرفات المالية، والمقاصد المتعلقة بالعقوبات ( ).

النوع الثالث: المقاصد الجزئية: والمراد بها مقاصد الشارع في كل حكم من الأحكام على انفراد نحو معرفة مقصد الشارع من الوضوء أو الصلاة أو الحج( ).

ثانيا: أنواع المقاصد من حيث الحاجة إليها تنقسم المقاصد بهذا الاعتبار إلى الأنواع التالية:

النوع الأول: المقاصد الضروريه: وهي اللازمة التي لا بد منها في قيام مصلح الدارين وهي الكليات الخمس.

النوع الثاني: المقاصد الحاجية وهي التي يحتاج إليها للتوسعة ورفع[ 33020 قراءة |

مقاصد الشريعة الإسلامية (1):تعریفها

 

 

                      ضريح مطهرحضرت امام حسين(ع)وحضرت اباالفضل

          مدخل إلى مقاصد الشريعة الإسلامية   

هذه وقفات سريعة مع علم مقاصد الشريعة أردت أن تكون بمثابة مدخل لهذا العلم وحافزا يحفز إلى دراسته والتعمق فيه، لما يحدثه هذا العلم من أثر عميق في منهج التفكير ومنهج فهم الدين وأحكامه وقواعده، ومراعاة الأولويات( )، وقياس الأمور بنتائجها( )، والتمييز بين الكليات والجزئيات، والقضاء على النظرة الناقصة إلي الأمور، والاهتمام بالنظرة الكلية إليها، والابتعاد عن التشدد في تحديد اختيارات الدين( )، وسأتناول في هذا المدخل المحاور التالية:

أولا: تعريف المقاصد

ثانيا: موضوع علم المقاصد

ثالثا: أنواع المقاصد

رابعا: صلة المقاصد بأصول الفقه

خامسا: نشأة علم المقاصد وتطوره

سادسا: فوائد علم المقاصد

سابعا: الكليات

ثامنا: طرق الكشف عن المقاصد

تاسعا: الاجتهاد المقاصدي أسسه وبعض تطبيقاته القديمة والمعاصرة.

أولا: تعريف المقاصد:  

أ- المقاصدفی اللغه: المقاصد جمع مقصد، وهو في اللغة مصدر كالقصد ومعناه الطلب، تقول: قصدت الشيء من باب ضرب طلبته بعينه وإليه قصدي ومقصدي ( )وقد يعبر باسم الفاعل ويراد به المفعول فيقال القاصد بمعنى المقصود ( )، والقصد أيضا العدل ( ) وقصد في الأمر توسط وطلب الأسد ولم يجاوز الحدَّ ( ).

ويرى أبو حامد الغزالي أن النية والإرادة والقصد عبارات متواردة على معنى واحد( ). فالقصد على رأيه مرادف للإرادة والنية، ولكن النية لا تطلق على إرادة الخالق فهي على هذا تدخل في مقاصد المكلفين ولا تدخل في مقاصد الشارع( ).

ويري القرافي أن القصد هو أحد مدلولات الإرادة التي هي الطلب والاختيار والمشيئة والتي تطلق على عشر كلمات منها القصد، وعلى هذا فالإرادة جنس لهذه الكلمات التي منها القصد( ).

ب- المقاصد في الاصطلاح: لم تهتم كتب التراث بتعريف المقاصد،
       ۱- ولهذا لا نجد فيها أثرا لتعريف المقاصد سوى ما يرد ضمنا في تعريف المصلحة كقول الغزلي" المصلحة المحافظة على مقصود الشارع، ومقصود الشارع من الخلق خمسة أن يحفظ عليهم دينهم ونفسهم وعقلهم ونسلهم وما لهم" ( )،
       ۲- والشاطبي الذي تكلم كثيرا عن المقاصد فإنه لم يرد عنه تعريف لها، ويرى بعض الباحثين أن سبب عدم تعريف المتقدمين للمقاصد عائد إلى وضوح معناها في أذهانهم، وأن الشاطبي مما زهده في تعريفها أنه كتب كتابه " الموافقات" للعلماء الراسخين في علوم الشريعة، حيث يقول: " ولا يسمح للناظر في هذا الكتاب أن ينظر فيه نظر مفيد أو مستفيد حتى يكون ريان من علوم الشريعة أصولها وفروعها منقولها ومعقولها غير مخلد إلى التقليد والتعصب للمذهب ( ) ". 

       ۳- والشيخ محمد الطاهر بن عاشور(1393) هو أول من عرف المقاصد حيث قال:" مقاصد التشريع العامة هي: المعاني والحكم الملحوظة للشارع في جميع أحوال التشريع أو معظمها بحيث لا تختص ملاحظتها بالكون في نوع خاص من أحكام الشريعة" ( ) 

      وقد اعترض على هذا التعريف بأن المعاني والحكم ليست هي المقاصد، ولكنها المعاني المناسبة لبناء الأحكام عليها، فالمشقة حكمة وهي مناسبة للتيسير والتيسير حكم مترتب على المشقة والمقصود من ذلك هو مصلحة العباد، والقتل العمد معنى من العاني يناسبه إيجاب القصاص والمقصود منه المحافظة على النفس، والإسكار معنى مناسب لتحريم الخمر ولإيجاب الحد على شاربها شرعا، والمقصود من ذلك المحافظة على العقل، والزنا وصف مناسب لتحريم الزنا وإيجاب الحد على مرتكبه والمقصود من ذلك المحافظة على الأنساب فالمعاني والحكم ليست هي المقاصد، لأن المقاصد هي العلل الغائية، والعلل الغائية أسبق من كل شيء ولكنها من حيث التحقيق والوجود الخارجي هي آخر ذلك.

      والتفريق بين المقاصد والعلل والحكم حسب ما تقدم هو منهج المتأخرين من الأصوليين، أما المتقدمون فإنهم كانوا يستعملون العلة والحكمة بمعنى القصد( ).

      ۴- وعرف الدكتور أحمد الريسوني المقاصد: بأنها الغايات التي وضعت الشريعة لأجل تحقيقها لمصلحة العباد ( ) ، والغاية ما لأجله وجود الشيء والمراد هنا مصالح العباد سواء كان ذلك في الدنيا أو الآخرة أو فيهما معا وسواء كان ذلك بجلب مصلحة أو دفع مفسدة، فمقاصد الشارع هي تحقيق المصالح ودفع المفاسد التي وضعت الشريعة من أجل تحقيقها.
                                                 محمد مبارك بن محمد أحمد

مقاصد الشريعة الإسلامية (2) مو ضوع علم المقاصد و أنو اعها:

                            

      

                                                   ضريح مطهر امام حسين(ع)

ثانيا: موضوع علم المقاصد:

موضوع علم المقاصد هو المصالح والمفاسد والأحكام الشرعية، فالمصالح من حيث جلبها والمحافظة عليها وبيان مراتبها، ومراتب ما تجلب به ويحافظ به عليها، والمفاسد من حيث دفعها ودفع ما يدعو إليها، والأحكام من حيث جلبها للمصالح ودفعها للمفاسد.

ثالثا: أنواع المقاصد:

يمكن تقسيم المقاصد باعتبارات متعددة:

أولا: أنواعها من حيث العموم والشمول وتنقسم بهذا الاعتبار إلى الأنواع التالية:

النوع الأول: المقاصد العامة: والمراد بها المقاصد التي علم مراعاتها من قبل الشارع في جميع ما ورد عنه من أحكام مثل حفظ الضروريات الخمس ومثل رعاية الشارع لرفع الحرج ورعاية المصالح وإقامة العدل بين الناس، وقد ذكر علال الفاسي أن المقصد العام للشريعة هو: عمارة الأرض وحفظ نظام التعايش واستمرار صلاحها بصلاح المستخلفين وقيامهم بما كلفوا به من عدل واستقامة ومن صلاح في العقل وفي العمل وإصلاح في الأرض واستنباط لخيراتها وتدبير منافع الجميع ( )،و ذكر ابن عاشور أن من المقاصد العامة للشريعة حفظ النظام وجلب المصالح ودرء المفاسد وإقامة المساواة بين الناس وجعل الشريعة مهابة ومطاعة ونافذة وجعل الأمة مرهوبة الجانب مطمئنة البال( ).

النوع الثاني: المقاصد الخاصة والمراد بها مقاصد الشريعة في مجالات أو أبواب معينة من أبواب التشريع مثل المقاصد المتعلقة بأحكام العائلة، والمقاصد المتعلقة بالنظام الاقتصادي أو التصرفات المالية، والمقاصد المتعلقة بالعقوبات ( ).

النوع الثالث: المقاصد الجزئية: والمراد بها مقاصد الشارع في كل حكم من الأحكام على انفراد نحو معرفة مقصد الشارع من الوضوء أو الصلاة أو الحج( ).

ثانيا: أنواع المقاصد من حيث الحاجة إليها تنقسم المقاصد بهذا الاعتبار إلى الأنواع التالية:

النوع الأول: المقاصد الضروريه: وهي اللازمة التي لا بد منها في قيام مصلح الدارين وهي الكليات الخمس.

النوع الثاني: المقاصد الحاجية وهي التي يحتاج إليها للتوسعة ورفع[ 33020 قراءة |

حرائم علیه اشخاص(2):جرایم علیه شخصیت معنوی اشخاص

      

بخش دوم:  جرایم علیه شخصیت معنوی اشخاص

این جرایم به پنج بخش کلی قابل تقسیم است:[7]

الف- توهین:

«عبارتست از رفتار عمدی خلاف قانون که به موجب عرف نسبت به طرف موهن باشد».[8] رکن مادی این جرم رفتار مادی موهن نسبت به فرد معین است. رکن معنوی آن قصد و علم به اهانت آمیز بودن رفتار است. رکن قانونی آعبارتست از مواد 513 و 514 ( اهانت به مقدسات و شخصیت های مذهبی)، 517 ( اهانت به رئیس کشور خارجی )،  608 ( توهین ساده )، 609 ( توهین مشدد)، 619 ق.م.ا و ... .

ب- افترا به معنای عام که شامل جرایم ذیل است:

  1. افترا: عبارتست از نسبت دادن عمدی و آگاهانه امری مجرمانه و زشت به شخص. ماده 698 ناظر به افترای ساده و ماده 699 ق.م.ا. ناظر به افترای عملی است. البته اشاعه فحشا ( م 697) اتهام در جرایم مواد مخدر ( ماده 28 ق. مواد مخدر) انتشار حکم( م 188 ق.آد.ک.)  از دیگر مصادیق قانونی افتراست.
  2. قذف: که عبارتست از« نسبت دادن زنا یا لواط به دیگری» مواد 139 – 164 ق.م.ا.
  3. نشر اکاذیب: طبق ماده 698 ق.م.ا. اظهار اکاذیب و انتساب اعمال خلاف حقیقت از مصادیق بارز این جرم است.

ج – جرایم علیه آزادی رفت و آمد: که شامل جرایم ذیل است:

  1. جرایم علیه آزادی تن: شامل جرایم توقیف و اخفاء غیر قانونی توسط افراد عادی ( م 583 ق.م.ا.)،
  2. صدور دستور بازداشت غیر قانونی توسط قضات( 575 ق.م.ا.)،
  3. بازداشت غیر قانونی توسط مامورین ( 570)،
  4. آدم ربایی( م 621 ق.م.ا.)،
  5. قاچاق انسان ( ق.مبارزه با قاچاق انسان مصوب 83).

د- تهدید واکراه 

شامل: 1. اخذ سند یا نوشته به عنف ( م 668 ق.م.ا.) 2. تهدید به قتل و مانند آن ( م 669 ق.م.ا.)، می باشد.

ه- جرایم علیه حریم خصوصی:

شامل هتک حرمت منزل ( مواد 694، 580  ق.م.ا.)، هتک حرمت املاک غیر ( م 691 ق.م.ا.)، هتک حرمت مراسلات یا مخابرات یا مکالمات تلفنی ( م 582 ق.م.ا.)، مزاحمت تلفنی ( م 641 ق.م.ا.)؛ می‌شود.


 
ادامه نوشته

جرایم علیه اشخاص (1): جرایم علیه تمامیت جسمانی

      

     اين حسين کيست خدا يا که خدايي ميکند     غم عشقش همه را کرببلايي ميکند


     اوخدا نيست ولي کار خدايي مي کند         از همه دل مي ستاند دلر بايي مي کند

      جرایم علیه اشخاص : به طور کلی در حقوق کیفری اختصاصی، هر جرمی به صورت جداگانه تعریف و عناصر و شرایط تشکیل دهنده آن بررسی می شود که این امر سبب تمییز و تفکیک جرایم از یکدیگر می شود. حقوق دانان غالبا در تقسیم بندی های خود از جرایم، به آثار زیان بار فعل مجرمانه توجه کرده، جرایمی را که خسارات حاصل از آن ها به طور کلی دارای جهت مشترکی است، در یک گروه جای داده اند. به عنوان مثال، جرایم سرقت، کلاهبرداری، خیانت در امانت و ... را که همگی تعرض به اموال و مالکیت است، در یک طبقه با عنوان جرایم علیه اموال و مالکیت مورد بحث و بررسی قرار می دهند. جرایمی از قبیل قتل  را به عنوان جرایم علیه اشخاص و جرایم دیگری مانند: جعل، جاسوسی، و ... را تحت عنوان جرایم علیه امنیت و آسایش عمومی قرار داده اند.[1] جرایم علیه اشخاص بخشی از حقوق کیفری اختصاصی است که در دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی، به عنوان حقوق کیفری اختصاصی 1 تدریس می شود.

     تقسیم بندی مباحث : جرایم علیه اشخاص، بر خلاف جرایم علیه اموال و جرایم علیه امنیت، به جرایمی که بر ضد خود شخص و فردی است که جامعه را تشکیل می دهد؛ می پردازد. از آن جا که هر شخصی دارای دو بعد مادی و معنوی، یا جسمانی و روانی است، جرایم علیه نیز به دو بخش عمده تقسیم شده است.[2]

 

بخش اول: جرایم علیه تمامیت جسمانی

       جرایم علیه تمامیت جسمانی اشخاص که در فقه جزایی به عنوان « جنایات» مورد بحث قرار گرفته است؛ از مهمترین جرائمی است که حق حیات آدمی و اصل مصونیت از تعدی و تعرض را هدف قرار داده و همواره در قوانین جزایی شدید ترین واکنش کیفری را برای آن پیش بینی شده است.

        ایراد صدمات بدنی گاه منتهی به حدوث مرگ (قتل) که سنگین ترین نتیجه مجرمانه است، می شود. گاه نیز نتایج خفیف تری را به صورت قطع یا نقص عضو و زایل شدن منافع آن است،تحت عنوان جنایت بر اطراف، در پی دارد. جنایت در لسان اغلب فقها به سه بخش تقسیم شده است. اما ایشان ضمن مباحث مختلف در ابواب مربوطه، انواع دیگری از جنایت را یادآور شده اند. با عنایت بر اقوال ایشان،  مجموعه جنایات مذبور در گروه های زیر بررسی شده است: 1. جنایت عمد 2. شبه عمد 3. خطایی محض 4. در حکم شبه عمد 5. در حکم خطایی محض. قانون مجازات اسلامی نیز به تبعیت از فقه به صورت پراکنده این اقسام را بیان داشته است.[3]منابع حقوقی جنایات علیه تمامیت جسمانی را در دو گروه عمده جای داده و مورد بحث قرار داده اند:

 الف – جنایات عمدی :جنایات عمدی آن دسته از جرایم عمدی است که بر ضد شخص واقع می شود. این جنایات بر دو قسم  است:

اول- اقسام جنایت عمدی:

1. جنایت بر نفس (قتل عمد):[4] قانون مجازات اسلامی بدون تعریف جامع و مانع از قتل عمد، در ماده 206 به شرح مصادیق قتل عمد می پردازد: قتل در موارد زیر عمدی است:

       الف- مواردی که قاتل با انجام کاری قصد کشتن شخص معین یا فرد  یا افرادی غیر معین از یک جمع را دارد،خواه آن کار نوعا کشنده باشد،خواه نباشد، ولی در عمل سبب قتل شود.

        ب- مواردی که قاتل عمدا کاری انجام دهد که نوعا کشنده باشد، هر چند قصد کشتن را نداشته باشد.

        ج- مواردی که قاتل قصد کشتن را ندارد و کاری را که انجام می دهد، نوعا کشنده نیست. ولی نسبت به طرف بر اثر بیماری یا پیری یا ناتوانی یا کودکی و امثال آن ها نوعا کشنده باشد و قاتل نیز به آن آگاه باشد.

2. جنایت بر اعضا :ماده 271 قانون مجازات اسلامی مشابه ماده 206 مصادیق جنایت عمدی بر اعضا را بیان داشته است.[5]

 دوم- ارکان جنایت عمدی:سه رکن دارد

    ۱-رکن مادی جنایات عمدی:[6] رکن مادی جنایات عمدی وجود شخص زنده، محقون الدم بودن او (م 226 ق.م.ا.)، فعلیت یافتن قصد ارتکاب جرم به صورت مباشرت یا تسبیب عمدی و وقوع نتیجه(مرگ) و وجود رابطه استناد است.

۲-رکن روانی جنایات عمدی: عمد یا قصد جزائی عبارت است از انصراف ارادی جانی به وقوع فعل و عنوان مجرمانه با علم به ممنوعیت آن. لذا رکن روانی متشکل از عمد در فعل و عمد در نتیجه  است.

 

سوم- مجازات جنایات عمدی:حکم اولی در مجازات مرتکب جنایت عمدی قصاص است. شرایط ثبوت

قصاص عبارتست از:

۱تساوی در دین ( منطوق و مفهوم مواد 207 ، 209 و 210 ق.م.ا.)

۲تساوی در عقل ( م222)

۳ انتفاء ابوّت

چهارم-شرایط اجرای قصاص: نیز عبارتند از: تقاضای اولیاء دم، اذن ولی امر، اذن ولی دم، پرداخت دیه مازاد بر استحقاق و ممنوعیت ایذاء جانی. البته قصاص عضو دارای شرایط ویژه‌ی دیگری است که عبارتست از: تساوی اعضا در سالم بودن (م274)، تساوی در اصلی بودن (م 293)، تساوی در محل جنایت (م 275)، تساوی در جنایت (م 276)، عدم تغریر ( مواد 277 و 281).

 

ب- جنایات غیر عمدی :جنایات غیر عمدی اعم از قتل و جنایات مادون نفس، به چهار صورت واقع می شود:

  1. جنایت شبه عمد: ملاک اصلی آن وجود قصد فعل و عدم قصد نتیجه است. با توجه به ماده 295 بند ب می توان آن را چنین تعریف کرد: «شبه عمد، جنایت غیر مقصودی است که از فعل غالبا غیر کشنده ای که بر مجنی علیه اعمال شده حاصل آمده است».
  2. جنایت خطایی محض: ملاک اصلی آن فقدان قصد فعل و نتیجه است (بند الف ماده 295).
  3. جنایت در حکم خطای محض: گاه ممکن است جنایت ارتکابی به وسیله جانی، ظاهرا به صورت عمد یا شبه عمد واقع شده باشد یا تصور عمد و خطا در مورد آن غیر قابل پذیرش باشد، در این موارد قانونگذار آثار خطای محض را بر آن مترتب ساخته و به عنوان جنایت در حکم خطای محض از آن یاد کرده است. چنان که ارتکاب جنایت به وسیله مجنون و صغیر (تبصره م 295) شخص خواب( م 323) را در زمره خطای محض آورده است.
  4. جنایت در حکم شبه عمد : جنایتی که ماهیت آن عمد یا خطای محض است، لکن به دلیل وجود عناصر یا شرایطی خاص، آثار جنایت شبیه عمد بر آن مترتب می گردد. لذا در صورتی که جانی در شخصیت مجنی علیه دچار اشتباه شده و بدون قصد مجرمانه مرتکب قتل عمد شود (تبصره 2 ماده 295) یا با وجود قصد مجرمانه اشتباه در هویت کند (رای اصراری 7/7/1371) و یا جنایت خطای محض همراه با خطای جزایی (بی احتیاطی، بی مبالاتی، عدم مهارت، عدم رعایت نظامات) باشد (تبصره 3 م 295)، جنایت در حکم شبه عمد خواهد بود.

                                                                        نویسنده: محمد حسین طارمی

جرایم علیه آسایش عمومی(1):

  

    

فصل دوم: جرایم علیه آسایش عمومی

الف- جعل و استفاده از سند مجعول :عل عبارتست از «ساختن یا تغییر دادن آگاهانه نوشته یا سایر چیز های مذکور در قانون به قصد جا زدن آنها به عنوان اصل برای استفاده خود یا دیگری و به ضرر غیر»[5] لازم به ذکر است که استفاده از سند جعلی نیز به موجب ماده 535 ق.م.ا. جرمی دیگر است.

حقوقدانان جعل را به دو نوع تقسیم نموده اند:

الف- جعل مادی: عبارتست از آن است که در ظاهر و صورت نوشته یا سند و غیره خدشه ای وارد شود.

ب- جعل معنوی یا مفادی: عبارت از آن است که بدون ایراد هیچ گونه خدشه ای به ظاهر سند یا نوشته و غیره، حقیقت در آن ها تحریف شده مطالب منتسب به دیگران به گونه دیگری در آن ها منعکس شود. مانند تحریف سخنان متهم در صورت جلسه توسط قاضی (مثل موارد مذکور در م. 534 ق.م.ا.).

تحقق رکن مادی جعل منوط به شرایط ذیل است:

1. تحریف یا قلب حقیقت

2. در نوشته و نظایر آن بودن

3. قابل استناد بودن سند

4. از طرق مذکور در قانون باشد که شامل ساختن نوشته یا سند یا مهر یا امضا، خراشیدن یا تراشیدن یا قلم بردن در سند، الحاق یا محو یا تقدیم یا تاخیر تاریخ سند، الصاق نوشته؛ می باشد( ماده 523 ق.م.ا).

مصادیق جعل در قانون

1. جعل احکام، امضا، مهر یا فرمان یا دستخط مقامات دولتی ( مواد 524 و 525 ق.م.ا)

2. جعل مهر، تمبر، منگنه، علامت یکی از شرکت ها و ادارات دولتی یا غیر دولتی عموی یا شرکت های خصوصی( مواد 525 ، 528 ،529)

3. جعل احکام دادگاه یا حواله های خزانه دولتی و علامت تعیین عیار طلا و نقره ( 525 ق.م.ا)

4. جعل اسکناس یا اوراق بهادار ( 525 ق.م.ا)

5.جعل مدراک تحصیلی ( 527 ق.م.ا)

6. جعل در اسناد و نوشته های غیر رسمی ( 536 ق.م.ا) و رسمی ( 532 و533)

7. عکس برداری موجب اشتباه از اوراق هویت و مدارک دولتی(ق.م.ا 537)

 

ب- قلب سکه و ترویج سکه قلب

 

نکته مهم در این جرم وجود شباهت میان سکه تقلبی و اصلی به گونه ای که موجب اشتباه گرفتن باشد. مصادیق این جرم در قانون عبارتند از:

1.    ساختن یا وارد کردن یا ترویج سکه تقلبی طلا و نقره ( م 518 ق.م.ا)

2.    ساختن یا وارد کردن یا ترویج سکه غیر طلا و نقره ( م 520 ق.م.ا)

3.    مخدوش کردن سکه طلا و نقره یا ترویج یا وارد کردن آن ( م 519 ق.م.ا)

وجود سوء نیت عام یعنی عمد در قلب یا مخدوش کردن یا ترویج یا وارد کردن و نیز سوء نیت خاص یعنی قصد تقلب در این جرم ضروری است.

ج- رشا و ارتشاء : «رشا»» عبارتست از « دادن وجه، مال، یا سند تسلیم وجه یا مال به ماموران دولت یا کارکنان شاغل در نهاد های عمومی و سایر افراد مذکور در قانون برای انجام یا عدم انجام وظایف مرتبط با اداره یا سازمان محل اشتغال» و «ارتشا» عبارتست از « اخذ وجه،مال و ...، از سوی ماموران دولت یا کارکنان در نهادهای عمومی و سایر افراد مذکور در قانون برای انجام یا عدم انجام وظایف مرتبط با اداره یا سازمان محل اشتغال » .

عنصر قانونی این جرایم ماده 3 قانون تشدید مجازات مرتکبین ارتشا و ماده 592 و 590 ق.م.ا است. این دو جرم از جرم نیازمند علم و عمد می باشند.

                                                                    نویسنده: محمد حسین طارمی

ادامه نوشته